تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم تا به این نتیجه رسیدم که چیزهایی رو که میخواستم بنویسم، بهتره ننویسم!
در واقع وقتی نوشتهء مهروش رو دربارهء کافه پیانو دیدم، تصمیم گرفتم منتظر بمونم تا این نوشتهء سریالی تموم بشه و من هم نظراتم رو بنویسم. بعد با خودم فکر کردم و دیدم که من چرا اصولاً باید منتظر تموم شدن نوشتهء مهروش باشم برای نوشتن؟ برای اینکه مهروش رو بکوبم؟ برای اینکه حرفهای مهروش رو نقد کنم؟ برای اینکه از فرهاد جعفری طرفداری کنم؟ برای اینکه بگم من هم این کتاب رو خوندم؟

وقتی یه کم بیشتر فکر کردم، یادم اومد که من خودم جزء یکی از اولین نفرهایی بودم که یه بخش از کافه پیانو رو گذاشتم تو وبلاگم و معرفی ش کردم و اون موقع انقدر همه جو زدهء این کتاب نشده بودند. پس دلیلش مطمئناً این نیست.
پس چیه؟ میخوام تو ضدیت با مهروش و عقایدش بنویسم؟ که چی بشه؟ که چهار نفری که نمیتونند عمق رفاقت من و مهروش رو درک کنند بیان اینجا و جبهه گیری کنند و فحش بدند و زنده باد مرده باد راه بندازند؟
نه! نمیپسندم این روش رو. من اگر جایی با نوع دیدِ یکی از دوستام مشکلی داشته باشم، به خودش میگم و دلیلی نداره بیام به بهونهء کافه پیانو این مسالهء خصوصی-اعتقادی رو وارد یه جایگاه عمومی بکنم. به اندازهء کافی همینطوریش جفتمون از یه سری آدم عقده ای بی نام و نشون که انقدر جُربُزه ندارند اسمشون رو هم بنویسند داریم به اندازهء کافی فحش میخوریم. چرا بخوام بدون هیچ دلیل منطقی بقیه رو تو این اختلاف نظر شریک کنم؟
میتونم خصوصی با مهروش صحبت کنم یا براش بنویسم که به این دلیل و به اون دلیل با این نوع نگاهت مشکل دارم؛ اینطوری آدم به یه نتیجهء منطقی میرسه و به نظر من هر دو طرف یه چیزی یاد میگیرند اما عمومی کردنِ این اختلاف نظر فقط باعث میشه رفاقتِ صمیمانه ای که بینمون هست کمرنگ تر بشه، اون هم شاید به خاطر یه اختلاف نظر اعتقادی و نه خصومت شخصی.

اینکه من از کافه پیانو خوشم میاد و مهروش خوشش نمیاد در درجهء اول برای من سلیقه ایه. من دانش و مطالعهء ادبی مهروش رو هم ندارم که بخوام خودم رو در مقام نقد یه کتاب (حالا هرچقدر با نثر عامیانه و وبلاگی) قرار بدم. اگر این قدرت رو توی خودم میدیدم، قبل از اینکه مهروش شروع کنه به نوشتن، من Already یه نقد ازش نوشته بودم و گذاشته بودم همینجا.
من شاید بتونم به عنوان یه خواننده بگم از خوندنِ این کتاب خیلی لذت بردم و به نظرم بسیار صادقانه و امروزی نوشته شده و شاید یکی از دلایل موفقیتش همین باشه. من از اونجایی که با موسیقی و هنر به نوعی در ارتباط نزدیک هستم، تمام سعی ام رو میکنم که موقع مواجه شدن با یک اثر هنری حسّم رو به کار بندازم (مگر اینکه موقعیتی متفاوت با تقاضاهایی خاص وجود داشته باشه... مثل نقد کنسرت یا یه آلبوم یا ...) و یه جورایی همین رو بسط میدم به اطلاعاتی که تا الان جمع کردم و با خودم میبرمش جلو. مطمئناً یه جهان بینی خاصی هم برای خودم دارم و خیلی دوست داشتم میتونستم در این رابطه (به بهونهء کافه پیانو) یه کمی بازتر بنویسم ولی الان وقتش نیست. شاید چند ماه بعد دوباره یه موقعیتی پا بده و دوباره یه حسی بهم یادآوری کنه نوشتن این چیزها رو که مطمئناً در اون صورت این سوء تفاهم ها پیش نخواهند آمد.

فقط یه چیزی رو باید روش تاکید کنم و اون اینکه برخلاف اون چیزی که مهروش نوشته من موقعی که این کتاب رو بهش هدیه دادم نگفتم "باهاش در حد یه وبلاگ برخورد کن"؛ گفتم "فکر کن داری یه وبلاگ میخونی!" شاید در نظر اول هر دو جمله یه معنی رو بدهند ولی از دید من کاملاً متفاوته؛ روی این مساله تاکید میکنم چون خودم رو در جایگاهی نمیبینم که بخوام برای کتاب و وبلاگ حد بذارم و اینکه مقام یکی رو بالا ببرم و مقام اون یکی رو پایین بیارم. خدا رو شکر تا حالا دوستانِ ایراد گیر و دشنام به دهن خیلی به این مطلب توجه نکردند وگرنه اینجا پر میشد از اینکه "مگه تو کی هستی که برای وبلاگ حد و مرز قائل میشی؟ و از این دست مزخرفات"!!!

-------

چیزی که خیلی برام جالبه و خود نویسندهء این کتاب هم چند بار بهش اشاره کرده همین راحت بودنِ نویسنده و طبعاً کتابشه. من کاری با کاستی ها و ارزش های کافه پیانو ندارم، اما نوع دیدِ فرهاد جعفری رو تو خیلی از مسائل* واقعاً میپسندم و نوع رفتارش با مخاطبش واقعاً جالبه. از دید من این شیوهء رفتار، و این شیوهء جهان بینی میتونه خیلی نو و آوانگارد باشه. اینکه آدم انقدر احساس جدابودن از هنرمند رو نداشته باشه و باهاش انقدر احساس راحتی و نزدیکی بکنه خیلی جالبه که همهء اینها به دلیل موهبت اینترنت و همین وبلاگهاست که این اجازه رو به همه داده که جهان کوچکتر از قبلش بشه. کافه پیانو هم از دلِ همین جریان اومد بیرون و برای همینه که انقدر این تفاوت به چشم میخوره و جذابیت های پیدا و نهانی داره که خواننده رو دنبال خودش میکشونه؛ حتی اگر شده با حرص خوردن!!

به رضای کافه شارونا هم کافه پیانو رو کادو دادم. دیروز صبح که دیدمش بهم میگفت: "آقا دارم آروم آورم میخونمش. میترسم تند بخونمش، تموم شه!"
تحویل بگیر فرهاد جان!!!

*نه همهء مسائل؛ به خصوص اینکه اخیراً یه موضوعی تو وبلاگش مطرح شد که ایده های فرهاد جعفری به مذاقم خوش نیامد ولی خب؛ دلیل نداره همه مثل هم فکر کنند، غیر از اینه؟

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 19:0  توسط امیر  | 

ما بسی مشعوف شدیم که دیدیم به غیر از ما نیز موزیسین هایی هستند که وبلاگ دارند! (+ و +) گیریم که به بیکاریِ ما نیستند و مثل ما هر روز و گاهی روزی دو بار آپدیت نمیکنند!

ما تازه امروز از زبان خودمان شنیدیم که موسیقی گروه آریان را به موسیقی امثال مجید انتظامی ترجیح میدهیم در حد تیم ملی!

ما متاسفانه متوجه شدیم که بعضی از دوستان نه تنها میتوانند طرفدار تیم آن برلوسکونی ملعون باشند (سلام نازی!) بلکه هستند پیانیست های جوانی که طرفدار تیم منفور یوونتوس هستند.
این شد که ما دریافتیم چقدر طرفدارانِ اینتر همه جا تنها هستند (دل بسوزانید برایمان!)

ما دستگیرمان شد که برای کسانی که تنها ۴ سال از ما کوچک تر هستند، آنقدر گنده هستیم که از ما انتظار دارند انقراض دایناسورها را به یاد بیاوریم!
اینکه ما جبر و مثلثات و ریاضیات جدید داشتیم و آنها حسابان و دیفرانسیل!

ما فهمیدیم که تنها کسی که میتواند از پس زبان سپیده بر بیاید همین خانوم هنرمند در جوانی میباشند! تازه شک کردیم که نکند این دو زمانی را در ایتالیا زندگی کرده باشند چرا که بسیار تند حرف میزدند طوری که "ما" نیز گاهی اوقات نمیفهمیدیم چه میگویند*.

ما فهمیدیم چقدر دنیای کوچکی است که خانه مان در دو قدمی خانهء این آقایِ پیانیست - که تصادفاً هم نام ما نیز است! - واقع شده است. چه واقعهء فرخنده ای است!

ما به این درک رسیدیم که زندگی میتواند بسیار نفرت انگیز باشد چرا که بعضی ها مرتب میخورند و چاق نمیشوند ولی ما نمیخوریم و چاق میشویم.

ما فهمیدیم که جوانان امروزیِ این مرز و بوم به دنبال این هستند که دُنگ خود را بپردازند و حرمت ها و کوچک و بزرگی ها از بین رفته است. البته این در آینده به نفع ما خواهد بود!!

ما فهمیدیم که از نوشته های این وبلاگ میتوان نتیجه گرفت که ما از نظر ظاهری شبیه رضا، بارمن ِ کافه شارونا هستیم چرا که بعضی ها او را با ما اشتباه گرفتند؛ البته این جای خوشحالی فراوانی دارد چرا که رضای کافه شارونا بسیار لاغر و خوش اندام و قدبلند میباشد و ما بسیار خپل و چاق و بد هیکل هستیم.

ما دریافتیم که اصولاً کسانی که موسیقی کار میکنند یا همدیگر را جذب میکنند یا دفع. حالت وسطی وجود ندارد؛ نگردید؛ مگر مرض دارید؟!!!

-----

* تو این مایه ها که اسم معروفی مثل "سالوادر دالی" تبدیل میشد به "سادالی"!!!!

+ نوشته شده در  87/04/31ساعت 8:30  توسط امیر  | 

شما در جامعه ای زندگی می کنید که کلمه ی نمی دانم و بلد نیستم کمتر از هر کلمه ی دیگری به گوشتان می خورد. چطور جماعتی تا قبل از اینکه بدانند که نمی دانند به دنبال دانستن خواهند رفت... مگر ممکن است؟
ظریفی از دوستان تعریف می کرد از بسیاری از آدم های تحصیل کرده دور و برم پرسیدم که جزایر لانگرهانس۱ کجاست؟ گفت باور کردنی نبود آنهایی که می دانستند که می گفتند ولی باقی به جز یکی دو نفر که گفتند نمی دانیم همه سعی کردند از اقیانوس اطلس گرفته تا مدیترانه و دریای مانش این جزایر را یک جایی بگنجانند.
۱ جزایر لانگرهانس اصلاً در دریایی وجود ندارند و جزء اعضاء ترشحی لوزالمعده است.

----------

- چرا درمانده ایم؟ جامعه شناسی خودمانی - حسن نراقی - نشر اختران - ۱۳۰۰ تومان

 

پ.ن: خوندنِ این کتاب رو به نژادپرستانی که ایرانیان رو بالاترین و بهترین و گُل ترین و پاک ترین و باهوش ترین و بافرهنگ ترین ملت روی زمین و زیر زمین و روی مریخ و ماه و کهکشان راه شیری و ... میدونند به هیچ وجه توصیه نمیکنم!
هر وقت به این نتیجه رسیدید که عرب سوسمارخور نیست و تُرک رو خر به حساب نیاوردید و افغانی رو تو فحش هاتون به کار نبردید، این آمادگی رو دارید که بشینید و این کتاب رو بخونید؛ در غیر اینصورت من هیچ مسئولیتی رو در قبال کهیر ها و سکته های احتمالی نمیپذیرم!
شنیدنِ یه سری از واقعیت ها خیلی سخته و برای شنیدنشون باید تعصب ها رو گذاشت کنار.

