خیره مانده بودم به پنجرهء همسایهء روبرو. دخترک پنجره را گشود و لبخندی زد.
او نمی دانست که خیره به پنجرهء اتاقش انعکاس تصویر مرد ژنده پوشی را می نگریستم که در سطل آشغال دنبال چیز بدرد بخوری برای بچه اش میگشت.
این قضیه به ایران مربوط نمیشه و اولین بارهایی که این همراه دائمی رفت رو اعصابم برمیگرده به روزهای اول ایتالیا بودنم و همینطور ادامه داشته تا به امروز؛ در واقع تا چند شب پیش که این جناب موبایل که پیشم امانت بود، طی یک عملیات خارق العاده ای که حتا دیوید کاپرفیلد هم نمیتونه از پسش بر بیاد خودشون رو از دستان بنده پرت کردن به سمت جوب پر آب کنار یکی از خیابونهای فرعی شریعتی! من نمیدونم تو اون لحظه من چطور موفق شدم به همین سادگی و با یک انگشت اشاره این گوشی نسبتاً نازنین رو پرت کنم تو جوب!
خلاصه که هرچی شماره تلفن توی این موبایل لعنتی بود از دستم پرید و حالا افتادم دنبال ایمیل زدن به همه که آقا این شمارهء تماستون رو برام دوباره بنویسید!! تو این یه زمینه، یعنی از دست دادن شماره تلفن های ذخیره شده در موبایل که اصولاً ید طولایی دارم و برای همین به محض اینکه برگردم ایتالیا اولین کاری که میکنم اینه که میشینم و عین آدمای عهد قدیم اسم و شمارهء همهء دوستان و آشنایان رو تو یه دفتر تلفن وارد میکنم تا هر بلایی سر موبایل اومد، دست کم این شماره ها رو گم نکنم.
البته اگر به منه که فکر کنم بعد از یه مدت دفتر تلفنم رو هم گم کنم!
این مدت انقدر تهران خوش میگذره که دارم وسوسه میشم درسم رو زودتر بپیچونم و برگردم اینجا در کنار دوستان و آشنایان عزیز و غیر عزیز و کلی حال نماییم. جداً این دو به شک بودن سر موندن اونجا یا برگشتن به ایران حسابی فکرم رو مشغول کرده و نمیدونم چه تصمیمی خواهم گرفت ولی اینو میدونم که برخلاف تصور خیلی از افراد دور و برم، ایران واقعاً جای خیلی خوبیه برای زندگی کردن فقط به این شرط که با دنیای خارج مقایسه اش نکنیم.
این چند روزه خیلی دلم برای ایتالیا و خونه ام تنگ شده. چی میشد اگر همهء آدمایی که من دوسشون دارم میتونستن اونجا باشن؟!!!
این مساله حالت خیلی خوبی نیست. آدم هر جایی که باشه بازم هوایی میشه. بازم دلش میخواد اونجایی باشه که الان نیست و به خصوص برای آدمی مثل من که کلاً مشکلات روحی ناشی از نوستالژی شدیداً منو دچار افسردگی میکنه خیلی جالب نیست.
آنها که چو ما ماهی این بحر نگردنــد شک نیست که ماهیّت ما را نشناسند
با عشق و هوا برگ و نوا راست نیاید خاموش که عشّاق، نوا را نشناســــند
(خواجوی کرمانی)
*حس میکنم دوباره حس و حال ساختن و نوشتن داره برمیگرده. امیدوارم اون یأس و افسردگی دوباره سراغم نیاد و دست و پام رو نبنده.
فقط چند روز منو به عقب برگردون! ازت خواهش میکنم فقط چند روز منو برگردون عقب تا این فکر آزاردهنده از سرم بره بیرون؛ تا اون صحنهء دلخراش رو یه بار دیگه ببینم و کاری بکنم. این حس پشیمونی داره خفم میکنه.
فقط چند روز منو برگردون عقب تا حساب اون مرتیکهء آشغال رو بذارم کف دستش؛ تا کاری کنم که بفهمه دست روی بچهء ۱۰-۱۲ ساله بلند کردن وسط خیابون هنر نیست.
