هیچ امیدی ندارم.
کورها از راهی برای فرار سخن می گویند. من
میبینم.
وقتی اشتباهها پایان پذیرفتند
می نشیند چونان آخرین همراه،
"هیچ"
در برابرمان.
- برتولت برشت -
ترجمه: صاحب این وبلاگ!
(خاطراتی برای فردا)
وقتی اشتباهها پایان پذیرفتند
می نشیند چونان آخرین همراه،
"هیچ"
در برابرمان.
- برتولت برشت -
ترجمه: صاحب این وبلاگ!
جلوی یه کتابفروشی ایستادم و به کار مورد علاقه ام، یعنی دید زدن کتابها و سی دی ها مشغولم. یه مرد حدوداً ۴۵-۴۰ ساله با پسرش که حدوداً ۸-۷ سال داره از کتابفروشی میان بیرون. پدر موبایل به دست داره صحبتش رو با یکی تموم میکنه و میگه: "Okay....فردا میبینمت."
پسر به پدرش میگه: "بابا یه سوال دارم".
پدر: "بپرس!"
پسر: "Okay به انگلیسی چی میشه؟!!"
این فیلم، خیلی اساسی با بقیهء فیلم های مهرجویی فرق داشت؛ مثلاً پایانش که بر عکس بقیهء کارهای مهرجویی (کمدی هایی مثل مهمان مامان و اجاره نشین ها به کنار) کمتر بیننده رو تو درگیری و تعلیق نگه میداشت؛ یا حضور کم رنگ نشانه های تصویری که تو خیلی از کارهای مهرجویی جایگاه خاصی داشتند. برعکس خیلی از کارهای مهرجویی که موسیقی در اون نقش خیلی مهمی نداشت (مثل پری، سارا، بانو، درخت گلابی) این بار موسیقی (البته بنا به محتویات فیلم) نقشی اساسی داشت.
روند فیلم، من ِ بیننده رو واقعاً تحت تاثیر قرار داد و بازی بی نظیر رادان گل سر سبد فیلم بود هرچند بنا به دلایلی کاملاً سلیقه ای از موسیقی فیلم، یا بهتر بگم از ترانه های فیلم خیلی لذت نبردم و به نظرم در حد این فیلم نبودند ولی به هر صورت ترانه های عامه پسند و معمولی ای بودند که متن و شعرشون فیلم رو خوب همراهی میکردند. تا دیروز صدای محسن چاووشی رو هم نشنیده بودم و کلاً هم نمیدونم چرا با پخش کارهاش مخالفت میشه؛ دلایل و مقاصد شخصی پشت این تصمیمات خوابیده یا شعراش مورد داره یا چون فقط سبک و سیاق صدا و آهنگاش آدم رو یاد سیاوش قمیشی میندازه انقدر دارند اذیتش میکنند.
شاهکارترین صحنهء فیلم، به نظرم، صحنه ای بود که علی سنتوری میره خونه اش و ... (توضیح نمیدم تا اونایی که ندیدند و دوست دارند ببینند از جریان اصلی فیلم باخبر نشن). تو این سکانس، از دید من، مهرجویی بیشتر از هر سکانس دیگه ای به اون مهرجویی ای که ما میشناسیم نزدیک تر میشه. چیزی که تو کارهای مهرجویی همیشه حضور داشته، نقش "خانه" به عنوان نمادی از "وطن" و "میهن" بوده و هست. نمونه هایی مثل اجاره نشین ها یا بانو به همین دلیل مشکلات زیادی رو هم برای مهرجویی بوجود آوردند (یادمون هست که بانو چند سال توقیف بود و ازش فیلمی پرده ای با کیفیتی پایین رو اون زمان دست به دست میگردوندیم). اینجا و تو این صحنه دوباره همون حس "خانه" و "ایران" برام زنده شد. گذشته از اینکه رادان اونقدر استادانه بازی کرد که مو رو به تن آدم صاف میکرد، چیزی که باعث شد تو اولین باری که این فیلم رو میدیدم چند بار این صحنه رو دوباره و دوباره مرور کنم دیالوگ، یا بهتر بگم مونولوگی بود که توش رادان دنبال مدادی برای نوشتن میگشت:
"...(به برادرش) خاک تو سرت کنن که یه مداد نداری....مادر...مادر....یه مداد به من بده (مادر: مداد میخوای برای چی؟)..بابا مداد میخوم بزنم تو سرم؛ میخوام بنویسم دیگه....(مادر: آبرو واسه ما نذاشتی)... بابا خانوما، یه مداد به من بدین...یه قلم، یه مداد، یه کوفت، یه زهر مار که بشه باهاش نوشت...آخه بابا شما هیچ وقت نمیخواین یه چیزی بنویسین؟...آخه یه قلم پیدا نمیشه اینجا؟...آخه این چه خونه ایه که یه قلم توش پیدا نمیشه؟... الله و اکبر، به کی بگم آخه من؟"
به نظر من اوج فیلم همین صحنهء سی و سه ثانیه ای بود. تمام درد هنرمند ایرانی تو همین سی و سه ثانیه فریاد میشه. این همون هنرمندیه که برای صاحبخونه آبرو نذاشته. برای همین سی و سه ثانیه حاضرم دست مهرجویی رو ببوسم**.
