تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

اصولاً باید بعضی ها رو فرستاد جایی که الاغ درونشون داره عرعر میکنه!
همونجا باش رفیق که جات خوبه!!

-------

چند روزی دارم میرم کرمان...یا به قول خود کرمانی ها کـــــــــــــــــــــرمون! نمیدونم چقدر حس و حال و وقت استفاده از اینترنت رو دارم و بیشتر دارم میرم برای دوباره دیدن یه شهر بی نظیر و زیبا.

------

زیره ندارین با خودم ببرم؟!!

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 19:51  توسط امیر  | 

حالا من موندم و این لیوان نیمه پر (یا نیمه خالی)...!
و یه پیپِ داغ و یه مشت خاطره...
و یه مشت یاد...
و یه مشت حرفهای نگفته ....یا گیرکرده تو سوء تفاهم های احمقانه!

اینجا خیلی گیر نمیکنم! مطمئناً راهی پیدا میکنم!
اون موقع احتمالاً که نه...حتماً خیلی دیره! مطمئن باش! 

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت 22:21  توسط امیر  | 

در درازای هنگ کردگی ِ دیروز، سر از رختخواب در آوردیم با تب و لرز و درد پهلو ها و شکم همراه با استخوان درد اضافه!
از اونجایی که خیلی تو فکر نیستم و برعکس بعضیا زندگی برام خیلی جدی نیست ترجیح میدم استراحت کنم و از این رختخواب گرم و نرم تا اطلاع ثانوی بیرون نیام!

+ نوشته شده در  87/01/27ساعت 11:51  توسط امیر  | 

هنگ کرده ام!
از صبح زود بیدار شدم و انگار موسیقی نوشتن رو با حل تمرین ریاضی اشتباه گرفته باشم نشستم به نوشتن. دیشب دومین ترانه از مجموعهء هسه رو تموم کردم و بلافاصله سومی رو شروع کردم. از صبح با خودم قرار گذاشته بودم که تا آخر امروز سومی رو هم تموم کنم و اگر شد چهارمی رو شروع کنم که هرچه زودتر این کار تموم بشه....ولی حساب اینو نکرده بودم که برای نوشتن اینجور کارها باید زمان و حس و حال و روحیه و خلاصه هزارتا کوفت و زهرمار دیگه سر جای خودشون باشن که بتونی بنویسی.

از ده صبح هنگ کرده ام.
دقیقاً میدونم که چی میخوام بنویسم....ماههاست که میدونم چی میخوام بنویسم و تو این چند روزه که آق دایی رو هم کشیدم و دارم مینویسم فکر میکردم خیلی راحت میتونم سر چهار یا پنج روز این کار رو تموم کنم. ولی واقعاً هنگ کردم. مغزم قفل کرد و حس کردم احتیاج دارم یه کم به خودم استراحت بدم.

هنگ کرده ام!
حوصله ندارم لباس بپوشم و برم بیرون روزنامه بخرم. لپ تاپ رو روشن میکنم و یه چرخی تو وبلاگها میزنم. همیشه موقع هایی که حال و حوصله نداشتم وبلاگخونی (به خصوص خوندن وبلاگهای جدید و نخونده) برام خیلی جالب بوده.

هنگ کرده ام.....از ده صبح!
چند تا از سی دی هایی که تازه خریدم رو میذارم تو ضبط و شروع میکنم به وبگردی. واقعاً این تمرین تونالِ آقای اردلان برای همچین زمانی ساخته نشده! یه مشت سر و صدای بی معنی و اعصاب خورد کن که به درد موسیقی فیلم میخوره. کلاً من با مدرنیست ها مشکل دارم...حس میکنم فقط تو کار به رخ کشیدن تکنیک هستند و چیزی که خلق میکنند با سر و صدا تفاوتی نداره.

هنگ کرده ام بد جور....!
مادرم میاد تو اتاق! یاد مامان مهران مدیری تو مرد هزار چهره میافتم که همه اش فکر میکرد بچه اش داره معتاد میشه. هی نگرانمه! بابا به خدا هیچی ام نیست....فقط حوصله ندارم. نگران میشه! باز افسرده شدی؟ نه به خدا...! نوشتنم نمیاد ولی میخوام بنویسم. شمسی خانوم که داره به مادرم کمک میکنه از تو آشپزخونه سروصدایی که به اسم موسیقی داره به خوردمون میره رو میشنوه و میگه "امیرجانه که داره تار میزنه؟" فکر میکنم یا من اونقدر مزخرف تار میزنم که سر و صدا به گوش میاد....یا اونقدر خوب میزنم که عوام درک نمیکنند یا اصولاً شمسی خانوم مثل همیشه میخواسته یه چیزی گفته باشه.