خدای من،
فقط چند روز....فقط چند روز تا همونجوری که اون آشغال با کمربند اون بچهء بیچاره رو وسط خیابون و جلوی چشم اون همه آدم داشت سیاه و کبود میکرد میتونستم اون مرد دل سیاه رو خفه کنم. فقط چند روز منو برگردون عقب،.... این بار قول میدم که مثل بقیهء آدمایی که بی توجه از کنار اون صحنه میگذشتند نباشم و به رفیقم هی نزنم که زورتر بذاره تو دنده و از اونجا دور بشه.
خدایا،
من نمیدونستم که اون صحنه تا این اندازه میتونست شب و روزم رو به خودش مشغول کنه. من نمیدونستم که هر شب که میرم بخوابم باید دوباره التماس ها و زاری ها و خواهش های اون پسر بچه رو دوباره بشنوم و بغض کنم.
فقط چند روز؛ خدایا فقط چند روز منو برگردون عقب تا گلوی اون مرتیکهء بی شعور رو بگیرم تو مشتم و بهش حالی کنم یه من ماست چقدر کره داره؛ تا بفهمه دست رو بچه بلند کردن هنر نیست؛ تا .... تا... اصلاً مهم نیست اون آدم بفهمه یا نه ولی اینکه بتونم این حس منفعل بودن خودم رو تو اون لحظه تغییر بدم.
خیلی دلم میخواد دوباره برم توی اون کوچه فرعی خیابون دولت و برم دم دکهء روزنامه فروشی ِ اون آدم کثیف و بکشمش بیرون و تا میخوره بزنمش و تو همون لحظه اون بچه ای که داشت کتک میخورد و با گریه و التماس سعی میکرد خودش رو از زیر ضربه های کمربندی که رو سر و صورتش مینشستند رها کنه اونجا باشه و التماس های اون مرد رو، التماس های اون نامرد رو ببینه و بخنده.
خدایا،
آخه معرفتتو شکر! چی از خداییت کم میشه اگه چند روز زمان رو برگردونی عقب؟
--------
هر چند ولش کن خدا جون!
میدونم که اگر چند روز هم زمان رو برگردونی عقب و منم حسابی اون مردک رو گوشمالی بدم بازم فایده ای نداره چون مطمئناً اون موقع از این پشیمون میشم که آدم بدبختی رو گوشمالی دادم که پر از کینه و عقده است. آدمی که انقدر بیچاره است که اونجوری عقده ها و بدبختی هاش رو با کمربند حوالهء اون پسر بچهء بیچاره میکنه. آدمی که خودش داره تو لجنی دست و پا میزنه که مطمئناً زجر آور تر از هزار تا کتک و شلاق و کمربنده.
آره خدا جون؛
میدونم که اون موقع از خودم بیشتر از اون نامرد بدم میاد. حرفام رو نشنیده بگیر.
ساعت هفت صبحه و منتظرم که شاهین بیاد دنبالم که بریم تهران. هوای شمال گرفته است و نرم نرم داره بارون میاد. نمیدونم چرا حس خیلی خوبی ندارم و یه اضطراب عجیبی داره اذیتم میکنه. شاید مال این باشه که دیشب دیر خوابیدم و صبح زود به زور از جام بلند شدم. شایدم مال هوای گرفتهء اینجا باشه و خستگی های فکری این چند روزه.
راستش یه کم میترسم. چون بد جوری به این حس های ناشناخته ای که گاه و بی گاه به سراغم میان اعتقاد دارم و تا حالا چند نمونه دیدم و تجربه کردم که باعث میشه الان بیشتر از قبل بترسم. امیدوارم همش مال این کم خوابی (شاید بهتر باشه بگم بد خوابی) و خستگی باشه.
ساعت هفت صبحه و من منتظرم......
و از عجایبی که در این سفر مشاهده نمودیم این بود که پسر دایی مان از کارهای مارکو ماسینی خوشش می آید و دختر دایی مان عاشق دلخستهء آهنگ های الیزا شده است!!!!!!
از بس این دختر ۵ ساله گیر داد که آهنگ Rainbow را براش دوباره و دوباره بذارم که خودم خسته شدم!! اونم من که از یکی دو ماه پیش به اینور اگر روزی ۱۰ بار این آهنگ رو گوش نکنم زندگیم نمیچرخه!
