تبليغاتX
خاطراتی برای فردا

خاطراتی برای فردا

These Are the Days of Our Lives

در راستای تجربه... اجرای تئاتر در کافی شاپ
"تنش - عادت - تنش"
کاری از علیرضا طاهری - سید میلاد شجره

مکان: کافه شارونا
زمان: چهارشنبه ۱۶.۰۰
آدرس: پاسداران - انتهای گلستان پنجم - پلاک ۱۵۸
تلفن: ۲۲۹۶۹۵۳۹

---------

چند هفتهء پیش بود که با میلاد آشنا شدم. خیلی اتفاقی تو کافه شارونا به مطالعه و قهوه و باخ مشغول بودم که اومد تو کافه و از طرحش برای اجرای یه تئاتر تجربی کوتاه (چیزی حدود ۱۵ دقیقه) صحبت کرد و بالاخره بعد از صحبت های فراوان با آقای شاکری (صاحب کافه) زمان برنامه شون و نوع کار و این حرفها مشخص شد.
من خودم از اینکه برنامه چه چیزی هست اطلاعی ندارم و با توجه به اینکه اصولاً تئاتر تجربی، باید تئاتر تجربی باشه حتا سعی نکردم که بفهمم ... ولی خیلی مشتاقم که ببینم چی هست و از همهء اونایی که به این مقوله علاقه مندند و چهارشنبه بعد از ظهرشون خالیه جداً خواهش میکنم که بیایند و ببینند کار این دو هنرمند جوان را که به نظرم بچه های خیلی خوبی میومدند.

برای راحت تر پیدا کردنِ کافه شارونا: از میدان هروی به سمت شرق (شمس آباد) بیایید و دقیقاً آخر خیابون و تو قسمت انتهایی سر بالایی ( اصطلاحاً به تپه شمس آباد معروفه) سمت چپتون میتونید کافه شارونا رو پیدا کنید.
منتظر حضور سبز و زرد و ارغوانی و مشکی و قهوه ای همه تون هستیم در ضمن! البته ما که هیچکاره ایم ولی حضورتون باعث دلگرمی بچه ها میشه.

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 20:8  توسط امیر  | 

گاهی اوقات آدم باید یه دورهء مجردی هم داشته باشه. مثلاً اینکه از صبح تا شب همه ش سرت به کارت باشه و بنویسی و بخونی و بری اینور و اونور و حتا خوشگذرونی های باحالِ نیمه فرهنگی داشته باشی خیلی خوبه. کلی آدم چیز یاد میگیره. اما اون وسط مسط ها بد نیست گاهی اوقات همچین یه نمه با یه سری همجنس بزنی بیرون و یه کم بی ادب هم بشی و چهار تا لیچار بار ِ این دنیا و رسم و رسوم زمونه بکنی.

امروز از صبح تا حالا بیرون بودم و با دو سه تا رفیق خیلی خوب (همجنس و غیر همجنس) کلی اینور و اونور رفتم. کافه شارونا، نشر چشمه و کتاب خریدن و سی دی خریدن های همیشه لذت بخش، ناهار رستوران موفتار، کافه مرکزی، خانه هنرمندان (یه کادوی خوشگل مامانی نارنجی رنگ هم گرفتم که بسی چسبناک بود) و کلی بحث ها و صحبت های باحال و خنده دار و در عین حال کلی درددل با آدمایی که جنس تنهایی شون شبیه جنس روزمرّگی هام به نظر میومدند. 
شب که اومدم خونه و یه گشتی تو اینترنت زدم و داشتم به نوشته ها و کارهام فکر میکردم، شاهین (پسر دایی گرامی که ما برایش جان همی دهیم!) زنگ زد که بیا پایین که با یه سری از بچه ها بریم قلیون کِشی (حدود ساعت ۹) و خب، یه روز هم که ما آدم شده بودیم و خودمون تو خونه قلیون نذاشته بودیم، مثل اینکه خدا دلش به حالمون سوخت و یه جورایی تو رودروایسی و وسوسهء وقت گذرونی با فک و فامیل از خونه زدیم بیرون. جمع مجردی باحالی بود و بعد از مدتها (جداً بعد از مدتها....چیزی حدود یک سال) خیلی این شر و ور گفتن های مردونه چسبید....!

آدم بهتره تک بعدی نباشه. هر چیزی، نه البته در حد افراط، تو زندگی لازمه!
این رو از من فروردینی افراطی-تفریطی بشنوید!!

---------

پس نوشتِ ویژه و مربوط: فکر میکنم گاهی اوقات آدم در شرایط بسیار خاص و ویژه، رفتاری کاملاً متضاد با آنچه عرف است پیش میگیرد!

پس نوشتِ ویژه تر و مربوط تر: البته منظور از آدم در خط بالا، خودمان و افرادی مانند خودمان میباشند. به کسی برنخورد. اگر شما اینگونه نیستید، آدم نیستید؛ یعنی احتمالاً آدم معقولی هستید!

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 0:56  توسط امیر  | 

۱- باربد خیلی هیجان زده از تو دستشویی اومد بیرون و با خوشحالی و ذوق به مادر و پدرش گفت: "من بالاخره فرق خانوما و آقایون رو فهمیدم!"
ما به هم نگاه کردیم و تا اومدیم حرفی بزنیم باربد ادامه داد: "خانوما لاک میزنند؛ آقایون ژل!!"
ما رو بگو چه فکر ها که به ذهنمون خطور نکرده بود!

۲- جای بعضیا خیلی خالی بود!

۳- از پدری مثل فرجام پسری مثل باربد بعید نیست!! فکر میکنید به خاطر شوخی های فرجام، باربد اولین کلمه ای که از ایتالیایی یاد گرفت چی بود؟ Culo!!! معنیش چی میشه؟ شرمنده ولی یه کمی زشته و مستقیم نمیشه گفت ولی خب جایی است در بدن آدمیزاد که طبق روایات نامکتوب، قزوینی ها بهش خیلی علاقه مند هستند!!

۴- یکی از اتفاقات باحال دیشب این بود که بنده برای اولین بار شاهد نوشتن و به روز کردن فرجام بودم. فرجامی که تا حالا نشده چیزی بنویسه و من از این رو به اون رو نشم... گاهی هم البته از اون رو به این رو میشم! جالبه که فرجام دست چپش رو میزنه زیر چونه ش و فقط با دست راست تایپ میکنه! (البته نه همیشه، ولی بیشتر مواقع!)

۵- موقعی که فرجام داشت مینوشت باربد رفته بود کنارش و میخواست باهاش بازی کنه که من با ایثار و از خودگذشتگی فراوان باربد رو آوردم کنار خودم و شروع کردم به بازی کردن باهاش (میدونید که من زبون بچه ها رو خیلی نمیتونم بفهمم!) تا باباش بتونه بنویسه.... تو فقط بنویس رفیق!

۶- کلی برای اینکه آلوچه خانوم دوباره به نوشتن ادامه بده حرف زدیم. البته یه سری چیزها نگفته موند. من خوشم نمیاد کسی به زور وادار بشه به نوشتن. نوشتن باید خودش بیاد و انقدر برات جذابیت داشته باشه که بشینی و بنویسی. دوست ندارم که آناهیتا بشینه به نوشتن به صرف اینکه چیزی بنویسه؛ دوست دارم اون انگیزه دوباره توش به وجود بیاد و بشه همون آلوچه خانومی که قبلاً ازش سراغ داشتیم. اون موقع خودش دیگه میدونه چه باید بکنه.

۷- فرجام برام از ایده هایی حرف زد که در نوع خودشون واقعاً بی نظیر بودند. اینکه چی بودند بماند، چون به قدری ایده های ناب و جالبی به نظر میومدند که اگر اینجا بنویسم مطمئناً رو هوا میزنندش و بعد ها به اسم خودشون ثبت میکنند؛ باید این کار رو خود فرجام انجام بده و من شک ندارم که تبدیل میشه به یکی از حرکت های تاثیر گذار تو وبلاگنویسی!
اینا رو هم نوشتم که فردا بتونم ادعا کنم ما از قبلش در جریان بودیم و پز بدیم همی به این و اون در ضمن!

۸- میخوایم برای بار چندم بشینیم و هامون ببینیم. هنوز تصمیم نگرفتیم کی و کجا... ولی دنبال بهونه هستیم. دیشب کلی از دیالوگ هاش رو با آنا دوره کردیم و کلی خندیدیم!

