تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

بر خلاف سالهای پیش، امسال به هیچ وجه حوصلهء عید و نوروز رو ندارم.
هفت سینم رو هم فقط یه جورایی به زور چیدم؛ نمیدونم چه مرگم شده....تا حالا همچین حسی سابقه نداشته و همیشه شب یا روز تحویل سال سر حال و خوشحال بودم ولی امسال همونطوری که سال خیلی بد و عجیبی بود همونطور هم متفاوت با قبل داره تموم میشه.

سال ۸۵ یکی از بد ترین سالهای زندگیم بود و خیلی خوشحالم که تا چند ساعت بعد اثری ازش نمیمونه. امیدوارم تو سالِ نو همه چیز به شکل خوبی تغییر کنه و چیزی از این ۱۳۸۵ پر از سیاهی و درد و غم نمونه.
این سال رو هیچوقت فراموش نمیکنم.....هیچوقت.

+ نوشته شده در  85/12/29ساعت 19:57  توسط امیر  | 

امروز نشسته بودم و داشتم نوشته های قدیمی وبلاگ ایتالیاییم رو میخوندم و با خودم فکر میکردم چقدر تو جمله بندی هام اشتباه داشتم یا چقدر اشتباههای تایپی داشتم و خودم نمیدونستم. یادم اومد که خیلی از اون پست ها رو تو محل کار و تو اون یک ساعتی که برای ناهار وقت داشتم مینوشتم و نمیتونستم وقت بیشتری بذارم و قبل از پست کردنشون یه بار هم چک کنم و غلط گیری کنم. این بود که با خودم فکر کردم بشینم و آروم آروم همهء اون نوشته ها رو چک کنم و اشتباهها رو درست کنم ولی....نمیدونم چرا حس کردم نباید این کار رو بکنم. اون اشتباهها یه بخشی از زندگیم به حساب میاد و الان بعد از این همه زمان اگر بخوام تو نوشته های اون موقع دست ببرم عین این میمونه که تو زندگی گذشتهء خودم دست ببرم و بخوام خودِ یکی دو سال پیشم رو درست کنم.
البته چقدر خوب بود اگه آدم میتونست بره و اشتباههای قدیمیش رو درست کنه....یا یه سری از خاطراتش رو کلاً پاک کنه یا بعضی چیزا رو اونجوری که دوست داره تغییر بده ولی متاسفانه شدنی نیست.
واسه همین شاید بهتر باشه که اون نوشته های قدیمی هم همونطور غلط غلوط بمونن و اگر قراره چیزی اصلاح بشه از الان به بعد باشه. شاید بشه تصویر قشنگ شده ای از گذشته نشون بدم ولی واقعیت چیز دیگه ایه. اگر قراره چیزی رو قشنگ نشون بدم باید از الان به بعد رو بچسبم....باید از الان به بعد رو بچسبم!

+ نوشته شده در  85/12/26ساعت 11:48  توسط امیر  | 

دیدین بعضیا محکوم به چیزی هستند؟ مثلاً یه عده محکوم به نخوردن الکل هستند (مثلاً به دلیل مشکلات جسمی)، بعضیا محکوم به شکست هستند، بعضیا محکوم به لاغر شدن (یا چاق شدن) هستند و....! از اونجایی که وقتی خدا عقل رو تقسیم میکرد ما تو صف دماغ بودیم، اون موقعی هم که داشت همه رو به کارهای متفاوت محکوم میکرد، ما رو به اثاث کشی محکوم کرد! تو این ۵ سال و نیمی که اینجا هستم تا حالا ۴ بار اثاث کشی کردم و این یکی دفعهء پنجمه! اونم از یه شهر به یه شهر دیگه و هر روز با قطار باید چمدون پر کنی و بری خالی کنی و با چمدون خالی برگردی و فرداش دوباره همین برنامه!
باز خدا رو شکر که خیلی هم دست تنها نبودم و هم مادرم که مدتیه اومده پیشم، کلی کمک کرد و هم دوستای خیلی خوبی دارم که بدون اونا این داستان اثاث کشی حتماً سخت تر میشد. بحث دوستان شد، باید بگم که این درسته که محکوم به اثاث کشی هستم ولی عوضش دوستای خیلی خوبی داشتم و دارم. چه تو ایران چه اینجا. راستش این چند ماهِ گذشته به مقدار به این واقعیت رسیدم که بهترین سرمایه تو زندگی داشتن دوست خوبه.