از ده صبح هنگ کرده ام!
به این فکر میکنم که همهء اینا عادیه. مطمئناً بعد از این همه پشت هم نوشتن و نوشتن، حالا دیگه احتمالاً ظرفیتت پر شده و باید یه کم از این فضا دور بشی. اصولاً برای همین هم اون سی دی رو گذاشتم. البته کاش یه موسیقی دیگه گوش میکردم. یه موسیقی که بتونه یه کم امیدوارم کنه. یادم میاد همیشه بعد از گوش کردن به شاهکارهای موسیقی، از اینکه بشینم و آهنگسازی کنم فراری بودم. آدم وقتی مالر و سیبلیوس گوش میکنه، غلط میکنه بعدش بشینه موسیقی بنویسه؛ بیجا میکنه اسم خودش رو بذاره موزیسین! پس چی گوش کنم؟ آخ فهمیدم.....بهتریم موسیقی برای اینکه اعتماد به نفسم بالا بره یکی از کارهای شاهین فرهت میتونه باشه. وقتی میبینی کسی هست که با این درک و شعور بالا از موسیقی و با اون شناخت بی نظیری که از موسیقی غرب داره میاد و همچین مزخرفاتی میسازه میتونی به خودت امیدوار بشی.....آره باید یکی از همین سمفونی هاش رو که برای نمیدونم کدوم امام زاده نوشته بگیرم و گوش کنم تا حالم خوب بشه!

هنگ کرده ام بد جور....!
این موسیقی آقای اردلان هم که اصولاً بدجور روی نرو ِ آدم الاکلنگ بازی میکند. یکی نیست بگه مگه مجبوری گوشش کنی؟ نمیدونم! ولی همیشه از حسی که بار اول موقع شنیدن یه کار جدید دارم خوشم اومده و نمیتونم چیزی رو نیمه کاره ول کنم، هرچند کلاً بعد از این همه سال درس موسیقی خوندن، نتونستم خودم رو با این مدرنیست ها وفق بدم و از کارشون به طور محض لذت ببرم. یاد یکی از جمله های میلان کوندرا میافتم که میگفت "تو این دوره و زمونه آدم ها نه تنها به فکر زیباتر کردنِ خودشون نیستند، که دوست دارند زشت تر جلوه کنند" (نقل به مضمون)!

از ده صبح هنگ کرده ام!
موسیقی مدرن، خدا رو شکر تموم شد! حالا مادرم و شمسی خانوم اومدند تو اتاق و به زور میخوان منو بیرون کنند تا اتاق رو مرتب و جمع و جور کنند. جوری نگاه میکنم که انگار میخوان بهم تجاوز کنند. الان اصلاً نمیشه. لطفاً منو تنها بذارین. آدم اینجور مواقع به خدا (که خودش منبع خلاقیته) هم نمیتونه توضیح بده چه حسی داره چه برسه به شمسی خانوم! با وجود نگاه ها و صحبت ها و التماس ها و تهدید هایی که میکنم شمسی خانوم میاد تو اتاق و میره سراغ میز و ضبط و شروع میکنه به گردگیری کردن. بلندتر ازش میخوام که بره بیرون و تنهام بذاره. وقتی میره بیرون دلم میگیره. چرا من انقدر خرم که با یه آدم دیگه این شکلی حرف میزنم؟ چرا گاهی اوقات تا این اندازه گه میشم که با یه من عسل هم نمیشه منو خورد؟

از ده صبح هنگ کردم.
هنگ کرده ام و از این هنگ کردگی انگار خارج نمیشم!
باید یه کاری بکنم....شاید بهتر باشه برم بخوابم....! بد جور هنگ کرده ام!

