تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

سلام رفیق،
شاید این آخرین باری باشه که برات مینویسم؛ ولی میبایستی یه روز اینا رو ثبت میکردم. خیلی وقته که میخواستم بنویسمشون اما نه انگیزه ش رو پیدا کرده بودم و نه هیچ مناسبتی پیش میومد که بهونه ای بشه واسه نوشتن این همه حرف.
بهونه ش که خب، فکر کنم برای هر دو مون معلومه؛ انگیزه ش هم الان مدتیه که بوجود اومده. الان دیگه از نگاه کردن به گذشته هراس ندارم؛ میدونی رفیق؟ حس های نوستالژیک سر جای خودشونند؛ حتا گاهی کمرنگ تر هم میشن ولی باز اون ته مه ها، هستند. خب که چی؟ بذاریم باشند... بذاریم بمونند! مساله ای نیست. دیگه مشکلی به حساب نمیان.

یه زمانی فکر کردن به اون همه خاطرهء تلخ و شیرین سخت بود؛ یه زمانی بود که تا مرز تیغ و رگ هم رفتم؛ یه زمانی بود که حس میکردم از فرط گریه الانه که نفس کشیدن یادم بره؛ هنوز هم یادمه اون شب تنهایی پاییزی رو، وقتی صدای بارون رو شیروونی خونه دیگه نوازش نبود، که تبدیل شده بود به آزار دهنده ترین صوت ممکن و من بودم و یه بطر ویسکی جانی واکر که تو سه چهار ساعت به آخراش رسیده بود و پروندهء آبی و عکس ها و یادداشت ها و خورده ریزه هایی که پشت همه شون یه عالم خاطره تنیده بود.... مثل بلیت اولین قطاری که با هم گرفتیم، مثل کاغذ آبی اولین شکلاتی که با هم خوردیم، مثل اولین نامه هایی که برام نوشتی، مثل اون بلیت قطار که روش شماره تلفنم رو برات نوشتم، و مثل تیکه پاره هایی که هر کدومشون هزارتا حس متضاد رو بر می انگیخت و من دیوونه که تعجب کرده بودم از اینکه این همه اشک کجای بدنِ آدم جا داره و چرا پس تموم نمیشه! آره؛ همون حسی بود که وقتی نوشته های وبلاگ قدیمی و خدابیامرزم رو پیدا کرده بودم و جرات نمیکردم بخونمشون؛

حالا میدونی رفیق؟
یه چیزایی عوض میشن و برای هر کسی مدتِ این عوض شدنه متفاوته. حالا اما شهامتم رو پیدا کردم؛ فهمیدم میشه به عقب نگاه کرد و به جلو رفت. یاد گرفتم تو زندگی فقط خودتی که میتونی خودت رو بکشونی جلو و عجز و لابه هایی که برای درخواست کمک، جلو دیگران خرج میکنی، فقط یه نمایش مضحکه از خودخواهی و مظلوم نمایی.