+ نوشته شده در  85/12/18ساعت 12:6  توسط امیر  | 

دیشب فستیوال سن رمو تموم شد و برخلاف سالهای قبل که هم کیفیت کارها پایین بود و هم کمتر حق به حقدار میرسید، امسال علاوه بر کیفیت بالای آهنگ ها و اجرای خوب کلّ مراسم، حق هم به حقدار رسید و سیمونه کریستیکّی با آهنگ بی نظیرش برندهء امسال اعلام شد. آهنگ توسکا که تو پست قبل لینکش رو هم گذاشتم واقعاً زیبا و خاص بود ولی در نهایت موسیقی ای برنده شد که تونست با کلام خورد کننده و آهنگ زیباش همه رو مجذوب خودش کنه. من شخصاً هر دو باری که این آهنگ رو دیشب شنیدم بغضی وحشتناک گلوم رو فشار میداد و خیلی زور زدم تا نترکه!

اینم لینک آهنگش. شاید اگر عمری بود و خوصله ای و زمانی، بشینم و متن این کار رو به فارسی برگردونم هرچند این متن رو باید روی موسیقی شنید تا اون اثر کوبنده اش معلوم بشه.

+ نوشته شده در  85/12/13ساعت 11:53  توسط امیر  | 

جشنوارهء موسیقی ایتالیایی که هر سال تو شهری بین جنوا و مرز فرانسه برگزار میشه به اسم سن رمو معروفه و هر سال خیلی از خواننده های قدیمی و جدید تو این جشنواره شرکت میکنند و یکی از بین این همه خواننده برنده اعلام میشه.
البته بیشتر مواقع خیلی هم حق به حقدار نمیرسه و تا حدودی از قبل معلومه کی برنده میشه. امسال هم مثل سالهای قبل هر شب با وجود خستگی زیاد میشینم پای تلویزیون و سعی میکنم در جریان وقایع قرار داشته باشم و با خودم فکر میکنم امسال کی قراره برنده بشه. هرچند که کسایی که ادای روشنفکری در میارن میگن که این جشنواره مهم نیست و به نگاه کردنش نمی ازره و از این مزخرفات ولی در نهایت هم همشون میبینند و هم نظر های کارشناسی میدند!

بین کسانی که امسال برنامه اجرا کردند کسی که منو خیلی تحت تاثیر قرار داد توسکا بود که میشه اینجا برنامه اش رو دید. فردا شب معلوم میشه کی برنده میشه!

+ نوشته شده در  85/12/12ساعت 10:43  توسط امیر  | 

از قطار پیاده میشم:
تو ریل  کناری یه سری لباس و خرت و پرت رو زمین ریخته شده و یه سری از همین خرت و پرت ها زیر قطاریه که معلومه چند ساعته اونجا ایستاده. یه مقدار لک خون و یه مشت پلیس و مامور هم ایستادند و راه رو بستند تا کسی به اون محوطه نزدیک نشه. نمیتونم مقاومت کنم و میرم جلو و از یکی از پلیس ها میپرسم قضیه چیه؟ با لبخند عجیبی بهم میگه "یه دختر جوون خودش رو انداحته زیر قطار". وا میرم. میپرسم "چرا؟" و بلافاصله بعدش خودم هم میفهمم چقدر سوال احمقانه ای پرسیدم. پلیسه با سردی روشو میکنه به سمت آدمایی که بی توجه میومدن و میرفتن و میگه "چه میدونم؟ شاید کسی نبود باهاش حرف بزنه....تو دنیای امروز دوست و رفیق معنی خودش رو از دست داده."

بهت زده به دور و برم نگاه میکنم و آدمایی رو میبینم که خیلی خونسرد از کنار این صحنه میگذرند و یا مشغول اس ام اس فرستادن هستند یا با عجله میخوان خودشون رو به مترو برسونند یا....! از همه بد تر پسر و دختری بودند که دست در دست هم و لب تو لب داشتن میرفتن به سمت پله ها و دختره که متوجه حالت غیر عادی محیط شده بود از تو لب دوست پسرش میاد بیرون و بهش میگه "وایسا بپرسیم چی شده!" پسره هم یه نگاهی میندازه و بی تفاوت میگه "ولش کن. فردا تو روزنامه مینویسن و میتونیم بخونیم."