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 14:40  توسط امیر  | 

دخترک: این اینترنت هم دنیاییه واسه خودش ها... کلاً این عصر اطلاعات واقعاً بی نظیره!
من: جدی میگی؟
دخترک: آره. فکرش رو بکن! تو از هر اتفاقی که تو دنیا میافته تو کمتر از یه ساعت میتونی باخبر بشی!
من: آره. ولی تا چه حد این اطلاعات به واقعیات نزدیک هستند اونوقت؟
دخترک: چی میخوای بگی؟ این بهتره یا اون قدیما که به قول خودت یه روز میگذشت تا از برد و باخت تیم محبوبت با خبر بشی؟
من: نمیگم قدیما بهتر بودند. من حس میکنم توی یه دورهء گذار داریم زندگی میکنیم.
دخترک: چطور؟
من: قدیما توی بی خبری بودیم. یعنی تو دوره ای که خبرها دیر و به مقدار خیلی کم و تحریف شده به دستمون میرسید. الان تو بمباران اطلاعاتی داریم زندگی میکنیم و هرکسی هرچی بخواد میگه و سریع تبدیل میشه به یه سوژه و خبر. به نظرم تو آینده ای نه خیلی دور، زمانی میاد که این خبرها بیشتر به واقعیت و اصل ِ داستان نزدیک میشن و اون موقع میزانِ این باخبر بودنمون از حقایق بالاتر میره. نه مثل الان که اون طوری برداشت میکنیم که یه عده دوست دارند ما برداشت کنیم!
دخترک: الان هم میتونی! میشینی و چند تا نظر مختلف رو میخونی و خودت برداشت میکنی دیگه!
من: منظورم نقد و نظر که نیست! منظورم خبرهاست. به خصوص تو مسائل سیاسی و هر چیزی که بهش ربط پیدا میکنه. اونم واسه امثال من که نه از سیاست سر درمیارم و نه دانشش رو دارم. این میشه که امثال من اگر یه کم چشمشون رو بیشتر باز کنند بیخیال این سیاست ها میشن و همین یه سرخوردگی ِ بد میتونه به دنبال داشته باشه. سرخوردگی از عقب موندن و نفهمیدن واقعیت ها.
دخترک: حالا چرا انقدر نفهمی و عقب موندگیت رو به رخ ما میکشی؟!!!!
امیر:
+ نوشته شده در  87/04/29ساعت 20:32  توسط امیر  | 

نمیتونم تحمل کنم.
انگار در و دیوار خونه میخوان ببلعندم. اس ام اس هاست که پشت هم میان و میرن....آرتمیس، بهاران، آناهیتا، عابد،.... بغض لعنتی مگه خودت رو قبل از ظهر به اندازهء کافی خالی نکرده بودی؟
باید بزنم بیرون. باید بزنم بیرون.... میدونم اگر بمونم تو خونه، خل میشم. برای مادرم که خوابیده یادداشتی میذارم و میام بیرون.
چه هوای تمیزی؛
حالا که رفتی، هوای تهران یادش افتاد تمیز بشه.
خیابونا چقدر شفاف شدند.... نکنه این همه شفافیت، اثر اون همه اشکیه که از صبح ریختم؟
با خودم فکر میکنم برای من شکیبایی نمرده.... برای من انگار حمید هامون مرده.
***
تو کافه گودو نشستم. دم در! کتاب شاملو رو باز کردم و میخونم. این بار موسیقی دیگه مثل همیشه نمیتونست نجاتم بده. فقط شعر بود و فقط شاملو بود که میتونست آرومم کنه. بعد از سالها نشستم به خوندن شاملو... بعد از سالها؛ و حالا تلخی ِ اون قهوهء لعنتی و شعر شاملو و هزار خاطره است که درگیرت میکنه و نمیدونی تو کدوم بعد از زمان گم شدی.
***
در رو باز میکنه و همونجا می ایسته. کارگر شهرداریه. لباس زرد تنشه و ازم یه لیوان آب میخواد. بارمن رو صدا میکنم و بهش میگم یه لیوان آب بده بهش. نگاش میکنم. سرش رو انداخته پایین. غمی تو نگاهشه... آروم  و بی صدا سرش رو میخارونه. دلم میخواد بپرم و بغلش کنم. انگار همدردیم؛
لیوان آب رو تا ته میره بالا و تشکر میکنه و میره و من رو میذاره تو یه بهت غریب....
***
میرسم به شعر پریا.....
آتیش آتیش چه خوبه، حالام تنگ غروبه، چیزی به شب نمونده، به سوز و تب نمونده،....
یاد صداش میافتم و همهء اون صحنه های بی نظیر میاد جلو چشمم. علی عابدینی و  "تو با اون عقل معاشی که داری اصلاً نمیتونی ببینی"! زشته جلو بقیه بزنم زیر گریه؛ تازه اونم با اون صدای گیتاربرقی که داره پخش میشه. گیرم کسی مُرده باشه که ....؛
***
بهاران هم میاد. چقدر خوبه فراموش کردن. چقدر خوبه از یه زاویهء دیگه به قضیه نگاه کردن. دوره کردن دیالوگ های هامون و سر تکون دادن به افسوس که چه زود رفت.... دوره کردن و یادآوری کردنِ اون همه حرفهایی که یه جایی اون قدیم ندیما شاید مسیر فکریت رو عوض کرده.
***
میزنیم بیرون. هوا چقدر تمیزه رفیق؛ چه وقت رفتن بود تو این هوای پاک؟ آخه چرا تو؟ یاد کویین می افتم و آهنگ Only the Good die Young!
***
فرجام و آناهیتا هم بدتر از ما حال خوشی ندارند. اونا که دیگه برای این همه ناراحتی و ناباوریشون خیلی حق دارند. داستان عشقشون گره خورده بود به حمید هامون.
***
بهت زده یادبود احمقانهء شبکه یک رو نگاه میکنم و به این فکر میکنم چرا تو کل این چند دقیقه برنامه ای که به یادش تهیه کردند حتی یه عکس هم از فیلم هامون نشون داده نمیشه؟ هنوز نمیتونم باور کنم رفتنش رو.
***
نشستیم به تماشای هامون. فرجام پیشنهاد داد. یادته آنا دیشب گفته بودی یه بار بشینیم و هامون رو دوباره (صد باره) تماشا کنیم؟ نمیتونم تحمل کنم.... یه لیوانِ نصفه برای خودم میریزم و میشینم به تماشا. لحظه ها میگذرند و میگذرند... بغضم دوباره برمیگرده. برای من حس غریبیه. دوباره زنده شدن اون همه خاطرات کنار آناهیتا و فرجام. اون موقعی که کتاب آلوچه خانوم رو میخوندم فکرش رو هم نمیکردم تو روزی که رفیقمون برای همیشه رفته، با همون آدما بشینم به دیدن چندبارهء هامون.
***
آزمودم عقل دوراندیش را.... رضا رویگری... پروردمت به ناز... گریهء من، گریهء او، گریهء اونا...
***
تنها موندی.... غمخواری نداری.... پشت سر همه، جایی می ایستم که کسی اشکهام رو نبینه. آروم از لیوانم مینوشم و اشکهام رو پاک میکنم. آروم... خیلی آروم.... قلبت شیکسته؟ آی آی آی آی....
***
با بهاران از باغ آلوچه میزنیم بیرون. تا برسیم به جلوی محوطه بهش میگم: "ای کاش هامون رو نجات نمیدادند. ای کاش همونجا میمرد و علی عابدینی یه کم دیرتر میرسید. ای کاش اون نفس برگشت به زندگی رو نمیکشید. اینطوری امروز رفتنش رو راحت تر تحمل میکردیم. کاش همونجا، هامون میمرد. اینطوری امروز رفتن شکیبایی رو میشد راحت تر تحمل کرد. ولی الان برای من این هامونه که مُرده. این خیلی سخته.... این خیلی سخته."
***
توی راه تا بهاران رو برسونم، هر جفتمون بی صدا و آروم تو عوالم خودمون بودیم. حرف زدن گاهی اوقات سخت ترین کاره.... و چقدر خوبه که کسی تو همچین مواقعی انتظار حرف زدن ازت نداشته باشه. تماس دستها چقدر میتونه آرامش بخش باشه.
***
بهاران پیاده میشه. ازش خداحافظی میکنم و سوار ماشین میشم. صدای رادیوی کوفتی بلنده. حوصله ندارم حتی از راننده بخوام کمش کنه. کارشناس ورزشی داره راجع به آخرین خریدهای تیم های قرمز و آبی حرف میزنه و نگاه من میخ میشه به آدمایی که اون وقتِ شب تو پارکها و فضاهای سبز نشستند به تفریح و چایی خوردن و قلیون کشیدن. انگار نه انگار رفیقمون واسه همیشه رفته. چقدر خوبه که زندگی هنوز جریان داره؛ گیرم یکی که خیلی دوستش داشتم دیگه نیست.
***
راننده از آینه نگاهم میکنه. دستم جلو دهنمه. هر چی بیشتر میگذره، کمتر نبودنش رو باور میکنم. چشمام پر از اشکه. راننده ازم میپرسه چیزی شده؟ سرم رو به راست و چپ تکون میدم. حوصله ندارم براش توضیح بدم. اصرار میکنه: "کسی خدای نکرده چیزیش شده آقا؟"
چشمهام رو میبندم و بهش میگم: "آره... یکی از دوستام.... یکی از دوستامون امروز مرد."
صدای رادیو رو کم میکنه و آروم میگه: "خدا بیامرزدش.... چند سالش بود؟"
بهش میگم: "چهل و خورده ای...."
میپرسه: "اسمش چی بود؟"
جواب میدم؛

هامون.... حمید هامون.

+ نوشته شده در  87/04/29ساعت 1:43  توسط امیر  | 

........

نوشته ای اینجا بود که پاک شد.

به حرمت اون همه خاطره؛ به خاطر اون همه صحنه؛ به خاطر اون همه تاثیری که خواسته یا ناخواسته تو زندگی خیلی از ما ها داشت؛
به خاطر صدایی که تا مدتها دوست داشتیم از آنِ ما میبود!
به خاطر دیوونه بازیهاش، خل بازیهاش و اینکه چقدر از ما رو عاشق خودش کرده بود؛
به خاطر اون همه خاطره که تو تک تکِ فریم های هامون برامون به یادگار گذاشت؛
به خاطر اون همه حس ناب؛
به خاطر همین چیزهای کوچیک و بزرگ....
کسی که تو ساختن ذهن خیلی از ما تاثیرگذار بود؛
کسی که ....

حرف زدن و نوشتن برام سخته. بغضی گلوم رو گرفته که نمیدونم چکارش کنم. به آناهیتا اس ام اس میزنم "خبر رو شنیدی؟"
جوابش کوتاهه: "آره"! دوباره برام مینویسه: "دیشب حرفش بود هامون ببینیم. یادته؟" آره؛ یادم بود. وقتی خبر رو شنیدم اولین چیزی بود که به یادم اومد.
مینویسم براش از بغضم. مینویسه: "گریه کن. من یه دل سیر گریه کردم. الانم که اینا رو مینویسم اشکم سرازیره. خواب میبینم که در یک سردابهء قرون وسطایی... همه ش یاد اون صحنه هام".
اشکم بالاخره در میاد.
آنا مینویسه: "اون حجله و عکس که همونجا هم آدم رو میترسوند...."
گریه میکنم و براش مینویسم "بالاخره اشکم در اومد.... چقدددددر خاطره آنا، چقددددر خاطره...." و جوابش که :"ای بابا.... ای بابا....."