۹- دو بار از آناهیتا و فرجام بهترین هدیه های زندگیم رو گرفتم. یکی پارسال وقتی پوستر صدسال سینما رو بهم کادو دادند (+) و یه بار هم دیشب که سی دی اوریژینال "روزهای ترانه و اندوه" فرامرز اصلانی ِ عزیز رو بهم هدیه دادند. یه بار هم نوشته بودم (+)، اینکه آدم چیزی از مال خودش رو که خیلی هم دوست داره ببخشه به کس دیگه نشون میده اون طرف باید خیلی ارزشمند باشه و دقیقاً اینجاست که شک میکنم واقعاً لایق همچین محبت و همچین دوستانی هستم یا نه.

شب خوبی بود.....بعد از مدتها به شماره نویسی و لینک گذاری های فراوان روی آوردیم در ضمن، که این خود امری است بس مبارک و میمون! لابد (سلام آرتمیس!!)

-----------

پ.ن: این نوشته مربوط میشه به روزی که خسرو شکیبایی از این دنیا رفت. دو دقیقه بعد از اینکه پابلیشش کردم خبر رو شنیدم و به احترامش این پست رو برداشتم تا در موقعیتی مناسب دوباره بذارمش.

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 9:13  توسط امیر  | 

روزی به سراغ من نیز خواهی آمد،
فراموشم نخواهی کرد،
این رنج را پایانی خواهد بود،
و این زنجیر از هم خواهد گسست.

در نظر هنوز دور و غریبه ای،
ای برادر° مرگِ عزیز،
حاکمی،
مانند ستاره ای سرد 
به روی شبهای من.

ولی روزی، سرشار از شعله های آتش
نزدیک خواهی شد -
بیا، نگار ِ من،
                 اینجایم،
                       در برم گیر،
                             از آنِ تو ام.

هرمان هسه

متن اصلی آلمانی را در "ادامهء مطلب" می گذارم. دوستانی که آلمانی می دانند، اگر ایرادی دیدند تذکر دهند. البته ذکر این نکته بسیار ضروری است که در ترجمهء شعر خیلی خودم را در قید و بند برگردانِ واژه به واژه نمی کنم و تلاشم بر این است که شعر، "شعر" بماند.


پ.ن: این شعر، یکی از ۴ شعر از هرمان هسه است که روش آهنگ گذاشتم و ماههاست که نوشتن ِ همون چند دقیقهء پایانی اش مونده! باشد که به راهِ راست هدایت شده و آن چند میزان باقی مانده را هم بنگاریم!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/15ساعت 11:46  توسط امیر  | 

رضا، قهوه فرانسهء مخصوصش رو میذاره جلوم. نمیدونم چرا، ولی حس میکنم هر بار که سر حال تره، قهوه ش هم بهتره. بوی قهوه حالم رو جا میاره.
موسیقی جز؛ 
شروع به خوندن کتابم میکنم. 
آهنگ که تموم میشه، رضا سی دی رو عوض میکنه و چیزی رو میذاره که من دوست دارم و تبدیل شده به پای ثابت قهوه خوری های صبح هام.
موسیقی باخ* بعد از چند روز دوباره دیوونه م میکنه. چشمام رو میبندم و بغضی عجیب گلوم رو میگیره.
دخترک وارد کافه میشه و بدون سلام و علیک میشینه رو صندلی کناریم.
نمیفهمم چرا انقدر این موسیقی میتونه تمام وجودم رو بلرزونه.
دخترک دستش رو میاره جلو صورتش، انگشت سبابه ش رو میگیره بالا و میگه: "خیالپردازیهای رمانتیک!"
علی عابدینی و هامون میان جلو چشمم.... "جنون الهی"!
هشتک** رو تو دستهام میچرخونم و چشمهام رو دوباره میبندم و غرق میشم تو صدای گیتار و موسیقی باخ.
خیالپردازی رمانتیک نیست. احساس حقارت کردنه در مقابل این همه زیبایی؛ این همه پاکی؛ این همه صداقت. ایناست که دلم رو میلرزونه و دوست دارم جلو همهء آدمهای کافه بزنم زیر گریه.
شازده میاد تو و داد میزنه "درود بر همه!" و آروم میاد زیر گوشم میگه: "مرد که گریه نمیکنه!"
دخترک میگه: "مردهای احساساتی رو دوست دارم."

آکوردها پشت سر هم میان و میرن. توی خلسه ای غیرقابل وصف فرو رفتم و نمیفهمم یه موسیقی چطور میتونه انقدر خلوص رو منتقل کنه. حتم دارم گناهکارترین آدم روی زمین که جاش ته جهنمه، اگر سر پل صراط این موسیقی رو با خودش گوش کنه دروازه های بهشت خود به خود به روش باز میشن. این موسیقی رو فقط میشه تو بهشت شنید و چقدر من ِ آلوده و ناپاک رو داره پاک میکنه. کی بود میگفت "موسیقی غذای روح است!" ؟ به نظرم حرف مزخرفیه. هر موسیقی ای نمیتونه با روح در ارتباط باشه. ولی موسیقی باخ انگار روحت رو شستشو میده. انگار روحت رفته زیر دوش آب گرم و داره خوشبو ترین شامپو ها رو به سرش میزنه و آب کشی میکنه. این موسیقی عین غسل کردن میمونه.

شازده چاییش رو از تو استکان کمر باریک آروم مینوشه و سبیل هاش رو با ظرافت خشک میکنه و میگه: "من موسیقی خودمون رو ترجیح میدم."
موسیقی خودمون؟ موسیقی خودتون؟
دخترک بهش چشم غره میره و میگه: "چاییت رو انقدر با سر و صدا نخور!"

با خودم فکر میکنم....مگه موسیقی به جایی تعلق داره؟ این مرزبندی ها از کی بوجود اومدند؟
موسیقی باخ متعلق به کجاست؟ آلمان؟ اروپا؟ غرب؟
نه! موسیقی باخ متعلق به قلبهاست. متعلق به آسمونه. متعلق به بهشته. متعلق به خداست انگار. چی میتونه این همه زیبایی، این همه پاکی، این همه عرفان، این همه صداقت، این همه رنگ و این همه بوی خوب رو یکجا با هم داشته باشه؟
موسیقی باخ رو نباید شنید! باید زندگی کرد؛ باید لمسش کرد، نازش کرد، بوسیدش، در آغوش گرفتش و باهاش تو رقصی آروم به نهایت عشق، به اوج عرفان، به بالاترین درجه از زیبایی رسید و از این زندانِ تن رها شد. باید.....

نه! نباید ازش حرف زد......

--------
* پارتیتا در ر مینور (ر مینور گام مورد علاقهء منه در ضمن! به راحتی میتونید با قطعه ای در ر مینور سرم رو کلاه بگذارید و از راه به درم کنید!)

** هشتک اسم شئیه که مدتیه همراه همیشگیم و یکی از بهترین دوستانم شده و از ۶ راس و ۸ وجه تشکیل شده و این خانوم گل گلاب بهم هدیه ش داد.

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 15:22  توسط امیر  | 

اندر باب رفیقنا (بر وزن شیخنا!) که به واسطهء درسی که خوانده و کاری که انجام میدهد به مسائل رنگی، دکوراسیونی، هماهنگی ای و ... بسیار حساس میباشند! خدا همه مان را بیامرزد!

آرتمیس: واقعاً اون کسی که رنگ آمیزی اینجا رو انتخاب کرده ... چی فکر میکرده با این همه رنگ خاکستری و اون سنگ های بدرنگ دیوار و کف زمین؟ ... یعنی ...
من: ... ها؟ باید دارش زد؟
آرتمیس: اگه الان اینجا دم دستِ من بود...
من: ... ها؟ خفه ش میکردی؟
آرتمیس: (خیلی ریلکس) نه! قشنگ با چاقو پوستش رو میکندم...
من:
آرتمیس: (با آروم ترین و آرامش بخش ترین لحن ممکن!) اونم نه با چاقوی آشپزخونه! با چاقوی میوه خوری! قشنگ قلفتی میکندم پوستش رو!
من: آها.... یادم باشه هیچوقت اتاقم رو بهت نشون ندم!!

-------

پ.ن: قرار بود چیزی بنویسم تا جیگر همه این بار برای "من" کباب بشه! لطفاً در صورت امکان جیگرتان کباب شود!! ممنونم!

