۵ سال پیش بود که برای اولین بار با چیزی به اسم وبلاگ آشنا شدم. اون موقع روزهایی عجیب بودند؛ نه به خاطر آشنایی ام با وبلاگ؛ کلاً روزهای عجیبی بودند. نمیدونم اولین وبلاگی که دیدم چی بود و اصولاً از اینکه چطور تو صفحهء وب تاریخ های قدیمی تر باید پایین تر از تاریخ های جدید تر باشند سر در نمیاوردم. از این وبلاگ به اون وبلاگ و از این لینک به اون لینک آخرش رسیدم به وبلاگی به اسم "
یک ماهی در لا مینور" که همین اسمش برام خیلی عجیب و جذاب بود. با خوندنِ کامل آرشیو اون وبلاگ بود که تازه فهمیدم وبلاگ یعنی چی!!! از اونجایی که به هیچ وجه دوست ندارم از زمانه عقب باشم (خدا شاهده از اینکه نمیدونم گوگل ریدر چطور کار میکنه الان در عذابم!!) تصمیم گرفتم یه وبلاگ برای خودم درست کنم. با خودم گفتم چطور بقیه میتونند وبلاگ داشته باشند و من نمیتونم؟
این شد که اولین وبلاگ به نام "
یک حباب در دو ماژور" ساخته شد. دقیقاً در ۱۳ مرداد ۱۳۸۲. طبیعتاً اینکه این اسم به تقلید از کدوم وبلاگ برداشته شده بود جای توضیح نداره؛ هرچند اصولاً لا مینور رو همیشه به دو ماژور ترجیح دادم!!
از اون روز خیلی چیزها عوض شد. پدیده ای که در درجهء اول برام حکم یه سرگرمی و تفنن داشت کم کم تبدیل شد به وسیله ای برای نوشتن و درد دل گفتن و حرف زدن و تمرین کردن تو ارتباط با دیگران و پیدا کردن دوستانی که الان نمیتونم زندگی رو بدون حضورشون حتا تصور کنم.
اینکه این اسباب بازی چطور یواش یواش برام شد یه دوست و همراهِ صمیمی برای خودم هم عجیبه. هنوز یادم هست روزهایی رو که تایپ کردن برام از سخت ترین کارهای ممکن بود و الان شده یه لیوان آب خوردن.
تابستون ۸۲ نقش مهمی تو زندگیم بازی کرد؛ از هر نظر که بتونید تصورش رو بکنید ولی قشنگ ترین چیزی که از اون دوران برام موند و هیچوقت رفیق نیمه راه نشد همین وبلاگ بود. هرچند من یه کم رفیق نیمه راه شدم. اسباب کشی های متعدد به بلاگ اسپات و یه سرویس وبلاگ دهندهء دیگه و بعدش هم بوسیدن و کنار گذاشتن وبلاگنویسی و دوباره شروع کردنش این بار اینجا، هیچکدوم باعث نشدند که جنون من تو وبلاگخونی و وبلاگنویسی از بین بره.
متاسفم از اینکه اولین وبلاگم رو برای همیشه پاک کردم و ازش نشونه ای در میون نیست هرچند همهء نوشته های اون وبلاگ رو تو آرشیو شخصی ام دارم و روزی که این قدرت رو داشته باشم که بتونم بهشون مراجعه کنم، حتماً دوباره میخونمشون.
از وبلاگنویسی چیزهای زیادی یاد گرفتم. اینکه چطور بنویسم؛ اینکه چطور با مخاطبم ارتباط برقرار کنم؛ اینکه چطور با نوشتهء دیگران رو به رو بشم؛ اینکه چه حرفهایی میتونند آبستن ِ چه سوء تفاهم هایی باشند؛ اینکه چقدر این نوشتن ها به مرتب کردنِ ذهن ِ همیشه مغشوشم کمک کرده؛ اینکه چطور یاد بگیرم تو همین کار یه نظمی رو رعایت کنم و خیلی چیزهای دیگه که شاید الان از قلم افتاده باشند.
