تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

دیروز از طریق وبلاگ کیوان به این لینک رسیدم. مطلب نسبتاً جالبی بود ولی خیلی کلی و ساده انگارانه به مسالهء افسردگی نگاه میکرد و راهکارهایی هم که جلو پای آدم میذاشت خیلی معمولی و قابل پیش بینی بودند مثل مراجعه به پزشک یا حرف زدن با دوست یا از خونه بیرون رفتن که خب یه جورایی معلومه که میتونند کمک کننده باشند (هرچند در مورد من خیلی موثر نبوده و نیستند).
ولی جالب ترین قسمت این نوشته اونجایی بود که نوشته بود "احساستتان را بپذیرید". هرچند توضیحی که براش آورده بود خیلی کوتاه بود ولی به نظر من یکی از مهم ترین اصول برای درمانِ هرچند موقتی افسردگی میتونه باشه.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم توی رختخواب دراز کشیده بودم و داشتم به همین موضوع فکر میکردم. به اینکه مدتهاست تمام خنده هام زورکی شده، به اینکه مدتهاست حوصلهء آدم های دور و برم رو ندارم، به اینکه خیلی وقته و واقعاً خیلی وقته که هیچ حرکت مفیدی تو زندگیم انجام ندادم، به اینکه خیلی وقته کسی رو عاشقانه دوست نداشتم، به اینکه خیلی وقته ...! با خودم فکر کردم این دقیقاً قدم اوله و اینکه تازه دارم خودم رو میذارم اولِ راه درمان. تازه دارم میپذیرم چیزی که وجودش رو داشتم سعی میکردم انکار کنم. چیزی رو که عین خوره چسبیده بود به روح و جسمم و داشت ذره ذره از درون منو میخورد.
الان تازه اولِ راهم و میدونم که این مشکل وجود داره. دلیلی نداره من همیشه بخندم، دلیلی نداره حتماً کار مفیدی انجام بدم، دلیلی نداره که حتماً دوست هام رو هر روز ببینم، دلیلی نداره که حتماً کسی رو عاشقانه دوست داشته باشم، دلیلی هم نداره که بخوام زندگیم رو تحت تاثیر یه سری فشارهای بیرونی قرار بدم و خودم رو تو یه عجلهء احمقانه بندازم و فکر کنم راه درست همینه.
نه!
هیچ دلیلی وجود نداره. من میدونم که وجود یه مشکل روانی داره سعی میکنه منو ذره ذره (و شاید به دست خودم) از بین ببره و میپذیرم که آدم افسرده ای هستم.
نوشتن ِ این جملهء آخر خیلی سخت بود...به اندازهء "دوستت دارم" هایی که نگفتم سخت بود. ولی تا وقتی نپذیرمش و وجودش رو قبول نداشته باشم مطمئناً نمیتونم ذره ای رو به جلو حرکت کنم.
+ نوشته شده در  86/06/23ساعت 10:52  توسط امیر  | 

مُردم از این همه تنبلی! حسابی بی عار شدم و دوست ندارم از جام بلند بشم و کاری انجام بدم. واقعاً خدا پدر و مادر این اینترنت رو بیامرزه که باعث میشه من دست کم برای چک کردن ایمیل ها و بلاگخونی و ... از خونه بیام بیرون وگرنه همینطوری مینشستم تو خونه و از جام تکون نمیخوردم. جالبه که خونهء من کلاً کم نوره و تازه با وجود این من کرکره ها رو هم میبندم و حسابی خونه میشه ظلماتی که بیا و ببین! فقط نمیدونم توش آب حیات هم پیدا میشه یا نه!

نه درس میخونم، نه کار مینویسم، نه شروع کردم به انجام کارهایی که مدتها تو ذهنم بودند. یعنی یه جورایی هیچ کاری نیست که انجام دادنش برام جالب باشه. اینکه حوصلهء درس خوندن رو ندارم یا حس و حال نوشتن رو ندارم به کنار ولی حتا انجام دادن کارهای پیش پا افتاده و مثلاً هیجان انگیز هم خیلی دیگه برام جذابیت نداره. یعنی اصولاً نمیتونم از انجام دادن کاری لذت ببرم چون حس میکنم کار مفیدی انجام نمیدم. یعنی مثلاً دیدن فلان بازی فوتبال یا فلان فیلم یا ور رفتن با اینترنت و ... هیچ لذتی برام نداره. 