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 9:54  توسط امیر  | 

۵ سال پیش بود که برای اولین بار با چیزی به اسم وبلاگ آشنا شدم. اون موقع روزهایی عجیب بودند؛ نه به خاطر آشنایی ام با وبلاگ؛ کلاً روزهای عجیبی بودند. نمیدونم اولین وبلاگی که دیدم چی بود و اصولاً از اینکه چطور تو صفحهء وب تاریخ های قدیمی تر باید پایین تر از تاریخ های جدید تر باشند سر در نمیاوردم. از این وبلاگ به اون وبلاگ و از این لینک به اون لینک آخرش رسیدم به وبلاگی به اسم "یک ماهی در لا مینور" که همین اسمش برام خیلی عجیب و جذاب بود. با خوندنِ کامل آرشیو اون وبلاگ بود که تازه فهمیدم وبلاگ یعنی چی!!! از اونجایی که به هیچ وجه دوست ندارم از زمانه عقب باشم (خدا شاهده از اینکه نمیدونم گوگل ریدر چطور کار میکنه الان در عذابم!!) تصمیم گرفتم یه وبلاگ برای خودم درست کنم. با خودم گفتم چطور بقیه میتونند وبلاگ داشته باشند و من نمیتونم؟
این شد که اولین وبلاگ به نام "یک حباب در دو ماژور" ساخته شد. دقیقاً در ۱۳ مرداد ۱۳۸۲. طبیعتاً اینکه این اسم به تقلید از کدوم وبلاگ برداشته شده بود جای توضیح نداره؛ هرچند اصولاً لا مینور رو همیشه به دو ماژور ترجیح دادم!!
از اون روز خیلی چیزها عوض شد. پدیده ای که در درجهء اول برام حکم یه سرگرمی و تفنن داشت کم کم تبدیل شد به وسیله ای برای نوشتن و درد دل گفتن و حرف زدن و تمرین کردن تو ارتباط با دیگران و پیدا کردن دوستانی که الان نمیتونم زندگی رو بدون حضورشون حتا تصور کنم.

اینکه این اسباب بازی چطور یواش یواش برام شد یه دوست و همراهِ صمیمی برای خودم هم عجیبه. هنوز یادم هست روزهایی رو که تایپ کردن برام از سخت ترین کارهای ممکن بود و الان شده یه لیوان آب خوردن.
تابستون ۸۲ نقش مهمی تو زندگیم بازی کرد؛ از هر نظر که بتونید تصورش رو بکنید ولی قشنگ ترین چیزی که از اون دوران برام موند و هیچوقت رفیق نیمه راه نشد همین وبلاگ بود. هرچند من یه کم رفیق نیمه راه شدم. اسباب کشی های متعدد به بلاگ اسپات و یه سرویس وبلاگ دهندهء دیگه و بعدش هم بوسیدن و کنار گذاشتن وبلاگنویسی و دوباره شروع کردنش این بار اینجا، هیچکدوم باعث نشدند که جنون من تو وبلاگخونی و وبلاگنویسی از بین بره.

متاسفم از اینکه اولین وبلاگم رو برای همیشه پاک کردم و ازش نشونه ای در میون نیست هرچند همهء نوشته های اون وبلاگ رو تو آرشیو شخصی ام دارم و روزی که این قدرت رو داشته باشم که بتونم بهشون مراجعه کنم، حتماً دوباره میخونمشون.
از وبلاگنویسی چیزهای زیادی یاد گرفتم. اینکه چطور بنویسم؛ اینکه چطور با مخاطبم ارتباط برقرار کنم؛ اینکه چطور با نوشتهء دیگران رو به رو بشم؛ اینکه چه حرفهایی میتونند آبستن ِ چه سوء تفاهم هایی باشند؛ اینکه چقدر این نوشتن ها به مرتب کردنِ ذهن ِ همیشه مغشوشم کمک کرده؛ اینکه چطور یاد بگیرم تو همین کار یه نظمی رو رعایت کنم و خیلی چیزهای دیگه که شاید الان از قلم افتاده باشند.

ولی یکی از مهم ترین خوبی هایی که این وبلاگ نویسی برام داشت پیدا کردنِ دوستانی بود که واقعاً رفاقت رو برام معنا کردند. آرش، که یکی از همین دوستان بود حرف خوبی میزد و میگفت "مایی که رفاقت های وبلاگی میکنیم، مطمئناً خوانندهء اون دسته از وبلاگهایی هستیم که حس میکنیم میتونند دوستان خوبی برامون باشند و به همین خاطره که وقتی این رفاقت از حالت مجازی به حالت طبیعی در میاد آدم احساس غریبگی نمیکنه."*

از طریق همین وبلاگ بود که با مهروش آشنا شدم و فهمیدم استاد (شوهر مهروش)، همون معلم قدیمی دوران راهنماییم بوده و چه پیوند محکمی بینمون برقرار شد!
از طریق همین وبلاگ بود که با کیوان آشنا شدم و کلی چیز ازش یاد گرفتم.
از طریق همین وبلاگ بود که با پانته آی غربتستان آشنا شدم و اون همه رفاقت و صمیمیتِ بی چشمداشت رو تجربه کردم.
از طریق همین وبلاگ بود که با موجودی به اسم نازنین آشنا شدم که واقعاً آدم حیرت انگیزیه!!
از طریق همین وبلاگ بود که با ساکنین باغ آلوچه آشنا شدم و فهمیدم خواهر داشتن یعنی چی.
از طریق همین وبلاگ بود که با آرش و سولماز آشنا شدم و فهمیدم چقدر دنیا کوچیکتر از اونیه که فکرش رو میکردم.
از طریق همین وبلاگ بود که با خانوم دکتر آشنا شدم و فهمیدم هنوز میشه به نسلشون امیدوار بود.
از طریق همین وبلاگ بود که با شرمین و امیر آشنا شدم و امیدوار شدم به این که موزیسین های بلاگر هم میتونند وجود خارجی یا داخلی داشته باشند!!
از طریق همین وبلاگ بود که با آرتمیس آشنا شدم که انگار سالهاست میشناسمش و برای فهموندنِ حرفهام انقدر نباید مثل روابطم با همه فکر کنم و حساب کتاب کنم!

آره؛ از طریق همین وبلاگ با این همه دوست خوب آشنا شدم و اون همه دوست خوبِ ندیده هم پیدا کردم؛ آرش حبیبی که خیلی دوست دارم از نزدیک (نه البته زیادی نزدیک!!) ببینمش، رضا قاری زاده که هنوز باید بهم درست پیپ کشیدن رو یاد بده، اقلیمای عزیز که برام یکی از بهترین فال های حافظ رو گرفت، مریم مهربان که یکی از کسانی بود که اعتماد به نفسم رو در نوشتن این وبلاگ تا حد تیم ملی بالا برد، بانوی گیلک و حضور همیشه در صحنه اش، ساسوشای عجیب و غریب، پریای نازنین از کشوری که همیشه دوست داشتم ببینمش، نازلی ِ خوش فکر که کامنتهای بی نظیری برام میذاره و معمولاً باعث میشه تا به مسائل از دید دیگه ای هم نگاه کنم، پرکلاغی و مسابقه های آپدیت کردن هایمون، لیلای حاضر در نیمکرهء جنوبی و جیران عزیز که رسماً بی نظیره. و خیلی های دیگه که شاید اسمشون از قلم افتاده باشه و همینجا ازشون معذرت خواهی میکنم.

همین رفاقت ها و بودن ها و به اشتراک گذاشتن ها بزرگترین هدیهء من از این دنیای مجازی و از این وبلاگنویسیه که بر حسب تقویم و تاریخ، از ۵ سال پیش دقیقاً در چنین روزی شروع شد و با کمی آن و آف، تا الان ادامه داشته.
خوشحالم از اینکه این همه دوست دیده و نادیده دارم و به خودم میبالم از اینکه با ساده ترین راه ممکن تونستم تجربه های ارزشمندی کسب کنم که در نوع خودش واقعاً بی نظیره.

از همهء کسانی که تو لحظه های خوب و بد، تو سختی ها و شادی ها پا به پای من و این وبلاگ اومدند جلو از صمیم قلب تشکر میکنم. این پست متعلق به همهء اوناییه که به من معنای رفاقت رو تو این دنیای عجیب و غریب یاد دادند.
سپاسگزارم!

--------

* نقل به مضمون!

پ.ن: ترتیب اسم ها به ترتیب آشنایی من با اون افراده!