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت 10:23  توسط امیر  | 

مثل اینکه کارهای محیرالعقول به ما نیومده!
چهارشنبه خیلی ریلکس تو خونه نشسته بودم و داشتم نون و ماستم رو میخوردم که دکتر برادر خان زنگ زد که داریم با جمعی از دوستان میریم آمل و منو گذاشت توی یه وسوسهء غیر قابل مهار. به شرط اینکه فردای همون روز برگردم تهران با یه دست لباس، یه کیف پولِ پر از خالی و یه پیپ و توتون کاپتین بلَک همراهشون راه افتادم.
روز بعدش نمیدونم چطور خودم رو روی موکت خونه دراز به دراز پیدا کردم! از کمر درد و سر درد و گلو درد بگیر تا آب ریزش از بینی و چشم و بقیهء سوراخ های موجود در بدن.

جو زدگی بیش از حد باعث شد سرمای بدی بخورم و نتونم پنجشنبه به تهران برگردم و تولد این دوست عزیز رو از دست بدم. واسه همینه که به جای اینکه تلفن بزنم و توضیح بدم، فکر کردم بهتر باشه همینجا در ملاء عام ازش معذرت خواهی کنم و امیدوار باشم که سال بد باز هم ما رو دعوت کنه!!!
رفیق، کادوت الان جلو چشممه و هروقت بیام نزدیکی های باغ آلوچه حتماً میخوام ببینمت!

پ.ن: الان یه کم بهترم!

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 8:37  توسط امیر  | 

دخترک روش رو برمیگردونه و بعد از اینکه از لیوانش لبی تر میکنه، با لبخندی که تلخی نوشیدنیش، اون رو کمرنگ تر جلوه میده تو چشمهام زل میزنه و همونطور که پلکهاش میومدند رو هم بهم میگه: "اولین موزیسینی هستی که فوتبال دوست داره!"
+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 18:2  توسط امیر  | 

امروز بعد از ظهر خیلی اتفاقی تکه هایی از سریال شهریار رو دیدم. به نظرم سریال خوش ساختی اومد. البته مدت زمانی که بیننده اش بودم به اون اندازه ای نبود که بخوام راجع بهش درست و حسابی بنویسم ولی به هر حال از همون بیست دقیقه ای که دیدم خوشم اومد. به خصوص موسیقی فخرالدینی خیلی با فضاهای شعرگونه و خاص ِ سریال هماهنگی داشت.
عارف قزوینی رو واقعاً خوب انتخاب کرده بودند و خیلی به اون چیزی که از عارف تو ذهن ها هست (با توجه به عکس ها و طراحی هایی که از عارف وجود داره) نزدیک بود...هرچند وقتی ایتالیا بودم چند جا خونده بودم که قزوینی ها نسبت به یکی دو تا از دیالوگ های عارف که توش قزوینی بودنش رو باعث شرمساریِ خودش میدونست اعتراض کرده بودند. الان هم وقت و حوصله ندارم که بگردم لینکش رو پیدا کنم؛ تازه سایت بالاترین که توش این مطلب رو خونده بودم تا اطلاع ثانوی به دلایل اقلیمی حاضر در ایران در دسترس نمی باشد!
چیزی که یه کم این کار رو خسته کننده کرده بود، شعر خونی های پشت سر هم شهریار بود. یکی ندونه فکر میکنه اون خدا بیامرز اصولاً تمام مکالماتش با اطرافیانش شعر و غزل بوده! مسالهء دیگه هم اون صحنه ای بود که یکی از عزیزان شهریار در حال مرگ بود و میگفت که تمام زندگیش داره عین یه فیلم سینمایی از جلو چشماش میگذره. نمیدونم این مثل از کی تو ایران مد شده و اینکه اون موقع سینما چقدر بین مردم شناخته شده بود و فیلم دیدن چه جایگاهی بین ایرانی ها داشت؟ اگر اشتباه نکنم تو این قسمت که شهریار از ترک تحصیلش حرف میزد باید چیزی حدود ۲۵-۲۶ سال میداشت یعنی چیزی حدود سال ۱۳۱۰ هجری شمسی و عمر سینمای ایران در اون زمان چیزی بود حدود سی سال و هنوز خیلی جا نیافتاده بود. به هر حال بهتره که راجع به این مسائل کارشناسانِ بحث بیشتر صحبت کنند ولی من هرچی فکر میکنم حس میکنم یه جای کار میلنگه! 

