تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

خدا رو شکر دانشگاه باز شده (هر چند به صورت نصفه و نیمه) و میشه از اینجا مجانی و با کیبورد خوب و مناسب آنلاین شد و نوشت. از امروز دوباره داره تنم میخوره به اداره بازی های اعصاب خورد کن ایتالیا. امروز صبح ادارهء پلیس بودم و بعدش هم بانک و اینطور که بوش میاد برای برطرف کردن مشکل بانکی باید حتماْ برم میلان. امروز هم که قرار بود پ. بیاد که دیشب زنگ زد و گفت که نمیاد و معذرت خواهی کرد و منم هرچی فکر کردم نفهمیدم برای چی...! به هر حال انقدر کلافه و سردرگم هستم که حوصلهء فکر کردن به این چراها رو ندارم.

از دیشب دوباره به طور جدی دارم به یه کار نیمه تمامم فکر میکنم. کاری که از سال ۱۳۸۳ شروع کردم به طرح ریختن و نوشتن ولی هیچوقت این طرح ها و ایده ها راضیم نکرده. دیشب هم یه سری ایده های جدید برای تغییر بعضی از قسمت هاش اومد تو ذهنم و تا ساعت ۱۲.۳۰ نیمه شب داشتم روش کار میکردم.
از اونجایی که چندین و چند ساله که چیزی ننوشتم حس میکنم که اعتماد به نفسم رو تو نوشتن موسیقی از دست دادم یا دست کم، این اعتماد به نفس یه مقدار کم شده. جرات نمیکنم بشینم و شروع کنم به نوشتن نسخهء نهایی. حتا طرح هایی که میزنم رو هم نمینویسم و همه اش رو تو ذهنم نگه میدارم. شعرهایی که انتخاب کردم واقعا بی نظیر هستند و خیلی خوشحالم که دارم رو شعرهایی به این زیبایی کار میکنم. امیدوارم که بتونم اون طوری که میخوام درش بیارم و بنویسمش هرچند بعید میدونم تو وضعیت فرهنگی حال حاضر امکان اجراش باشه ولی دیگه دارم میمیرم از بس که بهش فکر کردم و ننوشتمش. دیگه دارم منفجر میشم بس که دائم تو سرم داره صدا میکنه و وقت و حس و حال نوشتنش نمیومد. الان که اومده باید شروع کنم. الان بهترین وقته شاید. الان شاید بهترین موقعیت باشه که این بغض ۳ ساله رو بشکونم و تو نت هام فریادش بزنم. شاید فردا خیلی دیر باشه. آره! باید از همین امروز شروع کنم. از همین حالا!

+ نوشته شده در  86/05/29ساعت 12:33  توسط امیر  | 

از هیچ چیز به اندازهء تو لفافه حرف زدن بدم نمیاد. خودم آدمی هستم که همیشه رک و صادقانه حرفم رو میزنم و همیشه هم این انتظار رو داشتم و دارم که بقیه هم با من همین رفتار رو داشته باشند. اصولاْ خوبه که آدم جرئت داشته باشه و حرفش رو راحت بزنه...نه اینکه خودش رو بزنه به اون راه و فکر کنه تو لفافه حرف زدن هنره....!

----------

حال و روزم خیلی خوب نیست ولی دارم برنامه ریزی میکنم برای درس و امتحان ها و از فردا دورهء نو و تازه ای تو زندگیم شروع میشه. امیدوارم سنگی سر راهم نیاد و اگر هم میاد خیلی گنده نباشه که نتونم از پسش بر بیام. امیدوار هستم که از فردا اتاق کامپیوتر دانشگاه هم باز باشه و بتونم عین آدم و با خیال راحت آنلاین بشم و بخونم و بنویسم.

+ نوشته شده در  86/05/28ساعت 20:54  توسط امیر  | 

اصولاْ نظر های خصوصی خیلی میتونن جالب باشن....به خصوص اگر ندونی کی برات اون کامنت رو گذاشته!!!!!!
----------------

این روز ها هم دارن میگذرند و هنوز اعصابم نیومده سر جاش. دو روز پیش هم تمام میلان رو با پ. از دوبی زیر و رو کردیم و من برای بار هزارم مطمئن شدم که میلان اصلاْ شهر خوشگلی نیست و همین کرمونای خودمون از همه شهر های ایتالیا بهتره (اینم از سلیقهء من!)

