تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

اینکه میگن ایتالیا خیلی شبیه ایرانه و ایتالیایی ها خیلی شبیه ایرانی ها هستند خیلی دور از واقعیت نیست! از مسائلی مثل بوروکراسی و کارهای اداری بگیرید تا مسائل حقوقی و نوع رفتار و خیلی از ویژگیهای خوب و بد ما ایرانی ها!

اینکه برای انجام دادن یه کار سادهء اداری باید هشت هزار تا اداره رو بالا پایین بری و  پونصد تا نامه بنویسی و در به در دنبال پارتی بگردی برای ما ایرانیا خیلی عادیه! همونطوری که خونگرمی و محبت دیدن هم به همون اندازه برامون جا افتاده است.
این مساله،البته باعث میشه آدم خیلی احساس غربت نکنه!! ولی در عین حال خدا اون روز رو نیاره که کارت جایی گیر کنه! اونم نه یه کار پیچیده و ناجور! کافیه یه کار خیلی معمولی داشته باشی تا مسائلی که برات اتفاق میافته تبدیل بشه به چیزی که روز بعدش بتونی با تعریف کردنشون دوستات رو کلی بخندونی.

به طور مثال در نظر بگیرین که برای یه پرینت گرفتن معمولی چه اتفاقی ممکنه بیافته؟ حتا تو ایران هم آدم اگر بخواد این کار رو توی دانشگاهش انجام بده باید بره تو اتاق کامپیوتر دانشگاه (البته فرض رو بر این بذاریم که این اتاق وجود داشته باشه!)، فایلی رو که میخواد ازش پرینت بگیره رو از روی Flash Memory   (یا دیسکت) باز کنه و دگمهء پرینت رو بزنه! نه؟ به نظر خیلی کار ساده و پیش پا افتاده ای میاد! ولی اینجا...؟

چند روز پیش، بعد از شکوندن چندبارهء همونجای غول (منظور طبق معمول شاخ می باشد!) و تموم کردن مقاله ای که برای امتحان موسیقی پاپ نوشته بودم با خیال راحت و Flash Memoryدر جیب، وارد اتاق کامپیوتر شدم و با توجه به اینکه سر تا ته این کار چیزی حدود کمتر از دو دقیقه وقت میگرفت به استادم تلفن زدم که تا ۵ دقیقهء بعد این مقاله رو شخصاً میبرم دفترش. اکانتم رو وارد میکنم و Flash Memory رو با هزار بدبختی (البته این رو باید به حساب کمبود جا و بد قرار گرفتن کیس کامپیوتر و گندگی نسبتاً ناجور من گذاشت!) به کامپیوتر وصل میکنم و منتظرم که جناب کامپیوتر این Flash Memory رو شناسایی کنه. زهی خیال باطل! به مسوول اتاق مشکل رو میگم و اونم از اونجایی که شنواییش ماشالله به اندازهء روزهای آخر بتهوون هست، بهم میگه "امروز اینترنت قطعه!" وقتی با استفاده از انواع و اقسام شکلک ها و بالا پایین پریدنها و استفاده از نشانه های ناشنوایان و الفبای مورس و ... بهش حالی میکنم که مشکل اینترنت نیست، رضایت میده و میاد پشت دستگاه و بهم میگه "آها! اوکی! برای استفاده از Flash Memory نباید با اکانت خودت وصل بشی و باید با اکانت Administrator وصل بشی!" و وقتی قیافهء سرشار از پرسش منو مبیبنه، ادامه میده "به خاطر مسائل امنیتی!!"
بهش میگم "آخه دختر خوب! من اگر بخوام بیام این دانشگاه رو منفجر کنم که نمیام از این مقاله پرینت بگیرم." میگه: "نه! منظورم تو نیستی! منظور اینه که باید همه چیز تحت کنترل باشه!" ساعت رو نگاه میکنم و میبینم که استاده رو دارم میکارم و اونم باید تا نیم ساعت بعد قطار بگیره و بره. جواب میدم "باشه. خیلی خوب! بگو پسوورد این اکانتی که میگی چیه؟" جواب میده "نمیتونم به کسی بگم." میگم "ییا... من رومو میکنم اون طرف تو خودت هر چی میخوای وارد کن. من وقت زیادی ندارم." با هزار عشوه و ناز میاد و اکانت Administrator رو وارد میکنه و من خوشحال از اینکه بالاخره همه چیز داره به خوبی حل میشه میتونم کارم رو انجام بدم.
بهم میگه:"حالا تو این Flash Memory چی هست؟ میخوای چیکار کنی؟" یه نگاه عاقل اند سفیهی بهش میندازم و میگم:"میخوام عملیات موشکی بر ضد موساد و کا گ ب و سازمان جاسوسی آمریکا رو تو سال ۲۰۰۹ برنامه ریزی کنم! آخه یه دانشجوی موزیکولوژی که خودش تو خونه هم کامپیوتر داره و هم اینترنت میاد اینجا چه کار کنه؟ اومدم مثل خیلیای دیگه از این مقاله پرینت بگیرم." 
جواب میده:" خب. پس باید اون فایل رو روی درایو اصلی کپی کنی و بعدش از این اکانت خارج بشی و با اکانت خودت وارد بشی تا بتونی پرینت بگیری." دود از کله ام داشت بلند میشد! ازش حتا توضیح هم نخواستم و با سرعت برق فایل رو کپی کردم و با اکانت خودم وارد شدم و بالاخره تونستم فایل رو باز کنم و دگمهء پرینت رو بزنم. حالا از اونطرف استادم زنگ میزنه که کدوم گوری هستی تو؟ بهش میگم تا ۲ دقیقهء بعد میام دفترتون. از اونجایی که تو آمریکا نیستیم و تو ایران هم نیستیم و تو ایتالیا تشریف داریم دستگاه پرینت به جای اینکه توی اتاق کامپیوتر باشه، تو قسمت Recieption قرار داره و باید بری از اونجا برگه ها رو تحویل بگیری!!
خلاصهء کلام...از اتاق کامپیوتر اومدم بیرون و رفتم که برگه ها رو بگیرم که میبینم دگمهء قرمز دستگاه پرینتر مشغول راهنما زدنه!!! جناب پرینتر خراب تشریف داشتند!! فکر میکنم تو اون لحظه قیافهء من دیدنی بوده باشه!!!