نمیدونم این از بی انگیزگیه یا به پوچی رسیدم. شاید از بی عشقی باشه. دنیای بدون عشق اگر بخواد این شکلی باشه خیلی مسخره و خالی میشه. نمیدونم، نمیدونم این همه گیجی از کجا میاد. نمیدونم این همه بی انگیزگی و بی هدف بودن از کجا میاد. از خودم و دور و بری هام خجالت میکشم. از دوستام فراری شدم. حس میکنم کسی حرفم رو نمیفهمه و تازه اگر هم بفهمه دلیلی نداره که من بخوام همینطور مغزش رو بجوم و هی غر بزنم و غر بزنم.

امروز اومدم دانشگاه . حس کردم دیدن دوبارهء بچه ها و جنب و جوش و امتحانا و برنامه ریزی های جدید یه کم از این حال و هوا درم بیاره ولی تا الان که فقط دارم سعی میکنم نگاهم رو از همه بدزدم و زودتر این مطلب رو پابلیش کنم و برم خونه. خیلی بده که یه جورایی همه بشناسنت....

باید زود تر برم خونه. حوصله شون رو ندارم. حوصلهء هیچ کسی رو ندارم.....  

+ نوشته شده در  86/06/21ساعت 11:21  توسط امیر  | 

اومدم بگم که به دلیل بازیِ مسخره ای که یه خوانندهء بیکار و بیشعور ِ وبلاگ ساروی کیجا راه انداخته بدونین که تا اطلاع ثانوی هر کامنتی که با اسم و مشخصات من دیدین، به من تعلق نداره. امروز دیدم که یکی با اسم و مشخصات من برای مهروش کامنت گذاشته و یه جور درگیری لفظی بین مهروش و یکی از خواننده هاش (که شاید همون آدم باشه) در گرفته. من هم که روحم از همه جا بی خبر بوده!
نمیدونم تا کی باید این همه بی فرهنگی و مسمومیت رو تو فضای وبلاگستان تحمل کنیم..... 

+ نوشته شده در  86/06/19ساعت 10:21  توسط امیر  | 

۱-از اینکه تو خونه اینترنت ندارم دیگه دارم کلافه میشم! کل وقتی که تو خونه هستم موضوع های جالبی برای نوشتن میاد به ذهنم و همه اش میگم "فردا که برم کتابخونه راجع بهش مینوتسم" و وقتی میام اینجا نه اصولاً اون موضوع یادم میاد و نه دیگه اون حس و حال وجود داره برای نوشتن. برای من نوشتن یه حس و حال خاص خودش رو میخواد که تحت هر شرایطی نمیشه اون رو به دست آورد.

۲- چند روزیه که دوباره و با شدت زیادی محو موسیقی مینیمالیستی شدم. فکرش و بکنین، مثلاً ۸ دقیقه موسیقی که کاملاً رو یه پایهء خاص میگرده. یعنی همه اش تکرار و تکرار و تکرار. دیروز هم یه سلکشن درست کردم از بهترین قطعه های مینیمالیستی ِ فیلیپ گلَس و یه آهنگساز دیگه برای پیانو و رسماً هر جایی که میرم این موسیقی همراهمه. شده موسیقی متن زندگیم ....البته در حال حاضر.

۳-یادته؟ خونهء اولمون رو؟ یادته هوای گرفته و مه آلود اینجا رو؟ یادته موسیقی این فیلم رو؟ یادته فیلیپ گلَس رو؟

۴-دیشب یه سری از دوستام اومده بودند برای شام خونه م. البته همهء کار ها رو خودشو انجام دادند و من فقط نظارت میکردم (بعضی از دوستان بلاگر همسایهء اینجا این موضوع رو تو ایران تجربه کردند!!). از گریل کردن سوسیس و سالسیچا بگیر تا درست کردن بروسکتا و شستن میوه ها و درست کردن پاپ کورن و... . البته سنگین ترین وظیفه که خوردن و نوشیدن بود به عهدهء من بود! فکر کنم از همین دیشب تا حالا ۲ کیلو اضافه کردم. در ضمن یه ۵ لیتری آبجو هم بود که به یاد پاواروتی فقید نوشیدیم....هرچند بانوان حاضر خیلی نمینوشیدند و من مونده بودم و این رفیق همیشه همراه که اونم بعد از دو تا لیوانِ پر رفت کنار و از اونجایی که من کلاً از اصراف  اسراف* خوشم نمیاد، مجبور شدم بقیه اش رو نوش جان کنم و تا صبح دل پیچه بگیرم و به زکریای رازی فحش بدم!