ولی یکی از مهم ترین خوبی هایی که این وبلاگ نویسی برام داشت پیدا کردنِ دوستانی بود که واقعاً رفاقت رو برام معنا کردند. آرش، که یکی از همین دوستان بود حرف خوبی میزد و میگفت "مایی که رفاقت های وبلاگی میکنیم، مطمئناً خوانندهء اون دسته از وبلاگهایی هستیم که حس میکنیم میتونند دوستان خوبی برامون باشند و به همین خاطره که وقتی این رفاقت از حالت مجازی به حالت طبیعی در میاد آدم احساس غریبگی نمیکنه."*
از طریق همین وبلاگ بود که با مهروش آشنا شدم و فهمیدم استاد (شوهر مهروش)، همون معلم قدیمی دوران راهنماییم بوده و چه پیوند محکمی بینمون برقرار شد!
از طریق همین وبلاگ بود که با کیوان آشنا شدم و کلی چیز ازش یاد گرفتم.
از طریق همین وبلاگ بود که با پانته آی غربتستان آشنا شدم و اون همه رفاقت و صمیمیتِ بی چشمداشت رو تجربه کردم.
از طریق همین وبلاگ بود که با موجودی به اسم نازنین آشنا شدم که واقعاً آدم حیرت انگیزیه!!
از طریق همین وبلاگ بود که با ساکنین باغ آلوچه آشنا شدم و فهمیدم خواهر داشتن یعنی چی.
از طریق همین وبلاگ بود که با آرش و سولماز آشنا شدم و فهمیدم چقدر دنیا کوچیکتر از اونیه که فکرش رو میکردم.
از طریق همین وبلاگ بود که با خانوم دکتر آشنا شدم و فهمیدم هنوز میشه به نسلشون امیدوار بود.
از طریق همین وبلاگ بود که با شرمین و امیر آشنا شدم و امیدوار شدم به این که موزیسین های بلاگر هم میتونند وجود خارجی یا داخلی داشته باشند!!
از طریق همین وبلاگ بود که با آرتمیس آشنا شدم که انگار سالهاست میشناسمش و برای فهموندنِ حرفهام انقدر نباید مثل روابطم با همه فکر کنم و حساب کتاب کنم!
آره؛ از طریق همین وبلاگ با این همه دوست خوب آشنا شدم و اون همه دوست خوبِ ندیده هم پیدا کردم؛ آرش حبیبی که خیلی دوست دارم از نزدیک (نه البته زیادی نزدیک!!) ببینمش، رضا قاری زاده که هنوز باید بهم درست پیپ کشیدن رو یاد بده، اقلیمای عزیز که برام یکی از بهترین فال های حافظ رو گرفت، مریم مهربان که یکی از کسانی بود که اعتماد به نفسم رو در نوشتن این وبلاگ تا حد تیم ملی بالا برد، بانوی گیلک و حضور همیشه در صحنه اش، ساسوشای عجیب و غریب، پریای نازنین از کشوری که همیشه دوست داشتم ببینمش، نازلی ِ خوش فکر که کامنتهای بی نظیری برام میذاره و معمولاً باعث میشه تا به مسائل از دید دیگه ای هم نگاه کنم، پرکلاغی و مسابقه های آپدیت کردن هایمون، لیلای حاضر در نیمکرهء جنوبی و جیران عزیز که رسماً بی نظیره. و خیلی های دیگه که شاید اسمشون از قلم افتاده باشه و همینجا ازشون معذرت خواهی میکنم.
همین رفاقت ها و بودن ها و به اشتراک گذاشتن ها بزرگترین هدیهء من از این دنیای مجازی و از این وبلاگنویسیه که بر حسب تقویم و تاریخ، از ۵ سال پیش دقیقاً در چنین روزی شروع شد و با کمی آن و آف، تا الان ادامه داشته.
خوشحالم از اینکه این همه دوست دیده و نادیده دارم و به خودم میبالم از اینکه با ساده ترین راه ممکن تونستم تجربه های ارزشمندی کسب کنم که در نوع خودش واقعاً بی نظیره.
از همهء کسانی که تو لحظه های خوب و بد، تو سختی ها و شادی ها پا به پای من و این وبلاگ اومدند جلو از صمیم قلب تشکر میکنم. این پست متعلق به همهء اوناییه که به من معنای رفاقت رو تو این دنیای عجیب و غریب یاد دادند.
سپاسگزارم!
--------
* نقل به مضمون!
پ.ن: ترتیب اسم ها به ترتیب آشنایی من با اون افراده!