واقعاً نمیدونستم باید یقهء چه کسی رو بگیرم. هیچ کسی هم مسوولیت قبول نمیکنه و همه مدام گناه رو میندازن گردن یکی دیگه! ختم کلام اینکه مجبور شدم برم بیرون از دانشگاه و پرینت بگیرم و کلی از جیب مبارک خرج کنم (آخ که هنوز جاش درد میکنه!) و باعث بشم استادم هم از قطارش جا بمونه! البته این قسمت ماجرا تقصیر خودش بود چون مطمئن بود که قطارش "مثل همیشه" با نیم ساعت تاخیر حرکت میکنه ولی خب...شانس خیلی باهاش یار نبود و قطارش فقط یه ربع تاخیر داشت!

------------

اینایی که میگم مو به مو حقیقت داره و هیچ جاش رو از خودم نساختم!! تازه جالبه که اینجا شمال ایتالیاست و کلاً شمالیا خیلی خودشون رو متمدن و پیشرفته تر از جنوبیا میدونند و ادعاشون خیلی از جاهای آسمون رو پاره کرده (نمونه اش سوراخ ازن). اینا معتقدند که جنوبیا (کلاً از رم به پایین) از بشریت و تمدن بویی نبردند و قانون سرشون نمیشه! البته خیلی هم نمیشه بهشون ایراد گرفت...کافیه به ناپل فکر کنیم و اینکه الان یک ماهه که (با احتساب تعطیلات کریسمس) همهء مدارسش به خاطر وجود بیش از حد زباله تعطیل شده. یک ماهه که مردم ناپل دارن - رسماً - تو آشغال زندگی میکنند و تازه از امروز قطعی آب هم براشون شده قوز بالا قوز!

این درسته که هر کشوری مشکلات خودش رو داره...ولی اینجا مشکلاتش به همون اندازه ای اعصاب آدم رو داغون میکنه که مهربونی و باحالی مردمش آدم رو سر حال میاره.

