تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

حدود 3 سال پیش نوشتم: "کسی که تو راه موسیقی قدم بذاره دیگه ازش بیرون نمیاد؛ اعتیادی که کار موسیقی میاره به نظر من متاسفانه یا خوشبختانه درمان ناپذیرترین اعتیاده. کسی که طعم آشنایی با این دنیای عجیب و غریب رو داشته باشه و توش غرق بشه واقعاً نمی‌تونه این لذت رو تو هیچ چیز دیگه‌ای پیدا کنه "....

امروز به شدت با این حس احساس غریبی میکنم. موسیقی تنها بخشی از زندگیم بود که بهش اطمینان داشتم، میدونستم بهم هیچوقت خیانت نمیکنه. بارها شده بود ازش دور شده بودم تا بتونم دوباره پیداش کنم مثل همهء پدیده های دیگه... ولی امروز، واقعاً حس میکنم هیچ چیز ابدی و ماندگار نیست. هیچ چیز همیشگی و موندنی نیست و امروز برای اولین بار حس میکنم باید خودم رو رها کنم از این زنجیر. 

تمام آهنگهایی که ساخته بودم رو از بین بردم... تمام دستنوشته ها و فایل های کامپیوتری رو انداختم دور. چه احساسی دارم؟ نمیدونم؛ شاید رهایی، شاید آزادی،...

شاید هم دوباره شروع کردم به نوشتن، ولی اون روز باید نوشتنِ تازه ای باشه، طرحی نو، شروعی دوباره وگرنه باید تو همون مُرداب تکرار مکررات دست و پا بزنم و این همون چیزیه که ازش فراری ام.

+ نوشته شده در  91/01/31ساعت 15:48  توسط امیر  | 

ناف من را انگار با جدایی، با کَندن، با نماندن، با رفتن، با ترک کردن، با نبودن، با دوری، و خلاصه با همهء این واژه هایی که همه شان را با هم جمع کنی وصف حال یک ثانیه از حست هم نخواهند بود، بسته اند.

بار میبندم، میروم، ترک میکنم، دور میشوم.... و حالم از تمام این حس های متضادِ درونم بهم میخورد.

+ نوشته شده در  91/01/14ساعت 14:18  توسط امیر  | 

سراشیبی،
           کوه،
                  دریا،...
تلاطم امواج خروشانی در رویایی بی پایان...

اینگونه بود فرجامی که گریزانمان میکرد؟


+ نوشته شده در  90/10/22ساعت 9:29  توسط امیر  | 

دقیقاً یک سال پیش بود؛ بعد از دو روز جشن و بخور بخورِ سالِ نوی میلادی بود که با سیلویا همخونه م رفته بودیم سوپر مارکت تا یخچالی که به لطف دوستان عزیز، ظرف دو روز خالی شده بود رو یه کم پُر کنیم. خوب یادمه که تو راه برگشت به خونه بودیم و سر یه چهارراه من یهو ایستادم و گفتم: دیگه تموم شد! باید پروندهء این شهر رو ببندم. برای همیشه. یک بار برای همیشه.
فکر تغییر مکان و تغییر شهر رو از چند ماه پیش با خودم داشتم ولی اون روز، یعنی دقیقاً دوم ژانویه پارسال حوالی ظهر بود که کاملاً مطمئن شدم از این ایده و با خودم گفتم اگر الان نجنبی و این پرونده رو نبندی، برای همیشه همینطوری فقط بهش فکر میکنی و در عمل هیچ! اون روز بود که اعلام کردم، رسماً اعلام کردم که باید تمومش کرد. تا وقتی این جمله که " من تا جولای بیشتر تو این شهر نمیمونم" رو اعلام نکرده بودم خودم هم مطمئن نبودم از این فکر و این ایده. اون روز به زبونش آوردم. تاریخ دادم چون به هر حال همخونهء آدم باید در حریان باشه و بتونه برای بعد از این تاریخ و تغییراتش تصمیم بگیره.