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 10:9  توسط امیر  | 

ما اصولاً انسانی بسیار قُد، حاضر جواب و در بسیاری از مواقع شوخ طبع هستیم به گونه ای که کمتر کسی میتواند پوزمان را بزند!
اما افرادی که همین "کمتر کسی" را تشکیل میدهند، بسیار بر روی نرو ما ژیمناستیک بازی میکنند و ما به شدت دلمان از دست ایشان خون است. حال این افراد چه کسانی هستند؟

۱- در درجهء اول ما در مقابل برادرمان بسیار بسیار کم می آوریم به گونه ای که کمی تا قسمتی اعتماد به نفسمان را از دست میدهیم. اینکه میگوییم، شوخی نیست ها! آن دسته از دوستانی که ما را میشناسند، خوب میدانند که ما یه گولّه اعتماد به نفس و غرور و نخوت هستیم ولی در مقابل آقای دکتر، به جان عزیزتان، جوری میشود که ما خفه میشویم و ایشان به صورت متکلم وحده می تازد و تار و مار میکند و میرود. مهم ترین خصلت ایشان که بسیار ما را دچار بغض و کینه و حسد کرده است (!)، "انسان شناسی" ایشان میباشد. اینکه میگوییم به هیچ وجه شوخی نیست! ایشان ظرف مدتی کمتر از ۲ دقیقه و با ساده ترین نوع رفتار میتواند پیچیده ترین انسان های روی کرهء خاکی را (در صورتی که به زبان آدمیزاد حرف بزنند!) مانند یک ریاضیدانِ برجسته آنالیز کند و پروندهء اعمالش را در دست راست یا چپش (معمولاً چپش!) قرار دهد و ما مبهوت در این حیرت بمانیم که چطور ما اینجور چیزها را نمیفهمیم پس؟ یعنی ما انقدر ساده ایم که راه راهمان در آفریقا وجود دارد؟

۲- کسی که ما در زمینهء شوخ طبعی و شوخی کردن و حاضرجواب بودن مقابلش بسیار بسیار کم می آوریم فرجام خانِ آلوچه الممالک میباشد! ایشان با استفاده از مینیمالیستی ترین واژه های موجود و ظرف کمترین زمان ممکن آنچنان خشتک ما را به پس کله مان پیوند میدهد که عقل آدمی در آن شک میکند و از خود میپرسد "مگه میشه؟ نه جون من؛ مگه میشه؟ آدمی بیاد و بزنه تو پک و پوز امیر؟" و اینگونه است که خداوند منان در وجود ایشان صفاتی را به ودیعه گذاشت که به موجب آن ما نیز از رو میرویم. چه برسد به شما!!! تلاش نکنید که پوزتان خواهد خورد و تا مرز خودکشی پیش خواهید رفت. از ما گفتن بود! البته در باب این بشر، باید به این مطلب نیز اشاره کرد که ایشان هر وقت مطلبی مینویسد ما با خودمان کمی تا قسمتی در این اندیشه غوطه ور میشویم که مگر میشود "این آدمی" که ما میشناسیم به این خوبی بنویسد؟ جداً مگر میشود؟

۳- و اما سومین نفری که ما در مقابلش از رو میرویم، دوستی است نویافته به نام عابد! در مجمع التواریخ از ایشان با نام "دائره المعارف فی کل المکان و فی کل الزمان"  یاد شده است. کافی است از وی در زمینهء حشرات کوه قالاکولا واقع در مجمع الجزایر سولفات سدیم سوال کنید تا منظور من را درک کنید. ایشان به واسطهء احاطهء نصفه و نیمه اش بر علم فلسفه، احاطه ای جامع بر دیگر علوم طبیعی، ماورا الطبیعی، غیر طبیعی، و ... دارد به طوری که به من ِ موسیقولوگ، درس تاریخ موسیقی و علم برقراری ارتباطات با جَز میدهد و با دانشجوی سال آخر سینما طوری صحبت میکند که دانشجوی نگون بخت به این باور تلخ میرسد که عمر خود را در آن دانشگاه لعنتی حرام کرده چرا که یک دانشجوی فلسفه از او بیشتر سینما میداند! اینها که میگوییم به هیچ وجه اغراق نیستند طوری که وقتی با ایشان صحبت میکنم حس میکنم چقدر نفهم بوده ایم و خود خبر همی نداشته بودیم!

۴- و اما نفر چهارم و آخر که ما جلویش به شدت کم می آوریم.....!
ذکر این نکته واضح و مبرهن است که منظور از این نفر آخر، تنها یک نفر خاص نیست همانگونه که منظور مشقاسم از دل و روده، دل و روده نیست! اصولاً ما در مقابل بانوان (اعم از انسان و حیوان و نبات و ربات و موجوداتِ فضایی و غیره ) کم می آوریم. البته شما باور نکنید؛ این را (به قول شیرازی ها) اضاف کردیم تا دوستان عزیز ننویسند چرا هر سه نفری که نام بردی به جامعهء رجال تعلق دارند و اثری از بانوان در آن نیست و فریاد وافمینیستا سر دهند!! ما اصولاً، از همان روزی که پا به عرصهء گیتی نهادیم (البته در کتب آمده که ما با کله به این دنیا آمدیم!) در مقابل تمامی بانوان کم می آورده ایم و کم می آوریم و کم خواهیم آورد. شما مرحمت فرموده باور کنید!!!

+ نوشته شده در  87/05/12ساعت 10:8  توسط امیر  | 

سلام خانوم کومل،
حالتان چطور است؟ من بد نیستم و روزها طبق معمول پشت سر هم میگذرند و هر روز تجربه ای تازه به تجربیات قبلی اضافه می کند. خوشحالم که هنوز بعد از شش ماه، آن سی دی هایی که بهتان هدیه داده بودم را گوش می کنید و از آنها لذت می برید. اینکه حال و هوای متغیر موسیقی در آن سی دی ها تا این حد برایتان جذابیت داشته خیلی خوشحال کننده ست.
آخر می دانید؟
زندگی ِ ما هم خیلی به این نوع از موسیقی شبیه است. در واقع حضور لحظه های خاکستری و مه آلود که انسان را از حرکت وا می دارند و پس از آن خروش رنگ های نارنجی و سبز (یادتان هست که نارنجی رنگ مورد علاقه ام بوده؟) و خروش نواها و اصوات دقیقاً مثل حالات روحی ما در لحظه های مختلف است که شاید در آن زمانی که مشغول سر ِ هم کردن این دو سی دی بودم، این تغییر حالت را در حدی جنون آمیز تجربه می کردم. یک کارگردان ایرانی* سالها قبل می گفت "جنون چیزی نیست جز تغییر سریع و بی حساب و کتابِ شخصیت های مختلف درونی انسانها." (البته جملهء اصلی اش را دقیقاً به خاطر ندارم!) و همین جنون گاهی اوقت انسان را تا سر حد نابودی پیش می برد و گاهی اوقات هم باعث خلق و پیدایش اثری هنری یا نیمه هنری می شود.

دلم برای همهء آن روزهایی که کیارا و من را مهربانانه در خانه تان می پذیرفتید تنگ شده است. هنوز به یادم می آید که صبح های سرد زمستانی کمی زود از خانه می زدم بیرون تا قبل از حضور در کلاس، در کافهء نزدیک خانه تان (اسمش چه بود؟ یادم رفت!) قهوه ای بخورم و درس ها را دوره کنم. هنوز خوب یادم هست که یکی از آن دفعات بود که "در لحظه زندگی کردن" را به زیباترین حالت ممکن تجربه کردم. خوب یادم هست آن افتاب بی رمق و کم جان را که از لابلای شاخ و برگ درختان روی میز من پهن شده بود و من قهوهء کم شیرینم را مزه مزه می کردم و موسیقی کویین بود که می خواند These Are the Days od Our Lives. و من غرق شده بودم در یکی از رویایی ترین حس های کل زندگی ام.(+)

گه گاه که اینجا بنا به دلایلی با زبان آلمانی سر و کار دارم و خیلی به یاد شما و کلاس ها می افتم. همین دیشب بود که شعرهای برشت را می خواندم و گه گاه حرص می خوردم از این ترجمه های معمولی و ضعیف. راستی یادتان هست که روی شعر های هرمان هسه کار می کردم؟ کار نوشتن موسیقی بر روی آنها نسبتاً تمام شده است. البته ماههاست که فقط باید آن دو سه دقیقهء پایانی را بنویسم و تنبلی و کمبود اعتماد به نفس اجازه نمی دهد. گاهی اوقات با خودم می گویم حالا که چه؟ چه چیزی را با این ترانه نویسی به سبک شوبرت یا مالر می خواهم اثبات کنم؟ به هر حال شنیدم که قرار است ترجمه ای به فارسی از اشعار هسه به بازار بیاید که بی صبرانه منتظر دیدنش هستم. اینطور که در روزنامه خواندم قرار است اسم این کتاب را بگذارند "قدم زدن در مه"! عجیب نیست؟ دقیقاً همان شعری که شما برای اولین بار سر کلاس خواندید و من را دیوانهء خودش کرد. خوب یادم هست آن روز را وقتی به میلان برگشتم و نشستم پشت کیبوردِ قراضه ام (!) و انگار این دستهای خدا بود که دستهای من را به روی شستی های کیبورد گذاشت تا اولین آکوردهای عجیب و غریب را بنوازم. یادم است از همان لحظه بود که حضور یک حس غریب را در وجودم احساس کردم و بعد از آن، آمدند و رفتند آن روزهای پر از مه و پر از رنگ خاکستریِ کرمونا و میلان و من بودم و سرگشتگی یافتن حسی نو که می توانست متفاوت بشود اما شاید آن حس هم پایدار نبود و نیست و نخواهد بود.

