اندیشیدن به اینکه چیزی، جایی، زمانی ترک خورده و انگار همیشه ترک خورده باقی خواهد ماند؛
شکستنش جرات میخواهد...
...
(خاطراتی برای فردا)
نگران نیستم... راستش نمیدونم چرا دیگه نگران هیچکس نیستم و این حالم رو خیلی بد میکنه... حس میکنم به طرز عجیب و غیر قابل باوری جدا افتادم... دور شدم و این دوری فقط فیزیکی نیست.... این جدا افتادن همهش مربوط به فاصلهها و نبودنها و ندیدنها و لمس نکردنها نیست.... خیلی حال عجیب و بدیه... انگار دلشورهء همیشگییی داشته باشی و توی روحت این دلشوره رسوب کرده باشه... رسوب دلشوره... هه... چه اسم خندهدار و مضحکی
[...]
اینجاست که حس میکنم دیگر نه حوصلهء روزمرّه خوانی های این یا آن دوست را دارم، نه این روزمرّهخوانی ها آنقدر میتواند برایم مهم و تعیین کننده باشد که برایشان بخواهم وقتی بگذارم.
حس میکنم گودر با تمام بدیهایش، این خوبی را دارد که به من به عنوان یک خواننده و پیگیر نوشتههای وبلاگی و اینترنتی این امکان را میدهد که برای سهیم شدنِ موارد مورد علاقهام با دیگران کمی وسواس داشته باشم و این یعنی دقیقتر شدنِ نگاه و جدیتر خواندن نوشتهها.
بهترین کورسی که در این سالها اینجا گذرانده ام، تاریخ موسیقی قرون وسطی و رنسانس بود که تازه نشانم داد چقدر ریشه های آن چیزی که فکر میکردم به خوبی بلدش هستم (موسیقی غربی) را نمیشناسم و چقدر همه چیز با شناخت این ریشه ها مفهوم اصلی خود را پیدا میکند.
توی این چند هفتهء گذشته کورس دیگری به مجموعهء مورد علاقه هایم اضافه شده: تاریخ سینما. انگاری تازه دارم میفهمم سینما، واقعا چه بوده و چه هست و آن چیزی که تا الان فکر میکردم نسبتا خوب میشناسمش چقدر برایم ناشناخته بوده...
یعنی شاید تا ریشه های اصلی یک مقولهء درسی را درک نکنی و دلت خوش باشد به اینکه دیدن سطح کافی است، هیچوقت واقعیت آن پدیده را درنیافته ای.
پ.ن: از دانشگاه مینویسم و نمیتوانم نیم فاصله ها را درست کنم. بعدها که از خانهء جدید توانستم وارد اینترنت بشوم، درستش خواهم کرد.
من به خیلی از وسیلههام دلبستگی شدید و عاطفی پیدا میکنم چون واقعاً لحظههای خیلی مهمی از زندگیام رو در کنارشون گذروندم یا خیلی به دردم خوردند بر خلاف خیلی از آدما، رفقای خوبی بودند و هستند. داستان هم اینه که سیلویا، همخونهام، اصرار میکنه که با خودت قهوهجوشهات رو نیار و من نمیدونم چطور بهش بفهمونم که قهوهجوشهام برای من یه مسالهء به شدت ناموسی هستند و تازه اسم هم دارند و نباید قهوهجوش صداشون کرد...
خلاصه که امروز که سیلوا خونه نیست، سریع اومدم خونهء قبلی برای بردن قهوهجوشهای عزیزم: ریچارد و آلیس!
دخترک این بار سرش را به طرفم چرخاند و گفت: «من بودم هیچی نمیگفتم... نهایتش اگر میخواستم خیلی لطف کنم برمیگشتم میگفتم امیدوارم خونهء جدید، جای بهتر و مناسب تری باشه براتون و از این حرفای معمولی ولی هیچوقت سعی نمیکردم الکی و با دروغ و ریا ابراز تاسف بکنم برای نبودن کسی که بود و نبودش خیلی اساساً برام مهم نبوده».
امروز با خودم فکر میکردم چقدر از این ایدهها داشتم که نوشتم و گذاشتمشون لای کاغذها و دفترها و دیگه سراغشون هم نرفتم؛ یعنی دچار یک دگردیسی مسخره شدم طوری که قبلنتر ها دست کم اگر فکری یا طرحی به سراغم میومد، یادداشت میکردم واسه بعد...؛ عملی شدنش رو دست کم به تعویق میانداختم. اما الان همین نوشتنه* رو هم هی دارم به تعویق میاندازم. دیگه مدتهاست که ایدهها و طرحها وقتی میان با خودم فکر میکنم این هم یکی از همون هزار و یک چیزی که تو ذهنت بود و عملی نشد... بیخیال؛ درجا خفهاش میکنم و خلاص!