همین اعلام کردن جهت زندگیم رو عوض کرد. همین به زبون آوردنِ ساده که البته چندان هم ساده نبود و هنوز پس لرزه های این تغییر بزرگ رو دارم حس میکنم. همین اعلام کردن. تا وقتی ایده ای تو سرت داشته باشی، فقط تو سرت داریش! ولی وقتی به زبون میاریش مجبور میشی بهش عمل کنی و همین اجبار، همین وادار شدنه است که آدم رو میندازه توی راهی که میتونه پُر از اتفاقات غیرقابل پیش بینی باشه.

خب؛ من دقیقاً از جولای این انتقال ر انجام دادم. به حرفم عمل کردم و از این بابت به حدی راضی هستم که گاهی اوقات از این مساله که چرا زودتر این تکون رو به خودم ندادن ناراحت میشم.

این رو باید مینوشتم تا یادم بمونه، که تا وقتی بایستی و فقط نگاه کنی، خیلی باید خوش شانس باشی که اتفاقهای خوبی برات بیافته. اگر میخوای چیزی تغییر کنه، خودت شروع کن به تغییر دادنش. میدونم! شده از اون شعارهای احمقانهء آمریکاییِ لوس ولی، گاهی اوقات آدم لازم داره همین چیزهای پیش پا افتاده رو هم با خودش زمزمه کنه تا تو خاطرش بمونه که برای به دست اوردن باید خواست!
البته خیلی از مواقع هم آدم هرچقدر تلاش کنه، به چیزی که میخواد نمیرسه، یا نمیتونه شرایط رو تغییر بده. ولی همینکه بدونی تلاشت رو کردی، تا اونجایی که میتونستی مایه گذاشتی تا یه چیزایی رو تغییر بدی خودش کافیه. اینطوری دست کم بعد ها آدم دچار این حسرت نمیشه که "وای، اگر بیشتر تلاش کرده بودم شاید میتونستم کاری بکنم"!

امروز، یک سال بعد از اون تصمیم بزرگ که مسیر زندگیم رو تغییر داد، به خیلی از تغییرهای دیگه فکر میکنم و از این مساله راضی ام. و با خودم فکر میکنم الان وقتشه که برای چیزهایی که میخوام تلاش کنم و مایه بذارم. کسی چه میدونه؟
شاید یکی دو سال دیگه تو این وبلاگ از همین امروز نوشتم و از اینکه چقدر همین نوشته کمکم کرد تا یه سری مسائل رو واضح تر ببینم، و اگر قرار به بدست آوردنِ چیزی باشه، در جریان باشم که راه به دست آوردنش فقط و فقط از خواستن میگذره. خواستنی که باید آگاهانه باشه وگرنه....


نوشتهء پارسالم در همین رابطه. حتا یادم نبود که این رو نوشته بودم!

+ نوشته شده در  90/10/12ساعت 15:19  توسط امیر  | 

گاهی اوقات فکر میکنی که گذشتی؛ یعنی گذر کردی و رفتی. ولی سخت در اشتباهی.
یه تلنگر، به تلنگر به ظاهر پیش پا افتاده گاهی اوقات بهت میفهمونه هنوز چقدر گیر کردی، عین خر در گل و چاره ای نداری جز اینکه فیچی رو برداری و ببری، قطع کنی تا نه عذاب بیشتری رو تحمل کنی نه به دیگران عذاب بیشتری وارد کنی.

آدمی که دیوانه باشه کارهاش هیچ حساب و کتابی نداره. هر لحظه اش با لحظهء بعدش زمین تا آسمون فرق میکنه و گاهی اوقات هست که حس میکنی توانِ مقابله نداری و فرار کردن بهترین راهه،... نه، یعنی آسون ترین راهه.
من آدم قوی یی نیستم. بارها فرار کردم، بارها مقابله کردم، ایستادم و فکر کردم میتونم با دردهایی که بهم تحمیل میشه میتونم بجنگم. بایستم و چشم بدوزم تو چشمش.... تجربه ولی پخته ترم کرده. همیشه ایده آل فکر کردن راه درستی نیست؛ گاهی اوقات باید ادم بالاخره یاد بگیره که منطقی باشه و فقط به خاطر یه سری ایده آل، یه سری آرمانشهری که اساسا وجود خارجی نداره، زندگی و فکر و روانش رو پیچیده تر از اینی که هست نکنه.

