تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

هر کسی تو زندگیش یه سری دوستایی داره که کمتر میتونه فراموششون کنه. من شحصاً دوست و رفیق و آشنا زیاد دارم ولی با هیچکدومشون به اندازهء دوستان دوران دبیرستانم نه حال کردم و نه زندگی....زندگی از همه نوعش. از شب نشینی های طولانی و بی پایان تا کار و درس و حتا دلخوری های زیادی.

امروز بعد از نزدیک به دو سال بیشتر این دوستان رو دور هم جمع کردم و کلی یاد گذشته کردیم و حسابی سعی کردیم این همه مدت طولانی ِ دور از هم بودن رو فراموش کنیم و بر عکس چیزی که ازش میترسیدم (اینکه دوباره اون حس و حال وجود نداشته باشه و رفاقت ها کمرنگ تر شده باشند) حس کردم دوستای واقعی همیشه دوستای واقعی میمونن. تنها فرقمون این بود که حالا دیگه اون بچه قرتی های دوران دبیرستان و بعد از دیپلم نبودیم. حالا دیگه نیمی از بچه های گروه ازدواج کردند و کار و زندگی نسبتاً خوبی دارند و حسابی پخته تر از قبل شدند.
حالا دیگه همشون دارن با واقعیت های جدی زندگی دست و پنجه نرم میکنند و خدا رو شکر حسابی هم از پسش بر اومدن.
حالا دیگه همه مون بزرگ شدیم....آره رفیق. دیگه سعید سر هیچ و پوچ از کوره درنمیره،... دیگه علی فشارش مرتب پایین نمی افته،... دیگه محمد همه اش چت نیست،...دیگه علیرضا قرار ها رو دودره نمیکنه (!!!!)،... دیگه ببین چی شده که رضا هم برای اومدن سر قرار تاخیر نداره!!!

آره رفیق....بزرگ شدیم.

+ نوشته شده در  86/01/30ساعت 21:34  توسط امیر  | 

چند روزیه که تهرانم. طی یک عملیات انتحاری در عرض کمتر از ۴-۵ روز تصمیم گرفتم یه سفر کوتاه بیام ایران. حالا بماند حال و روز پدر و مادر و برادر و فک و فامیل رو که با دیدن من که به نسبت یک سال پیش تبدیل به یه غول تمام عیار شدم، چی بود! بیچاره برادرم که داشت سکته میکرد و فکر میکرد اتفاقی افتاده و هرچی بهش میگفتم بابا جون اومدم یه آب و هوایی عوض کنم مگه به خرجش میرفت؟!
راستش این جا به جایی و مسائل مختلف دیگه ای که این چند وقته اتفاق افتاد حسابی از نظر روحی و جسمی خسته ام کرده بود و واقعاً به یکی دو هفته استراحت احتیاج داشتم.

احتمالاً تو هفتهء بعد یه سفر یه روزه میرم کاشان و ابیانه  برای مراسم گلاب گیری و هفتهء بعدش یه سفر کوتاه میرم شیراز....آی شیراز شیراز....چقدر دلم برای این شهر و مردمش تنگه.

------

تو این یکی دو روزه تازه متوجه شدم چرا کسایی که تو تهران زندگی میکنن انقدر زود به زود وبلاگشون رو آپدیت میکنند....بابا کافیه از خونه بیای بیرون! این شهر پر سوژه است!

+ نوشته شده در  86/01/29ساعت 16:43  توسط امیر  | 

پریشب آخرین شب میلان خوابیدنم رو گذروندم. اولش دوست داشتم چند تا از بهترین دوستام رو دعوت کنم و جشن بگیرم ولی دیدم تعداد خیلی زیادی از این دوستام این نزدیکیا نیستند و نمیتونن بیان؛ این شد که بی خیال شلوغ بازی شدم و فقط دوست صمیمیم رو که با دوست دخترش داشت از سوییس برمیگشت دعوت کردم و یه ۵ لیتری آبجو و کلی سوسیس و خرت و پرت برای باربکیو و قلیون هایی که پشت هم کشیده میشدند و تازه میشدند.
رسماً از ساعت ۷ عصر و وقتی آفتاب داشت نرم نرم غروب میکرد شروع کردیم تا ۲ نیمه شب. حس عجیبی بود. این که واقعاً آخرین باریه که تو این خونه دارم شام میخورم و دارم مینوشم و میخوابم یه جور دلتنگی جدید برام به وجود آورده بود که قبلاً تجربه نکرده بودم.
آخر شب آنّا خوابید و من موندم و این رفیقم. نشسته بودیم رو مبل و آخرین قلیون رو میکشیدیم و ساکت تر از قبل به این فکر میکردیم که چقدر چیزهای متضاد تو زندگی هر کسی میتونه وجود داشته باشه... و الیزا میخوند و میخوند....