این صحنه رو نزدیک به ده بار دیدم و میخواستم همون موقع فیلم رو قطع کنم و ادامه ندم چون حس میکردم تمام حرف فیلم تو همون سی و سه ثانیه گفته شده. بغضی که اون موقع گلوم رو چسبیده بود و ول نمیکرد همین الان که دارم مینویسم هم دوباره به سراغم اومده.....!
متاسفم که مجبوریم بهترین اثر مهرجویی رو از اینترنت دانلود کنیم و ببینیم و لذت دیدنش تو سینما چیزیه در حد رویا؛ درد بزرگتر اینه که تو همین دوره و زمونه، اخراجی ها پرفروش ترین فیلم ایران میشه. ولی از یه طرف خوشحالم از اینکه بالاخره تونستم این فیلم رو ببینم و اون همه تعریف هایی که شنیده بودم الکی و دروغی نبودند.
اد ای دین ما - از دید کاملاً مالی اگر بخوایم نگاه کنیم - به جای خودش. به طور قطع اگر روزی این فیلم بیاد رو پردهء سینما از اولین نفرایی هستم که میرم و تو صف می ایستم. ولی مهرجویی باید بدونه که دین ما ورای این حرفاست و جای دیگه ای خودش رو بالاخره نشون میده. خود مهرجویی هم میدونه که بین اون همه آدم گنده، بالاخره یه کوچولویی پیدا میشه که بگه "عمو جون بیا این مداد رو بگیر...."
----------
*به لطف یکی از خواننده های وبلاگ آلوچه خانوم که لینک مربوط به دانلود این فیلم رو معرفی کرده بود.
**من به هیچ وجه دست کسی رو نمیبوسم. اونایی که من رو میشناسند با اخلاق گند و مغرورانهء من هم آشنا هستند و میدونند که اصولاً دوست ندارم کسی رو بالاتر از خودم ببینم (همونطور که کسی رو پایین تر از خودم هم نمیدونم). شاید تنها کسانی که تو زندگیم دستشون رو بوسیده باشم و ببوسم پدر و مادرم باشند.
چرا من انقدر تو رفاقت هام همیشه بیشتر از اندازه خودم رو وقف میکنم؟
چرا بیتشر مواقع انتظاراتم از دوستای نزدیک ترم بیشتره؟
-----------
امروز این وبلاگ یک ساله شد. لطفاً به هیچ وجه کامنت تبریک نگذارید چون بلافاصله پاکش میکنم (حتا شما دوست عزیز!)....هنوز با این سالگرد ها و تبریک های بی معنی مشکل دارم. اینکه اینجا راجع به این سالگرد نوشتم فقط به این خاطره که نمیدونم بعد از ۵ سال چطور فکر میکنم و دوست دارم اون موقع به یاد بیارم الان چه حسی داشتم. همین!
اینجوری میشد آدما مثل شعراشون زندگی کنند؛
میشد از هیچکس توقعی نداشت؛
اینجوری،
اینجوری آدما حرفاشون با عملشون یکی بود! (چقدر تکراری...)؛
اینجوری دیگه کسی چیزی رو نباید فدای چیز دیگه ای میکرد؛
ای کاش اینچنین بود برادر...
اینجوری شاید دیگه حسین دکه ای افلیج نمیشد...نه؟
اینجوری شاید شعرامون رو "زندگی" میکردیم؛
اینجوری هیچ وقت نمیگفتیم "چی میشد اگه میشد...؟"
ای کاش اینچنین بود برادر...
اینجوری پیر شدن خیلی ها رو از دست نمیدادیم؛
اینجوری بزرگ شدن خیلی ها رو هم از دست نمیدادیم؛
اینجوری هنوز هم میتونستیم با اونایی که دوستشون داریم خاطره برای فردا بسازیم؛
اینجوری نه مرز پرگهری بود، نه پرچم های پدرها؛
اینجوری نه سیاه معنی داشت نه سفید؛
ای کاش اینچنین بود برادر...
اینجوری ته آسمون فقط آسمون بود؛
اینجوری ته زمین هم فقط زمین بود؛
اینجوری خیلی ها انقدر احمق نبودند؛
اینجوری خیلی ها انقدر عاقل نبودند؛
اینجوری فرق نبود بین هگل و قهوه چی آب اسک؛
ای کاش اینچنین بود برادر...
اینجوری شاید آدما میفهمیدند "دوستت دارم" واقعاً چه معنایی داره؛
اینجوری شاید آدما میفهمیدند چه رازی پشت بازی ابر و خورشید، پنهونه؛
اینجوری شاید آدما میفهمیدند چرا همیشه یکی نباید باشه تا یکی باشه؛
اینجوری شاید آدما میفهمیدند واقعیت ازلی رو
یکی بود، یکی نبود؛
ای کاش اینچنین بود برادر...