مهم ترین مساله البته نشون دادن نصفه و نیمهء سه تار بود. تو تلویزیونِ ایران، همونطوری که میدونیم نشون دادن ساز کلاً مشکل داره و من هرچقدر فکر میکنم نمیتونم جوابی برای چرایی این موضوع پیدا کنم!
اصولاً چرا هر مزخرفی رو میشه تو همین دستگاه عریض و طویل ساخت و با همون سازها نواخت ولی امکان نشون دادن ساز نیست؟ دیدن ساز چه تاثیر مخربی رو بینندگان تلویزیونی داره که خیلی از این جفنگیاتی که به اسم موسیقی اونجا تولید میشوند ندارند؟
یادمه که نقل قولی بود از رییس واحد موسیقی که ادعا میکرد به این دلیل ساز توی تلویزیون نباید نشون داده بشه که یه وقت خدای نکرده کسی به نواختنشون علاقه نشون نده! اگر این ادعا نادرسته که من همینجا از آقای علی معلم (که شخصاً خیلی هم بهشون ارادت دارم) معذرت خواهی میکنم؛ ولی اگر این مساله درسته، واقعاً تو چه پارادوکسی داریم دست و پا میزنیم؟ صد رحمت به زمانی که رفتن به کلاس موسیقی رو باید از همهء دوستان و همکلاسیهامون قایم میکردیم و یواشکی و بدون اینکه کسی بفهمه به "مطرب خونه" میرفتیم! اون موقع دستِ کم تکلیف آدم با این موجود بی سر و پایی که اسم "موسیقی" رو یدک میکشید روشن بود. اما الان؟ موسیقی وجود داره، شنیده میشه، به طور رسمی از دستگاههای دولتی پخش میشه و خیلی ها از این راه گذران زندگی میکنند! خواننده هایی که عین قارچ از زیر زمین میان بیرون رو میشه پشت سر هم تو برنامه های مختلف تلویزیونی دید و از اطلاعات وسیعشون در زمینه های مختلف بهره مند شد!!!! سریال های هزارگانهء جناب محمودی و آقای افتخاری* میتونند بیننده رو کاملاً ظرف مدتی کمتر از نیم ساعت به مرز جنون برسونند و ... هزاران مورد دیگه! ولی مضراب زدن آقای ایکس یا ایگرگ تو یه سریال معمولی میتونه مورد دار باشه!
اینا همه شون درد دل های انباشته شده ای بود که از زمان پخش فیلم دلشدگان تو دلم مونده بود و امروز دوباره با دیدن قسمتهایی از سریال شهریار اون زخم کهنه دوباره باز شد. آخه یکی نیست بگه اگر قراره که ساز رو نشون ندین، چرا اقدام به پخش فیلمی میکنید که راجع به موسیقی هست و کل فیلم رو نوازندگی میچرخه؟ چه اجباری وجود داره که این فیلم رو تیکه پاره کنید؟
باید سر فرصت مطلبی جامع تر در این زمینه بنویسم. اینها رو به عنوان یه سری دردِ دل داشته باشید تا بعد. 

* نقل قول از محسن نامجو در فیلم "آرامش با دیازپام ۱۰"

+ نوشته شده در  87/01/17ساعت 18:23  توسط امیر  | 

مچ دستم، انگشت های دست چپم، چشمهام، پشتم و گردنم به زودی منو از درد میفرستند اون دنیا.
عین دیوونه ها از صبح زود تا آخر شب فقط نشستم و دارم نتهای رکوییم رو کپی میکنم تا برای اجرا آماده اش کنم. خدا رو شکر کار رو برای ارکستر زهی و کر نوشتم...اگر قرار بود از ارکستر بزرگ استفاده کنم که  اوضاع و احوالم خیلی قاراشمیش تر از این حرفها میشد.

البته تقصیر من هم نیست! اگر این ایتالیایی ها یه کم کمتر شبیه ما ایرانی ها و یه کم بیشتر شبیه اروپایی ها بودند، الان وضعیت من هم این نبود و با خیال راحت از این سفر بهاری لذت میبردم. قضیه هم اینه که قرار بود تمام پارت ها رو خودشون بنویسند و من فقط قسمتهای مربوط به خواننده ها (سولیست ها) رو بنویسم ولی چند روز پیش دوستم که مسوول هماهنگی کنسرت هست بهم ایمیل زده که اونا هنوز نتی رو ننوشتند و اگر هم نوشته نشه، کار اجرا نمیشه!
اینه که مجبورم خودم تمام جور این کار ِ سخت و اعصاب خورد کن رو بکشم. هرچند خیلی هم بد نشد و یه بازبینی ِ دوباره هم روی پارتیتور انجام دادم و اشکالاتش رو درست کردم.