* سلام خاله جان!
به طور مثال من کمتر از یک ماه است که خانهام را عوض کردهام؛ وقتی برای امضای قرارداد همراه با همخانهام رفتیم سراغ صاحبخانه، دیدیم علاوه بر شرایط نرمال و قانونی هر قرارداد اجارهء خانه، یک بند خاصی هم ذکر شده بود که در آن مستاجر باید قبول میکرد که به هیچ وجه در خانهء جدید سیگار نکشد، حتی اگر پنجره را باز کند و کنار پنجره بیاستد و سیگارش را بکشد؛ و خب خوشبختانه نه من سیگار میکشم نه سیلویا،همخانهام؛ و به همین خاطر بدون کمترین مشکلی این مساله را پذیرفتیم؛ به هر حال برای مهمانهایی که سیگاری هستند، بالکن هست تا بروند و سیگارشان را بکشند.
تا اینجای داستان اشکالی ندارد؛ اما نمیدانم چه حس غریبی تازگیها در من پیدا شده که دوست دارم بعضی از شبها بعد از شام، بنشینم جلوی تلویزیون و سیگاری روشن کنم! دوستانی که من را میشناسند مطمئناً از تصور کردن من با سیگار کلی میخندند ولی باور نکردنیاست که از وقتی به این قانون منع سیگار در خانه(!!) فکر میکنم هر روز بیشتر از روز قبل تمایل به شکستن این قانون در من رشد میکند.
جداً مرز این ممنوعیتها و محدودیتها باید کجا باشد تا در زندگی عادی و روزمرّهمان هم بتوانیم به آن پایبند باشیم و یک حس درونی و نشناخته مدام قلقلکمان ندهد به سوی عبور از خط قرمز؟
وقتی این حس دوری از واقعیتها و پدیدههای روزمرهای که دوستان و آشناهایت هر روزه به طور مدام با آن سر و کار دارند بیشتر خودش را نشان بدهد، بیشتر از همیشه آدم خود را دور افتاده میبیند و نه میتواند از خود را با آنها سازگار کند، نه با اطرافیانی که عقبهء فرهنگیشان آنچنان با آدم متفاوت است که مشترکات موقتی و مقطعی به هیچ وجه نمیتوانند این همه جای خالی و شکافهایی که گاه واقعاً آزاردهندهتر از همیشه میشوند را پر کنند.
امروز در طالع بینی روزانهام* نوشته بود از آه و ناله کردن و غر زدن و «خود قربانی دیدن»(!!) بپرهیزید...؛ چقدر هم من پرهیزیدم!
* معمولاً بعد از نهار تو سلف سرویس و غذاخوری دانشگاه به کافهای در همان حوالی میرویم برای قهوهء بعدازنهار و معمولاً مونیکا (همان دختری که چند وقت پیش اینجا درباره اش نوشته بودم) طالع بینی روزانهء همه را از توی روزنامه میخواند؛ نه اینکه اعتقاد چندانی داشته باشم ولی روزمرّگی ِ بامزهای است!
گاهی اوقات هم هست که دوست نداری به این راه رفتن ادامه دهی، مبادا که تمام شوند این سنگفرشهای همراه و این درهای چوبی مهربان...
دقیقاً آدم این حس رو داره که یه سری از خاطرات گذشتهاش رو، یه سری از آدمهای گذشتهاش رو، یه سری از مسائل گذشتهاش رو انگار میتونه بریزه دور و در رو به روی همهء اون خاطرات سنگین و عذابدهنده ببنده و نفس راحتی بکشه از نبودنشون.
البته مطمئناً نشدنیه و خاطرات آدم به این راحتیها قابلیت محو شدن ندارند، چه خوبهاش، چه بدهاش.... ولی این حسی که همزمان با این دور ریختن ها به آدم دست میده واقعاً لذتبخشه و آدم یه جورایی احساس سبک شدن میکنه.
به شدت توصیه میشود!
مهم نیست با قطار در حرکت باشیم یا پای پیاده روی ریلهای راهآهن قدم بزنیم؛
مهم این است که زیبایی ماه را همیشه در ادامهء این راه ستایش کنیم تا یادمان باشد اگر زیبایی نبود، زندگی مفهومی نمیداشت.