میدونی رفیق؟
باید اینا رو برات مینوشتم؛ نیاز داشتم به اینکه اینا رو بگم تا بتونم این بار واقعاً دیگه برای همیشه باهات خداحافظی کنم. چون خداحافظی های قبلی با خودشون فراموشی به همراه نداشتند و انگار یه بخشی از وجودم یه جایی اون طرفها جا مونده بود.... اما خب، به زمان نیاز بود تا اون بخش از وجودم رو دوباره واسه خودم بسازم.
باید میدونستی که همیشه از قبل حس میکردم که چه اتفاقاتی داره میافته. انگار خدا تو وجودم نیرویی رو به ودیعه گذاشته که حساسیتم  رو نسبت به نشونه هایی که میبینم و حس هایی که دارم بیشتر میکنه.
مثل اون غروب دلگیر که قطار ۸.۳۰ رو گرفتم تا برگردم به میلان و وقتی سوار شدم حس کردم ناخودآگاه سردم شده. یخ زده بودم و با اینکه گرم آبجوهایی بودم که تو اون دو ساعت انتظار تو بار ِ ایستگاه خورده بودم یه لحظه، فقط یه لحظه انگار لرزیدم... لرزشی که عجیب و غریب بود. به کیارا اس ام اس دادم که "برای اولین بار حضور سرد مرگ رو انگار حس کردم". میدونی؟ فردای اون روز بود که لوچانو برای همیشه رفت. کسی که برای من عین یه پدر بود و نداشتنش ضربه ای بود که هنوز جای زخمش خوب نشده. همون روزها بود که من تو قطار بودم تا به رم برم و تو مراسم تشییع جنازه ش شرکت کنم و از محل کار قبلیم بهم زنگ زدند که اون پیرمرد خرفت - صاحبکارم رو میگم -  میخواد ازم شکایت کنه که چرا اطلاعات شرکت رو با خودم بردم و من که نمیدونستم چطور باید با شکست عشقیم کنار بیام و در عین حال مرگ یکی از بهترین آدمهایی که تو زندگیم شناخته بودم رو تحمل کنم و با همهء اینا به اون مردکِ خرفت توضیح بدم که اطلاعات اون شرکت کوفتیش به هیچ درد من نمیخوره که بخوام با خودم ببرمش بیرون و با خدا دعوام شده بود که چرا به جای لوچانو همچین آدم کثیفی باید همچنان زنده بمونه... یادم به متن ترانهء کویین افتاد که میگفت "فقط خوبها، زود میمیرند". چرا اون آدم خوب باید انقدر زود میرفت و کثافتی مثل این خرفتِ کپک زده باید هنوز زنده میموند و صبح تا شب ویاگرا مینداخت بالا تا ترتیب یه مشت فا.ح.ش.هء کثیف رو بده!

آخ که چقدر ترانه های کویین اون روزها شده بودند موسیقی متن زندگیم....

جایی خونده بودم "... هیچکس نفهمید که من جان دادم...."
هیچکس نفهمید که من آرزوی مرگ داشتم. خودکشی خیلی راه خوبی بود؛ حتا اگر بنا به اعتقادات مذهبی، کسی که خودکشی میکنه رو یه راست میبرند جهنم، ولی مگه جهنمی بدتر از اون روزها هم وجود داره؟ فکر نمیکنم... خدا خودش این رو میدونه که چه جهنمی رو گذروندم تا الان بتونم دوباره دست کسی رو تو دستم بگیرم و از بودن در کنارش لذت ببرم.
البته این رو هم انگار از قبل میدونستم. وقتی استاد بهم گفت "باید با یکی دیگه شروع کنی تا یادت بره..."، میدونستم که حق داره، میدونستم که راست میگه ولی نمیتونستم خودم باشم، یعنی اون من دیگه من نبود به قول هامون؛ ولی همون موقع میدونستم که یه روزی همهء این در قید و بندِ گذشته بودن درست میشه؛ انگار یکی، در درون وجودم باهام حرف میزد و من رو با خودش درگیر میکرد.