دارم یاد میگیرم سختگیرتر باشم و میخوام از این همه حضورِ بی دلیل و احمقانه خودم رو کنار بکشم. با خودم باشم. با خودِ خودم. زیادی اهمیت دادن به تعارفات معمول با دیگران رو کنار بذارم و این بار رو در رو با خودم مواجه بشم، با خودم مقابله کنم و ببینم کجای این دنیای گندهء کوچولو ایستادم و چرا همیشه درجا زدم.

کنار میکشم و از این کنار کشیدن راضی ام. عین کبکی که سرش رو تو برف کرده باشه، از این وضعیت راضی ام و وخنده دارترین قسمتِ داستان اینه که یه تلنگر احمقانه، یه سوء تفاهم، یه اتفاق کوچیگ شاید، بهم فهموند چقدر هنوز گیر بودم و هستم. برای رها شدن از این گیر نیاز دارم به این جدا شدن و کنار کشیدن.... تا بتونم خودم رو پیدا کنم. وگرنه، از درون منفجر میشم و بعدها روی سنگ قبرم باید بنویسند: "خری آمد، خری زیست، خری رفت"

+ نوشته شده در  90/10/09ساعت 16:9  توسط امیر  | 




اگر میخواهیداز موسیقی نفرت پیدا کنید، به آهنگسازی روی بیاورید!

+ نوشته شده در  90/07/05ساعت 0:40  توسط امیر  | 

به سری قوانین دکترمورفی باید این رو هم اضافه کرد:
اگر ظرف دو سال همخانگی، شما به موقع بیرون رفتن از خانه هیچوقت چیزی را اعم از کیف پول و کلید و مدارک و فلان و بهمان فراموش نمیکنید و همیشه حواستان به همه چیز هست،....
اگر ظرف دو سال همخانگی، همخانهء محترمه برعکس شما که همیشه قبل از خواب تلفن همراهتان را خاموش میکنید، هیچوقت این کار شنیع و خداناپسندانه را انجام نمیدهد....

دقیقاً وقتی شما آخر شبی به خانه برمیگردید و متوجه میشوید که کلید همراهتان نیست، همخانهء محترمه تصمیم میگیرد که دقیقاً همان شب تلفن همراهش را قبل از خوابیدن خاموش کند.

اینطوری هاست که مجبور هستید بعد از ده سال زندگی در شهری که وجب به وجبش را میشناسید، شبی را در هتل صبح کنید! 

بله!

+ نوشته شده در  90/06/08ساعت 23:5  توسط امیر  | 

آقاجان!
انگشتت رو خیس میکنی و میزنی به قابلمه تا ببینی برنجت دم کشیده یا نه؟ صدای جلز و ولزش رو نمیشنوی و با خودت فکر میکنی چرا هنوز بعد از چهل دقیقه برنجت دم نکشیده و صدای "جیییزززز" رو نمیشنوی؟
خب اون هدفونایی که تا ته چپوندی تو گوشهات رو در بیار تا شاید صدای "جیییزززز" رو هم بشنوی و برنجت ته نگیره خب!

+ نوشته شده در  90/06/06ساعت 16:50  توسط امیر  | 

{....}

خوابی که برام تعریف کردی خیلی عجیب بود... حالا باهاس ببینیم تعبیرش چی میشه.