هفتهء بعد هم دانشگاه به طور موقت باز میشه و میتونم بیشتر آنلاین بشم. دیگه از بی اینترنتی تنم داره به خارش می افته!!!

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 12:19  توسط امیر  | 

حالا رسیدم سر خونه و زندگیم. خیلی سفر سختی بود و توی فرودگاه میلان هم حسابی اذیت شدم. خونه هم ریخته به هم و پس فردا هم یه مهمون داره میاد پیشم و حسابی باید برسم به وضع این خونه. الانم که تو کافی نت هستم و این کیبورد ایتالیایی اعصاب برام نذاشته!!

تا هفتهء بعد هم که دانشگاه تعطیله و من موندم و بی اینترنتی...اعتیاد از هر نوعش خیلی بده!!!
در ضمن اهالی تهران نشین بدانند که اینجا هوا بسیار بسیار گرم تر از اونیه که آدم بتونه تحمل کنه!

خدا صبر بده.....

 

پ.ن: در ضمن اون فنجون قهوه ای که تو فرودگاه بود رو نخوردم ولی وقتی رسیدم میلان حسابی تلافی کردم! 

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 19:44  توسط امیر  | 

از مهرآباد و به صورت کاملاً LIVE می لاگم! این اینترنت وایرلس هم عجب چیز باحالی بوده و ما نمیدونستیم. در حال حاضر بزرگترین آرزوم اینه که یه فنجون قهوه بخورم ولی نمیتونم چون هرچی پول ایرانی داشتم برای اضافه بار دادم و الان آس و پاس نشستم تو سالن ترانزیت و آرزو میکنم زمان زودتر بگذره تا دست کم تو هواپیما یه چیزی بتونم بخورم که دهنم خشک شد.

امروز و امشب هم گذشت. ظهر رو با رفقای دوران دبیرستان گذروندم و شب هم کنار خانواده بودم. همیشه از این لحظه های آخر نفرت داشتم و نمیدونم چطور میشه که تو اون دقیقه های خورد کننده انگاری دهنم قفل میشه و صدام در نمیاد و نمیتونم حرف دلم رو بزنم. نمیتونم اون جوری که دوست دارم خداحافظی کنم و احساساتم رو بیان کنم. ولی به هر حال گذشت و اون حس و حال پر از غم خیلی دوام نیاورد.

خدا رو شکر الان هم انقدر بالا پایین شدم و انقدر تو صف بار و اضافه بار و عوارض خروجی و این مزخرفات بودم که حسابی خسته ام و نه به دلتنگی فکر میکنم نه به گذشته ها و نه به آینده. الان فقط دلم یه فنجون قهوه میخواد که نمیتونم داشته باشم. الان فقط دوست دارم یه تیکه شکلات بذارم دهنم و شیرینیش رو با تمام وجودم حس کنم.

من فقط دلم یه فنجون قهوه میخواد....

 

پ.ن: خنده داره! وقتی صدامون کردند که بیاین برای کنترل وسائل و سوار شدن به هواپیما، روی سکوی کنار شیشه یه فنجون قهوهء کاملاً پر دست نخورده حضور داشت. احتمالاً کسی که داشت میرفت تو دیگه بی خیالِ قهوه شده بود! انگاری خدا دلش میخواست یه کم سر به سرم بذاره! خنده ام گرفته بود!

+ نوشته شده در  86/05/20ساعت 2:35  توسط امیر  | 

دیشب هم یه بغض دیگه؛ یه غم دیگه و یه عالم دلتنگی؛
مطمئناً امروز بعد از ظهر و امشب هم همینطور.
مطمئناً تلفن های امروز هم همه شون با کلی ناراحتی تموم میشند.

مطمئنم که امروز خیلیا از دستم ناراحت میشن و با خودشون فکر میکنن خودم رو براشون گرفتم یا کلاً چقدر آدم بی ملاحظه ای هستم که حتا پنج دقیقه هم وقت نذاشتم تا قبل از رفتن ببینمشون و باهاشون خداحافظی کنم. حق هم دارند. ولی شاید نتونند تصور کنند چقدر برای من سخته دیده بوسی کردن و حس کردن اینکه از الان تا مدت نامعلومی این دوست رو نمیبینی. امیدوارم که منو ببخشند و درک کنند،... فقط میتونم امیدوار باشم.