 When we'll wake up, some morning rain will  wash away our pains

و ما قلیون میکشیدیم و ساکت تر از قبل به این فکر میکردیم چه چیزی باید تضاد های زندگیمون رو بشوره و ببره....

 

پ.ن: البته اینا رو من شاید تنها فکر میکردم ولی دوست دارم باور کنم که دوستم هم همینطور فکر میکرده. اشکالی داره؟!

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 14:1  توسط امیر  | 

این روزا به شدت درگیر مراحل پایانی اثاث کشی هستم و حسابی گیج شدم! آدم فقط اینجور مواقع میفهمه چقدر خرت و پرت داره! تمام نت ها و پارتیتور ها و نوشته های پراکنده رو گذاشتم تو یه کمد و درشون رو هم بستم تا جلو چشمم نباشن وگرنه دلم میخواد بشینم و دوباره بنویسم و تو این موقعیت تنها چیزی که براش وقت نیست همین نوشتنه....ولی خیلی وقته که هیچ نتی رو ننوشتم و تمام ایده هام تو سرم موندن و نمیدونم چیکارشون کنم. شاید یکی از دلایل این همه گیج بودن الانم واسه همین مساله باشه...نمیدونم!

اینترنت خونهء جدید هنوز وصل نشده و واسه همین تنها جایی که میتونم به اینتزنت دسترسی داشته باشم یا خونه قدیمی ِ میلانه یا دانشگاه که اونم فعلاً به خاطر عید پاک تعطیله. بد دردیه این اعتیاد به اینترنت!!! حسابی تنم به خارش افتاده از بی اینترنتی! الانم تو قطارم و دارم میرم میلان و شاید یکی دو ساعتی وقت داشته باشم که وصل بشم.

دیروز با یکی از دوستام اومدیم میلان و بالاخره هرچی وسیلهء برقی بود رو جمع کردیم و بردیم کرمونا. تازه دیشب که همه چیز رو گذاشتم سر جاش و یه کم جمع و جور کردم باورم شد که واقعاً دارم اثاث کشی میکنم! تا دیشب فکر میکردم همش یه جور شوخیه!!

دیشب هم انقدر خسته بودم که بازی رم-منچستر رو نیمه خواب دیدم؛ جوری خسته بودم که ده دقیقهء آخر رو کلاً ندیدم، اونم کی؟ منی که روز شماری میکردم تا لیگ اروپا به یک چهارم نهایی برسه تا کلی حال کنم! شنیدم تو ایران ترجیح دادن اون سریالهای مزخرفشون رو اول نشون بدن و فوتبال ها رو با تاخیر پخش کنند... واقعاً که شاهکاره!

 

+ نوشته شده در  86/01/16ساعت 12:34  توسط امیر  | 

نمیدونم بعضیا چطور میتونن احساساتشون رو کنترل کنند جوری که کسی سر از این در نیاره که تو سرشون چی میگذره! من خیلی راحت از کوره در میرفتم، خیلی راحت و بدون زیادی فکر کردن حرفم و عقیده ام رو بیان میکردم، خیلی سریع عصبی میشدم یا تحت تاثیر قرار میگیرفتم و اصلاً از این حالت خودم خوشم نمیومد. همیشه آدامایی که کم حرف میزدند و به جا و آروم صحبت میکردند و خیلی تحت تاثیر احساساتشون نبودند رو تحسین کردم و همیشه دوست داشتم بتونم بیشتر به این حالت رفتاری نزدیک بشم.