میدونی رفیق؟
بعضی چیزا هستند که بدون اینکه بفهمی "چرا" تو رو با خودشون درگیر میکنند! جنس این "چیز" ها هم معمولاً از جنس هنره. برای من موسیقی، شعر و گاهی حتا یک نوشتهء زیبای وبلاگی. مثلاً من نمیفهمیدم چرا باید آهنگ Ahora Quien که مارک آنتونی انگار با تموم وجودش خونده تو اون روزهای تنهایی موقتی که نبودی و مرداد کشندهء کرمونا مهربون شده بود و چند روز بارون بود که رو سبزه های کنار خونه مون میبارید، طوری به گریه ام بندازه که صدای هق هقم رو همسایه ها هم بشنوند. من که چیزی هم از اون متن نمیفهمیدم؟ چرا پس؟ وقتی بعد ها ترجمهء اون متن رو خوندم بود که فهمیدم چرا..... انگار یه چیزی رو از قبل میدونستم.
میدونی؟ وقتی تو ایستگاه قطار از هم خداحافظی کردیم و تو سوار اون قطار شدی تا بری به فرودگاه، چرا من توی همون ایستگاه عین یه احمق زده بودم زیر گریه؟ جلوی اون همه چشم های غریبه؟ وقتی بهت زنگ زدم خودت هم تعجب کرده بودی و نمیفهمیدی چی شده! یادت هست رفیق؟ یادت هست که دلداری ام میدادی که همهء این دوری ها موقتیه و فقط برای ۳-۴ هفته میری ایران و دوباره برمیگردی؟ اون گریه از سر دلتنگی نبود.... اون گریه رو خودم هم نمیفهمیدم برای چیه... انگار کسی بهم داشت از اتفاقاتِ بعدیش خبر میداد و همین بود که خیلی هولناک بود....یادت هست که بازگشت از اون سفر چطور بود؟ چقدر غریبه شده بودیم؟
میدونی رفیق؟
حالا هر وقت دچار حس های این ریختی میشم طوری میترسم که میخوام خودم رو از همین طبقهء پنجم پرت کنم بیرون. حس های این شکلی وقتی یقه ت رو میگیرند، ترسی به جونت میافته که عین خوره از درون میخوردت و خالی ترت میکنه....
میدونی رفیق؟

ولی جنس بعضی از این حس ها خیلی متفاوته. تو وجود خودت حس میکنی بزرگ شدی، قوی شدی و باور میکنی اون شعار بی نظیر رو که "چیزی که نمیکشدت، قوی ترت میکنه" و حالا دیگه میفهمم چقدر زندگی بالا و پایین داره و هنوز چقدر زمان هست تا بالا و پایین های دیگه ای رو هم تجربه کنیم.

میدونی رفیق؟
باید اینا رو مینوشتم تا باهات برای همیشه خداحافظی کنم؛ باید دیگه دست بردارم از اون همه نوستالژیِ اعصاب خورد کن. البته مدتی هست که واقعاً گذر کردم از اون پیچ و به دست آوردم چیزی رو که میخواستم، ولی انگار بعضی اوقات یه چیزایی رو باید ثبت کنی تا سندیتش رو همیشه به خاطر داشته باشی؛ اونجوری راحت تر میشه ادامه داد، راحت تر که شاید نه، درست تر میشه ادامه داد.

باید اینا رو ثبت میکردم اما دنبال انگیزه بودم که مدتیه به وجود اومده؛... و یه بهونه، یه مناسبت، یه مسالهء تاریخی شاید... یه چیزی که به خاطرش بتونی کاری انجام بدی و این کار برای من همین خداحافظی ِ مجازیه... برای همیشه!

راستی، تولدت مبارک!

--------
--------
--------

پ.ن: این هفته به دلیل این پستِ مهم و طولانی، تبلیغ هفته نداریم. آمممما.... آمممما هفتهء بعد یه تبلیغی داریم که به شدت مهم هست و از الان داره سنگ بناش گذاشته میشه و به شدت مهُممه!

+ نوشته شده در  87/05/31ساعت 8:59  توسط امیر  | 

صدای بارون رو شیروونی خونهء مادربزرگ؛ سرما؛ کُرسی ِ داغ و چایی؛
چه رخوت بی نظیری بود!

+ نوشته شده در  87/05/30ساعت 15:53  توسط امیر  | 

با دخترک تو خیابون طالقانی داریم قدم میزنیم! نه اینکه خیلی خیابون رمانتیکی باشه،... اصولاً چون همینطوری الله بختکی تصمیم گرفتیم از خانه هنرمندان راه بیافتیم و بی هدف بریم هر جایی که راه ما رو به خودش میکشید.
داره ماجرایی رو تعریف میکنه. میگه: "آره... بعدش لیلا اومد پیش ما."
یه لحظه میگم: "منظورت از این لیلا که میگی، خالته دیگه!"
میگه: "آره... حالا نه اینکه جوون باشه ها... ۶۰ سالی داره ولی شوهر نکرده!"
خندم میگیره. بهم میگه: "چرا میخندی؟"
میگم: "هیچی... همینکه چون شوهر نداره، پس میتونید راحت لیلا صداش کنید!"
میگه: "آره دیگه.... وقتی یه نفر ناموس نداشته باشه مردم باهاش راحت تر میشن!"