خیلی دلم برای اون دوران بچگی هامون تنگ شده... خیلی عجیبه نسیم... من دقیقاً همین دیشب خواب خونهء عمه عذرا رو دیدم... خواب دیدم که خونه رو فروختند و فرهنگ هم دیگه اونجا نیست و قرار بوده به یه شرکت خدماتی یی چیزی تبدیل بشه.... نکنه این خوابها واقعاً به هم ربط داشته باشند؟
خیلی خواب ناراحت کننده ای بود البته... یادمه که هی از اون پله های توی خونه بالا میرفتم و دنبال نور بودم... عین تابستونا بعد از ظهر که بابا و مامان هامون مجبورمون میکردن حتماً بخوابیم... خوب یادمه که همیشه پنجره ها باز بودند و نسیم خنکی که از این اتاق به اون اتاق توی اون سکوت مطلق میوزید انگار با خودش به جای آرامش اضطراب ابدی به همراه داشت... هیچوقت حس اون بعدازظهرهای ساکت از یادم نمیره....
حالا همه مون افتادیم یه ور این دنیای بی سر و ته... یادته تو یکی از شعرات نوشته بودی " نیمکتی که سرش تا به ابد تنهایی است..."؟ همون حال رو دارم الان.... تا به ابد تنهایی....
{...}

+ نوشته شده در  90/05/31ساعت 14:46  توسط امیر  | 

دوران همخونه بودن تموم شد. برای من تجربهء دو سالهء همخونگی واقعاً عالی بود و چیزهای زیادی یاد گرفتم. فهمیدم که آدم وقتی خودش به حال خودش تنها باشه همیشه حق داره، یعنی انگار همیشه تویی که حرف درست رو میزنی و تصمیم منطقی رو میگیری و خب کسی نیست که بهت بگه بابا جون، یه کم آروم، پیاده شو با هم بریم!
شانس بزرگی که داشتم این بود که همخونه ام تو ایتالیا شاید یکی از بهترین همخونه هایی بود که هرکسی میتونست آرزو کنه و خب همه چیز مرتب، رو برنامه و عالی بود. هرکسی البته ایرادهای خاص خودش رو داره و خب طبیعتاً سیلویا هم از این قاعده مستثنا نبود، همونطور که من هم نبودم و نیستم ولی این ایرادها اونقدر کوچیک و بی مورد بودند که مثل اپیسلون تو ریاضی میشد ازشون صرفنظر کرد.

امروز بعد از حدود یک ماه و نیم نقل مکان موقت به برلین وقتی از دور به این تجربهء دو ساله نگاه میکنم میبینم که این تجربه واقعاً چیزهای زیادی بهم یاد داد، چیزهایی که تا وقتی آدم تجربه شون رو نداشته باشه نمیتونه ازشون به این راحتی حرف بزنه.

الان واقعاً به تنهایی هام دوباره نیاز دارم و خوشحالم از اینکه دوباره برای خودم هستم و خب فهمیدم که اساساً به این جدایی و تنهایی های دایمی نیاز دارم تا بتونم با مردم روابطم رو حفظ کنم. نزدیکی های بیش از اندازه هم برام خوب نیست چون آدمی هستم که به شدت به این دورشدن و برگشتن ها نیاز داره تا بتونه تعادل لازم رو توی زندگیش حفظ کنه. یعنی انگار پایه و اساس زندگیِ متعادل توی رعایت کردنِ همین اصل دوری و نزدیکی باشه که هر چیزی وقتی از اندازه خارج بشه، میتونه این بالانس رو به هم بریزه و خب، این برای کسی که زندگیش با نت و صدا و موسیقی میره جلو یعنی یه زنگ خطر... یعنی روتین شدن تا سرحد دیوانگی و جنون.

این نوشته بسیار آشفته و درهم است، چون فقط دارم بلند بلند فکرهام رو مینویسم. همین!

+ نوشته شده در  90/05/29ساعت 13:19  توسط امیر  | 

دیشب بالاخره صدای همسایهء طبقه بالایی دراومد! یعنی چیزی حدود یک ماه و نیم صبرکرد و حرفی نزد و شکایتی از صدای همیشه بلند موسیقی نکرد ولی دیگه دیشب راس ساعت یازده و چهل و سه دقیقه اومد زنگ در خونه رو زد.
مساله ای  که خیلی برام اهمیت داشت این بود که برخلاف چیزی که همه بهم گفته بودند ورنداشت یک کاره زنگ بزنه پلیس! خیلی محترمانه و تازه با کمی شرمندگی ازم خواهش کرد تا پنجرهء خونه رو ببندم تا برای خوابیدنشون مزاحمتی ایجاد نکنم.