الان چند وقتیه که دارم یه سری تغییراتی رو تو خودم حس میکنم. حس میکنم کم حرف تر شدم، کم تر میخندم و کم تر از قبل با بقیه شوخی میکنم. نمیدونم تا چه اندازه این تغییرات پایدار هستند ولی فکر میکنم باید بیشتر از قبل این ضرورت رو جدی بگیرم. نه اینکه بخوام فیلم بازی کنم یا ادا و اطوار در بیارم، کلاً حس میکنم تصویری که دیگران از من میبینن دیگه اون تصویر همیشگی نخواهد بود. یعنی نه دیگه مثل قبل حوصله دارم بیشتر از خودم به بقیه اهمیت بدم نه خیلی برام مهمه که بقیه در موردم چی فکر میکنند. این برای خودم خیلی بهتره چون خیلی از چیزایی که تو روابطم با دیگران برام مهم بود (در حد آزار دهنده) دیگه اون اهمیت سابق رو ندارند و تازه خیلی دلیلی نداره برای هر کارم دلیل تراشی کنم.

ولی از یه طرف نگران آدمایی هستم که برام مهمند و دوستشون دارم؛ امیدوارم اونا هم این مساله رو درک کنند؛ دوست ندارم فکر کنند مشکلی با اونا وجود داره. فقط اینکه صرفاً دارم بیشتر از قبل سعی میکنم خودم و محیط اطرافم رو بشناسم و بتونم تو یه چارچوب منطقی با دیگران روابطم رو ادامه بدم. همین!

+ نوشته شده در  86/01/12ساعت 20:16  توسط امیر  | 

 

.........

I have to find a will to carry on......on with the Show

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/09ساعت 20:5  توسط امیر  | 

این روزا همیشه موقعیت هایی پیش میومد که با دوستام بودم. یا خونه این و اون رفیق یا اونا خونهء من،

 یا میرفتیم بیرون. جالب اینه که همیشه قبل از اینکه موقع قرار برسه با خودم میگفتم حالابیخیال! ولش کن! زنگ بزن بگو نمیای یا بگو نیان و....! خیلی کم حوصله تر از قبل شدم و خیلی با همه حال نمیکنم. البته وقتی باهاشون هستم خیلی هم بهم خوش میگذره و کلی میگیم و میخندیم ولی دقیقاً قبلش حالم از هرچی آدمه بهم میخوره. حالا چرا اینجوری شدم نمیدونم! رفیقای چند ساله ام دور و برم نیستند و هر کدومشون یه جای دنیان و کم پیش میاد که حتا تلفنی با هم صحبت کنیم. اینجا هم که عین پاندول ساعت تو راه میلان به کرمونا و بالعکس در حال رفت و آمدم و نمیفهمم با کی میرم و با کی میام.

همش با خودم میگم اینم یه دورهء خاصیه که باید بگذره و همهء این چیزا طبیعیه ولی نمیدونم چرا نمیتونم به خودم این واقعیت رو بقبولونم. شایدم واقعیت این نیست و اینا همشون یه سری گول زنکه که برای فرار از واقعیت دارم برای خودم میسازم. چقدر اون چیزایی که حسشون میکنیم با  واقعیت هماهنگی دارند؟

+ نوشته شده در  86/01/08ساعت 15:35  توسط امیر  | 

از دیروز اومدم کرمونا و دارم یه کم خونه رو جمع و جور میکنم. نمیتونم بفهمم چرا تا این اندازه این شهر کوچیک بهم آرامش میده. اینجا نه صدای اتوبان و ماشین میاد، نه هر ده دقیقه یه بار صدای آژیر پلیس یا آتش نشانی یا آمبولانس رو میشنوی، نه صدای دزدگیر ماشینایی که تو کوچه پارک شدند و صاحباشون نیم ساعت وقت میذارن تا آق دایی رو هم بکشند بیان آژیر رو خاموش کنند، نه هواپیمایی که از کنار گوشت بلند میشه و میشینه.

اینجا اگر خیلی دقت کنی میتونی صدای بهار رو واقعاً بشنوی و تو سکوت سحر انگیزش غرق بشی. وقتی امروز صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم چند وقته این حس رو تجربه نکرده بودم؟ آخرین باری که موقع از خواب بیدار شدن صدای بلبل ها و پرنده ها رو شنیدم کی بود؟ چند سال پیش؟ چند قرن پیش؟!

خلاصه که کلی در حال نزدیک شدن به اون چیزی هستم که دنبالش بودم: آرامش!

اینم دید پنجرهء اتاقم!