هرچند شاید خیلی فرقی هم نمیکرد؛
اونجوری حتماً باز هم مینوشتیم:
"اینجوری شاید..."
-------------
پ.ن: مثل شعرامون زندگی نمیکنیم؛ شاید چون دنیایی که توش زندگی میکنیم شبیه خوابهامون نیست.
پ.ن ۲: یعضی از قسمت های این نوشته از یکی از شعرهای هومن و یکی از نوشته های فرجام گرفته شده.
مسخره ترین نوع تقلیدی که تو این دو سه ماه اخیر دیدم، البته، برمیگرده به روز بازی استقلال و صنعت نفت! ورزش دوستان عزیز یادشون هست که؟ همون روزی که تو ورزشگاه آزادی آبی های پایتخت هم از طرف تیمی که تازه اومده لیگ برتر و هم از طرف مربی تازه واردشون حسابی تحقیر شدند! قصد کری خونی ندارم (چون فقط با کسانی کری میخونم که جنبه داشته باشند و یادشون باشه که کری خوندن از دید من فقط یه شوخیه و بهتره آدم خودش رو واسه یه تیم فوتبال پارو پوره نکنه!) ولی لباس اون تیم ها رو خیلی ها باید یادشون باشه. اگه از نمای دور عکسی گرفته میشد شاید خیلی ها فکر میکردند که ایتالیا و برزیل تو ورزشگاه آزادی دارند بازی میکنند! لباس صنعت نفت که سالهاست رسماً از روی لباس طلایی پوشان آمریکای جنوبی کپی شده و انقدر در این زمینه آدم یاد قضیهء سنگ پای قزوین می افته که فکر میکنه برزیلی ها طرح لباسشون رو از رو لباس تیم ایرانی کپی کردند! از اون طرف هم استقلالی ها که ماشالله هزار ماشالله فقط دنبال مسائل ظاهری هستند و همیشه فرع رو چسبیدند و اصل رو ول کردند با افتخار تمام اعلام کرده بودند که طرح لباسشون رو از روی مدل لباس تیم ملی ایتالیا کپی کردند!! بیچاره ایتالیا!
از این موضوع چند وقتی میگذره و شاید گفتنش با این همه تاخیر خیلی موردی نداشته باشه. ولی از امروز صبح تو تمام بخش های خبری تلویزیون و توی تمام صفحات ورزشی روزنامه های ایتالیا صحبت از طراحی لباس جدید تیم ایتالیا بود. هی با خودم فکر کردم چرا عوض شدن مدل لباس ایتالیا باید براشون جذاب تر از بازی دوستانهء امشب جلو پرتغال باشه؟ به نظر شما این احتمال وجود نداره که کسی از تقلید مسخره و احمقانهء تیم نسبتاً محبوب تهرانی برای مسوولان ایتالیا حرف زده باشه؟!!

------
پ.ن: طرح جدید لباس تیم ایتالیا به نظر من خیلی خوشگل تر از قبلیه هست. یه دست هم آبی نیست و شلوارک های سفید که با رنگ لاجوردی پیرهن و جوراب کنتراست ایجاد میکنه خیلی قشنگ تره و در ضمن منو یاد ایتالیای بی نظیر ۱۹۹۰ میندازه هرچند آرژانتین همیشه محبوب بدجوری حال ایتالیا رو تو اون سال گرفت!
"...ما نسل بی حماسه ایم. ما یعنی زاده های دهه پنجاه و یکی دو سال این طرف و آن طرف تر که بچگی مان به جنگ و انقلاب و خون گذشت و جوانیمان به سرمایه زدگی یک جامعه سنت زده ریا کار و خودخواه و بیمار. پیر بشویم نمی دانم چه شتری در خانه مان می خوابد. اما این بی حماسگی نسل من همه قصه نیست. ما جوان های نوجوانی نکرده، با شما که بزرگتر بودید و شما که کوچکترید یک فرق بزرگ داشتیم. ما نجیب ترین زادگان این خاک بودیم در روزگاری که گذشت. ما نه چریک شدیم، نه تشکیلات و حزب راه انداختیم، نه تفنگ دستمان گرفتیم روبروی سینه خودی یا غریبه، نه حرف نفهمیده گنده تر از دهانمان را در خیابان فریاد کشیدیم که حتی جرات نکردیم حرف دلمان را توی دفتری زیر بالشمان خط خطی کنیم، نه وسط خیابان عرق خوری کردیم و عربده کشیدیم، نه قرص اکس حب کردیم که فاز بگیریم و حال مردم را، از خدا ترسیدیم موقع گناه کردن، از معلم و ناظم حساب بردیم، به پدر و مادر هر چه کردند احترام گذاشتیم، از کنار گشت کمیته که رد می شدیم چشممان چسبیده بود به زمین، پایان با شکوه روزمان قصه شب رادیو بود و بزرگترین خلافمان چسباندنش به راه شب... یک ساعت کارتون در روز، یک فیلم سینمایی در هفته، چند دقیقه پخش فوتبال مرده که فردوسی پورش بهرام شفیع بود، یک ماهنامه ادبی در ماه و .... هر چه نداشتیم را می پذیرفتیم و هر چه داشتیم هرچند کم را بی شکایت و اعتراض می چشیدیم در سکوت. فقط یادتان بیاید آن چند دقیقه برنامه دیدنی ها را از گوشه و کنار جهان که چقدر منتظرش می نشستیم. ما را ترساندند و ترسیدیم، حتی از این که توی سرمان بزنند هم ترسیدیم و آهسته رفتیم و آمدیم که نزنند... "
و سر تکون بدی و چشمت پر از اشک بشه و برگردی پشت سرت رو ببینی...و ببینی چه راه درازی رو این شکلی اومدیم جلو....
