شاید این آخرین باری باشه که برات مینویسم؛ ولی میبایستی یه روز اینا رو ثبت میکردم. خیلی وقته که میخواستم بنویسمشون اما نه انگیزه ش رو پیدا کرده بودم و نه هیچ مناسبتی پیش میومد که بهونه ای بشه واسه نوشتن این همه حرف.
بهونه ش که خب، فکر کنم برای هر دو مون معلومه؛ انگیزه ش هم الان مدتیه که بوجود اومده. الان دیگه از نگاه کردن به گذشته هراس ندارم؛ میدونی رفیق؟ حس های نوستالژیک سر جای خودشونند؛ حتا گاهی کمرنگ تر هم میشن ولی باز اون ته مه ها، هستند. خب که چی؟ بذاریم باشند... بذاریم بمونند! مساله ای نیست. دیگه مشکلی به حساب نمیان.
یه زمانی فکر کردن به اون همه خاطرهء تلخ و شیرین سخت بود؛ یه زمانی بود که تا مرز تیغ و رگ هم رفتم؛ یه زمانی بود که حس میکردم از فرط گریه الانه که نفس کشیدن یادم بره؛ هنوز هم یادمه اون شب تنهایی پاییزی رو، وقتی صدای بارون رو شیروونی خونه دیگه نوازش نبود، که تبدیل شده بود به آزار دهنده ترین صوت ممکن و من بودم و یه بطر ویسکی جانی واکر که تو سه چهار ساعت به آخراش رسیده بود و پروندهء آبی و عکس ها و یادداشت ها و خورده ریزه هایی که پشت همه شون یه عالم خاطره تنیده بود.... مثل بلیت اولین قطاری که با هم گرفتیم، مثل کاغذ آبی اولین شکلاتی که با هم خوردیم، مثل اولین نامه هایی که برام نوشتی، مثل اون بلیت قطار که روش شماره تلفنم رو برات نوشتم، و مثل تیکه پاره هایی که هر کدومشون هزارتا حس متضاد رو بر می انگیخت و من دیوونه که تعجب کرده بودم از اینکه این همه اشک کجای بدنِ آدم جا داره و چرا پس تموم نمیشه! آره؛ همون حسی بود که وقتی نوشته های وبلاگ قدیمی و خدابیامرزم رو پیدا کرده بودم و جرات نمیکردم بخونمشون؛
حالا میدونی رفیق؟
یه چیزایی عوض میشن و برای هر کسی مدتِ این عوض شدنه متفاوته. حالا اما شهامتم رو پیدا کردم؛ فهمیدم میشه به عقب نگاه کرد و به جلو رفت. یاد گرفتم تو زندگی فقط خودتی که میتونی خودت رو بکشونی جلو و عجز و لابه هایی که برای درخواست کمک، جلو دیگران خرج میکنی، فقط یه نمایش مضحکه از خودخواهی و مظلوم نمایی.
میدونی رفیق؟
باید اینا رو برات مینوشتم؛ نیاز داشتم به اینکه اینا رو بگم تا بتونم این بار واقعاً دیگه برای همیشه باهات خداحافظی کنم. چون خداحافظی های قبلی با خودشون فراموشی به همراه نداشتند و انگار یه بخشی از وجودم یه جایی اون طرفها جا مونده بود.... اما خب، به زمان نیاز بود تا اون بخش از وجودم رو دوباره واسه خودم بسازم.
باید میدونستی که همیشه از قبل حس میکردم که چه اتفاقاتی داره میافته. انگار خدا تو وجودم نیرویی رو به ودیعه گذاشته که حساسیتم رو نسبت به نشونه هایی که میبینم و حس هایی که دارم بیشتر میکنه.
مثل اون غروب دلگیر که قطار ۸.۳۰ رو گرفتم تا برگردم به میلان و وقتی سوار شدم حس کردم ناخودآگاه سردم شده. یخ زده بودم و با اینکه گرم آبجوهایی بودم که تو اون دو ساعت انتظار تو بار ِ ایستگاه خورده بودم یه لحظه، فقط یه لحظه انگار لرزیدم... لرزشی که عجیب و غریب بود. به کیارا اس ام اس دادم که "برای اولین بار حضور سرد مرگ رو انگار حس کردم". میدونی؟ فردای اون روز بود که لوچانو برای همیشه رفت. کسی که برای من عین یه پدر بود و نداشتنش ضربه ای بود که هنوز جای زخمش خوب نشده. همون روزها بود که من تو قطار بودم تا به رم برم و تو مراسم تشییع جنازه ش شرکت کنم و از محل کار قبلیم بهم زنگ زدند که اون پیرمرد خرفت - صاحبکارم رو میگم - میخواد ازم شکایت کنه که چرا اطلاعات شرکت رو با خودم بردم و من که نمیدونستم چطور باید با شکست عشقیم کنار بیام و در عین حال مرگ یکی از بهترین آدمهایی که تو زندگیم شناخته بودم رو تحمل کنم و با همهء اینا به اون مردکِ خرفت توضیح بدم که اطلاعات اون شرکت کوفتیش به هیچ درد من نمیخوره که بخوام با خودم ببرمش بیرون و با خدا دعوام شده بود که چرا به جای لوچانو همچین آدم کثیفی باید همچنان زنده بمونه... یادم به متن ترانهء کویین افتاد که میگفت "فقط خوبها، زود میمیرند". چرا اون آدم خوب باید انقدر زود میرفت و کثافتی مثل این خرفتِ کپک زده باید هنوز زنده میموند و صبح تا شب ویاگرا مینداخت بالا تا ترتیب یه مشت فا.ح.ش.هء کثیف رو بده!