به هر حال Viva Italia 

+ نوشته شده در  86/10/29ساعت 0:48  توسط امیر  | 

آقا فلسفهء اینکه یه نفر با جستجوی جملهء "قاسم خیلی دلم برات تنگ شده" به وبلاگ من رسیده چیه؟

لینک صفحهء گوگل

-------------

این نوشتهء مجید زهری رو راجع به زندگی خصوصی حتماً بخونید. فکر آدم رو حسابی به کار میندازه. واقعاً چقدر از تغییرات اطرافمون باخبریم؟

+ نوشته شده در  86/10/22ساعت 10:57  توسط امیر  | 

خیلی حال و حوصله واسه نوشتن داشتم، حالا هم که دو سه روزه این بلاگفا هی آن و آف میشه و معلوم نیست چه مرگشه! این که بخوای بنویسی و نتونی، کلی اعصاب آدم رو میریزه به هم. یاد اون روزایی افتادم که تو خونه اینترنت نداشتم!

این چند روزه خودم رو بستم به کار و کمتر برای اینترنت و وبگردی وقت میذارم. هم سرم شلوغه این مقاله ایه که دارم راجع به کویین مینویسم و هم کلی کارهای نوشتنی و خوندنی عقب افتاده دارم که وقت براشون پیدا نمیکنم. هوا هم که ماشالله به شیوه ای دائمی گرفته و ابریه و همش آدم خوابش میگیره! خونهء من خودش کم کسالت آوره، هوا هم یاری نمیکنه! نمیدونم الان چند روزه که آفتاب بهم نخورده! هرچند شنیده ها و دیده ها حاکی از اینه که تو تهران هم ماشالله انقدر برف اومده و اوضاع قر و قاطی شده که آدم دهنش چهارطاق (چهارتاق؟!! مهروش جان تصحیح کن لطفاً) باز میمونه!

 

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 18:10  توسط امیر  | 

کلی چیزهای جدید و بامزه برای نوشتن دارم اما وقتم خیلی کمه.
موقعی هم که آزادتر هستم و میتونم چند دقیقه ای بشینم پشت کامپیوتر، نوشتنم نمیاد!!

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 17:42  توسط امیر  | 

حیات نو مطلبی داره که در اون شمع و گل و پروانه همه جمعند! یعنی در واقع تو نمایشگاه موسيقي و آثار شنيداري تهران جمع بودند!
از علیزاده و لطفی بگیرین تا مشکاتیان و نامجو! یه شجریان و احمد پژمان هم به این گروه اضافه میشد دیگه میشد نور علی نور!

بهترین حرف رو علیزاده زد! حسابی به بعضیا فهموند که ابراز نظر در هر زمینه ای رو به اهلش بسپرند؛ 
«مسئولين هيچ دركي از موسيقي ندارند اما نظرات قطعي هم مي‌دهند. وزير ارشاد يا هركس ديگري كه از موسيقي فاخر صحبت مي‌كند بايد بيايد توضيح دهد كه اين موسيقي دقيقا چيست. كار وزير ارشاد چيز ديگري است، نبايد در رشته‌اي كه تخصصي در آن ندارد، نظر بدهد. اين ما هستيم كه بايد بگوييم چه نوع از موسيقي فاخر است.»
به نظرم به بهترین نحو ممکن جواب وزیر ارشاد داده شد! 
هرچند خیلی نظر علیزاده رو دربارهء موسیقی پاپ نپسندیدم و به نظرم یه کم مغرضانه این حرفها رو زده ولی همین رک بودن این آدم و این که راحت حرفش رو میزنه و پاش هم می ایسته واقعاً ارزشمنده و مطمئنم که اونقدر آدم دگم و بسته ای نیست که انتقاد منطقی رو نپذیره.

وقتی هم که از پخش آثارش از تلویزیون انتقاد کرد به نظرم خیلی به جا و درست بود! اینجا هرکاری از کسی اگر بخواد پخش بشه یا توسط گروه و ارکستری اجرا بشه باید با اجازهء مستقیم آهنگساز باشه و در قبالش مبلغی هم دریافت کنه ولی تو ایران....! آدم اگر راجع بهش حرف نزنه بهتره.

گاهی اوقات وقتی خبر این گردهمایی ها رو میخونم خیلی دلم تنگ میشه و خودم رو دور حس میکنم. حس میکنم که بدون اینکه در جریان اتفاقات هنری ایران قرار داشته باشم دارم فقط از دور نگاه میکنم و هیچ حرکتی از خودم سر نمیزنه. تمام دوستها و همکارای قدیم از وضعیت فعلی آه و ناله میکنند و دائم بهم میگن "خوش به حالت که اینجا نیستی". تا حدی هم درک میکنم. تو همون زمان خاتمی که وضعیت موسیقی و به طور کلی وضعیت هنر خیلی بهتر از الان بود کلی غر میزدیم؛ چه برسه به الان!