در مقابل نوشتهء فرجام، که البته مبناش چیز دیگه ای بود، شرم دارم چیزی بنویسم. خودتون بخونیدش.
۲-از اونجایی که ما غربت نشینان در سایهء استکبار جهانی خوش نشسته ایم و از شور و حال روزهای دهه فجر به دور هستیم تصمیم گرفتم این هفته رو موسیقی مربوط به دوران انقلاب بذارم تو وبلاگم. البته خیلیا شاید این موسیقی رو اصولاً نشناسند ولی این آهنگ یکی از ده ها سرودی بود که مردم تو بحبوحهء انقلاب زمزمه میکردند.
۳-راستش از اینکه هر هفته سر یه زمان خاص بخوام موسیقی و شعر رو عوض کنم خوشم نمیاد. این حس مجبور بودن به من نمیسازه و باید با یه چیزی حال کنم تا بتونم باهاش کنار بیام. دوره های زمانی هم قاعده و قانون نمیشناسند و از این به بعد با توجه به حسی که تو اون لحظه دارم موسیقی یا شعر یا هر کوفت دیگهء این وبلاگ رو عوض میکنم.
۴-خیلی دلم میخواد زود تر این امتحانا تموم بشه تا بتونم با آرامش بیشتری به اون وبلاگ جدی دربارهء موسیقی بپردازم. موضوع برای نوشتن زیاده و بیشتر از اون تمرین کردن تو این زمینه برام مهمه. از یه طرف هم کلی میشه به اونایی که بحث های موسیقی رو به شکلی جدی دنبال میکنند کمک کرد چون متاسفانه تو ایران (و حتا تو سایت ها و وبلاگهای فارسی زبان) منابع آموزشی ِ خیلی کمی وجود داره. از یه طرف هم تو خیلی از نوشته های پراکنده ای که این طرف و اون طرف خونده میشه کلی اشتباه فاحش میبینم که خون خونم رو میخوره و نمیتونم کاری بکنم جز اینکه افسوس بخورم. اینه که دوست دارم به شکلی خیلی جدی و ادامه دار تو این زمینه هم فعالیت کنم تا هر کسی هر چیزی دلش میخواد الکی بار مردم نکنه!
۵-امتحان بعدی دست کمی از امتحانهایی که دانشجوهای حقوق باید بگذرونند نداره! از صبح تا شب با آیین و تبصره و کلی کوفت و زهر مار در حال دست و پنجه نرم کردن هستیم! البته خیلی هم وحشتناک نیست و ما بخشی از قوانین رو بررسی میکنیم که مربوط به آثار هنری و میراث باستانی میشه. واقعاً تحسین برانگیزه این همه توجهی که تو اروپا - به ویژه تو ایتالیا - به این مساله نشون داده میشه. هرچند گاهی اوقات آدم حس میکنه دارند زیاده روی میکنند و دیگه بیش از اندازه لیلی به لالای همه چیز میذارند ولی در نوع خودش واقعاً آمورنده است.
۶-یکی از چیزایی که تو این درس خیلی جالبه اینه که همیشه یه سری کارهایی رو بر اساس قانون نمیشه انجام داد ولی همیشه یه سری تبصره و ماده هست که انجام دادنشون رو ممکن میکنه! استاد ما خودش میگه " این قانون ها عین زن ها میمونند! اولش همه اش نه و نمیشه میارند تو کار، ولی بعدش بهت میگن که اگر فلان کار و بکنی و فلان چیز رو برام بخری خیلی چیزا شدنیه!" قضاوت به عهدهء خودتون! امیدوارم فمینیست های عزیز دور بر ندارند! همه اش یه شوخی بود و این استاد ما هم خودش به جامعهء نسوان تعلق داره!
