اینطور که وعده و وعید دادند قراره که چهارشنبهء هفتهء بعد از طرف شرکت تله کام (همون مخابرات خودمون!) بیان و کارو تموم کنند. دیروز قرار بود وصلش کنند ولی به دلایل فنی نشد و تلفنی بهم گفتند که هفتهء بعد اولین زمان خالی ای که دارند و میتونند بیان! حالا یکی نیست بگه تو این شهر به این کوچیکی که سر تا تهش رو میشه دو ساعته پیاده رفت و برگشت، چطور وقت این رو پیدا نمیکنند که یکی رو بفرستند واسه انجام همچین کاری که نهایتش ۱۰ دقیقه هم طول نمیکشه! جالبه که همین شرکت الان چند ماهه که خطر ورشکستگی رو داره حس میکنه و به جای اینکه سرویس دهیش رو بهتر کنه، به همون روش قدیمی خودش ادامه میده....شاهکاره!
...........
امروز باید سنگهام رو با یکی وا بکنم. البته شاید امروز نه، و تو چند روز آینده. با اینکه حس میکنم کار درست همینه، ولی یه جورایی برام خیلی سخته. همیشه "نه" گفتن برام خیلی سخت بوده ولی هر وقت کاری رو برخلاف حس ِ درونی ام انجام دادم پشیمون شدم. الان هم وقتشه که تا قبل از اینکه خیلی دیر بشه جلوش رو بگیرم.
قضیه اینه که این دوست من، کیارا، با یه پسری دوسته که خیلی آدم خوبیه و از یه طرف هم خیلی موزیسین خوبیه و مطمئنم که آیندهء خوبی در انتظارشه. این پسر خیلی هم به من لطف داشته و داره و همیشه دنبال این بوده که یه سری مشکلات کاریم رو حل کنه. الان هم با کمک همین آدم یه سری راههای جدیدی جلو پام گذاشته شده و خودش تا اونجایی که تونسته داره هر کاری میکنه که این کار انجام بشه.
همزمان با همهء اینها، برام چند تا از آهنگ هایی رو که ساخته بود با گیتار و پیانو برام اجرا کرد. آهنگ ها زیبا بودند و شعر ها واقعاً تاثیر گذار و وقتی ازش پرسیدم برای چی تو همین سطح خودش رو نگه داشته و کاری نمیکنه، بهم گفت که برای تنظیم آهنگ ها مشکل داره و نمیدونه چطور باید این کار رو انجام بده و از من خواست کمکش کنم و این کارها رو تنظیم کنم. ایدهء جالبی بود و منم که کلاً جو گیر، قبول کردم و چند جلسه نشستیم و آهنگ ها رو ضبط کردیم و نت ها رو نوشتیم و ایدهء اصلی رو طراحی کردیم. ولی الان هرچی فکر میکنم میبینم که نه وقت انجام دادن همچین پروژه ای رو دارم و نه اصولاً از نظر حسی علاقه مند به انجام دادنشون هستم. خودم کلی ایده دارم که برای نوشتنشون وقت پیدا نمیکنم. کلی درس و امتحان عقب افتاده و کلی مقالهء نیمه تمام و کلی ترجمهء ننوشته که هر روز فکر و ذهنم رو به خودشون مشغول کردند و حالا اینکه بخوام گوشه ای از این همه کارهایی که در حالت عادی انجام نمیدم رو بزنم و بیام بشینم به کاری برسم که از نظر حسی باهاش بیگانه هستم، برام سخته. نه اینکه چون کار آدم دیگه ای هست حالا نخوام وقت بذارم. مساله سر اینه که کلاً خودم رو تو این کار نمیبینم و میدونم که در نهایت کار خوبی نمیتونم انجام بدم. تجربهء همکاری های خیلی خوبی داشتم و تجربهء همکاری های خیلی خیلی بدی رو هم داشتم که این هم میتونه یکی از همونا باشه و از همین الان دارم حسش میکنم. این هم خیلی شبیه همون همکاری با دوست شیرازیم از آب در میاد که به جایی نرسید و اشتباه از من بود که خودم رو گول زدم و فکر کردم علیرغم اینکه حس خوبی ندارم، میتونم کار خوبی انجام بدم و همین بزرگترین اشتباه بود.
حالا هم همون قضیه داره اتفاق میافته و سختیش خیلی بیشتره وقتی فکر کنی که این آدمی که قراره به زودی جواب نه ازت بشنوه همونیه که کلی بهت کمک کرده و داره هنوز هم به این کمک هاش ادامه میده. از یه طرف هم نمیخوام که الان صبر کنم و وقتی خرم از پل گذشت تازه بهش بگم "هی! میدونی؟ من نمیخوام اون کارها رو تنظیم کنم". این یکی آخر بی معرفتیه.
باید رو راست و قوی باشم. باید بتونم دلایلم رو منطقی بیان کنم و باهاشون کنار بیام.
دیشب به کیارا زنگ زدم و ازش خواستم که امروز بیاد خونه ام تا قبل از اینکه مستقیماً با دوست پسرش صحبت کنم، اول با اون حرف بزنم و یه جورایی حتا ازش کمک و همفکری بخوام. امشب قراره همدیگر رو ببینیم.
هنوز گیجم و نمیدونم کاری که دارم انجام میدم چه عواقبی داره. یعنی چقدر این آدم از من میرنجه و چقدر تو آیندهء کاری خودم میتونه تاثیرگذار باشه ولی میدونم که با هر چیزی بتونم کنار بیام، با دورویی و دروغ نمیتونم کنار بیام و نمیخوام کسی رو سر کار بذارم و سر بدوونم. این با اصول زندگیم مطاقبت نداره و برای همین هم باید حتماً رو راست باشم، هرچند ممکنه خیلی خوشایند نباشه.
باید بتونم مثل آهنگ نوشتنم زندگی کنم. اون وقت خوشبختی نردیک تر و نزدیک تر میشه.