ولی خب؛ آدم یاد گذشته ها میافته و خودش رو دور از همه چیز و همه کس میبینه.
نمیدونم چقدر از همون همکارهای قدیمی الان تو ایران هستند یا اصلاً منو یادشون هست یانه. نمیدونم به سر اون همه استعدادهای جوونی که با وجود کمترین امکانات بهترین کارها رو انجام میدادند چی اومده؟
کامبیز تقوی الان داره چیکار میکنه؟ 
کاظم داوودیان کجاست؟
به سر بچه های آویژه چی اومد؟
نمیدونم رامین بهنا هنوز یادشه که اولین کارهامون رو تو استودیوهای ۱۰۳ و ۱۰۴ با هم شروع کردیم یا نه! 
نمیدونم....نمیدونم... 
نمیدونم اگر الان هم علیزاده منو ببینه باز هم بهم میگه "امیر کوچولوی طرح کادی" یا نه!!

---------------

نسبتاً خصوصی: آخ که چقدر هوس کردم دوباره تار بزنم! آی خانوم مهروش! به استاد سلام ما را ابلاغ فرموده بفرمایید من این تابستون بیام ایران یه تار ازش میخوام ها....!!! از ما گفتن!

+ نوشته شده در  86/10/15ساعت 16:12  توسط امیر  | 

سلام! خوبی؟ حال شما؟ تمنا میکنم! اختیار دارین! شرمنده ام! تبریک میگم! چه خبر؟ تسلیت عرض میکنم! جشمتون روشن! ایشالله غم آخرتون باشه! کارو بار خوبه؟ شما لطف دارین! صد سال به این سالها (صد سال به از این سالها)! چاکریم! سلامتی؟ قربان شما! سلام برسون! بنده نوازی میکنین! چوب کاری میفرمایین و ....!

این روزها دارم به این فکر میکنم که چقدر نسبت به این همه تعارفاتی که میکنیم و این جمله هایی که میگیم آگاهی داریم؟ اصولاً تا چه اندازه اون چیزی رو که به زبون میاریم رو واقعاً حس میکنیم؟ مثلاً وقتی به کسی که عزیزی رو از دست داده میگیم "تسلیت عرض میکنم. ایشالله خدا بیامرزدشون". درست! بسیار عالی و زیبا! ولی انقدر این جمله رو به زبون آوردیم که دیگه عادت شده و هیچ صمیمیتی پشتش نیست. یعنی به نظر من به زبون آوردن این جمله هیچ تسلایی رو برای ماتم زده به همراه نداره که فقط شاید اون رو تو یه موقعیت تعارفی ِ جدید قرار بده و مجبور بشه بگه " ممنونم...ایشالله رفتگان شما رو هم خدا بیامرزه " و ...! چه چیزی باعث میشه که تا این اندازه گفتار بین انسانها، که در واقع وسیله ایه برای نزدیک تر شدنشون، تبدیل بشه به ابزاری برای دور کردنشون از همدیگه؟

تا حالا به سلام و احوالپرسی ها مون فکر کردین؟

-سلام.
-سلام. حال شما؟
-ممنون. شما خوبین؟
-متشکرم. چه خبر؟
-شکر. شما چه خبر؟
-سلامتی. قربان شما.
-کار و بار خوبه؟ خانواده خوب هستند؟
- ممنونم. همه خوبند و سلام میرسونند.
-سلام ما رو هم برسونید.

هیج جای این مکالمه ایرادی نداره! خیلی هم زیباست. اما خداییش چند درصد از تمام دفعاتی که این جمله ها رو به کار بردیم به معنیشون هم فکر کردیم و واقعاً اونا رو از ته قلب به زبون آوردیم؟
من تا اونجایی که یادمه همیشه این کلیشهء سلام و علیک رو بدون این که بفهمم تجربه کردم و یادمه که وقتی مثلاً میپرسیدم "کار و بار خوبه؟ خانواده خوب هستند؟" کلاً منتظر جواب نمیشدم و بلافاصله همون "سلام ما رو هم برسونید" رو میچسبوندم تنگش و یا علی مدد میرفتم جلو!