همهء اینا به کنار، امیدوارم که مشکل ِ تازه ای درست نشه و همه چیز برای ۷ ژوئن ختم به خیر بشه! 

+ نوشته شده در  87/01/15ساعت 8:9  توسط امیر  | 

کمتر از یک سال پیش راجع به فیلم نقاب و اینکه موسیقیش از چه فیلم هالیوودی ای عیناً (با لهجهء عربی البته) کپی شده نوشته بودم. نمیدونم اینجور مواقع آدم باید آهنگساز رو زیر سوال ببره که تهیه کننده و یا کارگردان رو در جریان قرار نداده یا باید عوامل دیگه ای مثل مدیر تولید و ... رو بازخواست کنه!

چیزی که مهمه اینه که تو ایران، ماشالله هزار ماشالله این اتفاق خیلی عادیه و برای کسی هم خیلی موضوع مهمی نیست. حالا میتونیم اسمش رو بذاریم عدم آگاهی یا عدم توجه یا اصولاً اهمیت ندادن به این موضوع.
تو فیلم نقاب آقای عظیمی نژاد عیناً موسیقی فیلم Primal Fear رو کپی میکنه و یه کم لحن عربی بهش میده و خب از اونجایی که این فیلم تو ایران فیلمی نیست که خیلی شناخته شده باشه، به کسی هم بر نمیخوره...یعنی اصولاً کسی هم نمیفهمه و اونایی هم که میفهمند به روی مبارک نمیارند! اما واقعاً اینکه آهنگساز بیاد و با شهامت این واقعیت که از موسیقی شخص دیگه ای الهام گرفته یا حتا اون رو عیناً کپی کرده رو اعلام بکنه هیچ ایرادی نداره. ولی وقتی تا آخر تیتراژ پایانی میشینی و دریغ از یه کلمه در تایید این واقعیت، اون موقع است که حس میکنی یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست و احتمالاً یا آهنگساز یا عوامل بالادستِ آهنگساز بیننده های محترم رو ـ دور از جون ـ احمق و خر فرض کردند و بیخیال همه چی!

شبیه به این مطلب تو سریال مرد هزارچهره هم داره اتفاق میافته. اینکه بهرام دهقانیار از تم های شناخته شده و شناخته نشدهء مختلفی تو این کار استفاده کرده کاملاً مشخصه. اینجا با سه تا نمونه برخورد میکنیم که هر کدومشون یه جور تقلید و کپی برداری رو نشون میدن. اولیش استفاده از موسیقی فیلم پدرخوانده است که خب از اونجایی که دیگه همه این فیلم رو دیدند و موسیقیش رو هم فقط شیخ ابولهول جوزجانی نشنیده، عدم بیان کردنش به کسی بر نمیخوره و مسالهء مهمی نیست (هرچند بیان کردنش نشون دهندهء اوج حرفه ای بودن آهنگساز یا عوامل اجرایی به حساب میاد). موسیقی تیتراژ ابتدایی همین سریال، اون طوری که خود عوامل تو تیتراژ پایانی نوشتند، از یکی از تم های انیگما گرفته شده. این که این مطلب اعلام میشه خودش جالبه و در خور تحسین ولی مسالهء اصلی اینه که این تم مال انیگما نیست و متعلق به ارا هست. اسم قطعه ای هم که دهقانیار بر اساسش این موسیقی رو نوشته هست  Enae Volare که تو خیلی از سی دی های ارا با ریمیکس های متفاوت اومده و من شخصاً بعد از شنیدن چندبارهء موسیقی هایی که از گروه انیگما دارم به این تم بر نخوردم و همین جا هم اعلام میکنم که اگر اشتباه میکنم من رو از اشتباه در بیارید و اسم قطعهء مورد نظر رو بنویسید.