از فردا به مدت نامشخصی نمیتونم وبلاگم رو به روز کنم و وبلاگ دوستام رو هم بخونم چون هنوز تو خونهء جدید اینترنت ندارم و دانشگاه هم که تعطیله و کافی نت های شهر ما هم یه سیستم مزخرفی داره که حال آدم رو از وبگردی به هم میزنه.
باز خدا رو شکر تو اون روزای اول "یکی از دوبی" یه سر میاد ایتالیا و چند روزی رو با هم هستیم و بعدش هم که من میمونم و یه عالم کار و درس و پروژه. تا ببینیم چی میشه و چی پیش میاد....!

فعلاً خداحافظ!

+ نوشته شده در  86/05/19ساعت 7:5  توسط امیر  | 

لحظهء خداحافظی داره نزدیک میشه و بیشتر از قبل اعصابم از این خداحافظی ها داغونه. کاش میشد بدون خبر رفت و با کسی خداحافطی نکرد. پریشب کیوان رو دیدم و موقعی که داشت از ماشین پیاده میشد کلی دلم گرفت. دیشب هم خونهء مهروش و استاد بودم. با مهروش قرار شد بریم باغ آلوچهء جدید که پیاده تا خونهء مهروش اینا فقط ۵ دقیقه راه بود. موقع خداحافظی با استاد بغض گلوم رو گرفته بود. انگار داشتم با آیندهء خودم خداحافظی میکردم؛ هرچند استاد گفت "نگیم خداحافظ، بگیم به امید دیدار"و درست هم میگفت ولی باز هم اون حس ناشناختهء لعنتی انگار چنگ میندازه به همهء وجودت و تو رو باخودش غرق میکنه تو یه دنیای ناشناخته ای که راه فراری ازش نیست.

خونهء جدید آلوچه خیلی خوشگل و نقلی و بامزه بود. اون شب تولد خانوم این آقا بود که دو طبقه بالاتر از آلوچه اینا یه مهمونی کوچیک (!) گرفته بودند. با فرجام رفتیم بالا و چند دقیقه ای هم اونجا بودیم و بعد دوباره اومدیم پایین. آناهیتا یه یادگاری بسیار زیبا بهم داد که واقعاً بی نظیر بود. مدتها بود چیزی به این اندازه تکونم نداده بود. قضیه از این قرار بود که وقتی داشت اثاث خونه اش رو جمع میکرد پوستر صد سال سینمای ایران رو که چند سالی بود به دیوار خونه اش نبود پیدا میکنه و از بین اون همه عکسی که از فیلم های مختلف توشون بود، از فیلم دلشدگان دقیقاً عکسی رو گذاشته بودند که برای من خیلی جالب بود. خود ۱۷ سال پیشم رو میدیدم که کنار فرامرز صدیقی و شهلا ریاحی نشستم و دارم تار میزنم. به قول خود آناهیتا خیلی اتفاقی جزو پوستر صد سال سینمای ایران شدم...و اینکه خواهر عزیزم دقیقاً چند روز بعد از اون فحش نامهء کذایی برام دو خط یادگاری بنویسه و اون پوستر رو که میدونم خیلی براش ارزشمند بود رو به من هدیه کنه ارزشی داشت که با هیچ کادوی دیگه ای نمیشه برابر دونستش.

 باز هم یه خداحافظی دیگه با آناهیتا و فرجام...باز هم همون حس اعصاب خورد کن....خیلی زور زدم تا فقط بخندم و خوشبختانه شوخی های همیشگی فرجام خیلی موثر بود تا عین دیوونه ها فقط نایستم و نگاه کنم و عین بز بگم "خداحافظ".
آخرین نفر هم مهروش بود....دوست عزیزم که همراه شوهرش تو این چند ماه کلی اذیتشون کردم با غرغرهام و دلتنگی هام و شرّ و ور هام. وقتی تو آژانس نشسته بودم تا به خونه برسم چندبار تا مرز گریه کردن پیش رفتم. راننده هم چند بار اومد یه بحثی راجع به سهمیه بندی بنزین و گرونی و ترافیک شروع کنه که هر دو دقیقه یه بار یه بله ای میگفتم و تو فکر خودم بودم؛ تو فکر رفاقت ها و دوری ها و زندگی ها.

