در واقع وقتی نوشتهء مهروش رو دربارهء کافه پیانو دیدم، تصمیم گرفتم منتظر بمونم تا این نوشتهء سریالی تموم بشه و من هم نظراتم رو بنویسم. بعد با خودم فکر کردم و دیدم که من چرا اصولاً باید منتظر تموم شدن نوشتهء مهروش باشم برای نوشتن؟ برای اینکه مهروش رو بکوبم؟ برای اینکه حرفهای مهروش رو نقد کنم؟ برای اینکه از فرهاد جعفری طرفداری کنم؟ برای اینکه بگم من هم این کتاب رو خوندم؟
وقتی یه کم بیشتر فکر کردم، یادم اومد که من خودم جزء یکی از اولین نفرهایی بودم که یه بخش از کافه پیانو رو گذاشتم تو وبلاگم و معرفی ش کردم و اون موقع انقدر همه جو زدهء این کتاب نشده بودند. پس دلیلش مطمئناً این نیست.
پس چیه؟ میخوام تو ضدیت با مهروش و عقایدش بنویسم؟ که چی بشه؟ که چهار نفری که نمیتونند عمق رفاقت من و مهروش رو درک کنند بیان اینجا و جبهه گیری کنند و فحش بدند و زنده باد مرده باد راه بندازند؟
نه! نمیپسندم این روش رو. من اگر جایی با نوع دیدِ یکی از دوستام مشکلی داشته باشم، به خودش میگم و دلیلی نداره بیام به بهونهء کافه پیانو این مسالهء خصوصی-اعتقادی رو وارد یه جایگاه عمومی بکنم. به اندازهء کافی همینطوریش جفتمون از یه سری آدم عقده ای بی نام و نشون که انقدر جُربُزه ندارند اسمشون رو هم بنویسند داریم به اندازهء کافی فحش میخوریم. چرا بخوام بدون هیچ دلیل منطقی بقیه رو تو این اختلاف نظر شریک کنم؟
میتونم خصوصی با مهروش صحبت کنم یا براش بنویسم که به این دلیل و به اون دلیل با این نوع نگاهت مشکل دارم؛ اینطوری آدم به یه نتیجهء منطقی میرسه و به نظر من هر دو طرف یه چیزی یاد میگیرند اما عمومی کردنِ این اختلاف نظر فقط باعث میشه رفاقتِ صمیمانه ای که بینمون هست کمرنگ تر بشه، اون هم شاید به خاطر یه اختلاف نظر اعتقادی و نه خصومت شخصی.
اینکه من از کافه پیانو خوشم میاد و مهروش خوشش نمیاد در درجهء اول برای من سلیقه ایه. من دانش و مطالعهء ادبی مهروش رو هم ندارم که بخوام خودم رو در مقام نقد یه کتاب (حالا هرچقدر با نثر عامیانه و وبلاگی) قرار بدم. اگر این قدرت رو توی خودم میدیدم، قبل از اینکه مهروش شروع کنه به نوشتن، من Already یه نقد ازش نوشته بودم و گذاشته بودم همینجا.
من شاید بتونم به عنوان یه خواننده بگم از خوندنِ این کتاب خیلی لذت بردم و به نظرم بسیار صادقانه و امروزی نوشته شده و شاید یکی از دلایل موفقیتش همین باشه. من از اونجایی که با موسیقی و هنر به نوعی در ارتباط نزدیک هستم، تمام سعی ام رو میکنم که موقع مواجه شدن با یک اثر هنری حسّم رو به کار بندازم (مگر اینکه موقعیتی متفاوت با تقاضاهایی خاص وجود داشته باشه... مثل نقد کنسرت یا یه آلبوم یا ...) و یه جورایی همین رو بسط میدم به اطلاعاتی که تا الان جمع کردم و با خودم میبرمش جلو. مطمئناً یه جهان بینی خاصی هم برای خودم دارم و خیلی دوست داشتم میتونستم در این رابطه (به بهونهء کافه پیانو) یه کمی بازتر بنویسم ولی الان وقتش نیست. شاید چند ماه بعد دوباره یه موقعیتی پا بده و دوباره یه حسی بهم یادآوری کنه نوشتن این چیزها رو که مطمئناً در اون صورت این سوء تفاهم ها پیش نخواهند آمد.
فقط یه چیزی رو باید روش تاکید کنم و اون اینکه برخلاف اون چیزی که مهروش نوشته من موقعی که این کتاب رو بهش هدیه دادم نگفتم "باهاش در حد یه وبلاگ برخورد کن"؛ گفتم "فکر کن داری یه وبلاگ میخونی!" شاید در نظر اول هر دو جمله یه معنی رو بدهند ولی از دید من کاملاً متفاوته؛ روی این مساله تاکید میکنم چون خودم رو در جایگاهی نمیبینم که بخوام برای کتاب و وبلاگ حد بذارم و اینکه مقام یکی رو بالا ببرم و مقام اون یکی رو پایین بیارم. خدا رو شکر تا حالا دوستانِ ایراد گیر و دشنام به دهن خیلی به این مطلب توجه نکردند وگرنه اینجا پر میشد از اینکه "مگه تو کی هستی که برای وبلاگ حد و مرز قائل میشی؟ و از این دست مزخرفات"!!!
-------
چیزی که خیلی برام جالبه و خود نویسندهء این کتاب هم چند بار بهش اشاره کرده همین راحت بودنِ نویسنده و طبعاً کتابشه. من کاری با کاستی ها و ارزش های کافه پیانو ندارم، اما نوع دیدِ فرهاد جعفری رو تو خیلی از مسائل* واقعاً میپسندم و نوع رفتارش با مخاطبش واقعاً جالبه. از دید من این شیوهء رفتار، و این شیوهء جهان بینی میتونه خیلی نو و آوانگارد باشه. اینکه آدم انقدر احساس جدابودن از هنرمند رو نداشته باشه و باهاش انقدر احساس راحتی و نزدیکی بکنه خیلی جالبه که همهء اینها به دلیل موهبت اینترنت و همین وبلاگهاست که این اجازه رو به همه داده که جهان کوچکتر از قبلش بشه. کافه پیانو هم از دلِ همین جریان اومد بیرون و برای همینه که انقدر این تفاوت به چشم میخوره و جذابیت های پیدا و نهانی داره که خواننده رو دنبال خودش میکشونه؛ حتی اگر شده با حرص خوردن!!
به رضای کافه شارونا هم کافه پیانو رو کادو دادم. دیروز صبح که دیدمش بهم میگفت: "آقا دارم آروم آورم میخونمش. میترسم تند بخونمش، تموم شه!"
تحویل بگیر فرهاد جان!!!
*نه همهء مسائل؛ به خصوص اینکه اخیراً یه موضوعی تو وبلاگش مطرح شد که ایده های فرهاد جعفری به مذاقم خوش نیامد ولی خب؛ دلیل نداره همه مثل هم فکر کنند، غیر از اینه؟