ولی مسالهء آزار دهنده اونجاییه که تو خیلی از سکانس های این سریال پربیننده و جالب (اشتباه نشه! من خودم یکی از بیننده های پر و پا قرص این کار و بقیهء کارهای مهران مدیری هستم)، از موسیقی ِ فیلمی استفاده میشه که تو ایران خیلی معروف نیست. فیلمی فرانسوی به اسم "سرنوشت شگفت انگیز آملی پولن" که یکی از زیباترین فیلمهاییه که من خودم به شخصه تا حالا دیدم. تمام قطعه هایی که در سریال مردهزارچهره توشون از گارمون استفاده شده عیناً (اشتباه نکنید....عیناً) از موسیقی این فیلم فرانسوی برداشته شده. آهنگساز این فیلم، یان تیرسن، بعد از ساختن موسیقی برای این فیلم شهرتی بی نظیر پیدا کرد.

حالا اینکه آقای دهقانیار یا اصولاً عوامل این سریال (قصد ندارم شخص خاصی رو زیر سوال ببرم) این مطلب رو بیان نمیکنند به نظر من یادآورندهء همون مطلبیه که در مورد موسیقی فیلم نقاب نوشتم. یعنی به شعور بیننده توهین میشه و همه با خودشون میگن "به به! این آهنگساز خوش ذوق کیه؟" و کسی نیست که جواب بده "بهرام دهقانیار نیست و یان تیرسن هست!"
در مورد موسیقی تیتراژ هم به نظرم بیان کردن اینکه اصل تم مربوط به شخص (در اینجا گروه)ی به غیر از آهنگساز هست در نوع خودش کار پسندیده ایه ولی اطلاعات غلط دادن چی؟ انیگما Enigma و ارا Era با هم یکی هستند؟

این چیزها شاید به نظر خیلی مهم نباشند ولی ریزه کاری هایی هستند که نشون میدند چقدر تو مملکت ما اینجور ضعف ها وجود داره و نه برای کسی مهمه و نه صدای کسی رو در میاره!!

ای کاش همه مون یاد بگیریم یه کم بیشتر دقت کنیم! 

پ.ن: فیلم آملی برعکس اون چیزی که من فکر میکردم تو ایران فیلم شناخته شده و محبوبیه و از تذکر دوستان در این زمینه سپاسگزارم. به هر حال باز هم بیان نکردن استفاده از موسیقی این فیلم خیلی حرفه ای گرایانه نیست.

پ.ن ۲: به نوشتهء پیروز تم اصلی تیتراژ آهنگیه به اسم Fundamentum از گروه Lesiëm که متاسفانه فعلاً امکان استفاده از اینترنت پرسرعت رو ندارم و نمیتونم این آهنگ رو پیدا کنم. از تذکر ایشون هم ممنونم.

پ.ن ۳: از دوستانی که این نوشته رو شایستهء لینک دادن تو وبسایت ها و وبلاگ های مختلف دونستند ممنونم و امیدوارم خواننده های عزیز این برداشت رو نکنند که من قصد تختئه و توهین به شخص خاصی رو داشته ام. تمام هدف من این بود که یه سری عادت هایی رو که متاسفانه تو جامعهء هنریِ ما تبدیل به عادت شده زیر سوال ببرم تا بلکه کمی از این ساده نگری ها و پذیرفتن های بی چون و چرا در بیاییم.

+ نوشته شده در  87/01/11ساعت 14:35  توسط امیر  | 

وقتی داری همزمان رو دو تا کار خیلی مهم زندگیت کار میکنی و یه گوشت شعرای آلمانی میشنوه و اون یکی گوشت شعرای ایرانی؛
وقتی انقدر درگیر نوشتن و نوشتن هستی که یادت میره غذا بخوری؛
وقتی انقدر ذهنت تو این دو تا کار گیر کرده که نه تلفن جواب میدی، نه ظرف میشوری، نه حموم میری؛
وقتی تمام فکر و ذکرت شده جلو رفتن و نوشتن و طرح زدن؛
وقتی انقدر متمرکز شدی که حتا موسیقی هم گوش نمیدی تا یه وقت حس و حال نوشتنت از بین نره؛
وقتی تمام این اتفاقات میافته،
این امکان هم وجود داره که وقتی میری برای خودت یه چای تازه دم بریزی به خودت بیای و ببینی توی قوری به جای چایی قهوه ریختی!
+ نوشته شده در  87/01/10ساعت 8:48  توسط امیر  | 

دیروقت است؛
باز می گردم به خانهء همیشگی آرامش.
با سری پر شور و
                      حسی ناب؛
                     نهفته در میان ابرهایی که نام تو را صدا می زنند 
و دست هایی که تو را نمی یابند
و بغضی غریب.