...

پ.ن (کاملاً مربوط): سرخوشی و راحت بودن چیزیه که کم سراغ آدم میاد... ولی وقتی میاد، حتا خیابونی مثل طالقانی هم برات میشه شانزه لیزه. بقیه ش مهم نیست!

پ.ن (کاملاً بی ربط): نوشتهء هومن دربارهء درصدهای بسیار پایین انتقال بیماری از طریق گربه به انسان. در واقع جوابی به مقالهء چاپ شده در روزنامهء نسبتاً وزین همشهری (+)

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 23:14  توسط امیر  | 

...

میدونی رفیق؟
بعضی چیزا هستند که بدون اینکه بفهمی "چرا" تو رو با خودشون درگیر میکنند! جنس این "چیز" ها هم معمولاً از جنس هنره. برای من موسیقی، شعر و گاهی حتا یک نوشتهء زیبای وبلاگی. مثلاً من نمیفهمیدم چرا باید آهنگ Ahora Quien که مارک آنتونی انگار با تموم وجودش خونده تو اون روزهای تنهایی موقتی که نبودی و مرداد کشندهء کرمونا مهربون شده بود و چند روز بارون بود که رو سبزه های کنار خونه مون میبارید، طوری به گریه ام بندازه که صدای هق هقم رو همسایه ها هم بشنوند. من که چیزی هم از اون متن نمیفهمیدم؟ چرا پس؟ وقتی بعد ها ترجمهء اون متن رو خوندم بود که فهمیدم چرا..... انگار یه چیزی رو از قبل میدونستم.
میدونی؟ وقتی تو ایستگاه قطار از هم خداحافظی کردیم و تو سوار اون قطار شدی تا بری به فرودگاه، چرا من توی همون ایستگاه عین یه احمق زده بودم زیر گریه؟ جلوی اون همه چشم های غریبه؟ وقتی بهت زنگ زدم خودت هم تعجب کرده بودی و نمیفهمیدی چی شده! یادت هست رفیق؟ یادت هست که دلداری ام میدادی که همهء این دوری ها موقتیه و فقط برای 3-4 هفته میری ایران و دوباره برمیگردی؟ اون گریه از سر دلتنگی نبود.... اون گریه رو خودم هم نمیفهمیدم برای چیه... انگار کسی بهم داشت از اتفاقاتِ بعدیش خبر میداد و همین بود که خیلی هولناک بود....یادت هست که بازگشت از اون سفر چطور بود؟ چقدر غریبه شده بودیم؟
میدونی رفیق؟
حالا هر وقت دچار حس های این ریختی میشم طوری میترسم که میخوام خودم رو از همین طبقهء پنجم پرت کنم بیرون. حس های این شکلی وقتی یقه ت رو میگیرند، ترسی به جونت میافته که عین خوره از درون میخوردت و خالی ترت میکنه....
میدونی رفیق؟

...

بخشی از یادداشتِ پس فردا.....

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 9:22  توسط امیر  | 

چه غریب، در مه قدم زدن!
هر بوته و سنگی تنهاست،
هیچ درختی درخت دیگر را نمی بیند،
همه تنهایند.

پر از دوستان بود دنیای من،
آن هنگام که زندگی ام هنوز روشن بود،
حال، که مه فرو افتاده است،
دیگر کسی پیدا نیست.

در حقیقت، خردمند نیست
کسی که درک نکرده تاریکی را،
که آرام و با سنگدلی،
او را از دیگران جدا می سازد.

چه غریب، در مه قدم زدن!
زندگی تنهایی است.
هیچ کس دیگری را نمی بیند،
همه تنهایند.