کجا داریم زندگی میکنیم؟ تو چه دنیایی؟ اینه اون چیزی که بشر میخواست؟ هدف از پیشرفت این بود؟
تا حالا فکر میکردم دخترای جوون فقط تو ایران و اونم به دلیل رفتن آبرو خودکشی میکنند ولی مثل اینکه دلایل دیگه ای هم وجود داره....کاش چند ساعت قبلش اونجا بودم و میتونستم اون دختر رو ببینم و ازش بپرسم چه اتفاقی افتاده که حاضره به این شکل، زجر آور ترین حالتی که شخصاً میتونم تصور کنم، خودش رو از بین ببره.....کاش فقط چند ساعت زود تر اونجا بودم. 

+ نوشته شده در  85/12/10ساعت 20:23  توسط امیر  | 

عین دیوونه ها دارم کورلّی گوش میدم! فقط هم با مد مینور حال میکنم! این مه و بارونی که یه بند از صبح تا حالا دست از سر اینجا برنداشته بیشتر از هر زمان دیگه ای اون حس ِ عجیب دلتنگی رو بهم برگردونده و منم که کلاً مازوخیست تشریف دارم به جای اینکه بشینم و چهار تا از این مزخرفات کمدی ماهواره رو ببینم یا مثلاً موتزارت گوش کنم، نشستم دارم زوزه های دپرس کنندهء ویلن ها و ویولونسل هایی رو گوش میکنم که تنها کارشون اینه که اون بغض لعنتی رو دوباره برگردونند به گلوی آدم و یه بند حس کنی داری خفه میشی.

نمیدونم این اضطراب و ناآرامی ِ امروزم مال این خبرهای جنگِ احتمالیه یا دلتنگی های معمولی یا همش نتیجهء فشار روانی این چند ماهِ گذشته است.....وقتی آدم تو بحبوحهء یه بحران قرار داره خیلی نمیفهمه چقدر داره فشار تحمل میکنه ولی همچین که یه کمی ازش فاصله میگیره و فکر میکنه که با قدرت تمام اون دوره رو پشت سر گذاشته، اون موقع است که تازه میفهمه چقدر از درون خالی شده و چقدر انرژی از دست داده و با اون آدمی که بود چقدر فاصله داره.

چند روزیه که هیچ چیزی مثل قدیم راضیم نمیکنه؛ نه کارهایی که دارم مینویسم، نه خونهء جدید و جا به جایی، نه چیزهای پیش پا افتاده مثل فلان فوتبال رو دیدن.....حس میکنم نوع لذت بردنم از مسایل پیرامونم خیلی عوض شده و راستش اصلاً از این حالت خوشم نمیاد.
یادم نمیاد آخرین باری که از ته دل، و در حالتی غیر از مستی، با صدای بلند خندیدم کی بوده......!
پس کِی قراره "این نیز بگذرد"؟

پی نوشت: همین الان یه اس ام اس از یکی از دوستام داشتم که برای چند روز رفته پراگ و سه شنبه بر میگرده و نوشته که برام کتاب "جاودانگی" کوندرا رو میاره! درسته که من چک نمیدونم ولی همیشه دوست داشتم بهترین کتابی که تو زندگیم خوندم رو به زبون اصلی اش داشته باشم!
اینم یه نمه خوشحالی!

+ نوشته شده در  85/12/06ساعت 17:1  توسط امیر  | 

۱-یه خونهء نقلی دوبلکس کم نور؛ نزدیک دانشگاه؛ با یه حیاط کوچولوی دونفره! خلاصه یه آپارتمان باحال رو بالاخره پیدا کردم. کل این هفته همه اش درگیر پیدا کردن یه جای مناسب تو کرمونا بودم تا هرچه زودتر از شر این میلان لعنتی خلاص بشم. از فردا هم اثاث کشی و خرید لوازم خونه شروع میشه! از الان برای خودم از درگاه یزدان یکتا طلب آمرزیدگی میکنم.