ببخشید که زیاد نوشتم. می دانم که الان به یک مسکن قوی احتیاج دارید!!! در ضمن معذرت می خواهم که به ایتالیایی نوشتم؛ هنوز برای نوشتن همچین چیزهایی آلمانی ام به اندازهء کافی قوی نیست!!
قول می دهم در اولین فرصت از آن ایمیل های کوتاه به آلمانی برایتان بنویسم.

تعطیلات خوبی را برایتان آرزو می کنم؛ چه خوب که شما به جای دریا و آن همه گرما و اعصاب خوردی، کوه را انتخاب می کنید برای تعطیلاتتان. از اینکه این همه آدم را لب دریا در حال برنزه شدن ببینم حالم بهم می خورد! همه می خواهند انگار چیزی نباشند که هستند. رنگ های پوستی که به طرز فاجعه آمیزی سیاه و قرمز و زرد بدرنگی می شوند و انسانهایی که از این تغییرات خوشحال هم می شوند. برایم خیلی قابل درک نیستند. به هر حال هر کسی یک جوری است دیگر. سلام من را هم به کوه ها برسانید که در آرزوی دیدنشان دلتنگم.

با احترام؛
امیر

----------

* منظور محسن مخملباف بود. نقل به مضمون از فیلم "گنگ خوابدبده" ساختهء هوشنگ گلمکانی

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 12:40  توسط امیر  | 

دو تقدیر بر عشق حاکم اند:
یکی را دوست می دارند، یکی دوست می دارد
یکی بلسان درو می کند،
یکی دیگر تمسخر.
یکی می گیرد، یکی می دهد.

صورتت را بپوش، وقتی اخگر آن را سرخ می کند
سعی کن اعتراف نکنی
سینه هات از چه دردی می سوخت.

اگر چاقو را بدهی دستِ مردی که کشته مرده ش هستی
میکُشدت
اگر او، او بداند دوستش داری، تکه تکه ات می کند
.

برتولت برشت
برگرفته از "هرگز، مگو هرگز! - ترجمه علی عبداللهی، دکتر علی غضنفری

---------

پ.ن: ترجمه ش به نظرم خیلی بد و در خیلی از جاها اشتباه اومد.

پ.ن ۲: با سپاس از دوستی که این کتاب رو بهم هدیه کرد!

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 18:46  توسط امیر  | 

باید برای اعتماد یه نوشتهء دو قسمتی دربارهء آلبوم هایی که همایون شجریان توشون خونده بنویسم و از دیروز داشتم به این ۵ تا آلبوم گوش میکردم. از این ۵ تا آلبوم، ۴ تاش خیلی معمولی و تا حدی پیش پا افتاده بودند؛ منظورم از نظر آهنگسازیه البته! اما از بین اینها، یکی شون واقعاً جالب و به قول قطبی "محشر" بود!
آلبوم "نقش خیال" رو علی قمصری ساخته و واقعاً نشون داده با وجود سن کمش آهنگساز قابلی هست و شاید در آینده ازش بیشتر بشنویم. فضای کارهای قمصری به شدت تحت تاثیر کارهای علیزاده هست و این از همون قطعهء اولِ این آلبوم کاملاً معلومه! سبک نوازندگی قمصری هم تا حدی تحت تاثیر علیزاده است و گذشته از این تاثیرپدیری هایی که برای این نسل به نظرم طبیعی میاد، قمصری کلاً آهنگساز و موزیسین خیلی خوبی به نظر اومد.

با اینکه این آلبوم مال ۳ سال پیش هست اما اگر هم ازش حرفی به میون اومده، بیشتر دربارهء "آلبوم شجریان" بودنش بوده و به کار آهنگساز اصلاً توجهی نشده که به نظرم خیلی بی انصافیه. جایی هم خوندم که تنها نقطهء مثبت این آلبوم خوانندگی همایون بوده و ... ! که خب بهتره اونایی که موسیقی سنتی و کلاسیک رو دنبال میکنند، این آلبوم رو گوش بدن تا بی پایه بودن این حرفها رو کاملاً درک کنند.

علی قمصری رو نه دیدم و نه میشناسم! باید الان حدود ۲۵ سال سن داشته باشه و شنیدن کاری مثل "نقش خیال" تو ۲۲ سالگی ازش واقعاً حیرت انگیزه. به نظرم به شدت با استعداد میاد و بعدها میتونه حرفهای زیادی تو ژانر کاری خودش برای گفتن داشته باشه.

به همهء اونایی که موسیقی سنتی و کلاسیک رو دوست دارند شنیدنِ این آلبوم رو به شدت پیشنهاد میکنم. 

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 10:18  توسط امیر  | 

امیر: میدونی؟ من به یه سری نشونه های عجیب و غریبی که تو زندگی روزمره مون اتفاق میافته تا حدی اعتقاد دارم.
آرتمیس: میفهمم!
امیر: البته منظورم چیزایی که کوئیلو میگه نیست ها.... یعنی شایدم باشه ولی من دنباله روی اون نظریه به طور صرف نیستم.
آرتمیس: یعنی چی؟
امیر: مثلاً پیش میومد یه سری مواقعی که تو خونه بودم و حالم خیلی خوب نبود میزدم بیرون و یه کم سعی میکردم از خودم بیام بیرون و از بالا به خودم و محیط دور و برم نگاه کنم.
آرتمیس: آها....!
امیر: اینجور وقتا گاهی اوقات یه سری چیزهای خیلی ساده میتونند یه پیغام خاصی رو بهت منتقل کنند. یه جوریه که اصلاً قابل درک نیست. خیلی وقتها هم اصلاً چیزی نمیبینم، یعنی پیغامی هم دریافت نمیکنم از طبیعت.
آرتمیس: چرا؟
امیر: نمیدونم! شاید چون انقدر تو بحر این مطلب فرو میرم که "باید" بالاخره یه اتفاقی بیافته که کور میشم و نمیتونم اصل اون پیغام رو ببینم؛ یا شاید اصلاً قرار نیست که ببینم.
آرتمیس: میفهمم چی میگی. یعنی یه جورایی میتونم حسّش کنم.
امیر: مثلاً یادمه یه بار رفته بودم شهر کتاب. یکی از دوستام همون وسط مسط ها زنگ زد برای احوالپرسی و اینکه میخوام چکار کنم و از این حرفها. منم گفتم که احتمالاً میخوام بعد از اینکه درسم تموم شد برگردم ایران و اونم کلی فحش بارم کرد که تو دیوانه ای و خری و نمیفهمی و از این حرفها و منم کلی استدلال و حرف که آقاجون، دلم میخواد اگر قراره جایی مفید باشم بهتره که اینجا باشم. اونجا به اندازهء کافی انسانهای مفید هستند.
آرتمیس: یادمه اینو نوشته بودی.
امیر: آره. البته اون مالِ یکی دو روز قبل از اون نوشته هه بود.
آرتمیس: یادمه وقتی خوندم با خودم گفتم این پسره حالا فکر میکنه مگه کی هست؟! (خنده!)
امیر: آره. میدونم که همچین چیزی میتونست برداشت بشه. اما منظور من اینه که قرار نیست من یه کار بزرگ انجام بدم. قراره تو روندی قرار بگیرم که زیر یه گوشه ای رو حتی خیلی کوچیک بگیرم تا شاید در آینده یه تاثیری بذاره. شاید هم نذاره!
آرتمیس: میدونم. شوخی میکنم!
امیر: بلافاصله بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم و اومدم یه آژانس بگیرم... آخه کلی خرید کرده بودم... آره... اونجا پیاده روش پله پله بود. همین که ایستاده بودم تا راننده بیاد یهو حس کردم یه دستی اومد رو شونه ام و آروم یه فشاری داد. وقتی برگشتم دیدم یه پیرمردی بدون اینکه ازم حتی اجازه بگیره و یا چیزی بگه دستش رو گذاشته رو شونه ام و داره سعی میکنه با کمک من از اون سطح نابرابر بیاد پایین. وقتی هم که اومد پایین و رفت، نه تشکری کرد و نه من اصلاً انتظار تشکری داشتم. برام انگار یه تایید بود. انگار بدون اینکه کسی بفهمه، اون پیرمرد با همون حرکت ساده اش داشت من رو تایید میکرد و همین برام یه دنیا ارزش داشت. جالبه که بقیهء پله ها رو بدون کمک کسی، خودش رفت پایین!
آرتمیس: میفهمم چی میگی.... خوب میفهمم چی میگی!