هرمان هسه

اصل شعر به آلمانی در ادامهء مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 21:18  توسط امیر  | 

چهارشنبه بعد از ظهر بود. روز خوبی رو شروع نکرده بودم. آب از شب قبل قطع بود و برق هم دو ساعت رفته بود و من کلافه تر از همیشه بودم. بعد از ظهر اما برای دیدن تئاتر تجربی باید میرفتم کافه شارونا. راه افتادم. خیابون انگار از همیشه اعصاب خورد کن تر بود. هوا گرم بود طوری که انگار آسفالت زیر پات آب میشد. از سر کوچه رسیدم به خیابون اصلی و آروم آروم خیابون رو اومدم پایین. اون دست خیابون خونه ای رو طبق معمول داشتند خراب میکردند تا دوباره بسازند. کار ما تو این مملکت شده همین؛ خراب میکنیم که دوباره مثلاً بسازیم و نمیدونیم که این دوباره ساختن خودش یه گند و خرابی ِ جدیده.

کارگرای ساختمون مشغول کار کردن بودند و از بین اونا یه کارگز افغانی بود که نمیدونم چرا انقدر یهو توجهم رو جلب کرد. نگاه ساده و معصومی داشت؛ نمیدونم چطور، ولی من رو یادِ حسن ِ "بادبادک باز" مینداخت. از سمت مخالفِ من، اون دستِ خیابون، دو تا بچه دبیرستانی داشتند خیابون رو میومدند بالا. بیخیال و بی عار، شیشهء دلستر تو دستشون بود و با سر و صدای زیادی به کارگر افغانی نزدیک شدند. وقتی رسیدند کنارش، شیشه هاشون رو محکم کوبوندند جلو پای اون کارگر بیچاره و بلند بلند شروع کردند به خندیدن و مسخره کردنِ اون بیچاره. کارگر افغانی چیزی نگفت و آروم خورده شیشه هایی رو که روی شلوار گشاد و دمپاییش ریخته بودند جمع کرد و به خیسی ِ رو شلوارش نگاهی کرد و سرش رو پایین انداخت.

میرم اون طرف خیابون و دو سه تاپس گردنی جانانه میزنم پس کلهء اون دو تا پسر بچه و حسابی بهشون میتوپم و وقتی میگن که افغانیه و حقشه و این حرفها دو سه تا مشت جانانه حوالهء شکمشون میکنم و بهشون میگم اونم مثل من و توی الاغ یه آدمه. البته اون آدم تر از تویه کثافته؛ چون داره کار میکنه و زندگیش رو میچرخونه و هزارتا مشکل رو تحمل میکنه اما تو انقدر بیشعور و بی انصافی که فقط به خاطر اینکه تصادفاً چند صد کیلومتر اون طرف تر از مرز پر گهر ما به دنیا اومده به خودت اجازه میدی تحقیرش کنی. شرم بر تو که لیاقت نداری حتی اسم انسان روت بذارند.
میرم سراغ کارگره و آروم دستم رو میذارم رو شونه ش و ازش میپرسم: "خوبی برادر من؟" اونم نگاهی بهم میندازه و لبخندی میزنه و آروم سری تکون میده و با لهجهء شیرینش میگه که خوبه و ازم قدردانی میکنه.

حیف که همهء اینا خیالات بود. مجبور بودم عین یه احمق بایستم این سمت خیابون و تماشا کنم خنده های نکرهء اون دو تا بچه رو و نگاه پر از درد و غم اون کارگر افغانی رو. این از ضعفِ منه؟ چرا نرفتم و اون کارها رو نکردم؟ چرا هنوز به یاد آوردن اون صحنه انقدر دلم رو چنگ میندازه؟

ما نوادگان کوروش و داریوش و اسکندر و محمد و تیمور و چنگیزخان و نادر و ... با فرهنگ ترین مردمان روی زمینیم. با شعور ترین و بهترین نمونه هایی که خداوند تا به حال آفریده. به همین دلیله که نژادپرست ترین مردمان روی زمین هم هستیم.
بی هویتی و چندفرهنگی انقدر بین ما زیاده که تبدیلمون کرده به یک مشت آدم نژاد پرستِ غرب زده. باز هم کاش زمان به عقب برمیگشت تا به اون دو بچه دبیرستانی حالی کنم یه من ماست چقدر کره داره.