چند وقتیه که دارم رو حرکات و رفتار و گفتار خودم خیلی بیشتر از قبل فکر میکنم. خیلی بیشتر از قبل دارم سعی میکنم از کلیشه ها فاصله بگیرم و اگر جمله ای رو به زبون میارم واقعاً پشتش یه فکر، یه حس و خلاصه یه "آنِ" واقعی وجود داشته باشه.

بدم نمیاد که نظر شما رو هم در این زمینه بدونم و ببینم تا چه حد این خودآگاهی بین شما هم وجود داره.

-----

این اولین باره که مستقیم دارم با خواننده هام حرف میزنم و بدم نمیاد این تجربهء رو در رو نظر دادن رو واقعاً تجربه کنم و چیزهای جدید یاد بگیرم. از همراهی تون ممنونم.

در ضمن تا هر اندازه که دلتون میخواد راجع به این پست میتونید تو وبلاگ ها و وبسایت هاتون لینک بذارین. این اولین بار (و شاید آخرین بار) باشه که تقاضای تبلیغ میکنم و اون رو تو این یه مورد خاص هیچ عیبی نمیدونم!

--------------

پ.ن: امیدوارم از نوشتهء من این سوء برداشت نشه که من با تعارفات و جمله هایی که نمونه هاییش رو اون بالا نوشتم مشکل دارم. فکر میکنم خیلی واضح توضیح داده باشم که مشکل اصلی، اون جمله ها نیستند بلکه حس و فکری که ما موقع ابرازشون در وجود خودمون داریم دغدغهء اصلی من هستند. هیچ جای این نوشته به اینکه با تعارفات "ایرانی" مشکل دارم اشاره ای نشده بلکه فقط سعی کردم از اون جایی که خواننده های این وبلاگ فارسی زبان هستند نمونه های فارسی و ایرانی رو انتخاب کنم (چه بسا اگر نوشته به انگلیسی یا ایتالیایی بود نمونه های مربوط به همون زبانها مورد استفاده قرار میگرفتند). این مساله ربطی به ایران و آنگولا و سوئد و... نداره! بحث سر اینه که چقدر آدم موقع بیان کردن اینگونه جمله ها احساس صداقت و راستگویی داره. همین! فسفر زیادی نسوزونید!

پ.ن ۲: امروز وقتی یکی از دوستام بهم زنگ زد حس عجیبی داشتم. لحظه ای که گوشی رو برداشتم سعی کردم که این دیدگاه جدید رو به کار بگیرم. واقعاً جالب بود. چون وقتی که میپرسیدم "حالت چطوره؟" دیگه از روی عادت نبود. دیگه به خاطر پر کردن جاخالی های مکالمه ای نبود و واقعاً میخواستم از حال و روزش باخبر بشم.
جالبه که آدم فقط با کمی تمرین و ممارست بتونه به یه خودآگاهی از خودش و محیط پیرامونش دست پیدا کنه. برای من، این تازه قدم اوله.....مطمئناً قدم های بعدی سخت تر و سخت تر هم خواهند بود.

+ نوشته شده در  86/10/14ساعت 9:36  توسط امیر  | 

هی پسر،
امروز فهمیدم گاهگداری آدم یه لبخند هم بزنه همچین بــــــــد نیست!!!
ها؟

+ نوشته شده در  86/10/12ساعت 23:17  توسط امیر  | 

من هنوز هم نمیتونم درک کنم این که چرا یه روز خاص تا این اندازه میتونه مهم باشه!  دیروز ۲۰۰۷ بود و امروز ۲۰۰۸ شده! خب که چی؟ چه چیز مهمی اتفاق افتاده؟

نمیدونم! شاید به خاطر این همه قرصهاییه که این دو سه روز عین نخودچی کیشمیش انداختم بالا و الان جز سر درد و سرگیجه چیزی برام نمونده. کیارا خیلی اصرار کرد که باهاش برم ترنتو ولی اصلاً تو وضعیتی نبودم که بخوام ۳ ساعت مسافرت با ماشین رو تحمل کنم اونم به خاطر شب به اصطلاح سال نو! چه سال نویی؟

من هیچ فرقی بین امروز و دیروز حس نمیکنم. هیچ چیزی قرار نیست که عوض بشه. تو سال جدید هم من و شما همون آدمای قبل هستیم و تنها فرقش اینه که تو آزار رسوندن به بقیه یه کم باتجربه تر شدیم. تنها فرقش اینه که همچنان داریم یه قدم دیگه به مرگ نزدیک تر میشیم. تنها فرقش اینه که این فرق نداشتن رو آدم بهتر حس میکنه. 