۷-آدم پر رو یعنی من! وقت ندارم سرم رو بخارونم ولی کلاس آلمانیم قطع نمیشه! خیلی با خودم فکر کردم که بعد از تعطیلات کریسمس تا آخر دورهء امتحانات کلاس رو قطع کنم ولی بعدش پشیمون شدم. چون اینطوری آدم عادت میکنه به اینکه یه سری از کارها رو همیشه بذاره برای بعداً! و این " بعداً " هیچوقت نمیاد. همیشه یه کار مهمی هست که آدم به خاطرش کارهای دیگه اش رو میخواد جا به جا کنه یا از ریتم اصلی اش دور بشه. این روزها با اینکه به طرز وحشتناکی سرم شلوغه ولی نه ورزش روزانه ام رو قطع کردم و نه کلاس آلمانیم رو. تنها چیزی که هست اینه که تا تموم شدن امتحانات کار جدیدی رو شروع نمیکنم. این شامل همون وبلاگ موسیقی و آهنگهایی که باید بنویسم میشه.
میدونی؟
بزرگ شدیم! داریم بزرگ تر هم میشیم! شهامتمون داره بیشتر از قبل میشه. رفتارمون داره میشه مثل آدمای متمدن!
میدونی؟
سخته فکر کردن به اون همه چیزی که پشت سر هست! واقعاً هست؟ یا پشت سر نیست فضایی زنده ؟
میدونی؟
این که حس کنی همیشه و همیشه یه سری چیزایی بدون تغییر باقی میمونند و چیزی نیست که بشه جایگزینشون کرد برای خودش خیلی واقعیت بزرگیه.
میدونی؟
دنیا داره میچرخه و میچرخه و دائم در حال عوض شدنه! ما هم همینطور! ما هم داریم دائم باهاش عوض میشیم ولی....ولی یه چیزایی رو خدا هم نمیتونه عوض کنه چه برسه به من و تو....؛
میدونی؟
قلب آدم یه ظرفیت محدودی داره! وقتی بیشترین بخشش رو دادی به کسی....دیگه نمیتونی پسش بگیری! دیگه جای زیادی واسه یکی دیگه باقی نمیمونه! کاریش هم نمیشه کرد. میشه فقط یه لبخند زد و کلاه رو گذاشت روی سر و زیر بارون آروم آروم تو خاطرهء روزهای دور رفت و گم شد.
میدونی؟
اشک و بغض و آه و درد....درد...درد....این دردی که نمیشه هیچ جوری ریختش بیرون....اینا همه شون میان و میرن و دائم داریم، شاید، خودمون رو گول میزنیم. ولی چه فرقی میکنه؟ چه چیزی عوض میشه؟ هیچ...همه چیز باید بره جلو و من و تو هم باید بریم جلو...چون پشت سر نیست فضایی زنده ...!
درد رو گاهی اوقات هم میشه ریخت بیرون! یه جوری بالاخره میشه ریختش بیرون. ولی به چه قیمتی؟ به چه بهایی؟
میدونی؟
یه روزی از روزهای نه چندان خوب خدا، درد رو ریختم تو یه شعر از فریدون مشیری و دادش زدم! زیر پل کمربندی میلان! میدونی کجا رو میگم دیگه؟ روی چمن های کنار اون حوضچه! دادش زدم و مطمئن بودم - و هستم - که شخصی ترین، بهترین و دردناک ترین چیزی بود که از حنجره ام با آواز میومد بیرون....ولی....
ولی رسمش این نبود! یعنی رسمش این نیست! به احترام همون فضای غیر زنده ای که پشت سرمونه،...بهتره که اون صدا همونجا بمونه و کسی نشنودش! به احترام خیلی چیزها بهتره که خیلی از درد ها رو آدم واسه خودش نگه داره و باهاش بمونه. چون چیزی که در نهایت واسه آدم میمونه همون حس های ناشناخته ایه که گاهی اوقات نیمه های شب از خواب بیدارت میکنه و سکوت خوردکننده ای که هیچ فراری ازش نیست هیچ کمکی بهت نمیکنه!
چیزی که میمونه در نهایت، همون فضای غیر زنده است که پشت سر عین بختک میافته به جون آدم و کاریش نمیشه کرد.
آره رفیق!
بزرگ شدیم. بزرگ شدیم و برای این همه بزرگ شدن بهای زیادی پرداختیم. خیلی چیزا رو یاد گرفتیم. یاد گرفتیم که چقدر آدم میتونه تنها باشه...چقدر میتونه دور و برش پر باشه....چقدر دیر میتونه دور و برش پر باشه!! یاد گرفتیم که زندگی مثل مایکروسافت وُرد نمیمونه که هر وقت دلت خواست بازش کنی و اشتباهاتت رو پاک کنی. یاد گرفتیم هرچقدر برامون همه چیز بی ارزش باشه برای خیلی ها شاید با ارزش ترین چیز باشیم.
آره رفیق!
خیلی چیز یاد گرفتیم....از زیبایی و عشق روزهای آفتابی بگیر تا گیجی و منگی تو کار خلقت خدا.
