اگه "بگین" چرا موقع Take off باید کاور ِ پنجره های هواپیما بالا باشه؟!
(قابل توجه مهمانداران هواپیما)
پ.ن: خودم میدونم که به جای "بگین" باید مینوشتم "گفتین".... لطفاً تذکر ندهید!
(خاطراتی برای فردا)
اگه "بگین" چرا موقع Take off باید کاور ِ پنجره های هواپیما بالا باشه؟!
(قابل توجه مهمانداران هواپیما)
پ.ن: خودم میدونم که به جای "بگین" باید مینوشتم "گفتین".... لطفاً تذکر ندهید!
-----------
آهای!!!
تویی که الان از دوبی داری میخونی؛ آره با تو ام!
هم یسنا و هم باربد رو از طرف شما یکی دو تا ماچ گندهء اساسی کردم که هر وقت بیای ایتالیا باهات حساب میکنم!!!!!!!
آقا ما بالاخره دیروز یه کم لرزیدیم!!
من تو زندگیم زلزله رو تجربه نکرده بودم که دیروز به حول و قوهء الهی افتخار افزودن این تجربه رو هم به تجربیات قبلی پیدا کردم. جالبه که موقع زلزلهء لعنتی رودبار و منجیل که موقع بازی برزیل اسکاتلند تو جام جهانی 90 ایتالیا بود من آمل بودم و داشتیم از عروسی یکی از اقوام برمیگشتیم خونهء دائیم که ادامه فوتبال رو ببینیم و همین که رسیدیم سر کوچه شون دیدیم همهء مردم ریختند بیرون! نمیدونم چطوریه که توی ماشین آدم زلزله و تکون خوردن زمین رو حس نمیکنه.
دفعهء قبل هم که تهران زلزله اومد من اصولاً ایران نبودم و تو ایتالیا هم فقط یه بار یه زلزلهء خفیف اومد که من این بار به خاطر تحرک بیش از حد سر کارم، اون رو هم حس نکردم!
اما دیروز بالاخره فهمیدیم تکون خوردن یعنی چی! البته خیلی خفیف تر از اونی بود که بشه با یه زلزلهء واقعی مقایسه ش کرد ولی خب در نوع خودش جالب بود. در عین حال چیزی که با این زلزله فهمیدم اینه که اصولاً خانوم ها بیشتر از این که جونشون رو دوست داشته باشند مال و اموالشون رو دوست دارند!! البته به کسی بر نخوره ولی این رفیق ما که دیروز عصر موقع زلزله اینجا بود به محض اینکه فهمید داره زلزله میاد اول از همه کیفش رو برداشت و رفت به سمت در!!! خودش هم بعدش از این کارش خنده ش گرفته بود و در ادامه کلی مایهء مسخره بازی شد! حالا جالبه که خودش کیفش رو باز کرده و بهم میگه: ببین که تازه چیز خیلی مهمی هم توش وجود نداره! و راست هم میگفت چون فقط یه مقدار لوازم آرایش و یکی دو تا بستهء آدامس و یه مقدار پول و یه آینه و از همین خرت و پرتایی که تو کیف خانوم ها معمولاً پیدا میشه کل مواد تشکیل دهندهء کیف ایشون بودند!!!
ولی از همه جالب تر شوخ طبعی مردم همیشه در صحنهء ایرانه! از همین دیشب شروع کردند به ارسال پیام کوتاه دربارهء ارتباط زلزلهء دیروز با مرگ آیت ا.. فاضل لنکرانی که از اونجایی که دوست ندارم در این وبلاگ تخته بشه از نوشتنشون در اینجا معذورم. فکر کنم تا حالا کلّ مردم ایران این اس ام اس ها رو خونده باشند و نوشتن یا ننوشتن من چیزی رو عوض نکنه. اگر کسی خواست بگه تا براش فوروارد کنم.
هر وقت به آژانس زنگ میزدم، خواهش میکردم اون پیکان سفیده رو نفرستند و اگر این کارو میکنند از راننده ش بخوان که زنگ بزنه تا من الکی کلی دم در معطل نشم.
آون روز وقتی آژآنس خواستم درخواستم رو تکرار کردم. بعد از چند دقیقه صدای زنگ در رو شنیدم و از توی آیفون تصویری تصویر همون راننده پیکان سفیده رو دیدم و جواب دادم "الان میام" و با خودم فکر کردم همیشه باید یه خواسته رو صد بار تکرار کنی تا بهش اهمیت بدن!
وقتی کفش پوشیدم و پنج طبقه رو اومدم پایین و در رو باز کردم دیدم رانندهء پیکان داره از آخرین پله ای که خیابون رو به در خونه مون وصل میکرد با زحمت تمام پایین میره. دقت کردم دیدم یه پاش از اون یکی کوچیکتره. صدای در رو که شنید برگشت و با لبخندی بهم گفت "این بار اومدم زنگ رو زدم...ببخشید اگه دفعهء قبل نمیتونستم بیام".
خیلی زور زدم تا جلوی ترکیدن بغضم رو بگیرم.
یکی دو روزه موسیقی متن زندگیم شده کارهای پیمان یزدانیان و حسابی از گوش دادن به کارهاش لذت میبرم. به نظرم یکی از موفق ترین آهنگسازهای نسل جدیده و امیدوارم که همیشه کارهای بهتری ازش بشنوم. این روزها همراه با موسیقی پیمان نامه ها و نوشته های سهراب سپهری رو میخونم و تو یه فضای پر از نور و مهر و احساس پرواز میکنم و با خودم فکر میکنم "وزن زندگیم چقدر بوده"؟