تنها مورد خوب این سریال موسیقیش بود. در واقع موسیقی تیتراژ ها که من هرچی زور زدم نفهمیدم چرا موقع تیتراژ پایانی اسم خوانندهء تیتراژ اول رو مینویسند ولی اسم خوانندهء تیتراژ دوم سانسور شده؟ خواننده اش کیه؟ شما میدونید؟
1- سرماخوردگی اگر اوایل پاییز سراغ آدم بیاد میتونه واقعاً اعصاب خورد کن باشه! به خصوص اگر تو خونه تنها باشی و هر شب تب و لرز تنها یارت باشه و برای رفتن به دستشویی (گلاب به روی بانوان محترم ) مجبور باشی 18 تا پله رو هی بیای پایین و بری بالا و به اون آدمی که بهت توصیه کرده بود چایی لیوانی کم رنگ بخوری فقط فحش ناموسی بدی! اینم یه تجربه است دیگه؛ از این به بعد غلط میکنم اگر بخوام خونهء دوبلکس اجاره کنم! که چی بشه؟ که مثلاً خوشگله؟ میخوام صد سال سیاه خوشگل نباشه. وقتی داری به خودت میلرزی و مجبوری که بیای پایین شوفاژ رو اگر شده واسه نیم ساعت روشن کنی و یه تک پا بری دست به آب، خوشگلی ِ خونه آخرین چیزیه که برات مهم میشه!
2- تو این چند روز با این که خیلی حالم بد بود و همه اش تب و لرز و سرفه همراهم بود ولی بالاخره یکی از قطعه هایی رو که شروع کرده بودم تموم کردم. یه قطعهء ده-دوازده دقیقه ای برای پیانو. یه جورایی ترسم از نوشتن برای پیانو ریخت. از اونجایی که هیچوقت نوازندهء خوبی نبودم و اصولاً پیانو زدن بلد نیستم همیشه نوشتن موسیقی برای پیانو برام یه جورایی عین یه کار غیرممکن بود. نوشتن برای ارکستر سمفونیک یا آنسامبل سنتی یا مجلسی خیلی برام راحت تر بوده و هست چون برای نوشتن اینجور کارها نیازی به این نیست که حتماً نوازندهء اون سازها هم باشی و کافیه شناخت خوبی از توانایی های هر سازی داشته باشی. ولی پیانو فرق میکنه و استیل نوشتن براش یه جورایی متفاوته. شایدم من یه کم زیادی بزرگش میکنم. خلاصه که اون قطعه تموم شد و اسمش رو فعلاً گذاشتم "جنگ و رویا" که احتمالاً عوضش میکنم!! یه کار دیگه هم همزمان با اون شروع کردم که روی چهارتا از شعرهای هرمان هسه دارم کار میکنم. واقعاً شعرهای زیبایی هستند. برعکس اون چیزی که همه فکر میکنند زبان آلمانی خیلی موزیکاله. برای من نوشتن موسیقی رو شعرهای هسه به همون اندازه راحت و دلچسب بود که نوشتن موسیقی رو شعرهای نو یا کلاسیک فارسی و جالب اینه که به نظرم موسیقی نوشتن رو زبان ایتالیایی خیلی کار سختیه...دست کم برای من! خلاصه که از این چهار "لید" (ترانه به آلمانی) دو تاش کاملاً نوشته شده و دو تای دیگه اش هم طرح ریزی شده که در اولین فرصت باید بشینم و تمومشون کنم.
3- چند روز پیش فهمیدم استادی که قرار بود استاد راهنمام باشه داره از دانشگاهمون میره! اینم از شانس من...امیدوارم کسی که به جاش میاد اگر از این استاد بهتر نیست لااقل بدتر نباشه! این خانوم فاچّی هم استاد اتنوموزیکولوژی بود و هم استاد موسیقی پاپ. با من هم همیشه خیلی خوب بود و همیشه هوام رو داشته. جوری که من به خودم جرات دادم و ازش خواستم به جای اینکه از من امتحان موسیقی پاپ رو شفاهی بگیره بهم اجازه بده یه مقاله راجع به یه موضوع خاصی بنویسم و معمولاً در مواقعی اینچنینی(!)، استاد باید موضوع رو ارائه بده ولی من از اونجایی که خیلی روم زیاده خودم ازش خواستم که بذاره رو کارهای کویین Queen کار کنم که خوشبختانه پذیرفت. این قضیه مربوط میشه به یک سال پیش و از اون موقع تا حالا من موندم و حوضم!! از روزی که فهمیدم این استادمون داره میره افتادم به تکاپو! کارم شده خوندن و ترجمه (از انگلیسی به ایتالیایی، چون بیشتر مطالبی که دربارهء کویین پیدا کردم به انگلیسی بوده) و نوشتن و گوش کردن به موسیقی کویین. حالا هم موندم که بیام و تمرکزم رو بذارم رو یکی از آخرین آلبوم های کویین یا اینکه یه کار نسبتاً سخت انجام بدم و دورهء کارهاشون رو از دههء هفتاد تا الان (البته منظور از الان ده پونزده سال پیشه!) کامل بررسی کنم. خلاصه که وضعیت جالبی شده. دو سه هفته پیش مینالیدم که همه اش افتادم رو مبل و هیچ کاری نمیکنم و حالا یه چشمم به پارتیتورهای کویینه، یه چشمم به کارهاییه که خودم دارم مینویسم!!