۵-دیشب با یکی از همین دوستان چندین و چند ساله بحث همین موسیقی مینیمالیستی شد که تازه تو بحث ها بود که فهمیدم بابا همچین کم الکی نیستم. این رفیق شفیق بنده از هرچی موسیقی که توش تکرار باشه بیزاره و اون رو یه جور شارلاتانیسم میدونه. در نهایت وقتی براش کلی استدلال آوردم و نشونش دادم که این شیوهء آهنگسازی همچین هم کار ساده و پیش پا افتاده ای نیست تازه خودم فهمیدم که هنوز میتونم به دانش وآگاهی خودم امیدوار باشم اونم تو عالم مستی و به زبان بیگانه.

۶- جالب ترین قسمت مهمونی دیشب این بود که بعد از تموم شدن بحث موسیقی مینیمالیستی، یکی از دوستام رفت طرف استریو و سی دی محسن نامجو رو گذاشت و گفت یه کم موسیقی ایرانی گوش کنیم (البته اون نه نامجو رو میشناخت و نه میتونست نوشتهء روی سی دی رو بخونه و همین که دید روش به فارسی چیزی نوشته شده اون رو انتخاب کرد....شاید برای تموم کردن بحث موسیقی مینیمالیستی). جالب این بود که از موسیقی نامجو خیلی خوششون اومد و کلی براشون این ترکیب های صدایی جالب بود. مرتب هم ازم میخواستند متن آهنگ ها رو براشون ترجمه کنم که واقعاً کار سختی بود. هرچند وقتی متن "عقاید نوکانتی" رو یه کم و به صورت دست و پا شکسته براشون ترجمه کردم کلی خوششون اومده بود. (وای خدای من که چقدر توضیح دادن این "دولت شرمنده" و "خاتم من" سخت بود!)

۷-اومده بودم فقط اون شمارهء یک رو بنویسم ولی خب یهو پرچونگی باعث شد جو زده بشم و ترمز ببرم!!! هرچند به سیزده تایی های تازه مد شده نمیرسه. چه بهتر. اگه سیزده عدد نحسه، هفت عدد شانسه!

پ.ن:

در ضمن چه حالی داد برد دیروز پرسپولیس!!!!!

*ممنون از رعنای عزیز  برای تذکرش.

+ نوشته شده در  86/06/17ساعت 10:23  توسط امیر  | 

اینترنت نداشتن هم برای خودش مسالهء خوبی شده! یه جورایی شده قضیهء "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد"، حالا چرا؟ خیلی ساده: من هر روز میام کتابخونهء مرکزی شهر و مشغول میشم به عملیات خدا پسندانهء اینترنت بازی که البته وقتی کار به نوشتن میرسه خواهر و مادر هرچی کیبرد ایتالیاییه از جانب نویسندهء این سطور مورد عنایت قرار میگیره! (مثل همین الان!)
ولی خب، یه جورایی باعث یک سری آشنایی های خوبی شده که در نوع خودش جالب و یه جورایی بی نطیره. اینجا همه جور آدمی پیدا میشه، از پیرمرد و پیرزن بگیر تا دانشجوهای رنگ و وارنگ و آدمای بیکار و علاف. من هم که همیشه دایرهء دیدم و شناساییم از آدماهای دور و برم محدود شده بود به بچه های دانشگاه خودمون و فکر میکردم همهء آدمایی که میتونم باهاشون سر و کار داشته باشم اونجا هستند تازه الان فهمیدم چقدر از دنیا عقب بودم!!
جالب هم اینه که کلاً دانشجوهای موسیقی -دست کم اینجا - با بقیه یه کم فرق میکنند. نه اینکه پخی باشند، نه! کلاً خیلی تو قیافه هستند و یه کم تخته شون هم کمه، نمونه اش خود من! اینه که اصولاً همیشه سعی کردم با این جماعت خیی قاطی نشم و تعداد دوستام هم خیلی محدوده هرچند همه رو میشناسم و باهاشون سلام و علیک دارم ولی همیشه یه سری خط قرمز ها رو رعایت کردم و میکنم. 
اما اینجا همونطوری که گفتم آدم هاش خیلی متفاوت هستند و خیلی بی غل و غش و راحتند. مثل همین ناتاشا خانوم که الان کنار دستم نشسته و میگه حتماً باید اسم منو هم تایپ کنی و از من هم تو وبلاگت حرف بزنی! بابا بیا اینم اسم تو که کشتی ما رو!! NATASCIA
روزهای قشنگی دارند شروع میشن. البته منظور‌‌‌م از نظر آب و هوایی بود چون هوا داره کم کم خنک تر میشه و رطوبتش هم کم شده و میشه تو خیابون همراه یه دوست خوب قدم زد و تو یه بار خوشگل  ¤ که میز و صندلی هاش رو تو پیاده روی خیابون گذاشته نشست و قهوه ای خورد و به ریش دنیا خندید و خوش بود و نه به گذشته های تلخ فکر کرد نه به آینده های ترسناک. باید از زندگی لذت برد....

