۱- این قضیهء ترسیدن و این حرفا که کمی پایین تر من بابش صحبت شده بود، داره الکی الکی یه کم جدی میشه! امروز صبح داشتم میرفتم ایستگاه قطار و برای خوردم داشتم آی پاد به گوش قدم میزدم و تو دنیای خودم بودم که یهو با دستی که به شونه ام خورد نزدیک به شیش متر دوباره پریدم! یکی از دوستای دانشگاهیم که از بد حادثه اون هم بدتر از من طرفدار اینتر هست با خوشحالی میخواست خبر اینکه برای بازی هفتهء بعد داره میره سن سیرو رو به اطلاع من برسونه! آخه یکی نیست بگه ای مرده شور خودت و اینتر رو با هم ببرن؛ آخه این چه جور ابراز احساسات کردنه؟ نزدیک بود رسماً سکته کنم!
۲- حالا این رفیقمون دست بردار هم نیست و با شور و هیجان خاصی همینطور داشت از اینکه دقیقاً کجای استادیوم تونسته بلیط گیر بیاره و اینکه قراره جشن صدسالگی اینتر برگزار بشه و از اینجور چیزا حرف میزد...اونم بدون توجه به اینکه امکان داره من از قطارم جا بمونم! خداییش این اهالی ناپل به شدت شبیه ما ایرانی ها هستند! بعضیاشون مثل بعضی های ما، یه کم زیادی زیاد حرف میزنند!
۳- راجع به ناپل چند روز پیش با شاهین (۲۴ ساله) از برلین داشتم صحبت میکردم و به نتایج گهرباری رسیدیم! اون داشت از این میگفت که یکی از دوستاش چند وقتیه که تو ناپل داره زندگی میکنه و از این میناله که دخترای اینجا خیلی با خارجی ها خوب نیستند و فقط خود ناپلی ها رو تحویل میگیرند و از این جور حرفها. بهش گفتم میدونی اصولا ناپل یعنی چی؟ از نظر لغوی منظورمه! گفت نه! براش توضیح دادم که ناپل یا به قول ایتالیایی ها ناپولی از دو واژه "نئا" و "پولیس" تشکیل شده. پولیس که همونجوری که میدونیم یعنی مکان، جا و به عبارتی "شهر". "نئا" هم که هم ریشهء فارسیش معلومه و یعنی "نو". با این حساب نئاپولیس یا "ناپولی" یعنی شهر نو!!!
فکر کنم بهتر باشه بنویسم "بدون شرح"!!
۴- فلسفهء این اسم گذاری هم واسه اینه که قرنها پیش (نمیدونم به قبل از میلاد برمیگرده یا بعد از میلاد و الان هم اصلاً حسش نیست برم دنبالش!)، دسته ای از یونانی ها از یونان به سمت قسمت های جنوبی و خوش آب و هوای ایتالیا مهاجرت میکنند و در مکانی که امروز به اسم ناپولی شناخته میشه شهر جدیدی رو درست میکنند و اسم نئاپولیس رو بهش میدند.
۵- بعد از مدتها دوباره رفتم میلان. این بار باید با یه خوانندهء جوون ایرانی دربارهء کنسرتمون صحبت میکردم. رامتین خیلی پسر بی ریا و بی شیله پیله ای به نظر می اومد و آدم از هم صحبتی باهاش خیلی لذت میبره. اینکه آدم تو ایتالیا بتونه یه ایرانی درست و حسابی پیدا کنه در نوع خودش میشه گفت کم نظیره. خوشحالم از اینکه باهاش آشنا شدم.
۶- کنسرتی که ذکر جمیلش رفت قراره به احتمال زیاد اواخر می و اوائل ژوئن برگذار بشه. یه رکوییم هست برای ارکستر مجلسی و کر. توش، بنا به دلائلی از بعضی از شعرهای حافظ استفاده کردم که باید یه سولیست ایرانی اون رو اجرا کنه که بالاخره رامتین رو پیدا کردم و فکر میکنم که بتونه اجرای خوبی ارائه بده.
۷- میلان رفتن من همانا و مک دونالدز رفتن هم همان! آی که بعد از ماهها یه شکم سیر از انواع و اقسام خوردنی جات مضر و چاق کنندهء این مک دونالدز لعنتی خوردم. البته چاق کننده بودنش تو سرم بخوره، مهم اینه که این ساندویچ های مک دونالدز برای هضم شدن، عمر نوح از آدم طلب میکنند! اینه که حالا هی باید بزنم تو سر خودم!