چقدر سخته گفتن اینکه "یادش گرامی باد"... چقدر سخته این چیزهای کلیشه ای رو نوشتن. چقدر عجیبه گریه کردن برای کسی که نه دیدیش و نه میشناسیش ولی انگار همیشه دیده بودیش و شناخته بودیش. چقدر عجیبه..... چقدر خاطره.... چقدر خاطره.....
کجا رفت حمید هامونِ ما؟ کجا رفت کسی که تاثیرگذارترین نقش سینمایی رو - حداقل برای دسته ای از ما - بازی کرده بود؟
کجا رفت اون کسی که دیگه به هیچی اعتقاد نداشت؟ به هیچی اعتماد نداشت؟
چی میشه نوشت؟

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 11:58  توسط امیر  | 

دلم یه مسافرت میخواد.....
یه مسافرت تنهایی! یه جای خنک؛ مثل تبریز، اردبیل، همدان، یاسوج یا نمیدونم... یه جای خنک....
یه جایی که بتونم این همه فکر و ایده رو تو ذهنم مرتب کنم.
یه مسافرت تنهایی.....
بدون اینکه همه ش بخوام به فکر این باشم که کجا رو ببینم و کجا رو نبینم.

معمولاً برای سفرهام همیشه برنامه ریزی میکنم و از قبل باید بدونم کجا قراره هتل بگیرم و کجا برم و چکار کنم.... اما این بار دوست دارم همینطوری یهو برم ترمینال و اتوبوس سوار بشم و دور بشم... یه کمی دور بشم....بدون اینکه بدونم قراره شب کجا بخوابم و چکار قراره بکنم....
خسته ام... خسته.... خسته....

 

پ.ن: چقدر سه نقطه داره این پست!

+ نوشته شده در  87/04/27ساعت 20:17  توسط امیر  | 

اینکه بعد از مرگ چه بلایی سر جسممون میاد همیشه یکی از دغدغه های اصلی ذهنم بوده. اصولاً برای مدتهای درازی، خودِ مرگ و دنیای بعد از مرگ و مسالهء روح و ... ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود و اینکه حالا الان من چه دیدی نسبت به این موضوع دارم نه اونقدر واضحه که بتونم بیانش کنم، نه اون قدر ارزشمنده که کسی بخواد برای خوندنش وقت بذاره.

همیشه آرزوم بوده بعد از مرگم، جسدم رو بسوزونند. از زیر خاک رفتن و سنگ قبر داشتن و نوشته های جانسوز و بعضاً احمقانهء روی سنگ قبر ها همیشه بدم اومده. اما خب؛ از اونجایی که تو مملکتی بسیار آزاد و باز زندگی میکنیم و دموکراسی و انسان گرایی یکی از ارزشمندترین دستاوردهای دولتِ ایران در حال حاضر به حساب میاد، مطلع شدیم که حتی بعد از مرگمون هم اختیار جسدمون رو نداریم و به زور هم که شده باید باز بریم زیر خاک تا شاید رستگار بشیم. اینه که آرزو کردم تو غربت بمیرم تا این دردسر یه کمی کمتر بشه... اونجا شاید خاکسترمون رو بتونند بریزند تو دریای مدیترانه یا آدریاتیک یا حتی همین رودخونهء "پو" بغل دستِ خودمون*!!
چیزی که میخواستم بنویسم اصولاً یه بحث متفاوته اما وقتی سر صحبتِ مرگ و این حرفها باز شد نمیدونم چرا یهو این داغ دوباره تازه شد و فکر و ذهنم ناخودآگاه رفت سمتِ این آرزوهای دست نیافتنی!!!

کمک کردن به دیگران و زندگی بخشیدن بهشون شاید یکی از زیباترین کارهای ممکن باشه. اینکه آدم بدونه اگر تو کل مدت عمرش (خودم رو میگم... به کسی بر نخوره!) هیچ کار مفیدی نکرده و خری آمد و خری زیست و خری هم رفت، دستِ کم بعد از مرگش شاید بتونه به درد کسی بخوره؛ اینکه آدم انقدر شانس داشته باشه که تو شرایط مرگ مغزی قرار بگیره و بتونه بعضی از اعضاش رو به آدم دیگه ای هدیه بده؛ تصور اینکه اهدای کلیه، یا قلبِ من بتونه یه زندگی رو نجات بده باعث میشه فکر کنم اگر توی این چند ده سال زندگی، کمتر برای دور و بری هام فایده ای داشتم حداقل بعد از مرگم میتونم کسی رو نجات بدم (البته من که نه! اون جراحی که عمل پیوند اعضا رو انجام میده، داره این کار مهم رو به سرمنزل مقصود میرسونه). 
این شد که وقتی با این سایت آشنا شدم و یه کم توش سیر و سیاحت کردم، بلافاصله رفتم و مراحل ثبت نام رو انجام دادم تا کارتش رو داشته باشم و همیشه با خودم حملش کنم تا اگر اتفاقی برام افتاد و خداوند منان رضایت داد تا با بردنِ من آرامش رو به جمعی هدیه بده(!) رضایت خودم رو بابت اهدای بعضی از اعضای بدنم که قابلیت پیوند زدن و هدیه کردنشون وجود داره اعلام کرده باشم.
اینه که دیدم اگر کسانی هستند که اینجا رو میخونند و با من تا حدی هم عقیده هستند بد نیست یه سری به این سایت بزنند و وقتی مطالبش رو خوندند اگر دوست داشتند، ثبت نام کنند. البته این مساله کاملاً شخصیه و خیلی ها هم هستند که به طور کلی با این فلسفه موافق نیستند. اونها خب مسلماً نمیرن حتا این سایت رو باز کنند! زور که نیست! مخاطبِ امروز من اون دسته نیستند.

*رودخونهء پو از پایین ِ کرمونا، شهری که من توش زندگی میکنم میگذره و به نوعی مرز طبیعی ِ بین حومهء کرمونا و پیاچنتزا به حساب میاد.

+ نوشته شده در  87/04/27ساعت 9:7  توسط امیر  | 

دیروز، همونطوری که تو پست قبلی نوشته بودم، یه یادداشتِ کوتاه ازم تو روزنامهء اعتماد چاپ شده بود که به دلایلی برام خونده شدنش خیلی مهم بود. این یادداشت یه نوشتهء تخصصی در زمینهء موسیقی نیست و یه کم به حواشی کنسرت رفتنهامون اشاره میکنه.
اگر دوست دارید، وقتی بذارید و بخونیدش و حتماً نظرتون رو برام بنویسید. مطمئناً به نظرتون خیلی احتیاج دارم. خیلی راحت انتقاد کنید. اگر لحن نوشته خیلی تنده، یا بده یا خوبه یا هرچی، حتماً برام بنویسید. هر ایده ای از طرفِ تک تکِ شما میتونه برام خیلی کمک بزرگی باشه. قول میدم به هیچ وجه به کامنت ها جواب ندم مگر اینکه ازم سوالی کرده باشید.
ممنون همه تون هستم؛ نظر اونایی که تو پست قبلی نظرشون رو گذاشته بودند با اجازه شون میارم اینجا تا بعداً بتونم به یه جمع بندی برسم. این شما و اینم یادداشت دیروز من:

مشکل دقيقاً همين جاست. همين جايي که من و شما در حال صحبت کردن هستيم؛ در وجود خود ما. من نويسنده اين يادداشت و درصدي از خوانندگان اندکش شايد و تا وقتي من و شما اراده نکنيم و قدمي برنداريم وضعيت به همين منوال خواهد ماند. کدام وضعيت؟ کدام مشکل؟ عرض مي کنم.

دغدغه يي که باعث نوشتن اين سطور شد، در واقع به نوع رفتار بخشي از علاقه مندان به موسيقي و کنسرت اشاره دارد. اينکه چطور مخاطب فرهنگي و فرهيخته موسيقي، بيشتر از آنکه به بهبود روند فرهنگي کمکي بکند تنها حرفش را مي زند و به هنگام عمل، رفتاري کاملاً متضاد در پيش مي گيرد. خنده دارتر (يا شايد گريه دارتر) اين است که متاسفانه بنا به دلايلي که بر من کاملاً پوشيده است، کمتر کسي حاضر است اشتباهاتش را بپذيرد و سعي در عدم تکرار آن داشته باشد. آن دسته يي که کم و بيش کاستي هايش را مي پذيرد بيشتر در پي رفع و رجوع يا به زبان ساده تر توجيه کردن برمي آيد چرا که به هر حال ما دوست نداريم وجهه خودمان را خراب کنيم. دوست داريم؟

وقتي در آغاز کنسرت گروه شهناز و شجريان، از بافرهنگ ترين مخاطبان موسيقي دنيا خواسته مي شود از اجراي کنسرت نه فيلم بگيرند، نه عکس و نه صدايي ضبط کنند، انتظار عموم اين است که خواسته يي که بسيار منطقي و درست است، برآورده شود. ولي واقعيت چيز ديگري است. واقعيت اينجاست که هنگام آنتراکت ميان دو قسمت کنسرت غالب کساني که به شعاع ده متري شما نشسته اند در حال دوباره گوش کردن به تصنيف پاياني هستند و چه بسا در همان لحظه زنگ گوشي شان را نيز عوض کنند تا فردا و در محل کارشان بتوانند به همکاران بي بليت مانده فخر بفروشند.

تازه وارد اين بحث نمي شوم که تا چه حد روشن و خاموش کردن اين گوشي هاي نازنين باعث مي شود من مخاطب که با هزار ذوق و شوق به ديدن اجراي خواننده مورد علاقه ام رفته ام، تمرکز لازم براي درک درست از اجراي هنرمندان را از دست بدهم يا کلاً کمتر از حد انتظار از اجراي برنامه لذت ببرم. اگر عقيده داريم که «آزادي تو جايي تمام مي شود که آزادي من آغاز مي شود»، پس لطفاً ما را از ديدن جمال آخرين موبايل هاي چندصد هزار توماني تان محروم کنيد تا با خيال راحت از صداي شجريان، ساز لطفي، ترانه هاي سهيل نفيسي يا اجراي ارکستر سمفونيک لذت ببريم.

اينکه ما اصولاً مردماني هستيم قانون گريز را تا حد زيادي همگان قبول دارند. (اگر کسي قبول ندارد، يک روز با من از ميدان تجريش تا چهارراه وليعصر بيايد تا در گوشه گوشه رفتارهاي روزمره مان نمونه هايش را نشانش دهم.) اين قانون گريزي و «ميل به ناديده گرفتن قانون، حتي در فرهيخته ترين افراد جامعه هم کم و بيش به چشم مي خورد»1. به همين دليل است که به راحتي آب خوردن، وسط اجراي کنسرت خيلي از بافرهنگ ترين مخاطبان موسيقي وارد تالار مي شوند و دقيقاً در لحظه يي که يکي از زيباترين و دل انگيزترين قطعات موسيقي در حال اجراست با تحکم از شما مي خواهند که دست و پايتان را جمع کنيد تا بتوانند از مقابل شما عبور کنند و سر جايشان بنشينند. باز خدا را بايد شکرگزار بود که سر جاي خودشان مي نشينند، اين مساله البته مطمئناً دليلي منطقي(،) دارد و آن هم ترافيک وحشتناک تهران است؛ دليلي که تنها يک توجيه بسيار غيرمنطقي به حساب مي آيد چرا که تهران هم مانند بسياري از ابرشهر هاي دنيا ترافيک سنگين دارد و اين خود به خود بايد جايي در محاسبات ما داشته باشد.خنده دارتر از آن تاخير بسياري از تماشاگران بعد از آنتراکت ميان دو قسمت برنامه ها است که اين بار نمي توان توجيهي مانند ترافيک را براي آن متصور شد چرا که همگي در محوطه تالار يا محل برگزاري کنسرت بوده ايم، اين تنها به عادت ما در قانون گريزي برمي گردد.