4- یه جورایی دورهء فعالیت داره شروع میشه (بهتره بگم شروع شده). البته همیشه اوائل پاییز و وقتی هوا یه کم رو به سردی میره من فعال میشم (این خود از عجایب خلقته!!) ولی این بار حس میکنم یه جورایی فرق میکنه. حس میکنم این بار خیلی آگاهانه دارم به کارهام رسیدگی میکنم. انگار باتجربه تر از من وجود نداره. همهء ترسم از اینه که این حس جدید دوره ای باشه و بعد از یه مدت دوباره بیافتم رو همون غلطک قبلی. نه اینکه الان خیلی خوشحال و شادمان باشم یا مثلاً انگیزهء زیادی برای کار کردن و نوشتن و خوندن و زندگی کردن داشته باشم. فقط اینکه نق زدن هام کم تر شده و حس میکنم مفید تر از قبل هستم و این خودش خیلی برام جالبه. تمام ترسم از روزیه که دوباره وقتی از خواب بیدار میشم آرزو کنم زندگی همونجا متوقف بشه و جلوتر نره. از اینکه به اون حس برگردم نمیترسم! از این حس ناپایداری میترسم. وقتی این ترس همراهت باشه دیگه به هیچی اعتقاد نداری و حس میکنی همه اش داری خودت رو گول میزنی. حس میکنی نمیشه به همین چند روزه دلخوش بود و این ترس عین خوره از درون آدم رو میخوره.
5- دیشب خیلی اتفاقی یه ایدهء موزیکال واقعاً غم انگیز به ذهنم رسید. سریع نشستم پشت کیبورد و شروع کردم به نواختن. اولش یه جورایی حالت والس ِ خیلی آروم رو داشت ولی کم کم از اون حالت در اومد و شد یه موسیقی روان و خیلی غمناک. نمیدونستم باهاش چیکار کنم و خیلی برام عجیب بود که یهویی این ایده اومد سراغم. امروز صبح ساعت شش و نیم بود که از خواب بیدار شدم و اولین کاری که کردم این بود که دست و رو نشُسته بشینم پشت کیبورد. حدود یک ساعت فقط داشتم رو این تم بازی میکردم و کار میکردم....سعی کردم فضای ذهنم رو باز بذارم و بذارم انگشت هام خودشون هرنتی رو که دوست دارند یه صدا در بیارند. تجربهء جالبی بود. عین خیالپردازی های دوران نوجوانی میموند که از لبخند دختر همسایه شروع میشد و به قبول شدن تو کنکور ختم میشد! خیالپردازی های من اما این بار جنسش فرق میکرد. جنسش از صدا بود و موسیقی و هرجا که دوست داشتم سرک میکشیدم. بعد از یه مدت هرچی میخواستم یه جوری از اون تم غمناک فاصله بگیرم نمیشد. دائم تو همون چرخهء ملودی اصلی گیر افتاده بودم و فقط داشتم تکرارش میکردم. مرثیه نبود؛ زاری هم نبود؛ هیچ مایهء عزاداری و گریه توش نبود؛ هیچ حس نوستالژیکی هم نداشت؛ انگار داشت حسرت میخورد،...انگار داشت چیزی رو به یادم می آورد. هرچی زور زدم نفهمیدم چه چیزی رو و همینطور تکرارش کردم و تکرارش کردم...تا اینکه چشمم افتاد به تقویم... 17 مهر ... این روز برام خیلی روز مهمی بود. یه روز خاصی که شروع یه فصل تازه تو زندگیم بود یا حداقل اینطور فکر میکردم. و الان، اون روز،....بعد از فقط چهار سال انقدر دور به نظرم میاد که برام باور کردنی نیست. انگار تو یه زندگی دیگه اون رو تجربه کرده بودم. انگار فقط یه خواب بوده. انگار یه فیلم بوده. نمیدونم! ولی این رو میدونم که همیشه موسیقی باهام روراست بوده و هیچوقت بهم دروغ نگفته. اگر امروز (یا دیشب) این تم به سراغم اومده بی دلیل نبوده. سالگردی باید به پا بشه. انگار باید این تم دقیقاً تو همین روز به سراغم بیاد و بهم چیزی رو یادآوری کنه...نمیدونم چه چیزی رو...
تو این چند روز فهمیدم که باید فقط بنویسم و بنویسم و به بعدش اصولاً فکر نکنم. اینکه بعدش میخواد چی بشه اصلاً مهم نیست و اینکه چقدر باید صبر کرد تا یکی از این نوشته ها رو بقیه هم بشنوند به هیچ وجه اونقدر اهمیت نداره که خود اون نوشته ها. وقتی هم یه نمه افسردگی به قضیه اضافه کنی تازه دیگه میشه قند مکرر، چون دیگه برات فرقی نمیکنه چی میخواد بشه یا نشه! تو کارتو میکنی و بدون توجه به دور و اطرافت میری جلو و این شکلی دست کم وقتی شب میخوای بخوابی تا حدی از خودت راضی هستی. حتی اگر این رضایت موقتی باشه مهم نیست و این که امکان داره فردا جور دیگه ای ببینی یا شکل دیگه ای فکر کنی دیگه مهم نیست. مهم اینه که تو الانت رو داری زندگی میکنی و به بهترین حالت ممکن داری زندگی میکنی....حالا میخواد این بهترین حالت تو اون لحظه نوشتن باشه، یا فیلم دیدن یا فوتبال تماشا کردن یا مشروب خوردن یا س*ک*س یا هر چیز مشروع و نامشروع، دیگه مهم نیست.....تو داری اون لحظه رو زندگی میکنی و دنیای بیرون داره کار خودش رو میکنه!