-------

پ.ن: کریسمس در ایران! واقعاً که ما ایرانی ها گندش رو در آوردیم! آخه من نمیفهمم کریسمس به ایران چه ربطی داره؟مگه اروپایی ها نوروز ما رو جشن میگیرند؟
واقعاً گاهی اوقات فکر میکنم از ما ایرانی ها غرب زده تر وجود نداره....! مسخره است!

+ نوشته شده در  86/10/11ساعت 14:4  توسط امیر  | 

من نمیدونم اینایی که تو کار اسپم هستند واقعاً چیزی هم از این راه عایدشون میشه یا معتاد به فرستادن ایمیل های اسپم هستند؟

آخه اگر من نخوام سینه هام بزرگتر از اینی که هست بشه باید چیکار کنم؟
اگر نخوام بقیهء اندامم رو بزرگتر یا کوچیکتر کنم باید کیو ببینم؟
به کی بگم آخه که من اصولاً تو ۲۹ سالگی نیازی به ویاگرا ندارم؟!
به چه زبونی بگم که نمیخوام وارث جناب مومبو سومومبی باشم؟
چطور بگم که علاقه ای به تماشای بدن لخت چهار تا دختر ۱۸ سالهء ژاپنی ندارم؟
من اگر نخوام به قزاقستان دسته گل بفرستم باید چکار کنم؟
چطور باید بگم که بزرگترین سایت ایرانی همراه با عکس های مهمونی علی دایی و مهناز افشار و بهرام رادان اصولاً برام جذبه ای نداره؟
یه چه زبونی بگم که نمیخوام شب سال نو رو تو رختخواب خانوم سونیا که تازه از رومانی وارد میلان شده جشن بگیرم؟!

---------

فکرش رو بکنید تو این تنهایی، وقتی منتظر دو سه تا ایمیل خوشحال کننده از طرف کسانی که دوستشون دارید هستید، این مزخرفات میان تو میل باکستون....!

نمیدونم واقعاً کسی هنوز انقدر احمق هست که این ایمیل ها رو اصولاً باز کنه؟

+ نوشته شده در  86/10/07ساعت 11:4  توسط امیر  | 

۱-دیروز کریسمس بود! کیارا زنگ زد که برای ناهار بیا پیش ما. پدر و مادرش اومده بودند و گفت بیا که تنها نباشی. کلی بهش گفتم آخه دختر خوب ناهار کریسمس رو آدم به طور سنتی باید با خانواده اش باشه و جای غریبه نیست و از این حرفا که دیدم گوشش بدهکار این حرفا نیست و گفت اگر نیای خودم میام با زور کتک می آرمت! منم از اونجایی که خیلی از کتک خوردن خوشم نمیاد ترجیح دادم عین بچهء آدم  رفتار کنم و خودم برم پیششون. البته یکی از دلایل اصلی ای که نمیخواستم برم این بود که خیلی اوضاع و احوالم رو به راه نبود و این جور مواقع ترجیح میدم آدمای دور و برم رو کمتر ببینم تا این موج منفی رو بهشون منتقل نکنم ولی مثل اینکه خیلی هم بد نشد چون وقتی برگشتم خونه حالم خیلی بهتر بود.

۲-خودمونیم این مادر کیارا هم واقعاً دستپختش بی نظیره! منم که ماشالله شکمو! البته خیلی جلو خودم رو گرفتم که عین بیافرایی ها رفتار نکنم و خوشبختانه در این مهم موفق نیز بودم! یکی از خوردنی های سنتی روز کریسمس تو ایتالیا پانتّونه هست که راجع بهش آناماریا خیلی خوب توضیح داده. کلاً خیلی شیرینی خور نیستم ولی برای ایتالیایی ها این جناب پانتّونه مثل سبزی پلو و ماهی عید برای ما ایرانی هاست و اگر نخوری بهشون بر میخوره!

۳-آخ گفتم عید و سبزی پلو ماهی! اینجا حالا سبزیِ پلو از کدوم گوری گیر بیارم؟!! حالا سبزی به کنار، ماهی سفید از کجا گیر بیارم؟!