 

+ نوشته شده در  86/01/07ساعت 14:13  توسط امیر  | 

تو فکر یه سفر یه هفته ای هستم. دوست دارم برم سمت مرکز ایتالیا، جایی که میشه یه کم کوه و تپه دید. تو این میلان ِ "خوش آب و هوا" نه دریا داریم نه کوه. دلم برای کوه های جاده هراز تنگ شده. برای اون همه سبزی و زیبایی. برای اون آسمونهای آبی،....اینجا هم مثل تهران آبی بودن آسمون اگر ماهی یه بار اتفاق بیافته خودش خیلیه!
فکر کنم دوشنبهء هفتهء بعد عازم باشم. چیزی هم با خودم نمیبرم! فکر کم حتا لپ تاپ رو هم نبرم. میخوام یه کم از این فضا دور بشم. هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی احتیاج به استراحت دارم و هیچ جایی بهتر از دو سه تا شهری که تا حالا ندیدم نیست!
میرم پروجا، و از اونجا دو سه تا شهر نزدیک به پروجا رو هم میرم ببینم. خوشبختانه یکی دو تا دوست و آشنا هم پیدا کردم که خودش کلی کمکه، چه از این نظر که کلاً تنها نمیمونم و چه از این نظر که یکی هست دو سه تا جای دیدنی شهر رو بهم نشون بده.

از فردا هم برای چند روز میرم کرمونا تا یه دستی به سر و روی خونهء نو بکشم و یه کم مرتبش کنم. البته بیشتر کار مربوط میشه به کتاب ها و سی دی ها و جزوه ها....وای خدا چقدر فتوکپی داشتم و خودم نمیدونستم!
اینجوری دسترسیم به اینترنت هم یه کم محدود تر میشه و مجبورم از دانشگاه ایمیل و خبر چک کنم (اونجا هنوز تلویزیون رو هم نبردم) و این خودش یه جورایی خیلی خوبه! یه کم آدم تو تنهایی خودش به چیزایی غیر از تلویزیون و سریالهای معتاد کننده اش و اینترنت پناه ببره بد نیست!

اونجا میشه به شراب و نون پناه برد و به صدای سکوت گوش داد.

+ نوشته شده در  86/01/05ساعت 9:16  توسط امیر  | 

جالبه که اولین کسی که تولدت رو بهت تبریک میگه تیم مورد علاقه ات باشه!
اینو امروز صبح اول وقت تو میل-باکسم دیدم!

 

+ نوشته شده در  86/01/04ساعت 11:41  توسط امیر  | 

I'm taking my ride with destiny
Willing to play my part
Living with painful memories
Loving with all my heart

..............

I'm playing my role in history
Looking to find my goal
Taking in all this misery
But giving it all my soul

Made In Heaven - Queen

+ نوشته شده در  86/01/03ساعت 20:23  توسط امیر  | 

کمتر از یک سال پیش این موقع تو راه برگشت از یک سفر کاری، توی قطار با چند تا از دختر پسرایی که کنارم بودند شروع کردم به گپ زدن تا طولانی بودن سفر رو کمتر حس کنیم. بخث به اینجا کشیده شد که هر کسی تو زندگیش از یه سری چیزایی پشیمونه. یکیشون میگفت اگر وقتی 14-15 سالش بود بیشتر تمرین میکرد الان یکی از بهترین فوتبالیست های ایتالیا بود!! یکی پشیمون بود که به جای اینکه دندانپزشکی بخونه رفته تو بازار کار و دانشگاهش رو ول کرده.
من هرچی با خودم فکر میکردم چیزی به ذهنم نمیرسید. به نظرم میومد که کاری نکردم که به خاطرش پشیمون باشم. خیلی به خودم فشار آوردم و به هیچ نتیجه ای نرسیدم....دیشب که با دو تا از دوستام رفته بودم بیرون وقتی بحث کشیده شد به این مساله ناخودآگاه یاد اون غروب توی قطار افتادم و همین بحث بااون چند نفر غریبه!
خیلی حس عجیبی بود و حس کردم تمام بدنم یخ شده. چون هنوز یک سال از اون روزی که من احساس پشیمونی در هیچ زمینه ای رو نداشتم نگذشته بود و حالا توی اون بار شلوغ و پر از سر و صدا حس کردم تنهام و چیزی نمیشنوم.....و تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که تو این دوره از زندگیم پشیمون بودن تمام چیزیه که داره منو عذاب میده.....من پر از احساس پشیمونی شدم.

+ نوشته شده در  86/01/02ساعت 16:51  توسط امیر  |