اینکه برای انجام دادن یه کار سادهء اداری باید هشت هزار تا اداره رو بالا پایین بری و پونصد تا نامه بنویسی و در به در دنبال پارتی بگردی برای ما ایرانیا خیلی عادیه! همونطوری که خونگرمی و محبت دیدن هم به همون اندازه برامون جا افتاده است.
این مساله،البته باعث میشه آدم خیلی احساس غربت نکنه!! ولی در عین حال خدا اون روز رو نیاره که کارت جایی گیر کنه! اونم نه یه کار پیچیده و ناجور! کافیه یه کار خیلی معمولی داشته باشی تا مسائلی که برات اتفاق میافته تبدیل بشه به چیزی که روز بعدش بتونی با تعریف کردنشون دوستات رو کلی بخندونی.
به طور مثال در نظر بگیرین که برای یه پرینت گرفتن معمولی چه اتفاقی ممکنه بیافته؟ حتا تو ایران هم آدم اگر بخواد این کار رو توی دانشگاهش انجام بده باید بره تو اتاق کامپیوتر دانشگاه (البته فرض رو بر این بذاریم که این اتاق وجود داشته باشه!)، فایلی رو که میخواد ازش پرینت بگیره رو از روی Flash Memory (یا دیسکت) باز کنه و دگمهء پرینت رو بزنه! نه؟ به نظر خیلی کار ساده و پیش پا افتاده ای میاد! ولی اینجا...؟
چند روز پیش، بعد از شکوندن چندبارهء همونجای غول (منظور طبق معمول شاخ می باشد!) و تموم کردن مقاله ای که برای امتحان موسیقی پاپ نوشته بودم با خیال راحت و Flash Memoryدر جیب، وارد اتاق کامپیوتر شدم و با توجه به اینکه سر تا ته این کار چیزی حدود کمتر از دو دقیقه وقت میگرفت به استادم تلفن زدم که تا ۵ دقیقهء بعد این مقاله رو شخصاً میبرم دفترش. اکانتم رو وارد میکنم و Flash Memory رو با هزار بدبختی (البته این رو باید به حساب کمبود جا و بد قرار گرفتن کیس کامپیوتر و گندگی نسبتاً ناجور من گذاشت!) به کامپیوتر وصل میکنم و منتظرم که جناب کامپیوتر این Flash Memory رو شناسایی کنه. زهی خیال باطل! به مسوول اتاق مشکل رو میگم و اونم از اونجایی که شنواییش ماشالله به اندازهء روزهای آخر بتهوون هست، بهم میگه "امروز اینترنت قطعه!" وقتی با استفاده از انواع و اقسام شکلک ها و بالا پایین پریدنها و استفاده از نشانه های ناشنوایان و الفبای مورس و ... بهش حالی میکنم که مشکل اینترنت نیست، رضایت میده و میاد پشت دستگاه و بهم میگه "آها! اوکی! برای استفاده از Flash Memory نباید با اکانت خودت وصل بشی و باید با اکانت Administrator وصل بشی!" و وقتی قیافهء سرشار از پرسش منو مبیبنه، ادامه میده "به خاطر مسائل امنیتی!!"
بهش میگم "آخه دختر خوب! من اگر بخوام بیام این دانشگاه رو منفجر کنم که نمیام از این مقاله پرینت بگیرم." میگه: "نه! منظورم تو نیستی! منظور اینه که باید همه چیز تحت کنترل باشه!" ساعت رو نگاه میکنم و میبینم که استاده رو دارم میکارم و اونم باید تا نیم ساعت بعد قطار بگیره و بره. جواب میدم "باشه. خیلی خوب! بگو پسوورد این اکانتی که میگی چیه؟" جواب میده "نمیتونم به کسی بگم." میگم "ییا... من رومو میکنم اون طرف تو خودت هر چی میخوای وارد کن. من وقت زیادی ندارم." با هزار عشوه و ناز میاد و اکانت Administrator رو وارد میکنه و من خوشحال از اینکه بالاخره همه چیز داره به خوبی حل میشه میتونم کارم رو انجام بدم.