¤ عکس تزئینی است!

+ نوشته شده در  86/06/14ساعت 10:54  توسط امیر  | 

گاهی اوقات برای انجام دادن کاری نیاز داری کار سختی رو اول انجام بدی. کاری که خیلی خوشایند نیست و بیشتر باعث عذاب کشیدن میشه.
چند وقتیه که دارم رو یه سری قطعه برای پیانو کار میکنم و از اونجایی که هر کدوم از این چهار قطعهء نسبتاً بلند روی دوران خاصی از زندگیم تمرکز داره برای بهتر شدنِ کار، باید بیش تر از قبل به گذشته ها و تمام خاطرات تلخ و شیرینش فکر کنم و سعی کنم حس های متفاوت رو به یاد بیارم و بتونم روشون تمرکز کنم و ازشون برای نوشتن استفاده کنم.
نمیدونم چه اسمی برای این کارها انتخاب کنم. "خاطره های پراکنده" بیشتر از هر اسمی میتونه به حسی که این قطعه ها میتونند منتقل کنند نزدیک باشه ولی نمیخوام از یه طرفی یادآور کتاب زیبای گلی ترقی باشه.
فعلاً که البته هنوز نه به داره و نه به باره...این جوری که من آهنگسازی میکنم احتمالاً تا ده سال بعد هم تموم نمیشه! "پس از من..." هنوز بعد از سه سال حتا طرحش هم نوشته نشده و اگر من بنا به هر دلیلی حافظه ام دچار مشکل بشه هیچ اثری ازش نمیمونه.
خدا این یکی رو به خیر کنه!
+ نوشته شده در  86/06/08ساعت 10:31  توسط امیر  | 

اینجا همه چیز طبق عادت پیش میره.
اینجا مردم هر روز صبح سر یه ساعت خاص بیدار میشن، هر روز توی یه بار خاص صبحونه میخورن، هر روز تو یه جای خاص کار میکنن، و هر روز سر یه ساعت خاص به خونه برمیگردن.
اینجا مردم از یه سوپر خاص خرید میکنن.
اینجا مردم هر شب اخبار یه کانال خاص رو نگاه میکنن.
اینجا مردم حتماً موقع غذا خوردن باید اخبار اون کانال خاص رو گوش کنن.
اینجا مردم به همه چیز عادت میکنن.
اینجا اگر عادت رو از مردمانش بگیری نمیتونن به زندگی ادامه بدن.
اینجا اگر بار سر کوچه به دلیل خاصی تعطیل باشه مشتری هاش تا شب کمبودی رو حس میکنن! واقعاً حس میکنن!
اینجا هر روز همه چیر همونطوریه که دیروز بود.
اینجا هیچ چیز هیجان انگیزی باعث نمیشه امروزت با دیروزت فرق کنه مگر اینکه خودت اونو به وجود بیاری.
اینجا همه چیز همیشه همونطوریه که بود. همونطوری که ۱۰ سال پیش بود. همونطوری که ۲۰/۳۰/۵۰/۱۰۰ سال پیش بود.

--------

امروز دیدم کیوان ازم پرسیده اینجا چه خبره. دوست من اینجا همیشه همون طوریه! هیچ خبر خاصی نیست.
یادم افتاد که یه بار وقتی ایران بودم و پ. ساعتش رو به دست راستش بسته بود ازش پرسیرم مگه چپ دستی؟ گفت نه، چطور مگه؟ گفتم ساعت رو به دست راستت بستی. جواب داد: دوست ندارم چیزی تو زندگیم تبدیل به عادت بشه.
اولش برام یه کم گیج کننده بود ولی الان کم کم دارم حس میکنم منظورش چی بود. شاید بهتر باشه که چیزی برای آدم تو زندگی تبدیل به عادت نشه. اینطوری شاید خیلی بهتر باشه....شاید آدم خیلی درست تر و هیجان مند(!)تر زندگی کنه! البته فقط شاید.