آخ که چقدر ترانه های کویین اون روزها شده بودند موسیقی متن زندگیم....
جایی خونده بودم "... هیچکس نفهمید که من جان دادم...."
هیچکس نفهمید که من آرزوی مرگ داشتم. خودکشی خیلی راه خوبی بود؛ حتا اگر بنا به اعتقادات مذهبی، کسی که خودکشی میکنه رو یه راست میبرند جهنم، ولی مگه جهنمی بدتر از اون روزها هم وجود داره؟ فکر نمیکنم... خدا خودش این رو میدونه که چه جهنمی رو گذروندم تا الان بتونم دوباره دست کسی رو تو دستم بگیرم و از بودن در کنارش لذت ببرم.
البته این رو هم انگار از قبل میدونستم. وقتی استاد بهم گفت "باید با یکی دیگه شروع کنی تا یادت بره..."، میدونستم که حق داره، میدونستم که راست میگه ولی نمیتونستم خودم باشم، یعنی اون من دیگه من نبود به قول هامون؛ ولی همون موقع میدونستم که یه روزی همهء این در قید و بندِ گذشته بودن درست میشه؛ انگار یکی، در درون وجودم باهام حرف میزد و من رو با خودش درگیر میکرد.
میدونی رفیق؟
بعضی چیزا هستند که بدون اینکه بفهمی "چرا" تو رو با خودشون درگیر میکنند! جنس این "چیز" ها هم معمولاً از جنس هنره. برای من موسیقی، شعر و گاهی حتا یک نوشتهء زیبای وبلاگی. مثلاً من نمیفهمیدم چرا باید آهنگ Ahora Quien که مارک آنتونی انگار با تموم وجودش خونده تو اون روزهای تنهایی موقتی که نبودی و مرداد کشندهء کرمونا مهربون شده بود و چند روز بارون بود که رو سبزه های کنار خونه مون میبارید، طوری به گریه ام بندازه که صدای هق هقم رو همسایه ها هم بشنوند. من که چیزی هم از اون متن نمیفهمیدم؟ چرا پس؟ وقتی بعد ها ترجمهء اون متن رو خوندم بود که فهمیدم چرا..... انگار یه چیزی رو از قبل میدونستم.
میدونی؟ وقتی تو ایستگاه قطار از هم خداحافظی کردیم و تو سوار اون قطار شدی تا بری به فرودگاه، چرا من توی همون ایستگاه عین یه احمق زده بودم زیر گریه؟ جلوی اون همه چشم های غریبه؟ وقتی بهت زنگ زدم خودت هم تعجب کرده بودی و نمیفهمیدی چی شده! یادت هست رفیق؟ یادت هست که دلداری ام میدادی که همهء این دوری ها موقتیه و فقط برای ۳-۴ هفته میری ایران و دوباره برمیگردی؟ اون گریه از سر دلتنگی نبود.... اون گریه رو خودم هم نمیفهمیدم برای چیه... انگار کسی بهم داشت از اتفاقاتِ بعدیش خبر میداد و همین بود که خیلی هولناک بود....یادت هست که بازگشت از اون سفر چطور بود؟ چقدر غریبه شده بودیم؟
میدونی رفیق؟
حالا هر وقت دچار حس های این ریختی میشم طوری میترسم که میخوام خودم رو از همین طبقهء پنجم پرت کنم بیرون. حس های این شکلی وقتی یقه ت رو میگیرند، ترسی به جونت میافته که عین خوره از درون میخوردت و خالی ترت میکنه....
میدونی رفیق؟
ولی جنس بعضی از این حس ها خیلی متفاوته. تو وجود خودت حس میکنی بزرگ شدی، قوی شدی و باور میکنی اون شعار بی نظیر رو که "چیزی که نمیکشدت، قوی ترت میکنه" و حالا دیگه میفهمم چقدر زندگی بالا و پایین داره و هنوز چقدر زمان هست تا بالا و پایین های دیگه ای رو هم تجربه کنیم.
میدونی رفیق؟
باید اینا رو مینوشتم تا باهات برای همیشه خداحافظی کنم؛ باید دیگه دست بردارم از اون همه نوستالژیِ اعصاب خورد کن. البته مدتی هست که واقعاً گذر کردم از اون پیچ و به دست آوردم چیزی رو که میخواستم، ولی انگار بعضی اوقات یه چیزایی رو باید ثبت کنی تا سندیتش رو همیشه به خاطر داشته باشی؛ اونجوری راحت تر میشه ادامه داد، راحت تر که شاید نه، درست تر میشه ادامه داد.
باید اینا رو ثبت میکردم اما دنبال انگیزه بودم که مدتیه به وجود اومده؛... و یه بهونه، یه مناسبت، یه مسالهء تاریخی شاید... یه چیزی که به خاطرش بتونی کاری انجام بدی و این کار برای من همین خداحافظی ِ مجازیه... برای همیشه!
راستی، تولدت مبارک!
--------
--------
--------
پ.ن: این هفته به دلیل این پستِ مهم و طولانی، تبلیغ هفته نداریم. آمممما.... آمممما هفتهء بعد یه تبلیغی داریم که به شدت مهم هست و از الان داره سنگ بناش گذاشته میشه و به شدت مهُممه!