قصد من از گفتن اين نکته ها اين نيست که ديگران را با چماق بکوبم يا به طور مثال خودم را به عنوان نمونه برتر معرفي کنم؛ من هم هنگام اجراي کنسرت ارکستر سمفونيک تهران در ارديبهشت ماه، بعد از آنتراکت با کمي تاخير وارد شدم و هنوز به اين فکر مي کنم که چرا کسي اعتراض نکرد؟،

آيا عادت کرده ايم به اينکه قوانين موجود را (چه نوشته، چه نانوشته) به همين راحتي زير پا بگذاريم و صدايي هم از کسي در نيايد؟ شايد شما هم به اين مطلب دقت کرده ايد که هنگام رانندگي، همه راننده ها (تقريباً بلااستثنا) حق همديگر را ضايع مي کنند و آن کسي که حقي از او خورده شده اعتراضي هم ندارد؛ شايد به اين دليل که خود او در زمان ديگري حق فرد ديگري را پايمال مي کند،

اينجاست که حس مي کنم اين طرز تفکر در ميان قشر فرهنگي مان نيز تا حد زيادي رسوخ پيدا کرده و تو گويي اين عادت ها در حال تبديل شدن به يک سنت هستند. نمونه بارز آن اعتراض يکي از دوستان بود که وقتي تاخير بيش از حد برگزارکنندگان کنسرت برايش آزاردهنده شد، آن را به زبان آورد و ديگراني که در حلقه صحبت بودند تنها سري تکان دادند که «اين تاخير ها کاملاً طبيعيه، حداقل نيم ساعت تاخير که بايد داشته باشند،» حال اين را به ضعف مديريت اجرايي مربوط کنيم يا به بي قيدي بعضي از تماشاگران يا هنرمندان يا هر چيز ديگر، از ديد من ريشه مشکلات جاي ديگري است؛ جايي که خيلي دور نيست. ريشه تمامي اين ضعف ها را بايد در خودمان جست وجو کنيم. من و شما، مشکل دقيقاً همين جاست،

پي نوشت ؛------------------------

1- جامعه شناسي خودماني، حسن نراقي، چاپ هشتم، ص 107

 لینک به اصل مطلب (+)

------------
پ.ن: دوستان وُردپرسی عزیز! تا اطلاع ثانوی از کامنت گذاری براتون معافم کنید. دارم یه وبلاگ تو وُردپرس راه میندازم که هنوز در دست ساخته و به بهره برداری نرسیده و حوصله ندارم با این اینترنت ذغالی هی ساین آوت - ساین این کنم! این "اطلاع ثانوی" میتونه همین امروز باشه میتونه یه هفتهء بعد باشه!!!

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 11:1  توسط امیر  | 

امروز صبح تو کافه شارونا نشسته بودم و منتظر بودم رضا برام از اون فرانسه های دبشش بیاره!
اس ام اس دادم به همه که تو رو خدا بروید مطلب امروزم رو بخونید. هیچ وقت از این کار خوشم نیومده که به همه اعلام کنم "آی ایهالناس بیاین منو ببینید" ولی این بار بنا به دلایلی میخواستم این نوشته خونده بشه. فردا هم میذارمش اینجا تا مستقیم نظر همه رو بپرسم و دلیل این همه اصرارم رو توضیح میدم.
فرهاد جعفری برام اس ام اس میزنه که لینکش رو بفرست. براش مینویسم "الان کافه ام. وقتی رفتم خونه برات لینکش رو میفرستم. البته درک میکنم؛ وقتی من مطلب مینویسم ماشالله روزنامه نایاب میشه!"
منتظرم فحشم بده؛
جواب میده: "اینه! اعتماد به نفس که میگن اینه!"

بلند بلند میخندم! وقتی سرم رو میگیرم بالا رضا داره قهوه رو میذاره جلوم و با تعجب نگام میکنه!

-------

پ.ن: حالا تو رو خدا نیاین بگین این باز از خودش تعریف کرد... یه شوخی بود سر تا تهش!
پ.ن ۲: در ضمن بین اون همه آدمی که من بهشون اس ام اس دادم فقط ۵ نفر محبت کردند و جواب دادند که دمشون گرم؛ یکیش همین آقای جعفری بود که انگار نه انگار نویسندهء این مملکته و با موجوداتِ دون پایه ای مانند ما وبلاگنویسان نباید اس ام اس بازی کنه!!!

+ نوشته شده در  87/04/25ساعت 19:49  توسط امیر  | 

دارم رو مقاله ای کار میکنم دربارهء اجرای هفتهء پیش ارکستر سمفونیک برای اعتماد. میرسم به جایی که مربوط میشه به ملاقات سیبلیوس (آهنگساز فنلاندی) و مالر (آهنگساز اتریشی). دارم مینویسم:

"در سال ۱۹۰۷ وقتی مالر و سیبلیوس در هلسینکی به یک پیاده روی طولانی رفته بودند سیبلیوس به همکار اتریشی خود گفت: "من سختی و پیچیدگی سبک سمفونی و منطق عمیقش اش در جهت ایجاد ارتباط درونی میان تمامی موتیف ها را تحسین می کنم" و مالر در جواب او گفت: "نه، یک سمفونی باید مانند جهان باشد. باید همه چیز را در بر گیرد."

با خودم فکر میکنم و به مردمی که اون موقع تونسته بودند این دو نفر رو کنار هم ببینند غبطه میخورم. تصورش رو بکنید! دو آهنگسازی که من براشون رسماً میمیرم! دو نفری که بیشترین تاثیر موسیقایی رو روی ذهن الکن من داشتند؛ دو نفری که هر کدوم از کارهاشون برای من یه دنیا ارزشمنده و همهء اون چیزایی رو که نتونسته ام به زبون بیارم این دو نفر تو موسیقی شون گفتند.
فکر اینکه این دو نفر آروم کنار هم شونه به شونه تو خیابونای هلسینکی قدم بزنند و شاید گاهی اوقات بایستند و به هم نگاه بکنند برام انقدر جذابه که کسی نمیتونه تصورش رو هم بکنه. فکرش رو بکنید که مثلاً مالر دستش رو بذاره رو شونهء سیبلیوس و بهش بگه: "ژان؛ بی خیالش! خسته شدیم. بریم بشینیم تو اون کافه یه قهوه بزنیم تو رگ!!"
تصور کنید سیبلیوس اون سبیلهای باحالش رو تاب بده و بدون اینکه به آینده ای که براش کچلی به همراه داره فکر کنه، دستش رو بکشه لای موهاش و به مالر بگه: "گوستاو! قهوه برای قلبت خوب نیست. میدونی که؟"
و مالر جواب بده: "آره. ولی خیلی هم دیگه برام مهم نیست...من که قراره تا چهار سال بعد به خاطر همین ناراحتی قلبی بمیرم. اینو تو تاریخ هم نوشتند. بریم قهوه هه رو بخوریم!"
و دو تایی آروم حرکت کنند به سمت کافه ای که صندلی هاش رو گذاشته تو خیابون!
حالا میتونم سیبلیوس رو با یه سیگار بین لبهاش تصور کنم و مالر رو کنارش میبینم که این پا رو روی اون پاش انداخته و آروم و بی صدا داره به مرگ دخترش فکر میکنه. مالر رو میبینم که عینکش رو برمیداره و با دستمال سفیدی که از جیب بغلش درمیاره شروع میکنه به تمیز کردن شیشه های عینکش و با اخم به دوردستها نگاه میکنه و تو ذهنش داره  به سمفونی بعدیش فکر میکنه. شاید هم به ترانهء زمین فکر میکنه. شاید به ترانهء ابدیت و وداع پر از تعلیقش داره فکر میکنه. کی میدونه؟
مهم اینه که الان مالر و سیبلیوس، غولهایی که من کارهاشون رو تا مرز پرستش دوست دارم و عاشقانه باهاشون گریه کردم و خندیدم، کنار هم نشستند و دارند راجع به دیدگاه های متفاوتشون دربارهء موسیقی و هنر حرف میزنند.
حاضر بودم بیشتر از ۳۵ سال عمر نکنم ولی میتونستم اون لحظه ها رو کنارشون باشم و تو سکوت به حرفاشون که معلوم نبود به چه زبانی دارند با هم حرف میزنند گوش کنم.
فکرش رو بکنید! سیبلیوس چند سال قبل از اون "فینلاندیا" رو نوشته بود. شاید مالر داره بهش میگه: "میدونی ژان؟ تو سمبل یه مملکتی.... قراره عکست رو روی اسکناس ۱۰۰ مارکی چاپ کنند."
سیبلیوس هم اخمی میکنه و میگه: "جدی؟ تو همیشه از آینده خبر داری؟"
مالر:" آره. الان دیگه زمان مفهومی نداره.... تو نشانهء افتخار یه مملکت میشی."
سیبلیوس احتمالاً میخنده و میگه: "آره.... دلم میخواد همهء این حرفای قشنگ رو راجع به تو هم بزنم ولی میدونی که! سمبل اتریش موتسارته، نه تو! تازه آلمانی ها هم قراره بعداً یکی از آهنگهای هایدنِ اتریشی رو به عنوان سرود ملی شون انتخاب کنند. تو نمیتونی سمبل یه ملت بشی."
مالر که اون موقع احتمالاً پاک کردنِ عینکش رو تموم کرده و داره اون رو به چشمش میزنه آروم جواب میده: "آره. میدونم. من که یه یهودیِ از اینجا مونده و از اونجا رونده ام. مجبورم کردند که برم کاتولیک هم بشم تازه! من تو بوهم به دنیا اومدم. احتمالاً از بوهم تا صد سال بعد اسمش هم نمیمونه. من برام مهم نیست سمبل یه ملت باشم. شاید فردا یه کسی تو جایی مثل ایران با آهنگای من حال کنه! برای من این خیلی مهم تر از سمبل شدنه!"
سیبلیوس از تصور این مساله به خنده میافته. نمیدونه که بعدها تو ایران همون آدم امکان داره با تک تکِ نت های سمفونی هاش از خودش بیخود بشه. سیبلیوس رو میکنه به مالر و میگه: "مگه مرزهای سیاسی چقدر میتونند مهم باشند؟"

من دوست دارم خودم رو غرق کنم تو این خیالبافی جذاب و رویایی! و به این فکر کنم چرا نمیشد همچین ملاقاتِ جذابی رو ضبط کرد. چی میشد اگر ماشین زمان اختراع میشد. میدونم که بالاخره میشه. نمیدونم به عمر من هم قد میده یا نه!
فکرش از بعد از ظهر تا الان آروم و قرار رو ازم گرفته و نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم..... فکر کنم تا مرز جنون فاصلهء زیادی ندارم. دارم رسماً خُل میشم!

مالر

 

 

 

 

سیبلیوس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*با الهام از خیالپردازی های مشابه کوندرا در کتاب جاودانگی!

پ.ن: یه معذرت خواهی به اونایی که از موسیقی کلاسیک لذت نمیبرند و این دو موجود عجیب و غریب رو که من ازشون نوشتم نمیشناسند بدهکارم!

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت 20:40  توسط امیر  | 

یه کام از قلیون میگیرم.
شازده لم داده بود رو مبل و استکان چایی ش تو دستش بود و آروم داشت فوتش میکرد تا خنک بشه.
دخترک یه پاش رو انداخته بود رو اون یکی پاش و یه رشته از موهاش رو گرفته بود به انگشت سبابه اش و داشت همینطور از این طرف به اون طرف میپیچیدش و برای خودش یه آهنگ قدیمی زمزمه میکرد و گاهی هم سوت میزد.
دود قلیون رو میدم بیرون.