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت 9:57  توسط امیر  | 

دیروز تونستم یه سری دیگه از آهنگ های نامجو رو دانلود کنم. البته از طریق کامپبوتر دانشگاه و فلشی که با خودم برده بودم. وقتی رسیدم خونه و آهنگ ها رو از فلش میریختم رو کامپیوتر خوم حس عجیبی داشتم. یاد روزایی افتادم که منتظر روزی بودم که آلبوم جدید فلان خواننده یا فلان گروهی که دوستشون داشتم داشت میومد بیرون و من از مغازه تا خونه رو با سرعت میومدم خونه تا هرچه زودتر بتونم آهنگهای جدید رو کشف کنم. دیروز دقیقاً همین حس رو داشتم. تا وقتی آهنگ ها روی هارد کپی بشه رفتم و برای خودم یه قهوه درست کردم و بعدش اومدم پای کامپیوتر و....!
تا دیروز آلبوم "عدد" و آهنگهای "عقاید نئوکانتی" ، "گیس" و "بگوبگو" رو نشنیده بودم. نمیتونم بیان کنم چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم. نمیدونم این موجود چی تو کله اش میگذره که تا این اندازه کارهاش میتونند تاثیر گذار باشند.
به نظر من نامجو خیلی خوب موسیقی رو میشناسه و خیلی خوب داره سعی میکنه از امکانات فنی ای که در حال حاضر وجود داره استفاده کنه. علاوه بر اون شیوهء خوندنش بسیار نو و جالبه هرچند همین شیوهء خوندن رو طرفداران سنت گرای موسیقی ایرانی و کلاً موسیقی دوست های اتو کشیده و عصاقورت داده به شدت مورد حمله قرار دادند. نامجو چه خوشمان بیاد چه خوشمان نیاد یه پدیده تو تاریخ موسیقی ایرانه و زاییدهء شرایط اجتماعی و فرهنگی حالِ حاضره و نمیشه با هیچ پاک کنی از صفحهء تاریخ موسیقی محوش کرد.
البته گذشته از موسیقی ساده و در عین حال به شدت پیچیدهء نامجو، متن ها و شعرهاش هم خیلی تند و صریح و خیلی تلخ و سیاه به بیان کردن عقاید و افکارش کمک میکنند. البته این رو هم باید گفت که تا حدودی موسیقی نامجو به نظرم مخدرگونه میاد! یعنی یه تاثیر اولیهء فوری و قوی داره ولی بعد از یه مدت کوتاه این قابلیت رو هم داره که بتونه شنونده رو زده بکنه یا حتا خسته بکنه. این البته جزیی از هر کار هنریه و چیزی نیستش که به خاطر اون کار هنری زیر سوال بره ولی چون تو کارهای نامجو با شدت بیشتری وجود داره، به نظرم نامجو باید تو کارهای بعدیش خیلی بهش دقت بکنه.
دیروز خوندم که نامجو از ایران رفت. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. به هر حال تو ایران با اون شیوهء ممیزی فرهنگی خیلی از کارهای نامجو نمیتونند مجوز بگیرند، شیوهء خوندن و مسائل ِ مثلاً کارشناسی موسیقی به کنار (کارشناسهای موسیقی تو مملکت ما که کلاً....بگذریم!) ولی به خاطر نگاه انتقادی ای که نامجو نسبت به مسائل اطرافش داره (مثل کنایه زدن به واجبی و مومنین و دولت شرمنده و ...) بعیده که نه تنها امکان پیشرفت پیدا کنه که احتمالاً اونقدر مایوس بشه که بعد از چند سال تبدیل بشه به یه آدم سرخورده و شکست خورده که نه دیگه میتونه کاری بسازه و نه میتونه حرفی بزنه.
ولی، در عین حال رفتن از ایران هم امکان با مردم بودن و کار کردن برای اونا رو از دستش در میاره. یعنی یه طوری از واقعیت های جامعه جدا میمونه و شاید نتونه مثل قبل تاثیرگذار باشه. از همه خطرناک تر هم افتادن به دام دلال هاییه که نه موسیقی و هنر میفهمند چیه و نه حرف حساب حالیشون میشه و فقط دنبال پول و منافع خودشون هستند و خیلی راحت هرکاری میکنند که مشهورت کنند و بعد از مدت کوتاهی فراموشت کنند. خطر دیگه هم بازاریه که لس آنجلس نشین ها درست کردند و به نظر من داغون کننده ترین حالت ممکن برای نامجو رفتن و قاطی شدن با اون قشره.  
تا حدودی در همین رابطه:
نوشتهء دراک

نوشتهء کیوان

نوشتهء حمیدرضا علاقه بند

--------------------

این متن به نوشتهء من اصلاً ربطی نداره ولی با خوندنش کلی حال کردم. انگار حرف دل منو میزنه!

+ نوشته شده در  86/06/01ساعت 11:21  توسط امیر  |