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 11:38  توسط امیر  | 

"خرده جنایت های زناشوهری"، مجموعه داستان های کوتاه، بهتره بگم مجموعه داستان های کوتاه مزخرف، بسکه نظریه هاش بدبینانه است. تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می کنم. چرا؟ برای اینکه از همون اول، تنها چیزی که باعث می شه یک زن و مرد با هم باشن، خشونته، این کششی که اونا رو به جون هم می اندازه، که بدنشونو به هم می چسبونه، ضربه هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توأمه، این نبردی که با تموم شدن نیرشون خاتمه می گیره، این آتش بسی که اسمشو لذت می ذارن همه اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل خشونتشونو ادامه بدن و ترک مخامصه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد میشن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و حقوق و مزایا می کنن، ثمره ی کُشتیشون یعنی بچه هاشونو به رخ جامعه می کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری می شه از کلاهبرداری! دو تا دشمن با هم سازش می کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو در آرن. خانواده! این دیگه حد اعلای کلاهبرداریشونه! حالا که هم آغوشی وحشیانه و پر لذتشونو به عنوان خدمت به جامعه جا زدن، دیگه هر کاری می تونن بکنن: به اسم تعلیم و تربیت به بچه هاشون اردنگی و تو سری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع دوستی... بعد قاتل ها پیر میشن و بچه هاشون میرن تا زوج های قاتل دیگه ای بسازن. این بار این درنده های پیر که دیگه نمی دونن چطوری خشنتشونو خالی کنن، به جون هم می افتن، درست مثل اوایل آشنایی شون، با این تفاوت که از ضربه های دیگه ای به جای پایین تنه استفاده می کنن. دیگه ضربه ها کاری تر و ماهر ترن. تو این نبرد هر کاری مجازه: مریضی، کری، بی تفاوتی، خرفتی. اونی پیروز می شه که بیشتر عمر کنه. آره اینه زندگی زناشویی، شرکتی که اولش پدر مردمو در می آره بعدش پدر همدیگه رو. یک راه دور و درازیه به طرف مرگ با جنازه هایی که به جا می ذاره. یک زوج جوان می خواد از شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هر کدوم می خوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره ی عقد می بینین هیچ وقت از خودتون می پرسین کدومشون قراره قاتل اون یکی بشه؟

خرده جنایت های زناشوهری - اریک امانوئل اشمیت - شهلا حائری - نشر قطره - ۱۲۰۰۰ ریال

+ نوشته شده در  87/05/27ساعت 8:44  توسط امیر  | 

نشستم پشت کامپیوتر و دارم مینویسم.
صدای مانلی از سالن میاد که داره با تلفن حرف میزنه. فکر میکنم با یکی از خاله هاش داره صحبت میکنه. خیلی توجه نمیکنم و همهء فکر و ذکرم نوشتنه.
صداش میاد: ".... نه! نمیشه... میمی* که خوابه... پدرجون هم خونه نیست..... امیر؟ نه بابا.... امیر انقدر جدیه و همه ش اخم میکنه و کار داره که اصلاً جرات نمیکنم بهش بگم بیاد با من بازی کنه...."

بغض میکنم و از خودم بدم میاد.

...

...

...

به نوشتنم ادامه میدم.

------------

* منظور از میمی، مادر منه که مادربزرگ خودِ مانلی میشه!