ولی،....
ولی من خیلی دلم میخواست خدا تو خلقتش یه تجدید نظری میکرد! میدونی؟ وقتی فهمیدم که کبدم رو دارم داغون میکنم بهم گفتند اگر از همین الان جلوش رو بگیری میتونی نجات پیدا کنی چون کبد تنها عضویه که خودش، خودش رو ترمیم میکنه. کاش خدا این خاصیت رو به قلب هم میداد...میدونی؟ اینجوری دیگه نگران این نبودم که بخش اعظمی از قلبم رو دیگه نمیتونم داشته باشم....!
ولی،.....
ولی میدونی رفیق؟
مهم نیست که کجاییم و چکار میکنیم....مهم نیست چی پیش میاد و چه اتفاقایی میافته....مهم نیست بعد از این سر راهمون چه آدمایی قرار میگیرند...مهم اینه که من میدونم و باور دارم که همه چیز به این دنیا ختم نمیشه و توی یه زمان دور...توی بُعدی از فضا و مکان که -خوشبختانه- هنوز برای بشر تعریف نشده،.... یکی منتظر اون یکی میمونه!
آره رفیق!
با این باور میتونیم تا آخر جلو بریم.... تا آخر!
--------
بنا به دلایلی موسیقی این هفته رو موقتاً عوض کردم. از کامبیز عزیز معذرت میخوام و امیدوارم هفتهء بعد دوباره موسیقی زیباش رو بذارم اینجا.
۲- به فکر نوشتن به کتاب هستم! البته نه کتاب داستانی. کتابی در رابطه با موسیقی و زیبایی شناسی. موضوعیه که تو ایران اگر نگیم بهش پرداخته نشده، میشه گفت روش کمتر کار شده. منابعی که اینجا هستند خیلی معتبر و به درد بخورند؛ چه کتابهای انگلیسی چه کتابهای ایتالیایی و آلمانی! باید آلمانیم رو قوی کنم تا دست کم خیلی عین خر تو گل گیر نکنم! البته مهمتر از اون اینه که فارسیم رو قوی تر کنم. مدتهاست که به فارسی کتابی ننوشتم و حس میکنم تو این چند سالی که وبلاگنویسی رو تجربه کردم (با حساب اولین وبلاگم "یک حباب در دو ماژور" میشه حدود ۴ سال و نیم)، به خاطر استفاده از سبک محاوره ای (که دلایل خودم رو براش دارم) تو شیوهء نگارش کتابی دچار ضعف شدم. این چند روزه دارم به این فکر میکنم که تو یه وبلاگ دیگه به صورت جدی به موسیقی بپردازم و مقاله هایی دربارهء موسیقی بنویسم (به قول استاد، یه کم از اینترنت استفادهء جدی کنم!) و شاید همین خودش به نوعی بشه یه جور تمرین.
۳- امروز کلی با این دوست قدیمی، تلفنی حرف زدم...اونم بعد از نزدیک به ۳ سال! خوبه که بعضیا تا این حد راحت و بی غل و غش باشند و آدم وقتی باهاشون حرف میزنه گرمای رفاقت رو حس کنه. این پانته آ خانوم از اون قدیمی های وبلاگستانه که البته اثاث کشی های بی وقفه ای که انجام داد - اینطور که خودش میگفت - باعث شد چندتا از خواننده هاش رو از دست بده. ولی خب دوست من، اونایی که از دست دادی مهم نیستند و خواننده های واقعی همیشه همراه آدم میمونند و با چند تا اثاث کشی ِ اینترنتی بی خیال نمیشن!
۴- مثل اینکه غرغر های من دربارهء ایتالیا یه جورایی جواب داده! من بالاخره، بعد از ۶ سال، تونستم کارت مخصوص غذاخوری دریافت کنم!!! اینجا هم مثل ایران برای کمترین چیزی که البته حقت هم هست باید هزار تا معلق بزنی! خلاصه که روزی یه وعده رو تو Mensa غذا میخورم و با این حساب از شر غذا پختن و ظرف شستن و هرچی کار بیهوده و وقت گیر بود خلاص میشم!! اینکه در روز فقط یه شام برای خودت درست کنی و بقیهء وقتت رو بذاری برای مسائل مهم زندگی (مثل فوتبال نگاه کردن و وبلاگنویسی و چرت زدن و این حرفها...) واقعاً یه نعمته که این روزها تازه دارم بهش پی میبرم. البته این سالن غذاخوری یا همون Mensa یه کمی از خونه ام دوره و برای همین تو رفت و برگشت بساط پیاده روی هم به راهه و همین خودش باعث میشه کل روز تو خونه نشینم پشت میز!
