خلاصه که برای یه دونه فلفل دلمه ای و نیم کیلو گوشت چرخ کرده منتی از این مردم نادان کشیدیم که مپرس! انقدر غر زدند و انقدر پام در معرض حمله های انتحاریِ این چرخ دستی ها قرار گرفت که به غلط خوردن(!) افتادم.
فکر کنم البته این مساله مال شهرای بزرگ باشه! تو شهرای کوچیک، هم مردم مهربون ترند هم اینکه سیستم زندگی انقدر پر از استرس نیست. وقتی کرمونا بودم مردم برای خرید روزانه اجباراً به سوپر مارکت یا ایپرمارکت نمیرفتند؛ بقال سرکوچه که احتمالاً از آشناها و بستگان هم بود ارجحیت داشت و آرامش بیشتر برقرار بود. سوپر مارکت ها خارج شهر بودن و مردم هر دو سه هفته یه بار میرفتن یه گشتی بزنن و یه ذره وقت بگذرونند. اما اینجا؟ انگار همه ارث باباشونو از آدم طلب دارن.....کِی میشه از اینجا فرار کنم و دوباره به آرامش خودم برسم....کِی میشه....؟