شازده بهم گفت: "قدیما یه سری حرمت ها وجود داشتند که الان دیگه نمیشه به این راحتی پیداشون کرد." و با سر دخترک رو نشونم داد که بیخیال و بی توجه داشت برای خودش زمزمه میکرد و گاهی سوت میزد.
بهش گفتم: "نترس خرافاتی! جن نمیاد با سوت زدن ِ این...." و با دست به دخترک اشاره کردم.
سبیلش رو تاب داد و گفت: "نه! بحث حرمت هاست!"
دخترک گفت: "مگه تو چند سال همه ش از من بزرگتری؟ همسن و سالیم دیگه بابا... انقدر غر نزن!"
خنده م میگیره. شازده با یه اخم استکان چایی ش رو گذاشت رو میز و گفت: "یه سری چیزها به سن و سال نیست. آدم باید همیشه حرمت بغل دستی ش رو هم نگه داره."
دخترک گفت: "من هیچ بی احترامی تو سوت زدنِ خودم نمیبینم! برای من خیلی کار خوشحال کننده و باحالیه!"
شازده جواب داد: "ولی برای من آزار دهنده ست."
دخترک گفت: "همیشه از بچگی آدم گیری بودی... همه ش گیر میدی به همه چیز! یه سری پیش فرض ها تو ذهنته که دائم باهاشون درگیری!"
نگاهشون میکنم. برام جالبه که بعد از این همه سال دوباره از طریق من همدیگر رو پیدا کردند.
دخترک با لحن نیشداری گفت: "تو به جای اینکه انقدر غرغر کنی و از این و اون ایراد بگیری برو یه تکونی به خودت بده! شیکمت اندازهء کل هیکل منه!"
خنده م میگیره. شازده سرخ شد اما سعی کرد خودش رو کنترل کنه. استکانش رو دوباره برداشت و همونطور که با اون دستش رو شکمش دستی میکشید گفت: "به قول ایتالیایی ها، مرد بدونِ شکم مثل آسمونِ بی ستاره ست*!" وبلند بلند شروع کرد به خندیدن. دخترک هم به خنده افتاد.

یه کام از قلیون میگیرم.
نمیدونم چرا، ولی اصلاً نمیخندم. حتی لبخند هم نمیزنم؛ پرت میشم به چند سال قبل؛ به روزهای دور. 
دود قلیون رو میدم بیرون.

-------------

! L'uomo senza pancia è come il cielo senza stelle*


پس از ۳ ساعت نوشت: این یادداشت پس از سه ساعت مورد تجدید نظر اساسی و کلی و ماهوی و ... قرار گرفت!!

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت 9:33  توسط امیر  | 

هیچ جا مثل برلین آدم را به یاد جنگ نمی انداخت. از کندی بدم می آمد، خروشف را هم فقط به یک علت تحمل می کردم که اولین و شاید مهم ترین ضربه را به پیکر استالینیسم وارد کرده بود. جالب این بود که هر گروهی ما را وابسته به گروه مقابل می دانست. مدتی فکر می کردیم دارای طرز تفکری هستیم که هیچ کس قبول ندارد. شاید هم این طور بود، اما در عمل هیچ چیز نبودیم. مدتها طول کشید تا فهمیدیم به قول احمدی "بی خط های افراطی" بودیم. و مدت بیشتری طول کشید تا توانستم از آن درخت تنومند که نیچه یاد کرده خودم را بالاتر از جنگل بکشم و ببینم ما را جز با دورو بری ها با کسی کاری نیست. بهرام که معمولاً در جمع ما نبود ما را از پشت شیشه ی کافه شناخت، وارد شد و گفت، نگران نباشید هیچ خبری نمی شود. جنگ جهانی سوم، جنگ نفت است و از خلیج فارس شروع می شود. این را گفت و رفت. حرفی که زد مقداری از حقیقت را با خود داشت ولی مقدار خیلی کمی. من از بالای آن درخت افق دنیا را دیده بودم؛ موضوع دیگر جنگ اول و دوم و سوم نبود. جهان به جنگ ابدی احتیاج داشت و الان در آن جنگ ابدی هستیم.
------------
همه ی آن سالهای بی خاطره - علیرضا مشایخی - چاپ و نشر آرویج - ۲۲۰۰۰ ریال


از اونجایی که توی این دو هفته دو بار این کتاب رو خوندم، این هفته رو هم به همین کتاب اختصاص دادم.

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت 11:1  توسط امیر  | 

یکی از نقطه ضعف های عدیدهء من اینه که خیلی از مواقع باعث سوء تفاهم های عجیب و غریب میشم. به خصوص اگر کسی شناختِ کمی از من داشته باشه بیشتر دچار این سوء تفاهم میشه که من خودم رو خیلی میگیرم یا از خودم خیلی متشکرم و اینکه خیلی مغرورم.
البته نمیخوام از خودم دفاع کنم و به هر طریقی بخوام ثابت کنم که من خیلی آدم خوب و نایس و کولی هستم؛ اونایی که من رو میشناسند باید راجع به این قضیه صحبت کنند ولی یکی از چیزهایی که همیشه سعی کردم ازش دوری کنم همین غرور و خودشیفتگیه که به هر حال تو هر آدمی وجود داره و فقط درصدش یه کم بالا و پایین میشه.

چند هفتهء پیش وقتی این پست رو نوشتم، دوستِ (احتمالاً) نادیده ای برام کامنتی گذاشت که دوباره این داغ زنده شد. کیوان عزیز هم بعد از اون با تلفون و اس ام اس و کبوتر نامه رسان و این حرفا خیلی سعی کرد بهم حالی کنه که لحنم خیلی مغرورانه بود که خب وقتی یه کم بیشتر فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که شاید در به وجود اومدن این سوء تفاهم مقصرم.

این که من از یه شیوهء خاص وبلاگنویسی خوشم بیاد سلیقه ایه و فکر میکنم هر کسی بنا به نوع جهان بینیش و علاقه مندیش و هزاران هزار مسائل مختلف دیگه، از یه سری نوشته ها خوشش بیاد و از یه سری هم خوشش نیاد. این که من تو اون پست راجع به این مساله اظهار نظر کردم به هیچ وجه حکم صادر کردن نبود و فقط دوست داشتم به خواننده های این وبلاگ توضیح بدم چه نوع مطالبی برام جذابیت داره چه نوع مطالبی رو نمیخونم. اما تذکر شبنم و کیوان بهم یادآوری کرد که لحن ِ بیانم یه کم مغرورانه و تند بوده که به همین دلیل از همهء کسانی که اینطور برداشت کرده اند معذرت خواهی میکنم و امیدوارم در آینده یه کم بیشتر به نوع نوشتنم دقت کنم.

به هر حال هر کسی امکان داره یه جاهایی رو تند بره؛ و همیشه باید یه بزرگتری باشه که گاهی اوقات ترمز رو بگیره و به آدم یه سری چیزها رو یادآوری کنه.
بعد از حدود پنج سال وبلاگنویسی منظم و نامنظم (اولین وبلاگم رو تو مرداد ۱۳۸۲ شروع کردم) فکر میکنم این کار خیلی بهم کمک کرده که در درجهء اول خودم رو یه کم بهتر بشناسم و در درجهء دوم ارتباط برقرار کردن با مخاطب رو تا حدی (هر چقدر کم) یاد بگیرم.
برای همین از همهء اونایی که نوشته های بی سر و ته من رو دنبال میکردند و دنبال میکنند واقعاً سپاسگزارم و امیدوارم همیشه راهنمایی هاشون کمک حالم باشه و اگر گاه و بیگاه نکتهء منفی تو نوشته هام وجود داره به بزرگواری خودشون ببخشند و بهم تذکر بدند. البته حساب فحش نویسان دائمی کاملاً جداست و منظورم متوجه اون دسته از خوانندگانیه که حرفهاشون رو بی غرض و از روی دوستی بیان میکنند.

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت 15:47  توسط امیر  | 

با خانوم دکتر اومدیم کافه سارا.
براش سی دی "نگاه اولیس" رو آوردم و همراه با نت های آخرین کارم میدم بهش (این خانوم دکتر داستانِ ما پیانیست خوبی هم هست و قراره این کار رو ببینه و یه کم تو اصلاحش کمکم کنه!). بهش میگم: "این مالِ خودم بوده...."
خانوم دکتر سری تکون میده و لبخندی میزنه. دخترک برمیگرده بهم میگه: "آخه چرا نرفتی یه دونه نوش رو براش بگیری خسیس؟"
تعجب میکنم. خانوم دکتر میخنده! بهش میگم: "از روی خسیسی نیست. به نظر من این خیلی بیشتر ارزش داره!"
دخترک میگه: "همون! به نظر تو!!! چرا اینطور فکر میکنی؟ الان به نظر میاد که یه سی دی تو خونه داشتی و گوشش کردی و حالا میدیش به یکی دیگه. تازه طلبکار هم هستی که این کار ارزشش بیشتره؟"
به خانوم دکتر نگاه میکنم که آروم سی دی رو برمیگردونه تا پُشتش رو بخونه. آروم به دخترک میگم: "ببین! من با خیلی از چیزهایی که دارم یه ارتباط عاطفی برقرار میکنم."
میگه: "میدونم! عین همون کامپیوترت....تازه براش اسم هم گذاشتی!"
میگم: "آره! وقتی یه سی دی رو که تا این اندازه دوست دارم میدم به یه نفر دیگه دلیل بر این نیست که آدم خسیسی هستم. همین الان هم میتونم برم یه نوش رو واسه خودم بخرم. اما اون نوئه دیگه اونی نیست که باید میبود. من حتی به اجسام هم وابسته میشم. برای همین اون آدم باید خیلی ارزشمند باشه تا بهش این سی دی رو که الان دو هفته است صبح تا شب دارم گوش میکنم هدیه بدم و خوشحال هم باشم برای این هدیه دادن."
دخترک چیزی نمیگه. آروم لیوان آبش رو برمیداره و یه جرعه ازش میخوره.
خانوم دکتر تازه توی کاغذِ داخل سی دی رو میخونه که روش نوشته شده:
"برای روزهایی که تنهایی ...."
+ نوشته شده در  87/04/21ساعت 23:19  توسط امیر  | 

آقا من نمیدونم چرا وقتی آدم یه جایی یه قولی میده همهء اطرافیان گیرهای سه پیچ و چهار میخ میدن که تو رو از راه راست منحرف کنند!
ما یه قولی به اعتماد داده بودیم که یکی از این شب های کنسرتِ سهیل نفیسی بریم و این برنامه رو ببینیم. حالا بماند که در طول هفته اوضاع و احوالِ روحی م یه مقدار ریخت به هم و حسابی قاطی کرده بودم اما به هر ضرب و زوری بود خودم رو نسبتاً آماده کردم تا به قولم عمل کنم.
بین این سه شب برنامه هم پنج شنبه، یعنی همین چند ساعت پیش انتخاب شد! حالا دقیقاً بعد از دو هفته که هیچ کس یه زنگ نمیزد حالِ ما رو بگیره، ببخشید، بپرسه، همهء دوستان و آشنایان و بستگانِ دور و نزدیک دست به یکی کردند که ما رو دعوت کنند به مهمونی و پارتی و شام و ...!
اول از همه دایی مهربانمون به مناسبت تولد دخترش ازم خواست که از تهران بزنم بیرون و برم پیشش؛ هر چی هم ما گفتیم دایی جان خب حالا تولد بچه رو یه روز اینور اونور کن گوش نکرد که نکرد! این شد که اون مهمونی رو که از دست دادیم!*
دیشب کاوه زنگ زد تا دعوتمون کنه به شام پنجشنبه شب!
امروز دکتر برادر خان مرحمت فرمودند و ما رو به خونهء یکی از دوستانشون دعوت کردند!
حالا انگار که اینا کافی نیستند، آناهیتا هم زنگ زده که "شب میای پیش ما؟" 

نمیدونم چرا این آدمهای نازنین همهء این شب های گذشته که بنده از زور بیکاری در حال مکیدن سماغ بودم رو ول کردند و چسبیدن به همین شب جمعه! آخه پدرتون خوب، مادرتون خوب، حالا ما مجردیم، شما که دیگه باید حسابی از امکانات شب جمعه نهایت استفاده رو ببرید، شما دیگه چرا؟!!