اصلاً خداحافظی رو دوست ندارم. امشب و فردا هم به بقیهء دوستام فقط زنگ میزنم چون دیگه توان اینو که بخوام همهء این بغض ها رو بخورم ندارم. مرده شور این وضعیت رو ببرند که خیلی ها به خاطرش مجبورند از کسانی که دوستشون دارند جدا بشند.

+ نوشته شده در  86/05/18ساعت 15:0  توسط امیر  | 

دیشب خیلی اتفاقی یکی از کنسرت های قدیمی شجریان و پایور رو گوش میکردم. دشتی سال ۱۳۵۸. اولش برام کلی خاطرهء دوران کودکی زنده شد. بعدش دوباره با دقت بیشتر گوش کردم و سعی کردم ببینم جایی تو این کنسرت هست که کسی از نوازنده ها یه اشتباه فاحش انجام بده یا مثلاً شجریان خارج بخونه یا نه....! یادمه کیارا، یکی از بچه های دانشگاهمون میگفت اشتباه تو کنسرت خیلی طبیعیه و بزرگترین نوازنده ها هم موقع کنسرت گاهی اوقات اشتباههای عظیمی میکنند. ولی دیشب هرچی سعی کردم ایرادی تو اون کنسرت پیدا کنم نتونستم.
اونجا بود که حس کردم الکی نیست که یکی میشه استاد. الکی نیست که پایور میشه یه غول تو موسیقی ایرانی و شجریان میشه استادی که کسی به گردش نمیرسه.
وقتی آدم همچین رپرتوار عظیمی رو با کارهای استودیویی امروز مقایسه میکنه میبینه چقدر همه چیز عوض شده. اینجاست که آدم حس میکنه یه نسلی تو موسیقی ایران بودند که ازشون فقط سایه ای مونده و اون تفکر و اون شیوهء کنار هم نشستن و با موسیقی حرف زدن دیگه داره جاش رو میده به یه سری روش های جدید و تازه که توش از مهارت فردی، چیره دستی و استادی خبری نیست.

 

پ.ن: من مخالف موسیقی تولیدی استودیویی نیستم. به هیچ وجه. این فقط یه مقایسهء ساده بود بدون ارزش گذاری های خاص.

+ نوشته شده در  86/05/16ساعت 8:55  توسط امیر  | 

اون ۴ دقیقه....
اون ۴ دقیقهء خورد کننده.....
اون ۴ دقیقهء بی نظیر که پر از بغضه و درد.....
اون ۴ دقیقه که شکست رو به بهترین شکل نشون میده.....
اون ۴ دقیقه....
اون ۴ دقیقهء خورد کننده....

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 9:27  توسط امیر 

ببین!

قدّ یه نخود هم ارزش نداری! هیچ جا حضورت نه به کسی کمک کرده، نه باری از رو دوش کسی برداشته! تازه اینا به درک....اگر خیرت به کسی نمیرسه بذار نرسه ولی دست کم انقدر باعث آزار و اذیت آدمای دور و برت نشو! انتظار زیادیه؟
فکر کردی چه خبره مرتیکه؟ ها؟ فکر کردی با این سیاه بازیات کجا رو به نامت میزنند؟ نشستی واسه خودت میخوری و میخوابی و به دنیا فحش میدی و نارضایتی هات رو بقیه باید تحمل کنند. چه خبرته؟ پیاده شو باهم بریم.
جداً چی فکر میکنی؟ میشینی فیلم میبینی و راجع به موسیقیش نظر میدی که فلان و بهمان و اگر من بودم بهتر مینوشتم و یه مشت چرندیات صد من یه غاز تحویل خودت و دوستات میدی. آخه اگر اینکاره بودی که الان تو مرز ۳۰ سالگی هنوز لنگ اون لیسانس لعنتی نبودی که....بودی؟ اگه اینکاره بودی که تا حالا چند تا سی دی باید از شاهکارهای هنریت میومد بیرون...مگه نه؟
دِ آخه کجا رفت اون جوون ۱۷ ساله که کار ضبط میکرد؟ کجا رفت اونی که تو ۱۸ سالگی سمفونی تبرستان نوشته بود؟ کجا رفت اونی که هنوز ۲۰ سالش نشده کار ِ آدمایی رو ضبط میکرد که دو برابر سنش کار کرده بودند و کسی بودند واسه خودشون؟ ها؟ کجا رفت؟...دِ جواب بده لعنتی مگه با تو نیستم؟