۲-این آقای رییس جمهور ایتالیا (ناپولیتانو) هم حال برلوسکونی و رفقا رو گرفت و یه حال اساسی به چپی ها داده و پرودی هم ۱۲ تا پیش شرط گذاشته تا برگرده! خلاصه که وضع خنده داریه تو این مملکت! ولی از شوخی گذشته امیدوارم که پرودی درست و حسابی برگرده و حال اینوریا رو یه کم بگیره.

۳-از دیروز، بعد از یه مدت طولانی دوباره شروع کردم به سروسامون دادن به بخش ایتالیایی ِ بلاگ نیوز و سعی میکنم که هر روز چندتا لینک جالبی رو که پیدا میکنم بذارم اونجا. کاش ایرانی هایی که ایتالیا هستند یا ایتالیایی بلدند هم بتونند تو این زمینه فعالیت کنند.

۴-دیشب هم این فیلم مستند راجع به ایران رو دیدم و دوباره احساسات وطن پرستانه ام گل کرد! شوخی به کنار کلی با دیدن این فیلم دلم واسه تهران و همهء خوبی ها و بدی هاش تنگ شد. کاش دست کم واسه عید میتونستم یه سر برم ایران؛ حال و هوای عید تو ایران خیلی جالبه و اینجا آدم هرکاری هم بکنه باز اون حس وجود نداره.

۵-حالا تو این گیر و دار خونه پیدا کردن و اثاث کشی دوباره نشستم به نوشتن؛ اونم سه تا کار برای پیانو. اولین باره که دارم واسه پیانو کار مینویسم و راستش خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم. الانم که اینجا نوشتم واسه اینه که یادم باشه که حتماً باید بنویسمشون و هیچ بهونه ای هم قابل قبول نیست!

+ نوشته شده در  85/12/05ساعت 20:19  توسط امیر  | 

این ولایت ایتالیا هم شاهکاره! تو این سالهای بعد از جنگ جهانی دوم تا حالا - اگر اشتباه نکنم - ۵۳ بار مردم برای انتخاب نخست وزیر رفتند پای صندوق رای! تنها باری که یه نخست وزیر بطور کامل - یعنی ۵ سال - سر جاش موند و تکون نخورد همین بار آخر بود و جناب برلوسکونی ِ مشنگ! جالبه که همین آقا چند سال قبلش فقط دو روز نخست وزیریش دوام آورد و سریع زیر آبش خورد!
حالا این جناب پردوی بعد از گذشت کمتر از ۱۰ ماه کله پا شد و دیروز استعفا داد.
اونوقت مردمش میگن چرا ایتالیا وضعیتش این ریختیه! خب معلومه که وقتی یه نخست وزیر سر یه قانونِ به نظر ساده و با دو رای کمتر از حد ممکن مجبور به استعفا بشه وضعیت مملکت هم اینجور بی ثبات باشه دیگه!
امروز روزنامه های دست راستی طرفدار برلوسکونی کلی شاد و شنگول بودن و هی این پرودی بدبخت رو مسخره میکردن (نمیدونم چرا بهش لقب مارتادلّا دادن!) و از جمله این روزنامهء وزین (!) کاریکاتوری رو که میبینین رو صفحهء اولش چاپ کرده بود و با افتخار باسن آقای پردوی رو به حالت مارتادلّا درآورده بود و سر بطری شامپاین رو که داره میره یه جای خیلی بدِ آقای نخست وزیر سابق به صورت جناب برلوسکونی ِ همیشه خندان مزین کرده بود! با کلیک کردن رو عکس میتونید بزرگ شده اش رو ببینید!

 

 

 

 

 

 

 

 خداییش آدم باید هم انصاف داشته باشه و هم جنبه! هنوز هیچی نشده فلانجای این بدبخت رو هوا کردن و کلی فحش و بد و بیراه نصیبش کردند. بابا مگه پدرکشتگی دارین با هم؟ اگر عقیده هاتون با هم نمیخونه دیگه این آشغال بازیا رو از خودتون در نیارین دیگه!
حالا معلوم نیست که دولت جدیدی قراره بیاد سر کار یا با این استعفا مخالفت میشه ولی واقعاً خدا به ما خارجیا رحم کنه که این جناح راستیا چشم دیدن خارجی رو ندارن و تر و خشک رو با هم میسوزونند.

+ نوشته شده در  85/12/03ساعت 20:55  توسط امیر  |