-----------

پ.ن: این مکالمه کمی تا قسمتی واقعی است! اگر باور نمیکنید از خودِ آرتمیس بپرسید!!!!
پ.ن ۲: فکر نکنید در اون ملاقات فقط ما حرف زدیم و ایشون نگاه کردند! ایشون هم به اندازه ای که از یه خانوم انتظار میره حرف زد و ما نیوش کردیم! شاید بخشی از صحبت های ایشان در آیندهء نزدیک به دور در همین مکان مقدس به زیور طبع آراسته شود. باشد تا همگان رستگار شوند! آمین!

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 1:17  توسط امیر  | 

برادر خاطرت هست؟

هر بار که گوگوش این جمله رو میگه یه جورایی بغضم میگیره.
به دخترک میگم: "چه حسّی تو این آهنگ وجود داره که انقدر آدم رو از خودش بیخود میکنه؟"
میگه: "نوستالژی".
سرم رو تکون میدم و حرفش رو تایید میکنم.
بهش میگم: "آدم انگار همهء اون روزها رو میتونه با این آهنگ ببینه."
خودکار رو تو دستش تکون میده و میپرسه: "من و تو که اون موقع اصلاً دنیا نیومده بودیم. چه چیزی رو میبینی؟"
میگم: "همینش جالبه! فکرش رو بکن؛ مایی که اون روزها رو ندیدیم تا این اندازه حسّش میکنیم؛ اونایی که اون روزها رو دیده بودند چه حالی میشن؟"
میگه: "هنر واقعی همینه! حسی رو در تو بوجود میاره که ازش آگاهی نداری و جوری روت تاثیر میذاره که انگار اون حس رو بارها زندگی کردی."

گوگوش میخونه.
تو مسجد، شاعر چپ؛
تو کافه، مومن مست؛
عجب سرگیجه ای بود؛
برادر خاطرت هست؟

بهش میگم: "این داره یه بخش از تاریخ ایران رو با هنر تعریف میکنه."
میگه: "آره. گفتن ِ تاریخ بوسیلهء هنر خیلی سخته البته!"
میگم: "دقیقاً. ببین اون نسل چقدر حرف برای گفتن داشته...."
دخترک آروم سرش رو به طرفم برمیگردونه و میگه: "مگه نسل ما نداره؟"
میگم: "چرا خب.... ما هم بالاخره چیزهایی تجربه کردیم و تجربه میکنیم که شاید یه کم جنسش فرق کنه."
میگه:" فکر میکنی بعد ها چی از این روزها گفته میشه؟"
میگم: "نمیدونم. به قول فرجام ما نسل بی حماسه ایم. شاید اصلاً چیزی نداشته باشیم که یه روز بخوایم بهش رجوع کنیم. اون نسل شاید به خاطر اعتقاداتش زندگی میکرد. اون آدمها، خوب یا بد، اعتقاداتشون رو داشتند. به نظرم ما هیچ چیزی نداریم که به خاطرش زندگی کنیم گذشته از مسائل پیش پا افتاده و معمولی ِ زندگی نرمال."
دخترک چند لحظه ای ساکت میشه ولی یهو با شیطنت خاصش رو صندلی جا به جا میشه و همونطوری که چشماش برق میزنه میگه: "ما هم داریم! ما حق مسلّم داریم! مگه نه؟ ما از حق مسّلممون دفاع کردیم دیگه....مگه نه؟"
لبخند تلخی میشینه رو صورتم.
برق میره!

+ نوشته شده در  87/05/08ساعت 8:57  توسط امیر  | 

سلام رفیق؛
نوشتن گاهی اوقات اونقدر سخت میشه که نمیدونی اصلاً چرا باید بنویسی؟ نه اینکه بایدی در کار باشه ها؛ منظورم اینه که نمیدونی چطور میشه اون همه حس رو تو قالب واژه ها در آورد و انتظار داشت بقیه تا حدی این حرفها رو بفهمند،... به هر حال وقتی اینجا مینویسی، یه سری میان و میخونن دیگه؛ لابد!

میدونی رفیق؟
آدمهای زیادی تو زندگی آدمهای زیاد دیگه ای میان و میرن؛ لحظه ها پر میشن از دوستی ها و دشمنی ها و رفته ها و مونده ها. گاهی اوقات حس میکنی از تو تنهاتر دیگه بنی بشری رو زمین وجود نداره و گاهی اوقات هم میبینی چقدر آدم خوشبختی هستی.
مرز بین تمام چیزهای متضاد همون یه تار موییه که خودت گفتی. بین این نرمالیته ای که ما فکر میکنیم ازش بهره مند هستیم و اون چیزی که دیگران اسمش رو جنون میذارند. بین بلند بلند خندیدن ها تا اون همه هق هق های بی صدا. بین همهء چیزای متضاد؛ اینکه چقدر این تار مو نازُکه رو من و تو دیگه خوب میفهمیم، نه؟

میدونی رفیق؟
من همیشه حرص زده بودم برای پیدا کردنِ آدمهای نو؛ با تمام ضعف ها و قدرته هاشون؛ با همهء خوبی ها و بدی هاشون؛ با اون همه پستی و بلندی های فکری و اعتقادی شون و همیشه از همه شون چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما بعضی ها خیلی متفاوت میشن. بعضی ها اونقدر عجیب و غریب میشن که جلوشون راحت کم میاری و درمونده میشی از اینکه  چطور ممکنه کسی تا این حد مهربون و صمیمی باشه؟ از اینکه چطور کسی میتونه تا این حد روح بزرگی داشته باشه و وجودش همیشه لبریز باشه از شادی و زیبایی و در عین حال زخم های کهنه و قدیمیش رو سعی کنه بشوره و مرهم بذاره و به این فکر کنه که هیچوقت جای این زخم ها رو شاید نشه از بین برد.

رفیق؛
یه بار هم گفته بودم و همیشه به این مساله اعتقاد داشتم که "کسی که چیزی از مال خودش رو به کسی میبخشه باید در درجهء اول خیلی اون طرف مقابل مهم بوده باشه و در درجهء دوم خودش خیلی بزرگ باشه." من میدونم که مهم نیستم؛ ولی مطمئنم که تو بزرگی. همین لابد،... نه؟

آره رفیق،
قرار بود برات بنویسم. اون چیزی نشد که تو انتظارش رو داشتی اما شاید اون چیزی بشه که من انتظارش رو داشتم؛ شاید هنوز حرفهای زیادی برای گفتن و نوشتن باقی مونده، شاید خیلی چیزها رو اصلاً نشه به این راحتی بیان کرد اما حضور یه تلنگر دائمی رو تو وجود خودم حس میکنم؛ هرچند الان میدونم که به همون اندازه ای که حرف تو دلمون داریم، زمان هم برای گفتنشون داریم. زمانی زیاد. زمانی به اندازهء یک عمر رفاقت.

همین!

---------

پ.ن: این یادداشت رو پریشب نوشتم اما برای پابلیش کردنش صبر کردم تا امروز! چرا؟ بماند!

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 9:28  توسط امیر  | 

مردم و حاکمیت "امنیت اجتماعی" به معنی وسیع کلمه را، با نظمیه، امنیه، کلانتری، دادگاههای کیفری، زندان، شکنجه و کشتار عوضی گرفته اند. مردم از آن جهت در اشتباه اند که هر بار که می خواهند از "نا امنی اجتماعی" خلاصی یابند و بر آن بشورند، ابتدا به اینها حمله ور می شوند، در حالی که اینها خود معلول عوامل اجتماعی اند. حاکمیت نیز از آن جهت در اشتباه است که می خواهد با این وسایل امنیت برقرار کند. آنچه تاریخ گذشتهء ما گواهی می دهد، نه آن موفق شده است و نه این.