تو فقط ادّعا داری...میفهمی؟ فقط ادعا داری! فقط داری میری و میای و فکر میکنی زندگی یعنی همین. هنوز درست و حسابی رو پای خودت نمیتونی بایستی؟ میتونی؟ نمیتونی! فقط حرفهای قشنگ میزنی تا بقیه به به و چه چه کنند و فکر کنند چه خبره....که بقیه فکر کنند "عجب آدم روشنفکری! عجب دید جالبی!". حیف اون آدمایی که برای تو، بیشعور، وقت میذارند و غصه میخورند. حیف از اون آدمای خوبی که دوستیشون رو بهت تعارف میکنند و تو مطمئناً بعد از یه مدت میزنی زیر همه چیز و میشی همون آدم بی معرفتی که تو وجودته.
حیف از اون برادرت، از مادرت و از اون داییت که ده برابر زندگی خودشون برای سلامتی توی الاغ نگرانند و تو به جای اینکه یه کم به فکر باشی اون شکم گنده ات رو پر میگنی از اون زهری که فردا قراره کبدت رو از کار بندازه. به جای اینکه یه کم فکر کنی، دود قلیونه که تو ریه هات میره و قلبت رو داغون میکنه. بعدشم با خودت فکر میکنی خیلی مثلاً باحالی که زندگی و وجودت برای خودت مهم نیست....برای خودت اگر مهم نیست برای خیلیا که کنارت هستند - متاسفانه - مهمه! نه واسه اینکه تو پخی هستی...نه! واسه اینکه اونا انقدر مهربونند و انقدر قلب بزرگی دارند که میبینند و میبخشند و به روت نمیارند تا نکنه یه وقت این هنرمند گرانقدر ناراحت بشن و به جای خلق شاهکارهای هنری (که فقط یه مشت اراجیف و یه مشت آشغاله) خدای نکرده دچار افسردگی بشوند!
ای گه به اون قبرت که خیلی چیزا رو نمیفهمی.....فقط داری ادا و اطوار از خودت در میاری و خودت رو لوس میکنی. تو پس کِی میخوای آدم بشی؟ کِی میخوای بفهمی که زندگی همین بخور و بخواب نیست؟ کِی میشه رو پای خودت بایستی و شرمندهء بهترین دوستات نباشی؟ کِی میتونی؟ اصلاً میتونی؟

به خودت بیا گاو! به خودت بیا!

+ نوشته شده در  86/05/11ساعت 11:16  توسط امیر  | 

دیشب خواب دیدم تو یکی از تیم های بوندس لیگا دارم جلو اینتراخت فرانکفورت بازی میکنم. مهدوی کیا هم بود و تیم ما ۳-۱ برد! تازه اولین گل رو من زدم و دو تای دیگه رو هم کاملی مفرد زد. گل فرانکفورت رو هم مهدوی کیا زد و بعد از بازی با بچه های ایرانی دو تا تیم رفتیم کافی شاپ دختر بازی! همه اش به مهدوی کیا میگفتیم بابا تو زن و بچه داری خجالت بکش ولی اون همینطور که آبجو میخورد تو نخ دختر میز بغلی بود!
روزنامه ها هم از شب بزرگ ایرانی ها نوشتند و اینکه تو بوندس لیگا فقط ایرانی ها گل زدند!

آرزو که بر جوانان عیب نیست! ما که تو زندگی هیچ پخی نشدیم، دست کم تو خواب که میتونیم تو بوندس لیگا بازی کنیم؟ نه؟

----------

پ.ن: راستی الان یادم اومد که رجب زاده هم تو تیم ما بود و یه پاس گل هم داد!!!!!

پ.ن: واقعاً نمیدونم چطور بعد از یه شب پر از درد و غم و گریه و بعد از اینکه کلی مخ بعضیا و شوهرشون رو جویدی، میتونی همچین خواب مزخرفی ببینی....واقعاً نمیفهمم!