۴-آقا ما یه چیز جدید و نسبتاً بی ناموسی هم کشف کردیم! اونم اینه که ایتالیایی ها معتقدند که شب سال نو، حتماً باید لباس زیر قرمز رنگ بپوشی تا سال جدید برات خوش شانسی و موفقیت بیاره! حالا از اونجایی که قراره بنده این شب رو با چندتا از دوستان در یکی از شهر های شمالی ایتالیا (نزدیک مرز اتریش) بگذرونم، نمیدونم تو این هیری ویری لباس زیر قرمز از کدوم گوری گیر بیارم!! نه که معتقد باشم به این خرافات، بیشتر میترسم یهو یکی بخواد کنترل کنه!!

۵- !Love the Sinner, Hate the Sin

۶-از امروز تصمیم گرفتم هر هفته هم آهنگ صفحه رو عوض و هم شعر هفته رو. شعر این هفته، یکی از زیباترین شعر های سهراب سپهری هست که من تازه کشفش کردم و این کشف رو هم مدیون این دوست خوب هستم.

۷- آقا مثل اینکه نمیشه به ۱۳ رسید!!!

+ نوشته شده در  86/10/05ساعت 10:36  توسط امیر  | 

۱-امروز اصولاً روز چت کردن بود! اول از همه جناب دکتر برادر خان آنلاین شدند که بعد از چند دقیقه به دلیل حضور حیوانی به غیر از نگارندهء این سطور در مطب ایشان مجبور به قطع ارتباط شدیم.
بعد از آن تا آمدیم به خودمان بجنبیم دوستی از سرزمین های اشغالی آمریکا سلام و علیکی کردند که مجبور به چتی یخ زده و بسی اعصاب خورد کن شدیم!
بعد از ظهر هم که میخواستیم عین بچهء آدم بنشینیم و دربی میلان را تماشا کنیم پسر دایی محترم، حاضر در امارات متحدهء برلین دست به دامان شدند که بازی را برایشان گزارش کنیم. آن هم چه گزارشی! یک چشممان به تلویزیون بود و چشم دیگرمان به کیبودر و مانیتور و به همین دلیل کلاً نصف بازی را از دست دادیم! هرچند اینتر جانمان روی میلان را برای بار N ام کم کرد و برای پسرعمو های سرخ و سیاه چیزی به غیر از عنوان مسخرهء قهرمان جهان نماند!! و ما خوشحال بودیم که باز هم بازی را اینترجانمان برده هرچند هرچه اندیشیدیم، نفهمیدیم به ما چه خواهد رسید!
بعد از پسردایی محترم، خواستیم مراسم قلیان کشی را  فراهم آوریم که این بانوی نوشناخته دری زدند و سلامی فرمودند و شرط ادب را به جا آورده از ایشان پذیرایی لازم را به عمل آوردیم ولی نفهمیدیم چطور شد که گذشت زمان را حس ننمودیم؛ بس که ایشان خوش مشرب، بذله گو و تا حدی بسیار زیاد با نمک تشریف داشتند!
بعد از چتیدن با ایشان خواستیم آستین بالا بزنیم و ظرف های ناهار دیروز و شام هفتهء پیش و صبحانهء دو ماه پیش را بشوییم که یکی از دوستان از جان عزیزتر آنلاین شده مراتب احوالپرسی شان را به ما ابلاغ فرمودند و پس از کمی مذاکره در باب سفر اخیرشان به ولایت لچه واقع در جنوب ایطالیا از ما درخواستی کردند بس نامشروع! و آن اینکه ما شال و کلاه کرده و نامزد ایشان را از ایستگاه قطار تحویل بگیریم و تا خانه شان مشایعت کنیم. بحث زیاد کردیم در باب حرف های پشت سر مردم و عرف و اخلاق و از آنجایی که به یاد آوردیم در دههء سی  و در دهات افغانستان نیستیم و نا سلامتی در دهات کرمونا و در مملکت ایطالیا تشریف داریم این مهم را به عهده گرفتیم و از پی ایسنگاه قطار و مشایعت بانوی مکرمه روان شدیم. بعد از این که در منزل این بانو پیطزا به منظور شام صرف کردیم  با ایشان خداحافظی نموده و راه خانه در پیش گرفتیم.
در خانه نیز دوباره با این بانوی مکرمهء بسیار مفرح چت نمودیم تا به اندازهء شش سالمان در یک روز مراسم مهم چت کردن را به جا آورده باشیم!