ولی گذشته از شوخی، کنسرت نسبتاً خوب بود! البته صدابرداری چیزی بود در حد تیم ملی (البته منظور تیم ملی مالدیو میباشد) و به همین دلیل بخش اعظمی از لذت سمعی از بین رفت. ولی کلاً این موجودی که اسمش سهیل نفیسی هست به نظرم آدم واقعاً دوست داشتنی و گُلی اومد.

آخر شب هم که پرنسس (که جای مُشت هاش هنوز درد میکنه!) مجبور بود برگرده خونه و یه شام عالی رو تو رستوران باگت از دست داد. ذکر این نکته کاملاً ضروری است که امشب شام رو مهمون این آقا بودم که خیلی تصادفی ایشون هم همین امشب اومده بودند کنسرت. از مرام و معرفتش هم هرچی بگم کم گفتم؛ پول شاممون رو که حساب کرد؛ ما رو کلی تحویل گرفت؛ کلی مرام گذاشت و برامون جلو دوست و آشنا کلاس گذاشت! حالا گیرم تا دم خونه ما رو نرسوند و همون سر کوچه پیاده مون کرد ولی خب، بازم ایولله به مرامش که حد اقل همون چهارراه پاسداران ولمون نکرد به امان خدا !!!

-----------

* در این رابطه باید از مهروش تشکر کنم که شب مهمونی ش رو به خاطر من جا به جا کرد!

+ نوشته شده در  87/04/21ساعت 1:8  توسط امیر  | 

همیشه کتاب و کتابخونی و به طور کل مطالعه یکی از ضروریت های زندگی ام بوده. همیشه تو کتابفروشی ها و لوازم التحریر فروشی ها از خودم بی خود میشدم و پاهام میلرزید. هیچ هدیه ای رو بهتر از کتاب نمیدونم و معمولاً کمتر کسی بهم کتاب هدیه میده.
این اواخر (منظورم این ۷-۸ سال گذشته است) بازار ماهنامه و مجله و فصلنامه هم خیلی گرم شده و بعضی اوقات آدم میتونه نمونه های فرهنگی نابی توشون پیدا کنه. یکی از این نمونه ها فصلنامهء "جشن کتاب" هست که من حدوداً دو ماه پیش و خیلی اتفاقی باهاش آشنا شدم. البته این فصلنامه عمر زیادی نداره و بهار امسال شمارهء پنجمش رو منتشر کرده ولی خوشبختانه یه مجموعهء کامل از چهار نسخهء قبلی ش هم تو کتابفروشی های معتبر باید هنوز باشه.
این فصلنامه - بر عکس اون چیزی که آدم اولش تصور میکنه - تمام هم و غمش رو نذاشته رو کتاب. بلکه یه بخش رو کاملاً به داستان کوتاه و نقد و نظر اختصاص داده و در ضمن پره از مطالب جالب و خوندنی تو زمینه های دیگهء فرهنگی و هنری مثل سینما، شعر، موسیقی و ...!
یکی از ویژگی هاش - که خب مطمئناً برای من خیلی جذاب بود - این بوده که همراه با هر نسخه از این فصلنامه شما یه سی دی هم به طور رایگان دریافت میکنید و توش از موسیقی انتخابی ِ کارشناس موسیقی ش میتونید استفاده کنید. البته تو چهار نسخهء اول حضور و توضیحاتِ موسیقایی خیلی کم بود ولی از شمارهء پنجم این سی دی که به صورت MP3 هم هست یه کم پر و پیمون تره و توضیحاتش هم یه کم مبسوط تر!

به خصوص شمارهء آخرش یه نگاه تاریخی داره به افسانهء "لیلیت" که همیشه برای من جذاب بوده و شاید منبع الهامی بشه برای یک اثر موزیکال؛ پروژه ای که در حال حاضر فقط دارم بهش فکر میکنم.

اینه که بهتره این فصلنامه رو یه بار هم که شده تهیه کنید و ببینید میتونه برای شما هم جذابیت داشته باشه یا نه.

این هم سایتش که میتونید اطلاعات جامع تر و دقیق تری ازش به دست بیارید.

-----------

آخرین داستانک هومن در اعتماد +

+ نوشته شده در  87/04/20ساعت 13:56  توسط امیر  | 

یکی از عادت های این روزهام شده اینکه صبح ها برم کافه شارونا، نزدیک خونه مون و بشینم به کتاب خوندن و روزنامه خوندن و گپ زدن با رضا، که بارمن ِ کافه است. آدم باحالیه و عشق موسیقی؛ به خصوص جَز و بلوز. اونجا هم یه قهوهء خوب میزنم و هم چهار تا چیز میخونم و هم اینکه از این بطالتِ صبحگاهی دور میشم. همهء کارها و فعالیت های نوشتنی م رو هم منتقل کردم به بعد از ظهر ها و شب ها.
امروز هم مثل همیشه رفته بودم اونجا و بعد از کلی خوندن و حرف زدن و قهوه خوردن، وقتی از جام بلند شدم که بیام بیرون نگاهم برای اولین بار افتاد به ساعتی که رو دیوار نصب شده بود. از این ساعت های طرح قدیمی و پنج زمانه! یعنی علاوه بر ساعت اصلی، ساعت چهار شهر دیگه رو هم نشون میداد: نیویورک، لندن، ژوهانسبورگ و سیدنی.
یه کم که دقت کردم دیدم هر چهار تا ساعت های کوچیک دارند کار میکنند ولی ساعت اصلیه به اون گُندگی کار نمیکنه. خیلی حس عجیبی بود.
به رضا گفتم: "ببین! دیدی این ساعته خوابه؟"
رضا سرش رو تکون داد و با نیشخند گفت: " آره! اتفاقاً واقعیت رو داره همین ساعت نشون میده. کل دنیا در حال تحرک و پویایی هستند و ما ساعتمون هم عین خودمونه؛ خوابه!!!"
+ نوشته شده در  87/04/19ساعت 13:40  توسط امیر  | 

من معتقدم که هر کسی تو هر مقام و جایگاهی و با داشتن هرگونه مسئولیتی بهتره یه کم موقع حرف زدن بیشتر فکر کنه! حالا فکر کردن سرش رو بخوره، حداقل یه کم اطلاعات پیدا کنه. اونم به جهنم؛ یه کمی دقت کنه!!
البته اینکه اصولاً "هیچ کسی تو ایران سر جای اصلی خودش نیست" انقدر حرف تکراری ای شده که نیاز به اشاره کردن هم نداره. ولی همین آقایونی هم که سر جای اصلی شون نیستند، نباید یه ذره، فقط یه ذره بیشتر به مسئولیتی که دارند و به حرفهایی که میزنند فکر کنند؟ آیا فکر کردن تا این اندازه کار دشوار و سختیه؟ آیا اطلاعات پیدا کردن تو عصر ارتباطات و اطلاعات تا این اندازه غیر ممکنه؟
جناب رییس سازمان تربیت بدنی که حضورش تو این سِمت تا حالا چند تا کشته و مجروح و ناپدید و مفقود الاثر به همراه داشته (آخریش فیروز کریمی!) دیروز یه مقداری همچین واسه خودشون سخنرانی کردند که سرشار بود از حرفهای نگفته! نه اینکه این حرفها به دلیل مهم بودنشون تا حالا گفته نشده بودند ها ... نه! بلکه حرفهایی بودند که انقدر اشتباه و مسخره بودند که تا حالا کسی فکرش رو هم نمیکرد که بشه این ریختی بیانشون کرد. چیزی که از دید خبرنگار اعتماد*، مخفی نموند و تو روزنامهء امروز میتونید بخونیدش:

1- فکر مي کنم آخرين باري که يک تيم ايراني موفق به کسب مقام قهرماني در رقابت هاي باشگاهي آسيا شد به اوايل انقلاب برگردد يا نهايتاً دو سال بعد از انقلاب اين قهرماني به دست آمده است.
توضيح: پاس در سال 1370 با مربيگري فيروز کريمي قهرمان آسيا شد.

2- مي خواهيم راه جديدي را آغاز کنيم و نگاهي به اندازه بزرگي فوتبال و بزرگي 40 ميليون جوان ايراني داشته باشيم.
توضيح: براساس آماري که سازمان ملي جوانان پس از آمارگيري سال 1385 اعلام کرد در ايران 24 ميليون و 400 هزار جوان 15 تا 29ساله زندگي مي کنند.

3- متاسفانه در تيم ملي مي بينيم بازيکني توپ را روي سينه اش کنترل مي کند اما توپ هفت متر جلوتر پرت مي شود. در بازي ايران مقابل امارات چند بار ديدم که نامجومطلق توپ را در اختيار داشت اما از پشت اسماعيل مطر توپ را از او مي گرفت.
توضيح: مجيد نامجومطلق سال 1376 از تيم ملي خداحافظي کرده و در زمان خداحافظي نامجومطلق احتمالاً اسماعيل مطر نوجواني 10ساله بوده است.

4- شما برويد بازي اسپانيا و پرتغال را نگاه کنيد که چگونه بازيکن اسپانيايي که يک متر و 60 سانتي متر قد دارد موفق مي شود.
توضيح:کوتاه قدترين بازيکن هاي اسپانيا هم ژابي هرناندز، داويد سيلوا و بويان کرکيچ يک متر و هفتاد سانتيمتر قد دارند.

5- مردمي که بازي هاي تيم ملي را مي بينند برايشان مهم نيست که با ديدن اين بازي لذت ببرند. آنها تنها براي موفقيت تيم ملي شان دعا مي کنند، حتي شايد خيلي از آنها ندانند که کدام تيم ايران است و کدام تيم عربستان.
توضيح: به ما حق بدهيد که با اشتباه هاي رئيس سازمان تربيت بدني اين بند آخر را هم به عنوان اشتباه او ذکر کنيم.

علي آبادي ماه قبل هم دليل تاکيد بر استفاده از نام پيروزي به جاي پرسپوليس را اين گونه عنوان کرده بود؛ «مردم ما از شعار استقلال، پيروزي، جمهوري اسلامي خاطره خوشي دارند.»

لینک به اصل مطلب 

* هر کی بود دمش گرم واقعاً!