-----------

جامعه شناسی نخبه کشی - علی رضاقلی - نشر نی ۲۴۰۰ تومان

+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 8:49  توسط امیر  | 

میدونی آنا؟
اینکه همه میان و میرن دیگه خیلی کلیشه ای شده؛ ولی بعضیا میرن و تو رو میذارن تو یه بُهتی که خودت هم نمیفهمی "چرا" گیرش افتادی. این بُهت نیست که آزار دهنده ست، شاید این رفتنه نباشه که انقدر اذیتت میکنه، این "چرا" ولی داغونت میکنه؛ همهء ذهنیتت رو نسبت به "خودت" میریزونه به هم!
راستی چرا آنا؟
چرا؟
چرا نبودنِ یکی مثل هزاران نفر دیگه انقدر میریزدت به هم؟ جوابم رو بده آنا، مگه خواهرم نیستی؟

کِی قراره اشکمون واسه نبودنِ این آدم تموم بشه؟ بهم بگو!
وقتی شاملو مرد، وقتی حاتمی مرد، وقتی زرگری* مرد، وقتی بابک بیات رفت، وقتی فرهاد دیگه نبود، من حتی بغض هم نکردم. شنیدم خبر رو و از کنارش رد شدم چون به جاودانه بودنِ همه شون و هنرشون اعتقاد داشتم؛.... آخ.... اعتقاد چه کلمهء سختیه برای گفتن و نوشتن.... ولی الان؟ اینکه به چه چیزی اعتقاد دارم رو خودم هم نمیدونم!
چرا آنا؟ چرا اینجوری شد؟ ما بزرگ شدیم یا اون آدم انقدر عجیب رفت؟ نکنه ما کوچیک شدیم و خودمون خبر نداریم؟ نکنه رفته رفته تو گذر ِ این همه سالهای پر از درد و راز و رمز و عشق، همینطور حساس تر و کوچیک تر شدیم و با کمترین تلنگری از هم میپاشیم؟چرا آنا؟ تو باید جوابم رو بدی. مگه خواهر بزرگم نیستی؟

چرا من که یه صفحهء روزنامه رو تو کمتر از ۱۰ دقیقه کامل میخونم دیشب چهار ساعت وقت گذاشتم تا اون چهار پنج صفحهء لعنتی رو تموم کنم؟ چرا؟ چرا سر هر پاراگراف می ایستادم و عینکم رو برمیداشتم و اشکم رو پاک میکردم؟
گیرم اشکم همینطور میومد و میرفت..... با هجوم اون همه خاطره الان من چه کنم؟ ها؟ تو بگو آنا.... مگه خواهرم نیستی؟

چرا باید بین کلمه های سیاه روزنامه دنبال صداش باشم؟ دنبال مکث هاش و خوردنِ حرفهاش؟ دنبال بم و زیر کردن هاش؟ دنبال "س" گفتن های خاصش؟ دنبال اون نگاه مات و مبهوت؟ چرا هر کلمه رو انگار داشتم میشنیدم؟ اینکه ناراحت باشم و گریه های بی صدام بغضم رو بیشتر از قبلش کنه مهم نیست، این همه "چرا" است که داغونم کرده. حملهء این همه چراهای بی جواب داره من رو از پا در میاره آنا. جوابم رو بده! مگه تو خواهرم نیستی؟

دیشب وقتی پرت شدم به حضور اون همه خاطره که عین یه فیلم مونتاژ نشده، قر و قاطی بدونِ رعایت هیچ تقدم و تاخر زمانی میومدند جلو چشمم ترسیدم آنا. برای اولین بار تو زندگیم از مرگ ترسیدم. ترسم به خاطر مردن نبود، برای "از دست دادن" بود. تازه انگار بعد از ۳۰ سال باید میفهمیدم چقدر این از دست دادن میتونه ویران کننده باشه. میدونی آنا؟ دیشب با کسی حرف زدم که تو حضور اون همه خاطره باهام شریک بود. با کسی که خیلی دوره و خیلی نزدیک. با کسی که وقتی حرف میزدم براش، انگار بیشتر از خودم میفهمید؛ شاید همین حرفها رو میخواست بگه که من داشتم بهش میگفتم. نمیدونم،... دوست دارم حداقل اینطوری فکر کنم، اشکالی که نداره آنا؟ وقتی این همه لحظه میومد جلو چشمامون گاهی اوقات بدون اینکه بفهمیم، سکوتی تو این حرف زدن ها میافتاد که عجیب بود؛ ترسناک بود؛ سیاه بود؛ سرد بود و من برای اولین بار از سکوت هم ترسیدم آنا. چرا ترسیدم آنا؟ جوابم رو بده؛ مگه تو خواهرم نیستی؟

آنا یادته پوستر صد سال سینمای ایران رو پارسال بهم هدیه دادی؟ یادته هیچ نمای روبرویی از این آدم بین اون همه عکس نبود؟ این سوال که "چرا نبود" شاید اونقدر مهم نباشه که آزاردهندگی این سوال تو اون لحظه! چرا انقدر باید آزار دهنده باشه؟ چرا آنا؟ جوابم رو بده آنا. مگه تو خواهرم نیستی؟

دیشب به اون رفیق قدیمی میگفتم. مُرده پرستی شاید خیلی هم بد نباشه. از ۷ سال پیش دنبال دو تا سریال بودم. یکی "هزاردستان" بود و اون یکی "روزی روزگاری". نسخهء ضبط شده از تلویزیون و کم کیفیتِ "هزاردستان" رو امسال بالاخره پیدا کردم ولی هنوز نتونستم "روزی روزگاری" رو گیر بیارم. حالا وایسا ببین! تا دو سه ماهِ بعد بازار پر میشه از نسخه های این سریال و اون موقع دوست ندارم وقتی دارم پول رو میدم به فروشنده ش، کسی با خودش فکر کنه چون حالا دیگه اون آدم بینمون نیسته که تازه یادم بهش افتاده. کی میدونه که این همه سال هربار که میومدم ایران چشمم دنبال "روزی روزگاری" بود؟ بین اون همه "سلطان و شبان" و "پاورچین" و "نقطه چین" و "خاک سرخ" و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه، جاش خالی بود. حالا ولی مطمئن باش جاش پر میشه. دو سه ماه دیگه؛ شاید هم زودتر البته! الان وقتشه که مردم هنوز رفتنش رو باور نکردند. آقایون پول پرستِ شرکت سروش، بشتابید که وقت تنگ است. بشتابید تا سود کنید!
آره آنا؛ اینا هستند که عذابم میدهند. راستی اگر اون زمانی که "روزی روزگاری" اومد تو بازار، من ایران نبودم برام میگیریش؟ جوابم رو بده آنا. مگه تو خواهرم نیستی؟

جوابم رو بده. اما نه اینجا. خودت خوب میدونی کجا باید بنویسی و چی باید بنویسی.

-------------

* داریوش زرگری اولین معلم موسیقی م بود و یکی از مهربون ترین آدم هایی که تا حالا تو زندگیم دیدم. وقتی رفت کمتر از ۴۵ سال سن داشت.

+ نوشته شده در  87/05/05ساعت 8:33  توسط امیر  | 

سلام امیر،
حالت چطوره؟ دیروز با خانوم کومل صحبت میکردم و از تو میپرسید، میگه که برات چند بار ایمیل نوشته بود اما جواب ندادی. اوضاع و احوالت خوبه؟
اینجا همه چیز خوبه، من امتحانام رو تموم کرد اما تو جولای هم نتونستم فارغ التحصیل بشم... حالا مهم نیست، ببینیم چی میشه. احتمالاً من و نیکولا بین سپتامبر و دسامبر جا به جا میشیم و میریم به ترنتو* آخه دیگه نمیتونیم کرمونا رو تحمل کنیم: الان دارم همینطور برای مدرسه های ترنتو و شهرهای اطراف رزومه میفرستم تا ببینیم یه کار میشه پیدا کرد یا نه.

تو چطوری؟ قصد داری برگردی یا میخوای بمونی اونجا؟ اینجا تو این کشور گُه همه چیز داره بدتر میشه: شاید احمقانه باشه شنیدنش از طرف کسی که خودش از یه کشور دیکتاتوری میاد، اما چه انتظاری داری؟ همیشه غم انگیز تره اینکه معلوم میشه جهان "متمدنِ" ما، در واقع در داخل خودش همون زخم ها و آزردگی های "دشمنان تمدن" رو جا داده.
برلوسکونی برای بار N ام یه قانون به نفع خودش تصویب کرد، کاری کرد که چهار نفر اولِ دولت نه تنها نمیتونن محکوم بشن که حتی نمیشه راجع بهشون تحقیق و تفحص کرد... حرومزاده! دوست دارم برم یه مذهبی معتقد بشم فقط برای اینکه امیدوار باشم که این آدم برای ابد به سوختن در جهنم محکوم بشه.
بعدش تازه برای  خارجی ها اوضاع همینطور بد تر شده: اگر بخوای آدم خوبی باشی و به قانون احترام بذاری کاری میکنن که وادار به رفتن از اینجا بشی؛ یا به جاش خودکشی کنی! چه چیزی این دولت عزیز ما از خودش درآورد؟ آره کلی جنایت وحود داره، پس ارتش رو ول کنیم تو خیابونا تا نظم عمومی رو تضمین کنه... میفهمی یعنی چی؟ "ارتش"!!!! عین جنگِ داخلی!!
مردم آروم آروم همینطور که قیمت ها دارن بالاتر میرن، بیشتر از قبل کم تحمل تر و نژادپرست تر و خشکه مقدس تر میشن و یه رابطهء بی دلیل بین تورم و مهاجرت برای خودشون میسازن.... حرف حسابشون چیه؟ اینه که اگر میای اینجا درس بخونی، مشکلی نیست، مهم اینه که انقدر پولدار باشی تا بتونی خودت رو جمع و جور کنی، اما حتی به فکر کار کردن هم نیافت! کار رو از ما ایتالیایی های بیچاره که به فقر افتادیم میدزدی!!!!!
گاهی اوقات به سرم میزنه که از اینجا برم، اما بعدش میبینم که در واقع کل اروپا داره این دورهء تغییر شکل دادن و مسخ شدن رو طی میکنه.... و از خودم میپرسم این رفتن واقعاً یه راه حل میتونه باشه؟ احتمالاً نه.