۵- آهنگ این هفته یکی از کارهای بی نظیر کامبیز تقوی هست. کامبیز این آهنگ رو اواخر دههء ۷۰ بر اساس ملودی مشهور درویش خان برای ارکستر زهی (اگر اشتباه نکنم برای ۸ نوارنده) تنظیم کرد که به نظر من یکی از درخشان ترین تنظیم های موسیقی مجلسی تو ایران به حساب میاد. کامبیز (یا بهتره بگم دکتر تقوی) رو از سالهای کار تو تلویزبون میشناسم و به جرات میتونم بگم که یکی از با استعدادترین آهنگسازایی بود که دیدم و همکاری باهاش برام یه افتخار بزرگ به حساب میاد. هرچند متاسفانه تو مملکت ما قدر آدمایی مثل تقوی (و به همراهش نمونه هایی مثل کاظم داوودیان، مزدا زمانی و ...) دونسته نمیشه و این استعدادها بعد از تحمل کردن سختی های زیاد ترجیح میدند که یا از ایران خارج بشن یا دور موسیقی رو خط قرمز بکشند. البته کامبیز عزیز منو به خاطر ادیت هایی که تو کارش انجام دادم باید ببخشه ولی اینجا متاسفانه باید از حجم موسیقی ای که آپلود میشه کم کنم تا خواننده های تو ایران هم بتونند به این موسیقی گوش بدند.
۶- البته این کار خیلی هم از رادیو و تلویزیون پخش شد و میشه گفت یکی از کارهای نسبتاً عامه پسندیه که تقوی نوشته (مهم: واژهء عامه پسند به هیچ وجه مترادف با بی ارزش یا کم ارزش نیست). امیدوارم یه روز بتونم راجع به کارهای تقوی تو وبلاگ جدیدم بیشتر و موشکافانه تر بنویسم ولی این رو باید بگم که سال گذشته وقتی برای همکاری با یکی از اتنوموزیکولوگ های کروات که در زمینهء موسیقی غربی (بخوانید کلاسیک) در شرق تحقیق میکرد چند نمونه از کارهای آهنگسازای مختلف رو در اختیارش گذاشتم (کارهایی از امین الله حسین، هوشنگ کامکار، مرتضی حنانه، حسین علیزاده، علیرضا مشایخی، حسین دهلوی، کامبیز تقوی، لوریس چکناووریان و ...)، یکی از کارهایی که به عنوان نمونهء برتر ازش اسم برده شد "ویلن نواز دوره گرد" بود که نوشتهء همین آقای دکتر تقوی ِ خودمونه و به نظر من یکی از مدرن ترین کارهای بعد از انقلاب به حساب میاد !! (کارهای دیگه ای که به عنوان نمونه انتخاب شدند سمفونی تهران مشایخی و نینوای علیزاده بودند).
من شخصاً از کامبیز چیزهای زیادی یاد گرفتم. ضبط کردن کارهای کامبیز یکی از بهترین دوران زندگی کاریم بوده. همزمان با اینکه در حال ضبط و مطالعهء پارتیتورها کلی چیزهای جالب رو میتونستم ببینم و تجربه کنم، شوخ طبعی ذاتی این آدم باعث میشد تنها چیزی که در طول ضبط به چشم نیاد، حس خستگی و ملال از دوباره شنیدن و دوباره شنیدن های متوالی باشه (نظارت ضبط به خاطر تکرار شنیده ها و تمرکز بالا یکی از سخت ترین مسوولیت ها در زمینهء کار حرفه ای موسیقی به حساب میاد).
دلم برای اون روزها خیلی تنگ شده و با اینکه تو اون دستگاه عریض و طویل کم اذیت نشدیم ولی همون دور هم بودن ها و کارکردن ها (که در مورد من بیشتر برای تجربه بود تا پول) لحظه های لذت بخشی رو به همراه داشت.
همه مون رو فراری دادند.....!
۷-چند روز پیش نوشته ای از جناب دکتر برادر خان تو روزنامهء اعتماد چاپ شد که لینکش رو میذارم اینجا. مثل اینکه چند شب پیش از شبکهء ۳ برنامه ای به اسم "مد شده..." پخش شده که توش مصاحبه ای تیکه پاره شده از هومن رو بدون توجه به اصل حرفهای زده شده و به شکلی کاملاً مثله شده پخش میکنند. جوری که انگار جناب آقای دامپزشک دارند دربارهء مضرات داشتن حیوان خانگی (سگ) حرف میرنند بدون توجه به اینکه اصل مطلب چیز دیگه ای بوده و این مستند سازان عزیز که تیغ ِ ادیت زدن براشون مثل آب خوردن میمونه از حرفهای برادرم قسمتهایی که مورد نظرشون بوده رو در نهایت بی شرمی و ناحرفه ای گری جدا میکنند و بقیهء اون حرفها برخلاف توافقات قبلی پخش نمیشه. بد نیست سری بزنید و خودتون بخونید!
۲- راستی چرا تو شمردن، تا به ۴۹ میرسم یادم میره که باید ادامه بدم؟ همیشه بعد از ۴۹ دارم به یه چیز دیگه فکر میکنم!