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 14:50  توسط امیر  | 

دخترک: ببین خودت رو لوس نکن! تو  اهل این حرفا نیستی!
من: آخه چرا این حرف رو میزنی؟
دخترک: واسه اینکه آدمی هستی به شدت محافظه کار!
من: من و محافظه کاری؟ دست بردار!
دخترک: نیستی؟ عجب رویی داری ها....!
من: چرا فکر میکنی من محافظه کارم؟
دخترک: برای اینکه هستی! انقدر هم این محافظه کاری تو وجودت رفته که تو نوشته هات هم داره میزنه بیرون. نمونه اش همین کاری که دیروز تموم کردی. دقت کن به نشانه های نوشتاریت!
من: نمیفهمم منظورت رو!
دخترک: نگاه کن همین صفحه رو. ننوشتی *Allegro (به معنی شاد و خوشحال) بلکه نوشتی Allegro ma non tanto (یه معنی شاد و خوشحال اما نه زیاد). تو از اینکه یه ایدهء اصلی بدی و ازش دفاع کنی میترسی. خودت رو پشتِ اون "اما نه زیاد" قایم میکنی! ببین فقط چند تا از این "اما نه زیاد" ها رو تو همین یه کار نوشتی!
من: بابا چه ربطی داره؟ خب من میخوام یه سری چیزا رو بذارم دست خود اجرا کننده تا اون حسی رو که داره خودش در بیاره.
دخترک: خداییش! الان من و تو اینجاییم و کسی که نیست بخوای دروغ بگی! چقدرش از روی محافظه کاری بوده؟
من: ..... !
دخترک: قبول کن آدم محافظه کاری هستی! همین که قبول کنی اولین قدم رو برداشتی برای اینکه خودت رو بهتر بشناسی. تازه شم.... کی گفته محافظه کاری بده!
من: نه اینکه محافظه کاری بد باشه.....!
دخترک: ببین تو حتا نمیخوای بپذیری! همین خودش محافظه کاریه! دیگه هم حرف نباشه!

اینطور مواقع به غیر از به کار بردن واژهء لوس و بی معنی "چشم" نمیتوان کار دیگری کرد!!!

* Allegro در واقع به معنای شاد و خوشحال هست. اما تو موسیقی وقتی استفاده میشه که ریتم یه آهنگ به میزان مشخصی تند باشه و توش تحرک و جنب و جوش وجود داشته باشه و رفته رفته، معنای شاد بودنِ خودش رو از دست داده و بیشتر به جنبهء ریتمیک قضیه مربوط میشه!

-----------

پ.ن: یادداشت کوتاهی دربارهء سهیل نفیسی و آلبوم ری را - «اعتماد»
البته در این یادداشت منظور بنده از "اصلانی" همانا "فرامرز اصلانی" بوده که  فرامرزش به "قرینهء نظارتی" حذف شد!!

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 9:15  توسط امیر  | 

به شازده گیر میدم که حتماً برای نقد کردن این چک باهام تا بانک بیاد تا بعدش با هم بریم سفارت ایتالیا و اون برای انجام کارهاش تنها نباشه. با هزار بدبختی راضیش میکنم این ۵۰۰ متر از خونه تا بانک رو پیاده بریم. با هزار ناز و کرشمه قبول میکنه!
قبض نوبت رو میگیریم و میشینیم تا نوبتمون بشه. یه مادر و پسر میان تو بانک و اونا هم قبضشون رو میگیرن و میشینن کنار دست ما. من و شازده سرگرم حرف زدن بودیم که یهو یکی از مراجعین که کارش تو باجه تموم شده بود، همونطور که راهرو رو طی میکنه تا از بانک خارج بشه یهو دست اون پسره که با مادرش کنار ما نشسته بودند رو میگیره و یه کاغذ میچپونه تو دستِ پسره و بدون اینکه چیزی بگه از بانک میره بیرون.
پسره دستش رو باز میکنه. یه قبض نوبته که اون آدم گرفته بود تا یکی دو تا نوبت همینجوری داشته باشه و حالا که میخواست بره بیرون همینجوری دادش به اون پسره! پسره هم کلی ذوق کرده بود از اینکه نوبتش جلو تر از اونی بود که باید میبود! شازده خون خونش رو میخوره و میگه: "ما زودتر اومدیم و حق ماست که زودتر از این پسره کارمون انجام بشه!"
بهش میگم: "ول کن بابا. حالا چه فرقی میکنه. یکی هم جلو تر از ما! حتماً یه حکمتی توش هست دیگه. تو که خودت همیشه دم از این میزنی که تو هر کاری حتماً یه حکمتی هست!"
میگه: "نه! بحث اینش که نیست! بحث اینه که تو این مملکت همه دارند حق همدیگر رو ضایع میکنند و کسی هم چیزی نمیگه. آدم فرهنگی ش مثل تو میگه ولش کن تازه!"
میمونم چی بهش بگم. از یه طرف حق داره از یه طرف هم به نظرم با موضع گرفتن ِ من و شازده تو اون لحظه هیچ بنیان فرهنگی ای درست نمیشه و فقط امکان جار و جنجال وجود داره.
سر صحبت رو عوض میکنم و اونم خوشبختانه یادش میره. گرم حرف شده بودیم که به خودم میام و میبینم پسره و مادرش نیستند و شمارهء بعد هم شمارهء ماست. به شازده میگم: "بیا. الان نوبت ماست!" همون موقع در بانک باز میشه و پسره و مادرش میان تو بانک و به شماره های تو بورد نگاه میکنند. پسره میره سراغ یکی از صندوق دار ها و میگه: "آقا نوبت من گذشته. شمارهء من رو خوندین و من نبودم...یه لحظه رفته بودم بیرونِ بانک."
صندوق داره هم با بی حوصله گی میگه: "باید دوباره شماره بگیری...برو آقا وانستا!"
همون موقع شمارهء قبض ما اعلام میشه و بلند میشیم که بریم سمت باجه. شازده در همون حالی که داریم میریم به سمت باجه از کنار پسره که رد میشه یه جوری که پسره هم بفهمه به من میگه: "بالاخره حق باید به حقدار برسه دیگه. ما این همه معطل شدیم.... آهِ من گرفت!!!"
همونطور که میرم به سمت باجه نگاش میکنم و میگم: "آهِ تو؟ ناز شی تو با اون آه کشیدنت تُپُل!"
چک و کارت ملی م رو میذارم جلوی مسوول باجه؛ چک رو نگاه میکنه و بهم با همون بی حوصله گی میگه: "این چک اینجا قابل پرداخت نیست. باید ببریش همون شعبه ای که این آقا توش حساب داره!"
برمیگردم به شازده نگاه میکنم. انگار آب یخ روش ریخته باشند. وقتی میفهمه تا خیابون طالقانی باید باهام بیاد یه دستی به سبیلش میکشه و سرش رو تکون میده. وقتی آروم داشتیم از راهروی بانک به سمت در خروجی میرفتیم صدای پسره رو شنیدم که یه جوری که ما هم بشنویم به مادرش میگفت: "این همه علّاف شدند، آخرش هم چکشون مالِ این بانک نبوده ... هه هه هه!"
شازده میگه: "حتماً یه حکمتی داره اینم...."
و از بانک میزنیم بیرون!

+ نوشته شده در  87/04/17ساعت 16:11  توسط امیر  | 

جمعهء هفتهء پیش بود که کتاب  "همه ی آن سال های بی خاطره" رو دست گرفتم و از اون روز انگار یه کسی دائماً تو وجودم داره گریه میکنه. حال خودم رو درست و حسابی نمیفهمم و دوباره دچار اون سرگشتگی عجیب و غریبی شدم که چه تو خلوت تنهایی چه تو چهارراه کالج یهو میاد و یقه ات رو میگیره و میکوبوندت زمین.
تا اومدم به خودم بیام، تو این ۸ روز، دو بار به طور کامل این کتاب رو خوندم؛ تو کل این سی سال اولین باری بود که یه کتاب رو دو بار پشت سر هم میخوندم. یه حس ناشناخته ای تو نوشته های مشایخی وجود داره که به شدت باهاش احساس نزدیکی میکنم. جوری که گاهی اوقات حس میکردم انگار خودم رفته ام به آیندهء خودم و دارم این کلمه ها رو مینویسم. یه حسی که اصلاً قابل بیان نیست و نمیدونم تا چه حد میتونه به این واقعیت ربط داشته باشه که هر دومون حرفه و هدف اصلی مون تو زندگی، موسیقی بوده و هست.
واقعیتش اینه که موسیقی مشایخی رو کلاً نمیتونم درک کنم. اصلاً باهاش احساس راحتی و نزدیکی نمیکنم و گاهی اوقات به نظرم فقط سر و صدا میاد. اینا رو بذارین به حساب کم دانش بودن من تو زمینهء موسیقی مدرن که هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. ولی این کتاب، یه عالم دیگه ای داره. تو این کتاب ابعادی از شخصیت یه آدم رو میبینیم که توی یه تعلیق کُشنده داره دست و پا میزنه و تیکه تیکه های گذشته اش رو بدون رعایت زمان و مکان و موضوع میاره جلو چشم خواننده. اینکه یهو از برلین پرت میشیم به نیویورک و بعدش به تهران، اونم بدون هیچگونه ربطِ منطقی، و شخصیت های خیالی و واقعی که نویسنده باهاشون تو گذشته اش حرف میزنه از ویژگیهای بی نظیر این کتاب هستند. 
بعد از حدود دوسال فکر و طرح زدن، در حال حاضر دارم یه سری قطعه برای فلوت، ویلنسل و پیانو مینویسم که تا حد زیادی به این طرز تفکر نزدیک هستند. کنار هم گذاشتن تیکه تیکه های خاطرات موزیکالم بدون هیچگونه ارتباط منطقی و با پشت پا زدن به همهء اصول فرمال تو موسیقی.

کتاب مشایخی هم دقیقاً همینه. هیچ فرم داستانی مشخصی نداره. اصلاً عنوان بندی و فصل بندی هم نداره. عین این میمونه که یه آدمی همینطور یه بند از یه سری اتفاقات تاثیر گذار تو گذشته ش بشینه به حرف زدن، بدون اینکه بدونیم کِی و کجا قراره حرفش تموم بشه.
آخرین باری که خوندن یه کتاب و گوش دادن همزمان به موسیقی تا این حد از خود بیخودم کرد برمیگرده به حدود ده سال پیش؛ اون موقع کتاب چیزی نبود جز "جاودانگی" اثر بی نظیر میلان کوندرا و موسیقی چیزی نبود جز تکرار پشتِ هم سمفونی های نه و ده از گوستاو مالر*.

اینهایی که مینویسم تبلیغ نیستند. اینها رو فقط برای این مینویسم که حس الانم از یادم نره. این که با موسیقی بی نظیر "نگاه اولیس" (النی کارایندرو) بشینی به خوندن این کتاب و خودت رو غرق کنی تو نوشته های این آدم عجیب و غریب، گاهی اوقات باعث میشه که به خودت بیای و ببینی داری به پهنای صورتت اشک میریزی. همون موقع اگر سولماز** بهت زنگ بزنه برای احوالپرسی مجبوری مُفِت رو بالا بشکی و سعی کنی صدات نرمال باشه و در جواب سوالِ "حالت خوبه؟" بهش بگی "آره. زیر کولر نشسته بودم و حساسیت باعث شد دماغم بیافته به آبریزش!"

-----
* البته از سمفونی ده فقط موومان (قسمت) اولش باقی مونده و مرگ به آهنگساز ۵۱ ساله اجازه نداد که اون سمفونی رو تموم کنه.
** همینجا برای دروغی که سر ِ هم کردم از سولماز عزیز معذرت میخوام.

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 23:57  توسط امیر  | 

چقدر غمگینم که ویتگنشتاین را نمی بینم که به او بگویم هاینه پیش از او گفته بود: "بیان ناگفتنی ها به عهدهء موسیقی است". غمگینم که هدایت را نمی بینم که برایش بگویم که زندگی را از من بیشتر دوست می داشت. غمگینم که حافظ را نمی بینم که از او درباره ی لحظه ای بپرسم که "جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها". من براستی غمگینم. تمام آن لحظاتی که دست را برای دریافت کمک دراز کردم، دست در خالی فضا گم شد، چرا نبودم تا آرام جان سعدی را ببینم که همراه کاروان می رفت و چرا سعدی نبود که نگذارد سلطان و شهرزاد در کویر به سنگ تبدیل شوند.