بگذریم؛ واقعاً امیدوارم که برلوسکونی هر چه زودتر بمیره و با خودش تمام این کشیش های پاپتی رو ببره اون دنیا! ای وااای! شاید بهتر باشه مواظب چیزی که مینویسم باشم؛ ممکنه ایمیل هام رو کنترل بکنند و بیان دستگیرم کنند که چرا به دوک بزرگ خیانت کردم.
چی بگم؟ به هر حال تو چه تصمیمی گرفتی؟
میخوای این دانشگاه لعنتی رو تموم کنی یا ترجیح میدی بمونی اونجا؟ امیدوارم بعد از اون دورهء وحشتناکی که بعد از جداییت تو کرمونا گذروندی، الان حالت بهتر شده باشه و امیدوارم که برگردی به اون قدرت سابق برای اینکه با تصمیم هایی که میخوای بگیری مواجه بشی.
خب، برات بهترین ها رو آرزو میکنم.
کیارا

-----

*Trento اسم شهریه تو شمال شرق ایتالیا و نزدیک مرز اتریش.

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 15:24  توسط امیر  | 

تو گِل بُدی و دل شدی؛
                              جاهل بُدی
                                            عاقل شدی؛

.                                                             
.
.

                                                                      آن کو کشیدت اینچنین، آن سو کشاند کهکشان

+ نوشته شده در  87/05/03ساعت 21:20  توسط امیر  | 

این هفته دوست دارم به نوشته هایی که برام جالب بودند لینک بدم. یه جورایی تبلیغ این هفته چندگانه است. البته بعضی از نوشته ها قدیمی هستند و بعضی هاشون داغ داغ و همین الان از تنور درآمدند:

- برلوسکونی و میلانِ پیر!
یه نوشتهء عالی دربارهء تیم آ ث میلان و رییس پیر و فرسوده و دیوانه ش. هیچوقت از برلوسکونی خوشم نیومده و یکی از مهم ترین دلایلی که طرفدار اینتر شدم حضور همین آدم بود که از خیلی از نمونه های وطنی و غیروطنی چندش آورتره طوری که خیلی دوست دارم یه بار از نزدیک ببینمش و یه کیک خامه ای بزرگ رو کلهء کچلش (که برعکس بقیه هرچی سنش بالاتر میره پر مو تر میشه!!!) خالی کنم و با انگشت نشونش بدم و بزنم به خنده! آره.... من هم میتونم نفرت داشته باشم!

- این پنجشنبه های لعنتی
نمیدونم چرا ولی یکی از زیباترین و حسی ترین نوشته هاییه که تا حالا تو وبلاگها خوندم. جداً کمکم کنید! چرا من تا این اندازه؛ یعنی در حد عشق، از این نوشته خوشم اومده؟ هر بار میخونمش تمام تنم میلرزه و نمیتونم مانع این بغض لعنتی بشم. چه چیزی تو این متن هست که چند ماهه هفته ای حداقل یه بار باید بخونمش؟ اصلاً نه میدونم نویسنده ش کیه و نه میخوام که بدونم. مهم نیست کیه؛ مهم اینه که چرا باید همچین نوشته ای، انقدر گنگ، انقدر مه آلود، برام جوری آشنا باشه که انگار خودم نوشتمش؟ کمک کنید!

- یک ذهن زیبا یا همون A Beautiful Mind
یه وبلاگیه که تازگی ها پیدا کردم و پره از جمله های معروف و جالب از آدمهای مختلف. برعکس اون چیزی که فکر میکردم جمله ها اصلاً برای نصیحت کردن و این حرفها نیستند و معمولاً جمله های جالب و تامل برانگیزی هستند.

- یک فاجعه!
اگر دلش رو ندارید نگاه نکنید. آدم زبونش بند میاد و نمیدونه اینطور مواقع چه چیزی میشه گفت.

- فاصله
یک شعر فوق العاده و زیبا که از اسپانیولی به فارسی ترجمه شده. من البته متن اصلیش رو نخوندم ولی ترجمه ش رو خیلی دوست دارم. میشه حسش کرد و این تنها هدف ترجمهء شعره. باید بشه حسّش کرد.

- درست مثل تو!
واقعاً تا حالا به این مساله فکر کرده بودین؟ چقدر گاهی اوقات آدم باور نمیکنه که .... !

- یکی می رود
شعرهای این خانوم رو خیلی دوست دارم و به نظرم این شعرش بی نظیره. تازه ارادتِ شخصیم به کنار؛

- قلم موی سحر آمیز
یکی دیگه از داستان کوتاه های خان داداشم که امروز تو روزنامهء اعتماد چاپ شد.

+ نوشته شده در  87/05/03ساعت 14:13  توسط امیر  | 

دخترک سرش رو برمیگردونه طرفم و میگه: "تو هم یه ذره همچین تنبلی ها.... فقط ادعای یه چیزهایی میکنی!"
بهش میگم: "چطور؟ مگه چکار کردم؟" میخندم و ادامه میدم: "یا شاید بهتره بگم مگه چکار نکردم؟"
دخترک میگه: "مثلاً وقتی شکیبایی رفت، این همه اشک و آه و زاری و فلان و بهمان. پریشب هم که دوباره وقتی صداش رو از رادیو شنیدی عین تراکتور نشستی به گریه کردن!"
یادم میافته!  آخ.... شنیدنِ صداش پریشب خیلی غیرمنتظره بود.... اینکه اصلاً انتظارش رو نداشتم باعث شده بود تا حالم اونقدر بد بشه.
دخترک سکوت من رو نمیفهمه و ادامه میده: "خب! همهء این ادا و اطوار ها رو درمیاری؛ ولی بعدش مثلاً برای تشییع جنازه ش نمیری!"
از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و باصدایی آروم بهش میگم: "هامون رو یادته؟"
جواب میده: "مگه میشه یادم نباشه. ۱۰ بارش رو فقط با خودِ تو دیدم!"
نگاش میکنم و میگم: "یادته اون صحنه ای که هامون از خودش میخواد خون بگیره برای آزمایش دستگاه و میره تو خاطرات بچگیش؟
سرش رو به علامت تایید تکون میده.
میگم: "اونجا یادته همهء آدما در حال عزاداری برای امام حسین بودند؟ زنها گریه میکردند و مردها سینه میزدند؟"
"آره" جواب میده.
ادامه میدم: "بگو ببینم؛ علی عابدینی کجا بود؟"
یه کم فکر میکنه و میگه: "بین اون مردهای سینه زن نبود."
میگم: "دقیقاً! علی عابدینی دور از اون هیاهو و سر و صدا داشت توی یه سقاخونه برای خودش شمعی روشن میکرد و تو حالِ خودش با حسین ِ خودش بود. الکی هم نبود که صدای فیلم تو اون صحنه کاملاً قطع میشه." و روی کاملاً تاکید میکنم.
دخترک زل زده و بهم نگاه میکنه.
بهش میگم: "حالا نه شکیبایی، امام حسینه و نه مطمئناً من، علی عابدینی ام. اما یه سری چیزها هستند که بعضیا شاید ترجیح بدن تو خلوت خودشون نگه دارن و با کسی شریک نشن. یه سری چیزها هستند که انقدر خصوصی و شخصی اند که حتی آدم نمیتونه راحت راجع بهشون حرف بزنه. هیاهو و سر و صدا و اون همه اتفاقاتی که خوندیم تو وبسایت ها و وبلاگ ها چقدرش واقعاً برای احترام به عمو خسرو بود؟"
جوابی نمیده.
میگم: "به این دلیل بود که نرفتم."
سرم رو میندازم پایین و ساکت میشم. دخترک کنارم ایستاده. اونم ساکته. سکوت حرفهای زیادی برای گفتن داره. الکی نیست که الان صدا کاملاً قطع شده.
+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 10:12  توسط امیر  |