+ نوشته شده در  86/05/10ساعت 7:59  توسط امیر  | 

پر از نوستالژی هستم.....
اون روزای دور رو يادم مياد و به آژانس زنگ ميزنم.پيرمرد مسوول مثل هميشه بی حوصله است و به زور جواب ميده.ميگم که ماشين ميخوام واسه اقدسيه و به اون همه خاطره فکر ميکنم که از لويزان به اقدسيه اثاث کشی کرد و قسمتی از زندگی من بود.....از زندگی ما.......
دوران دبيرستان و درس يادم مياد و کمربندم رو ميبندم!
نميدونم کی اومدم تو ماشين. جوونی که رانندهء آژانسه سنش  نبايد خيلی بيشتر از من باشه......زياد توجه نميکنم و ميگم که بره سمت اقدسيه.
خيابونای تهران شلوغ تر از قبل شدن....اينو ميتونم ببينم....گوله گوله موتور و زن چادری و ماکسيما و پرايد و دخترای با آرايش غليظ و پسرايی با نگاههای هرزه....همه شون رو ميبينم و همه چيز خاکستری ميشه.....خاکستری محض!
بعضی جا ها رو کندن تا دوباره بسازن و بعضی جاها رو که قبلاً ديده بودم که کندن حالا مثلاً ساختند.....من ولی به همهء اينا نگاهی بی تفاوت ميندازم و به روزای دبيرستان فکر ميکنم و اينکه چه چيزی انقدر پيوندمون رو قوی کرد؟ و مهم تر از اون اينکه چه چيزی اين همه فاصله بينمون انداخت؟
ماشين به زور بالا ميره......راننده چند تا فحش آبدار نثار ماشينش ميکنه که من به دشمنم هم به زور اين فحش ها رو ميدم.....چيزی نميگم و غرق ميشم تو خاطراتم.....روزای امتحان که هميشه مسوول از خواب بيدار کردنت بودم....روزای پياده مدرسه رفتن....برگشتن از مدرسه و دعوا سر اينکه از کدوم خيابون بريم که به خونه نزديک تر باشه.....روزای غروب خورشيد رو با هم ديدن....روزای تا صبح بيدار موندن......روزای انقلاب رفتن و با يه عالمه کتاب برگشتن.....روزای اعتماد کردن و حرف دل گفتن.....
شبای عرق خوری.......
شبای گريه کردنا........
شبای تا صبح خنديدنا.....
شبای فيلم ديدنا......
شبای درد دل کردنا......

سه تار لطفی بود و صدای نه چندان رساش که حس خاصی توش بود....
گيتار فرامرز اصلانی بود و شعر حافظ بود و من بودم و تو........

سر بالايی اقدسيه و نگهبان دم محوطه که منو از پسرش بيشتر ميديد....
اين کوچه لطفاً....حالا اينجا......لطفاً از اين طرف......

پياده شدم....قلبم ميزد و بغض گلوم رو گرفته بود.....يک سال ميشد که اينجا نيومده بودم....اما نه....سه ساله که ديگه اينجا اون جای هميشگی  نيست....اصلاً چرا من انقدر با اينجا بيگانه ام؟
راننده گفت:ميشه
۲۰۰۰ تومن.....پولو بهش ميدم و پياده ميشم.
ميرم نزديک تر......صدای موسيقی مياد...گوشامو خراش ميده.....يه سری آدم هستن که دارن نعره ميزنن.....راننده ميره جلو تر که دور بزنه.....منم ميرم جلوتر.....ولی من زود تر از راننده دور ميزنم.....با دست بهش اشاره ميکنم که وايسه.....سوار ميشم و ميگم:
بر ميگردم!

از خواب بيدار شدم.چراغ راهرو روشن بود و سرمای اتاق بهم يادآوری ميکرد که ايران نيستم.

پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۳
، ۱۳۸۳

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 18:1  توسط امیر  | 

هوای خوبیه!
پنجره رو باز میکنم. صدای نانسی عجرم* میاد. هیچ ربطی به این هوای خوب نداره.
یه ماشین رد میشه؛ صدای توپس توپس یه آهنگ غیر قابل فهم میاد. ربطی به این هوای خوب نداره.
دو نفر با هم بگو مگو میکنند. ربطی به این هوای خوب نداره.
یه وانتی میاد و مردی با صدای نکره داد میزنه:"در و پنجره، آهن آلات، تیر آهن خریداریم". ربطی به این هوای خوب نداره.
صدای موتور میاد؛ صدای نانسی عجرم بلند تر شده و ریتم عربی آهنگ اعصاب رو میترکونه. ربطی به این هوای خوب نداره.

نفس عمیقی میکشم و پنجره رو میبندم و میشینم پشت لپ تاپ. دلم یه موسیقی میخواد که درد رو فریاد بزنه. یه موسیقی که حس داشته باشه. یه موسیقی که به این هوای گرفتهء ابری بیاد. یه موسیقی که ....

فولدر My Music رو باز میکنم. بتهوون؛ کورلّی؛ الیزا؛ چلنتانو؛ ابی؛ مالر؛ ماسینی؛ نامجو** ..... می ایستم. آره خودشه. الان بهترین وقت برای گوش کردن موسیقی نامجو ئه. الان نه اعصاب موسیقی خرد کنندهء مالر رو دارم نه متن های دیوونه کنندهء ماسینی، نه موسیقی شعاری بتهوون و نه مویه های ویلن های کورلّی. الان فقط میشه چشم ها رو بست و ۱۲ دقیقه غرق شد تو موسیقی ِ "جامی و صد آه".

-------------

*نمیدونم اسم این خوانندهء عرب رو چطور مینویسند و همچین علاقه ای هم ندارم برم سرچ کنم ببینم چطور مینویسند. اگر اشتباه بود تذکر بدین لطفاً.

** دربارهء نامجو بعداً و سر یه فرصت مناسب بیشتر مینویسم. ولی سربسته بگم، فکر میکنم که اگر این ممیزی های مسخرهء ارشاد رو بتونه از سر راهش برداره شاید ۱۰ سال دیگه تبدیل بشه به یکی از بزرگترین موزیسین ها و آهنگسازهای تاریخ موسیقی ایران. چیزی که هست اینه که ذهن خلاقی داره، موسیقی رو خیلی خوب میشناسه و درک عمیقی از محیط پیرامونش داره. هرچند کمی سیاه و منفی ولی دلیلی برای مزخرف بودن کارش نیست. میدونم که این آدم یا طرفدار داره یا دشمن. برای همین خواهش میکنم الان برای بحث و مخالفت هایی که سوال توشون هست اقدام نکنید که به دلیل مشغلهء زیاد نمیتونم جواب بدم. سر فرصت خوشحال هم میشم که در این باره صحبت کنیم.
متاسفم که آهنگ های نامجو رو باید از طرق غیر قانونی پیدا کرد....واقعاً متاسفم برای موسیقی این مملکت.

+ نوشته شده در  86/05/07ساعت 9:17  توسط امیر  | 

"انسان از آن چیزی که دوست میدارد خود را جدا می سازد.
در اوج خواستن (تمنا) نمی خواهد.
دوست می دارد اما میخواهد دوست نداشته باشد.
به یاد می آورد اما می خواهد فراموش کند...."*

فکر کنم لزومی نداشته باشه توضیح بدم این قسمت از مونولوگ کدوم فیلم برداشته شده. کسانی که تا به حال این جمله ها رو نشنیده اند که اصولاْ خیلی نمیتونند طرف حرف من باشند! اما کسانی که شنیده اند حرف من رو بهتر میتونند درک کنند.
سالهاست که این جمله ها رو میشنیدم و از کنار شون خیلی راحت میگذشتم. امروز خیلی اتفاقی وقتی کنسرتوی باخ به گوشم خورد یاد این جمله ها افتادم. الان درک بهتری از دوست داشتن، خود را جدا ساختن، نخواستن در اوج تمنا، فراموشی و به یاد آوردن و... دارم. الان میتونم ذره ذرهء اون واژه ها رو لمس کنم و درک کنم و باهاشون زندگی کنم. 