۳- یکی از چیزهایی که وقت خوابیدن همیشه آزارم میده فکر کردن به این کاریه که دارم بهش فکر میکنم؟ عید امسال میشه ۴ سال که فقط دارم بهش فکر میکنم! البته یه سری طرح هم نوشتم ولی ۸۰ درصدش تو ذهنمه و فقط باید وقت گیر بیارم و تمرکز برای اینکه بشینم و کامل بنویسمش....با اینکه هنوز خیلی جاهاش هست که احتیاج به یه تجدید نظر اساسی داره ولی استخون بندی کار کاملاً معلومه. چقدر دوست داشتم میتونستم اینجا راحت تر راجع به ذره ذره شکل گرفتن این کار بنویسم ولی بنا به دلایلی نمیشه. خیلی درونی تر و حسی تر از اونه که تو این مرحله بشه کسی رو تو این حس شریک کرد.
۴-البته من کلاً عادت ندارم راجع به کارهام و برنامه هام با کسی حرف بزنم یا از کسی مشورت بخوام (البته این آخری جزء نقطه ضعف های منه و خودم میدونم). مثلاً وقتی تصمیم گرفتم بیام ایتالیا، فقط پدرم از ماجرا خبر داشت. هنوز یادم نمیره روزی رو که به مادرم و برادرم گفتم. یکی از روز های اردیبهشت ماه بود و قرار بود توی مرداد من بیام ایتالیا. فقط ۳ ماه قبلش به نزدیک ترین آدمای زندگیم این خبر رو دادم!
۵- امروز با این سایت بی نظیر آشنا شدم. فکر کنم بتونم به زودی یکی از بزرگترین آرزوهام رو عملی کنم! همیشه آرزو داشتم بتونم با هزینهء کم به جاهای مختلف برم و با آدمای جدید آشنا بشم. امروز تو روزنامه راجع به این سایت خوندم و از فلسفه اش خیلی خوشم اومد. اینجا آدمای مختلفی هستند که میخوان همین تجربه رو داشته باشند و برای بقیه این امکان رو فراهم میکنند. مثلاً من اگر بخوام یه سفر دو روزه برم به فلورانس علاوه بر اینکه مشکل جا و هتل ندارم، میتونم با آدمایی که ویژگی اخلاقیشون برام جالبه آشنا بشم. البته این مساله مربوط به ایتالیا نمیشه و اگر به فرض بخوام چند روز برای یه مسالهء کاری یا تحقیقی برم به اتریش یا آلمان میتونم رو کمک کسایی که اونجا هستند حساب کنم! واقعاً ایدهء جالبیه و مطمئناً بعد از امتحانای فوریه برای اولین بار این کار رو انجام میدم و درباره اش اینجا مینویسم.
الان دیدم که توی ایران هم چند نفر پروفایل گذاشتند!
۶-این خانومه تو میدون آرژانتین، ل خ ت داره آب تنی میکنه!!! مگه برف نیومده؟!!!!!!!
۷-این سایت وبگذر هم در نوع خودش جالبه ها! وقتی میری آمار بگیری ببینی چند نفر به وبلاگت سر زدند یا اینکه از طریق چه لینکی اومدند یا از کدوم کشور، همه چیز رو میگه! ولی وقتی میخوای ببینی مثلاً فلانی از کدوم شهر آلمان اومده فقط با برلین مواجه میشی! یا آمریکا رو فقط با نیویورک میشناسه! حالا بماند که دختر عموی من از سن دیه گو اینجا رو چک میکنه و هیچوقت ردی ازش نیست!
آخه جناب وبگذر، آمریکا با اون همه گندگیش که فقط نیویورک نیست که بابام جان! امارات که نیست همه چیزش به دوبی ختم بشه! واشنگتن داره، سن دیه گو داره، لس آنجلس داره و از همه مهم تر...سن فرانسیسکو داره.....!!!! هر چند کسی که سن فرانسیسکو باشه، دیگه با من و این وبلاگ کاری نداره! (منظور از سن فرانسیسکو،....سن فرانسیکو نیست! منظور از دل و روده....!!!)
جالب تر از همه اینکه ورودی های خودم رو یه بار میلان نشون میده، یه بار رم، یه بار هم یه سری دهکورهء ایتالیایی که من تا حالا اسموشون رو هم نشنیدم و از مسوولان وبگذر ممنونم که منو با این شهر ها (ده ها) آشنا کردند!
۸-نوشتهء قبلی رو یه دوست نادیده و ناشناخته تو بالاترین لینک کرد که کلی مورد استقبال قرار گرفت. از همه جالب تر این بود که من خودم وقتی لینک نوشته ام رو تو بالاترین و تو صفحهء دوم دیدم کلی شوکه شدم و کلی نیز حال کردم. به هر حال از این دوست عزیز ممنونم و امیدوارم ما رو همیشه مورد الطاف الهی قرار دهند! باشد که از آمرزیدگان قرار گیریم!!