حسرت رهایم نمی کرد. روزی را به یاد آوردم که برای اولین بار الیزابت را به قصد عزیمت به آلمان به فرودگاه می بردم. برایم گفت صبح همان روز جغدی را روی بید مجنون دیده بود که کلاغ ها دوره اش کرده بودند، اذیتش می کردند و او بی دفاع و بی حرکت و فقط در حسرت، گویی به آخر دنیا نگاه می کرد. او توان دفاع از خود را نداشت. او چیزی نمی دید. بوف در روز نمی بیند، کور است. آیا به سرنوشت یکی از دوستانم دچار شده بودم؟

-----------

همه ی آن سالهای بی خاطره - علیرضا مشایخی - چاپ و نشر آرویج - ۲۲۰۰۰ ریال

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 12:24  توسط امیر  | 

ما را که درد عشق و بلای خمار کُشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کُند

--------

.......الکی نیست ما هم دنبال می صاف میگردیم دیگه!

+ نوشته شده در  87/04/15ساعت 21:36  توسط امیر  | 

چهارراه ولیعصر رو رد کرده بودم که یه پسر و دختر دست بلند کردند. نگه داشتم. پسره کله اش رو از پنجرهء جلو داد تو و گفت: "نیاوران....پنج تومن!"
حوصلهء جر و بحث نداشتم. دیروقت هم بود و میخواستم از همون راه بندازم برم خونه. اگه دم صبح بود جونش رو داشتم باهاش چونه بزنم و قیمت رو برسونم به شیش هفت تومن. ولی حسش نبود. سرم رو تکون دادم و منتظر شدم که سوار بشن. اول دختره که یه روسری سفید هم سرش بود سوار شد و بعدش هم پسره اومد بالا. تقریباً همزمان سلام کردند. صدای دختره چقدر آشنا بود؟!!
تا بندازم از ویلا بیام بالا داشتند با هم سر این که کی کرایه رو حساب میکنه بحث میکردند. آخرش مثل اینکه به توافق رسیدن دنگی حساب کنن. اینم دیگه از اون کارای این جووناست. قدیما مرد و زنی داشتیم و کسی از دستِ زن جماعت پول نمیگرفت. حالا این پسرای امروزی شدن زن ذلیل و بدبخت.
یه نگاه از آینه بهشون انداختم. دختره، خوشگل بود. پوست سفید و قشنگی داشت و موهاش که هِی به زور سعی میکرد بده تو روسریش، خرمایی ِ خوشرنگی بودن. وقتی نور ماشینای جلویی میُفتاد رو صورتش تازه میفهمیدی چقدر با نمکه. پسره هم همچین بد نبود ولی یه کمی همچین بفهمی نفهمی چاق بود و تیپِ این بچهء حاجی بازاری ها رو داشت. غلط نکنم باباش از اون تاجرای گردن کلفت تو بازار بود. خداییش دختره خیلی کارش درست تر بود. البته ما به چشم خواهری نگاه کردیم ها...!
وقتی انداختم تو مدرس دختره از پسره راجع به رهبر و این حرفا پرسید. نفهمیدم منظورش چیه. ولی یه چیزایی گفت تو مایه های اینکه رهبر مگه چقدر نقشش مهمه و اگر نباشه مثلاً چی میشه و این حرفا. پسره هم انگار منتظر این سوال بود تا روده درازی کنه! هی از این گفت که اگر رهبر نباشه، کنسرو معنی نداره و مزقون چی ها نمیدونن چی باهاس بزنن و خلاصه مخ دختره رو خورد. دختره هم یه بند خمیازه میکشید و بعدش هی میگفت "خوابم نمیادها....فقط یه کم منگم!"
گاهی اوقات هم یه چیزایی آروم به هم میگفتن که خوش نداشتم فضولی کنم. به من چه؟ دو تا بچه مایه دار دارند راجع به اینکه کنسروه خوب بود یا نه صحبت میکردن و اون لا ما ها یه چیزایی هم شاید به هم میگفتند! منو سَنَنه؟
انداختم تو صدر. پسره هی داشت ور میزد. هی ام به دختره میگفت "پرنسس!" اینو خداییش خوب اومده بود به مولا! به دختره میومد پرنسس باشه؛ گیرم که جای تاج، روسری سرش بود و جای لباس سلطنتی مانتو تنش بود اما خیلی پرنسس بودن بهش میومد.
کامرانیه رو رفتم بالا. دختره هی به پسره میگفت که همونجا ها پیاده بشه و بره خونه اش. پسره هم گیر داده بود که دختره (به قول خودش پرنسس) رو برسونتش دم خونه اش. هی هم میگفت که میخواد دختره رو برسونه و خودش پیاده گز کنه و بره خونه اش. عجب گیری بود این بچه پر رو. میخواستم بزنمش. نه اینکه حسودی کنم ها! نه بابا....ما از این دختر پسرا روزی صد تاش رو راحت میبینیم و از این سر شهر تا اون سر شهر میبریمشون و میاریمشون. پسره معلوم بود از اون بچه مایه دارای بی غمه. از اینایی که تا دلش بخواد ننه باباش براش هر کاری که بخواد، میکنن. چه میدونه حال و روز ما رو؟ اینه که حرصم میگرفت وقتی حرف میزد و هی از دختره تعریف میکرد؛ گیرم دختره تعریفی بود ولی آخه هر چیزی هم حدی داره! حرمت ها کجا رفته ن؟ نه اینکه من حسود باشم ها...نه به مولا!
کامرانیه رو تا ته میرم بالا و میپیچم تو نیاوران. عجب هواییه. خنک و تمیز! معلومه دیگه. بایدم اینجا ها زندگی کنن دیگه. مگه اینکه کنسروی ، چیزی باشه که تا چهارراه کالج بیان پایین وگرنه اینا رو چه به اون طرفا. یقین تا لنگ ظهر هم زیر کولر میخوابن و حالش رو میبرن.
ای بابا.....!
داش رضا! تو کجایی؟ اینا کجان؟ تو از اول صبح، وقتی سگ از خونه ش بیرون نمیاد از خونه میزنی بیرون و میری تا اون سر شهر دنبال یه لقمه نونِ حلال! بعد از ظهرشم که ماشینه زیر پاته و هی از این سر شهر میری اون سر شهر و میای تا شیکم زنت و بچه ات رو سیر کنی.... که بچه ات بتونه دیپلمش رو بگیره. آخ،... معصومه! بچه ام هلاک شد از بس تو اون گرما و اون خونهء بی کولر نشست به مشق نوشتن و درس خوندن. خدا رو شکر همهء نمره هاش نوزده و بیسته. پریروز بود که هیجده گرفته بود و داشت گریه میکرد. ماشالله هوش و ذکاوتش به مادرش رفته. حالا هم ایشالله این دو سال رو که بگذرونه و دیپلمش رو به امید خدا بگیره واسه پسرعموش عقدش میکنیم. اینجوری هم اون یه سر و سامونی میگیره، هم ما. گیرم همه ش داره دائم از دانشگاه حرف میزنه و میخواد درس بخونه. خب که چی بشه؟ دکتر و مهندسش وقتی تو این مملکت دارند مثل من مسافرکشی میکنند تو میخوای چیکار کنی آخه معصومه؛ بابا؟ بری دانشگاه که چی بشه؟ مگه آخرش نه اینه که باید شوهر کنی و کهنه بچه بشوری؟ نه خداییش؟ عین آبجی هات دیگه...اون از ملیحه که رفته بود شیراز و درس خوند و برگشت آخرش رفت خونه پسرعمه اش و الانم که سومی رو حامله است ماشالله! اینم از زهره که رفت نمیدونم از این کاردانی ماردانی ها گرفت و داریم به امید خدا میدیمش به بچهء حاج عباس.
دختره میگه از سمت چپ برم. فکرم میریزه به هم. خدایا چقدر صدای این دختره آشناست واسم؟ کجا شنیدمش؟
میپیچم به چپ. پسره رو نگاه میکنم. لبخند زده و دختره رو نگاه میکنه. بایدم بخنده. منم بودم میخندیدم. تازه نه این لبخند مسخرهء احمقانه. قیافهء پسره عین ابله ها شده بود! من اگر بودم بلند بلند میخندیدم؛ جوری که اشک از چشام بیاد. کدوم یکی از این مسافرام بود که میگفت "اونایی که موقع خندیدن اشک از چشاشون میاد تو غربت میمیرن"؟ کدومشون بود خدا؟ حافظه نمونده واسمون تو این دوره و زمونه که. ولی خداییش حرف باحالیه. من که معلومه تو غربتِ این شهر کثیفِ گنده میمیرم. یادش به خیر اون موقع که با بچه ها میزدیم به دریا و بیخیال از دنیا و آخرت حال میکردیم. کجا رفتن اون روزا؟ جواد که شهید شد. محمد هم که تصادف کرد و فلج شد بدبخت. خبری از مجید هم که ندارم. اون احمد درازه هم که معتاد شد. ما که وضعمون خوب بود اومدیم تهران و این شده حال و روزمون.
پسره به دختره میگه " بالاخره هر کاری یه سری سختی های خودش رو هم داره. من اصلاً فکرش رو هم نمیکردم که کار تو انقدر بتونه سخت باشه. همه اش فکر میکردم کار خودم خیلی مشکله. سر و کله زدن با نُت ها و گوش کردن و نوشتن و خوندن و ...."
آخ که آتیش میگیرم. واسه آقا، این شده سختی. ای خدا... آخه چی شد پس اون عدلت؟ پسرهء شیکم گنده داره از سختی زندگی حرف میزنه. بچلونیش معلوم نیست پولهای کدوم بدبختی مثل من ازش بزنه بیرون. دختره هم ساده و معصوم داره گوش میکنه. تازه قبولش هم داره. ای خدا....آخه چرا؟
من بدبخت باید از صبح تا شب، سگ دو بزنم و اونوقت این دو تا بچه سوسول میرن دنبال عشق و حالشون و تازه از سختی هم حرف میزنن. آخه نسناس تو میدونی سختی اصلاً یعنی چی؟ تو چقدر مگه تو زندگیت درد کشیدی؟ تو چه میدونی صورت سرخ نگه داشتن جلو سر و همسر و فامیل و همسایه یعنی چی؟
دختره میگه: "خیلی ممنونم بابت امشب...." میزنم رو ترمز. فکر کردم میخواد پیاده بشه لابد! میگه: "نه! شما بفرمایین. من با این آقا بودم." عجب صداش واسم آشناست. میزنم دنده یک و راه میافتم. خجالت کشیدم از اینکه نفهمیدم با من نبوده. خب چیکار کنم؟ تو عالم خودم بودم خُب!
جلوتر دختره این بار به من میگه که نگه دارم. آخ که من این صدا رو یه جایی شنیدم. پسره پول رو میگیره جلوم. نگاش میکنم. حتا نگاهمم نمیکنه. همهء حواسش به دختره است و پیاده میشه. حتا خداحافظی هم نمیکنه نسناس! باز دختره یه نمه معرفت داره و میگه: "آقا ممنونم. شبتون به خیر!" آخ که چقدر این صدا برام آشناست. کجا شنیدمش خدا؟!!
رادیو رو روشن میکنم؛ حداقل تا خونه صداش خوابم رو میپرونه؛ گیرم که یه مشت آت و آشغال ازش پخش میکنن؛ ولی بازم غنیمته. شکرت خدا. گوینده میگه: "صدای ما رو از شبکهء تهران میشنوید شنوندگان عزیز..."
راه میافتم. صدای پسره میاد که داد میزنه:
"خداحافظ پرنسس کوچولو!" 

------------------

- این داستان کمی تا قسمتی واقعی می باشد!

- ببشخید که طولانی بود و هیچ پایان تکان دهنده ای نداشت (سلام