الان مدتهاست که این جمله ها بدون اینکه خودم بخوام شدند موسیقی متن زندگیم. بدون اینکه خودم حضورشون رو حس کرده باشم حاضر بودند. بدون اینکه بشنومشون، فهمیدمشون. بدون اینکه بهشون حتا فکر کرده باشم شدند فکر و ذکرم.

الان بهتر میتونم تک تکِ اون واژه ها رو درک کنم.

--------

*امیدوارم جمله بندی ها و ترتیبشون درست باشه. اگر نکته ای بود تذکر بدید تا اصلاح کنم. سپاس!

+ نوشته شده در  86/05/05ساعت 11:14  توسط امیر  | 

دیروز با علی جعفری و مازیار ظهیرالدینی قرار داشتم. بعد از نزدیک به ۷ سال تونستم دوباره ببینمشون و کلی خاطره که زنده شد. استودیو پاپ حسابی عوض شده و خیلی شیک تر از قبل شده. وقتی وارد استودیو شدم یاد امیر بهشتی افتادم و روزی که تو همین استودیو حالش بد شد و بردنش بیمارستان و بعد از چند روز به دلیل مرگ مغزی برای همیشه از پیشمون رفت، اونم درست چند روز قبل از عید. به در و دیوار استودیو نگاه کردم و هیچ اثری از اون خاطرات قدیمی توش پیدا نکردم. البته استودیو خیلی مدرن تر شده و دستگاههای دیجیتالی که آوردند و ازش استفاده میکنند باعث شده که همیشه جزو بهترین استودیو های ضبط ایران باشه.

سر نهار کلی با بچه ها حرف زدم و حس کردم اون ریشهء یاس و ناامیدی که همیشه وجود داشته هنوز هم وجود داره...حتا بد تر هم شده. ۱۰ سال پیش وضعیت خیلی بهتر از الان بود و کار بیشتر بود و موسیقی آت آشغال کمتر. یا شاید بچه ها و خود من جوون تر بودیم و واقعیت ها رو نمیتونستیم از نزدیک ببینیم و لمس کنیم.

دوست دارم دوباره یه سر به استودیوهای تلویزیون بزنم و بچه های اونجا رو هم دوباره ببینم هرچند اینطور که فهمیدم از اون نسلی که من باهاشون کار میکردم دیگه کسی اونجا نیست و یکی از بچه ها میگفت اگر کلاهش هم اونجا بیافته نمیره که برش داره! ولی بالاخره برای من پر از خطرات تلخ و شیرینه...البته بیشتر شیرین تا تلخ.

---------

این مدت خیلی بهم اصرار میکنند که یه سفری برم. داییم اصرار میکرد که باهاشون برم دبی و مادرم و برادرم اصرار میکنند که باهاشون برم ترکیه ولی حوصلهء سفر ندارم. یعنی از خوشگذرونی ِ بیش از اندازه خوشم نمیاد. تو این چند ماه حسابی خوش گذروندم و با وجود دوستانی مثل مهروش و استاد و فرجام و آناهیتا و یکی از دوبی که گهگداری به ایران سر میزد به هر حال اون شکلی که دوست داشتم خوش گذروندم. خوش گذروندن فقط به اینور و اونور رفتن نیست. الان هم دوست دارم متمرکز بشم رو پروژه ها و برنامه هایی که دارم و برای درسم برنامه ریزی ِ بهتری بکنم تا شرّش کنده بشه.

--------

این آقاهه هم از آمریکا برگشته و کلی دوست دارم که دوباره ببینمش. خوشم میاد از آدمایی که برای تصمیم گیری تو زندگیشون چشمشون به حرف مردم نیست و اون طوری که فکر میکنند درسته برای خودشون تصمیم میگیرند. خیلیا فکر میکنند رفتن به آمریکا یعنی آخر دنیا و عشق و حال و... ولی به نظر من هر کسی اون شکلی که دوست داره و اون طوری که راحته باید زندگی کنه و چشمش به این نباشه که ببینه حرف مردم چیه. خوش اومدی کیوان جان.

-----------

در ضمن، سر زدن به وبلاگ این خانومه هم خالی از لطف نیست. تازه نوشتن رو شروع کرده و خوب هم مینویسه. هر چند علامت سوالاش خیلی زیاده و خیلی برعکس!!!!

+ نوشته شده در  86/05/02ساعت 11:54  توسط امیر  |