بهم میگه:"حالا تو این Flash Memory چی هست؟ میخوای چیکار کنی؟" یه نگاه عاقل اند سفیهی بهش میندازم و میگم:"میخوام عملیات موشکی بر ضد موساد و کا گ ب و سازمان جاسوسی آمریکا رو تو سال ۲۰۰۹ برنامه ریزی کنم! آخه یه دانشجوی موزیکولوژی که خودش تو خونه هم کامپیوتر داره و هم اینترنت میاد اینجا چه کار کنه؟ اومدم مثل خیلیای دیگه از این مقاله پرینت بگیرم."
جواب میده:" خب. پس باید اون فایل رو روی درایو اصلی کپی کنی و بعدش از این اکانت خارج بشی و با اکانت خودت وارد بشی تا بتونی پرینت بگیری." دود از کله ام داشت بلند میشد! ازش حتا توضیح هم نخواستم و با سرعت برق فایل رو کپی کردم و با اکانت خودم وارد شدم و بالاخره تونستم فایل رو باز کنم و دگمهء پرینت رو بزنم. حالا از اونطرف استادم زنگ میزنه که کدوم گوری هستی تو؟ بهش میگم تا ۲ دقیقهء بعد میام دفترتون. از اونجایی که تو آمریکا نیستیم و تو ایران هم نیستیم و تو ایتالیا تشریف داریم دستگاه پرینت به جای اینکه توی اتاق کامپیوتر باشه، تو قسمت Recieption قرار داره و باید بری از اونجا برگه ها رو تحویل بگیری!!
خلاصهء کلام...از اتاق کامپیوتر اومدم بیرون و رفتم که برگه ها رو بگیرم که میبینم دگمهء قرمز دستگاه پرینتر مشغول راهنما زدنه!!! جناب پرینتر خراب تشریف داشتند!! فکر میکنم تو اون لحظه قیافهء من دیدنی بوده باشه!!!
واقعاً نمیدونستم باید یقهء چه کسی رو بگیرم. هیچ کسی هم مسوولیت قبول نمیکنه و همه مدام گناه رو میندازن گردن یکی دیگه! ختم کلام اینکه مجبور شدم برم بیرون از دانشگاه و پرینت بگیرم و کلی از جیب مبارک خرج کنم (آخ که هنوز جاش درد میکنه!) و باعث بشم استادم هم از قطارش جا بمونه! البته این قسمت ماجرا تقصیر خودش بود چون مطمئن بود که قطارش "مثل همیشه" با نیم ساعت تاخیر حرکت میکنه ولی خب...شانس خیلی باهاش یار نبود و قطارش فقط یه ربع تاخیر داشت!
------------
اینایی که میگم مو به مو حقیقت داره و هیچ جاش رو از خودم نساختم!! تازه جالبه که اینجا شمال ایتالیاست و کلاً شمالیا خیلی خودشون رو متمدن و پیشرفته تر از جنوبیا میدونند و ادعاشون خیلی از جاهای آسمون رو پاره کرده (نمونه اش سوراخ ازن). اینا معتقدند که جنوبیا (کلاً از رم به پایین) از بشریت و تمدن بویی نبردند و قانون سرشون نمیشه! البته خیلی هم نمیشه بهشون ایراد گرفت...کافیه به ناپل فکر کنیم و اینکه الان یک ماهه که (با احتساب تعطیلات کریسمس) همهء مدارسش به خاطر وجود بیش از حد زباله تعطیل شده. یک ماهه که مردم ناپل دارن - رسماً - تو آشغال زندگی میکنند و تازه از امروز قطعی آب هم براشون شده قوز بالا قوز!
این درسته که هر کشوری مشکلات خودش رو داره...ولی اینجا مشکلاتش به همون اندازه ای اعصاب آدم رو داغون میکنه که مهربونی و باحالی مردمش آدم رو سر حال میاره.
به هر حال Viva Italia