برگ های آبی با من سخن از دردی آشنا دارند
و من
 در نهفته ترین خاطرات این سرزمین رویایی جا دارم.

واژه های آشنایت، میزبان بغضی غریب می گردند و ...
.........و آوازی که به سوی تو،
                                       به شوق روی تو
لبریز از زیباییست

و من

خمیده در  تاریکی این لحظات....

ورودم اما،
بوی شیرینت را در خالی ِ این فرش های سرشار از گلهای بهاری
به جستجویی بیهوده،
میهمان مشامم می کنم.

باز هم رفتی و جای خالیت،
ـ این بار نه از پس سرخ جامه ای کهنه  ـ
که از درونِ ذره ذره های یاد حضورت
گلوم را میفشارد.

باز هم رفتی و بوی خوش بودنت
جانم را به میهمانی آتشکده های لبریز از عشق می برد.

چه دیر آمدی و چه زود رفتی

و من هنوز در حسرت آن آه، چقدر تنها مانده ام.

+ نوشته شده در  87/01/07ساعت 23:16  توسط امیر  | 

ببین عزیزم،
تمام این بدن من مالِ تو!
ببین قربونت برم،
الان که لخت دراز کشیدم و میتونی همهء بدنم رو ببینی،
الان،
همهء این تن من مالِ تو!
باشه؟
هر کاری دوست داشتی میتونی باهاش بکنی!
میدونم که همهء برجستگی ها و فرو رفتگی هاش میتونه برات جذابیت داشته باشه!
میدونم که خیلی دوست داری به تمام سوراخ سنبه هاش سرک بکشی!
ببین عزیزم،
همه اش مال تو!
میدونم،
میدونم که دوست داری گازم بگیری!
خب بگیر!
من که حرفی ندارم!
اصلاً من خودم لخت شدم و دراز کشیدم که تو هر کاری دلت میخواد بکنی!
باشه؟
قبول؟
اوکی؟!
قربون اون هیکل کوچولوت برم من!
نمیدونی چقدر دلم میخواد تو رو تو دستم بگیرم و حسابی فشارت بدم!
میدونم که چه من بخوام چه نخوام تو هرکاری بخوای با این بدن من میکنی!
منم بهتره که دراز بکشم و چشام رو ببندم و این واقعیت دردناک رو قبول کنم!
فقط عزیزم، یه چیزی ازت میخوام!
لطفاً انقدر زیر گوشم نیا و وزوز نکن! باشه؟
همهء تنم رو میتونی نیش بزنی و گاز بگیری اما جون مادرت زیر گوشم انقدر وزوز نکن ای پشهء عزیز و لعنتی!
+ نوشته شده در  87/01/06ساعت 10:23  توسط امیر  | 

اینم عید و بهارو سرزندگی و از این حرفای تکراری!

برای مدتی اومدم ایران...دوباره سرزده و بی خبر! اتفاقات بد و خوب زیادی افتاده و این چرخش سال کهنه به سال نو خیلی حس نشد...دست کم برای من! انگار خاطرهء بعضی چیزها تو همون کودکی میمونه و باهات بزرگ نمیشه.
اینم یه بخشی از زندگیه!

از امروز هم که رسماً و قانوناً و شرعاً وارد چهارمین دهه از زندگیم شدم! اما خودمونیم انگار نه انگار! حس میکنم مغزم، از یه نظرایی تو همون دومین دهه از عمر گهربارم جا مونده و باهام جلو نیومده!

الان تو تهران تنهای تنها هستم و همین الاناست که شارژ این لپ تاپ هم تموم بشه. باید زودتر اینا رو پست کنم تا غافلگیر نشم.
امیدوارم که دوستان عزیز ازم برای عدم تماس گرفتن ناراحت نشن ولی به شدت مشغول نوشتن هستم و نمیدونم تا کی این نوشتن ها ادامه پیدا میکنه.
مطمئنم که دوستای واقعی درک میکنند و دلگیر نمیشن و اونایی هم که بهشون برمیخوره...خب بر بخوره! مشکل من نیست!!!

+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 17:37  توسط امیر  |