۸- اصولاً با دست بلند کردن رو آدما مشکل دارم و به هیچوجه نمیتونم بپذیرم که حتا در صورت شنیدن بدترین توهین ها کسی رو بزنم. ولی امروز میخواستم اون زنیکهء عوضی رو رسماً له کنم. کاری کرد که تمام مزهء غذا از دهنم افتاد. آخه یکی نیست بهش بگه "الاغ! بچهء دو ساله ای که گریه میکنه و یه هپی میل میخواد رو نباید بزنی." الان که دارم مینویسم، باز هم با به یاد آوردن اون صحنه دارم عصبی میشم. نمیدونم چطور بعضیا دلشون میاد بچه رو بزنند....اونم بچهء خودشون رو. تازه فکر نکنین که مثلاً مشکل مالی داشت و از این حرفها! نه خیر! با اون پلاستیک هایی که دستش بود و مارک عینک آفتابیش کاملاً معلوم بود که همین الان کردیت کارت شوهرش رو تا ته خالی کرده. تازه یه هپی میل مگه... دلم میخواست میمردم و زار زدن اون بچه رو نمیشنیدم.
شرم بر اون کسانی که بچه شون رو کتک میزنند.
۹- از این حرفا گذشته؛ مک دونالدز رو واسه یه چیز دیگه اش هم دوست دارم. اونم اینه که همه جور آدمی رو میتونی توش پیدا کنی. از کارمندای کراوات زده تا تین ایجر های بی غم... از زن کارگر کلمبیایی تا سیاه آفریقایی...از چینی و عرب و هندی تا آمریکایی و آلمانی. پیر و جوون. خیلی از مواقع وقتی که جا برای نشستن نباشه کنار همدیگه میشینند و بدون توجه به رنگ پوست و نژاد و زبان و تمام این چیزهای تفرقه انگیز، غذاشون رو میخورند و کاری به کار همدیگه ندارند.
۱۰- ولی امان از دست اونایی که غذا میخورند و سینی آشغال هاشون رو برنمیدارند و خالی نمیکنند تا میز برای نفر بعدی آماده باشه. این دسته از آدما که فکر میکنند خیلی از دیگران بالاتر و برتر تشریف دارند و اگر هم برای رفع گرسنگی پا به همچین جاهای بی کلاسی میذارند باید براشون فرش قرمز پهن کرد، معمولاً جزو اون دسته ای هستند که اسراف هم میکنند! نمونه اش اونایی که قبل از من، پشت میز نشسته بودند و بدون توجه به اینکه نفر قبلی میز رو براشون آماده کرده و حالا اونا باید میز رو برای نفر بعدی که من باشم آماده کنند، از جاشون بلند شدند و رفتند بیرون و من موندم و سه تا سینی پر از ساندویچ های نصفه و پر از دستمال های استفاده نشده و .... آخه یکی نیست بگه مرد حسابی، چرا ۵۰۰ تا برگ دستمال رو برمیداری که بعدش دور بریزی؟ اینجور آدما حتماً از اون دسته ای هستند که قبل از این که بخوان دوش بگیرن، حتماً آب رو به مدت نزدیک به ده دقیقه ول میکنند تا مثلاً گرم بشه.
۱۱- مهروش به نظرت میتونم به ۱۳ برسم؟ یعنی من میتونم؟!!!
۱۲- راستی من نفهمیدم نوار قلب چه ربطی به اهدای خون داره. چند وقتیه که تو جامعهء اهدای خون درخواست عضویت دادم و حالا برام وقت گذاشتند که برم بیمارستان برای آزمایش های اولیهء خون و تست نوار قلب. این که باید اول خون رو آزمایش کنند که مطمئن بشن ما ایدز و هپاتیت نداریم به جای خودش ولی نوار قلب چه ربطی داره رو نفهمیدم! شاید بد نباشه از دکتر برادر خان بپرسم! هرچند ایشون تخصصشون در رابطه با حیوانات اهلیه و با حیوانات وحشی مثل من خیلی سر و کار ندارند!
۱۳- بالاخره با کمی تقلب و خودزنی به ۱۳ هم رسیدیم...باشد تا نحسی اش برلوسکونی ملعون و تیم مزخرفش را در بر گیرد! آمین، یا ارحم الراحمین!