از اون جالب تر پسردایی عزیز بنده است که بدون اینکه یک کلمه ایتالیایی بفهمه از آهنگای ماسینی خوشش میاد! کسی که نصف زیبایی کارهاش تو کلامِ خشن و تندشه! یکی نیست به این پسردایی ما بگه بابا حواستو جمع کن یه وقت انرژی منفی کار دستت نده (آخه این جناب ماسینی معروف بوده به اینکه آهنگاش انرژی منفی منتقل میکنند و اینکه اگر کسی اونا رو با دقت گوش کنه خودکشی کمترین بلاییه که سرش میاد!) خلاصه که بسی شگفت زده شدیم از این همه استقبال از موسیقی هایی که فکر میکردیم تنها خودمان دوست میداریم و تنها خودمان میشناسیم!!!!
یکی دو روز پیش تو رستوران سنتی چهارراه ولیعصر
-کلی از اینکه باهات حرف زدم احساس سبکی میکنم. مرسی از اینکه به حرفام گوش کردی ممنونم. میدونی؟ بعضی حرفا رو به کسی نمیشه گفت. تو هم که نیستی و حالا معلوم نیست این دفعه که بری کی دوباره برمیگردی ایران.
-میفهمم. ولی خب چرا بهم زنگ نمیزنی. یه کارت تلفن میگیری و زنگ میزنی. هر وقت احتیاج داشته باشی من به حرفات گوش میکنم. مثل قدیما. مثل همون ده پونزده سال پیش.
-آره راست میگی. حتماً بهت زنگ میزنم
دود قلیون رو میدم بیرون و به این فکر میکنم که چقدر از اینکه هیچ وقت زنگ نمیزنی مطمئنم.
آره رفیق؛
یه جورایی بد دردیه احساس بیگانگی کردن. میدونی؟ سخته که، حالا درست یا غلط، خودتو دورافتاده و جدا از همه ببینی و ندونی تاوان چه چیزی رو داری پس میدی. سردرگمی ِ قشنگی نیست؛ با اون شوریدگی خاص، با اون یاس فلسفی ای که آدمو تو یه دنیای شگفت انگیز غرق میکرد خیلی فرق داره. دیگه تنها به کوه زدن و دور شدن از همه و تو سرما و یخبندون لرزیدن و فکر کردن فایده ای نداره. دیگه شعر حافظ و تار علیزاده هم کمکت نمیکنه.
میدونی رفیق؟
قدیما اینجور مواقع در رو رو خودت میبستی و میرفتی تو عوالم خودت و بعد از یه دورهء طولانی میزدی بیرون و بزرگ شدن رو درک میکردی. قبلنا کلید میکردی رو دو سه تا کتاب و چهار تا نوار و یه بغل تنهایی و بعدش به خودت میومدی و میدیدی چقدر فرق کردی، چقدر پخته شدی؛ الان دیگه چیزی جوابت رو نمیده. حتا اون لیوانهایی هم که خالی و پر میشن دیگه نمیبرنت تو هپروت و فراموشی. دیگه خودت هم نمیدونی چه مرگته!
حالا تو بیا واسه من از سلامتی و درست زندگی کردن حرف بزن؛ حالا تو بیا واسه من از مضرات مشروب و قلیون حرف بزن. حالا تو بیا کاری کن که از غذا خوردن هم حالم بهم بخوره. که چی بشه بعدش؟ مگه غیر از اینه که من خودم میبیبنم دارم با خودم چیکار میکنم؟ حالا تو هی جلز و ولز کن! میدونم از سر رفاقته و خیر خواهی ولی تو شاید نفهمی چقدر خودتو از من دور میکنی. چون شاید نفهمی درد من چیه. چون نمیدونی واسهء بعضی از درد ها دوایی وجود نداره. میگیری حرفمو یا نه؟
آره رفیق؛
عجیب دلم گرفته. ولی باید اون ماسکی رو که به دیوار اتاقم آویزون کردم بردارم و بزنم از خونه بیرون و بخندم و شاد بودنم رو به همه "ثابت" کنم. باید اون لبحند مسخره رو دنبال خودم یدک بکشم و نشون بدم چقدر مصاحبت با من میتونه لذت بخش باشه.
آره رفیق..... مثل اینکه جدی جدی باید برم.