۲- آقا چیزی که من نمیفهمم اینه که این بازیهای مسخرهء جام باشگاههای جهان رو کدوم شیر ناپاک خورده ای مد کرد! آخه آدم بره تیم ژاپنی رو ببره و تیم بوکاجونیورز رو ببره میشه قهرمان جهان؟ حالا این میلانی ها انقدر شلوغش کردند که بیا و ببین! اون از رییسشون که نزدیک بود در راه رسیدن به کاپ، رو پله های هواپیما سقط بشه این هم از تیمشون که تو سن سیرو به کاتانیا میبازه!! آخه قهرمان جهان چطور میتونه هنوز بعد از ۱۷ هفته سه بار تو خونهء خودش برنده نباشه؟
خوشم اومد که اینتر باز هم حالشون رو گرفت تا بفهمن این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! دوستان عزیز حاضر در تهران و فلورانس...واقعاً متاسف نیستم!

۳-آقا ما یه جای غول رو هم شکوندیم! (منظورم شاخش بود بی ادبا! شما چرا انقدر منحرفید؟) بالاخره موفق شدم تو وبلاگم آهنگ بذارم! این رو هم مدیون این دوست عزیز پابرهنهء زیر بارون مونده هستم که کلی لطف کرد و بهم یاد داد چطور باید از پس این مهم بر بیام!! آهنگی که فعلاً گذاشتم یکی از آهنگهاییه که این روزا زیاد گوشش میدم و تازه کشفش کردم. سعی میکنم هر هفته یه آهنگ جدید بذارم.

۴-قدم زدن زیر  بارونی که عین ابریشم رو صورتت میشینه و گوش کردن به موسیقی جادویی نامجو...بیشتر نگم بهتره.

۵-در ضمن برای ثبت در تاریخ: در حال انجام دادن عملی به شدت مذبوحانه هستم! دارم سعی میکنم ریش پرفسوری بذارم! اونایی که منو دیدند منظورم رو از مذبوحانه درک میکنند. اونایی هم که ندیدند چیزی رو از دست ندادند و میتونند از اونایی که دیدند بپرسند. خلاصه که ما اگرچه پرفسور نشدیم ولی خب چه اشکالی داره ریشش را داشته باشیم؟ در ضمن برای اینکه خیلی مسخره به نظر نیام این مدت رو انتخاب کردم که بیشتر اونایی که میشناسم برای تعطیلات رفتند خونه هاشون و منو نمیتونند ببینند. اگر تا روز ۶ ژانویه اون چیزی که میخواستم شد، نگهش میدارم!

۶-این موی بلند هم شده درد سر! البته ریزش موهای بلند، بیشتر باعث دردسره! خونه رو مو گرفته! روزی نیم ساعت مراسم "مو جمع کنون" داریم! نمیدونم با این همه مویی که داره ازم میریزه چطور تا حالا کچل نشدم که هیچ همینطور عین گیتاریست کویین موهام به شیوه ای فرفری دارند رشد میکنند! البته دلیل اصلی این ریزش مو خودم هستم! وقتی دارم درس میخونم یا فوتبال میبینم یا خلاصه کاری میکنم که یکی از دست ها رو آزاد میذاره، دارم موهامو میکنم! عین این آدمای خودآزار هی دستمو میکنم لای موهامو میکشم و میکشم و به خودم میام و میبینم، به قول مشقاسم، به قاعدهء ریش های آسید ابوالقاسم واعظ مو تو دستم جمع شده! اینجاست که از مازوخیست بودنم کمی تا قسمتی مطمئن میشم!

.

.

.

۱۳- باز هم نشد که به ۱۳ برسیم!

پ.ن: خیلی آدم کری خونی نیستم ولی اگر هم بخونم با کسی میخونم که هم بشناسمش و هم منو بشناسه و میدونیم که تهش هیچ چیزی نیست جز شوخی. برای همین لطفاً دو آتیشه هایی که نه من میشناسمشون و نه اصولاً اونا منو میشناسند الکی داغ نکنن برای یه تیم فوتبال!

+ نوشته شده در  86/10/03ساعت 1:25  توسط امیر  |