تازه نگفت صدای موسیقی رو کم کن! گفت پنجره رو لطفاً ببند. کُلّی هم از موسیقی یی که گوش میکردم تعریف کرد و گفت درسته که خیلی موسیقی قشنگیه اما من و شوهرم هر روز صبح زود باید بیدار شیم و آماده بشیم بریم سر کار و خب الان دیروقته!

میخواستم همونجا ماچش کنم بس که محترمانه رفتار کرد... 


+ نوشته شده در  90/05/26ساعت 16:0  توسط امیر  | 

وقتی می خواستم از پشت میز بلند شم و کتابها رو به حال خودشون بذارم و یه استراحتی به خودم بدم بابت یکی دو ساعت مُدام زبان خوندن، ناخودآگاه دنبال دگمهء سِیو روی کتابهام میگشتم.
کامپیوترزدگی شاخ و دم نداره به خدا!

+ نوشته شده در  90/05/11ساعت 15:31  توسط امیر  | 

گویی انسان همواره نیاز داشته باشد به اینکه بهانه ای مهم بیاورد برای به تاخیر انداختن کارهای مهم تر!
حال این روزهای من است انگار؛ روزهایی که زندگی نمی شوند ولی می آیند و می روند. خاطراتی از خود به جا می گذارند.
خوب می دانم که تمام این روزهای سنگینی که حس می کنی زنده نبوده ای، در واقع آرامش پیش از طوفانی هستند که معلوم نیست شکوفا کند یا ویرانی به بار آورد.
باید صبور بود و به تماشا نشست!

+ نوشته شده در  90/05/03ساعت 14:26  توسط امیر  | 

حس جالبی است؛ بعد از ده سال دوباره دارم یک تغییر بزرگ را تجربه میکنم. یک جا به جایی دیگر و هزاران هزار ترس و استرس و دلشوره و امید و دلتنگی و اشتیاق و نوستالژی و... خلاصه هزاران هزار حس متناقضی که دوباره به سراغم آمده اند.

پرونده ای که بسته شدنش از هفت ماه پیش کلید خورده بود امروز به روزهای آخرش نزدیک و نزدیک تر می شود و من که هیچوقت فکر نمی کردم دوباره در شهری بزرگ زندگی کنم، این تجربه را با شور و شوق عجیبی دارم مزه مزه میکنم.

کجا؟

اروپا را می شناسید؟
نیویورکش!

+ نوشته شده در  90/04/17ساعت 20:27  توسط امیر  | 

گرمای شدید و هوای شرجی و بی کولری و مسمومیت غذایی و فشارخون بالا و کار مداوم با کامپیوتر همه و همه دست به دست هم دادند تا بعد از یک شب استفراغ، دو لکهء خون ناقابل هم در هردوچشم مبارک بوجود بیاد!

دوستان عزیز هم که من رو میشناسند و میدونند که اساساً بنده با افرادی که روپوش سفید به تن داشته باشند و لقب دکتر با خودشون حمل کنند میانهء چندان خوبی ندارم. این بود که التماسم میکردند که دست کم سری به داروخانه ای، عطاری یی چیزی چیزی بزنم و قطره چشمی بخرم و این حرفها!

رفتیم!
خریدیم!
آوردیم خانه!

اما خب از آنجایی که در زمینهء مسائل چشمی و قطره ای ویرجین تشریف داریم کل آن پنج یورو و هشتاد سنتی که بالای آن قطره دادیم حروم شد و قطره ها به تمامی نواحی صورت و دهان و گوش و حلق و بینی جاری شدند اما یه قطره هم نصیب این چشمهای خودن آلود نشد که نشد!
همخانهء محترمه و دوست پسر عزیزشان نیز به جای کمک بقاه بقاه می خندیدند!
حال اگر از امروز و فردا دیدید که خبری از نگارندهء مطلب نیست، بدانید کور شده است.

همین!

+ نوشته شده در  90/04/07ساعت 12:1  توسط امیر  |