پ.ن: جمعه ها بنا داشتم که ایمیل ها و نامه هایی که به نظرم میتونند برای مخاطب های این وبلاگ جالب باشند رو ترجمه کنم و بذارمشون اینجا. دو سه روزیه که جی میل بازی در آورده و قاطی کرده و باز نمیکنه که نمیدونم مشکل از کامپیوتر منه یا جی میل. برای همین از هفتهء بعد این نامه نگاری ها رو ادامه میدم. به نظرتون اصولاً ایدهء خوبی هست یا بهتره خیلی بهش بها ندم؟

+ نوشته شده در  87/05/26ساعت 10:23  توسط امیر  | 

دخترک: الو؟ دارم راه میافتم. چیزی نمیخوای؟
من: چرا.... یه قاقا لی لی برام بگیر!
دخترک: برای خودت یا برای کودکِ درونت؟
من: برای الاغ درونم!
دخترک: باشه. حالا چی میخوای؟ سی دی؟ کتاب؟ قاقا لی لی برای تو اینجور چیزاست دیگه!
من: نه!
دخترک: نکنه دی وی دی و فیلم میخوای؟
من: نه بابا... یه کیت کَت بگیر.... بدجور هوس کردم!
دخترک: من میگم تو باید خودت رو به یه روانشناس نشون بدی تو میگی نه! تاب داری!
من: اتفاقاً تو باید خودت رو به روانشناس نشون بدی!
دخترک: چرا اونوقت؟
من: آخه من میگم قاقا لی لی تو فکرت میره سراغ ابزارآلات فرهنگی!!! خداییش من تاب دارم یا تو؟
دخترک: راس میگی.... حالا کیت کتِ چه رنگی میخوای؟

گوشی رو قطع میکنم!

پ.ن (کمی مربوط): این نوشته تو روزهایی که بلاگفا به ... رفته بود اینجا گذارده شد و از اونجایی که نمیشد کامنتی براش گذاشت و از اونجایی که ما به شدت محتاج کامنت هستیم و اگر یکی از نوشته هایمان کامنت نگیرد شب راحت نمیخوابیم، و یک سری دلایل ناموسی ِ دیگه، ترجیح دادیم که از کودکان در فرصت دیگری پذیرایی کنیم و این شد که الان گذاشتیمش دوباره اینجا.

پ.ن (کاملاً مربوط): این روزها به غیر از "ر مینور"، با یک عدد کیت کتِ ناقابل هم میتونید من رو کاملاً از راه به در کنید!

پ.ن (کاملاً نامربوط): یکی دیگه از خاطرات دکتر هومن تو اعتماد (+)

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 9:19  توسط امیر  | 

سازمان دیده بان حقوق بشر را که به خاطر دارید؟
دیروز در وبگردی های جور واجور با سازمان دیده بان حقوق مشتری آشنا شدم. این سازمان   طرح البته کارش رو تازه شروع کرده و هنوز شاید خیلی جا نیافتاده باشه ولی میتونه در نوع خودش پایه گذار حرکت جدید و متفاوتی باشه که اگه استمرار پیدا کنه واقعاً کار ارزشمندیه.

متاسفانه تو ایران، موقع خرید، برعکس کشورهای متمدن هیچوقت حق با مشتری نیست و معمولاً این فروشنده است که طاقچه بالا میذاره و کمتر پیش میاد با فروشنده های خوش برخورد و مبادی آداب رو به رو بشیم و با خیال راحت بتونیم از کم و کیف چیزایی که میخواهیم بخریم اطلاعات پیدا کنیم. نمیشه در کمال آرامش به کالایی که قصد خریدش رو داریم فکر کنیم و خیلی چیزا رو سبک و سنگین کنیم و معمولاً جوی به وجود میاد که انگار به فروشنده بدهکاریم بابت این فکر کردن ها و بالا پایین کردن ها.

این سازمان طرح با این ذهنیت داره فعالیت میکنه که بتونه در مواقعی که حقی از مشتری زایل میشه، ازش حمایت کنه. البته جاهای کمی رو الان تحت پوشش داره ولی نفس این حرکت و این ایده به نظرم خیلی جالب اومد و بهتره که ازش حمایت بشه تا شاید روزی جاهای بیشتری رو تحت پوشش قرار بده. به هر حال عده ای وقت و انرژی* گذاشتند و میذارند برای اینکه تو فرهنگ این جامعه بشه حرکتی نو و موثر انجام داد و اگر ادعا میکنیم مشکل این مملکت رو در درجهء اول باید تو ریشه های فرهنگی پیدا کنیم و اونا رو حل کنیم، بد نیست با عضو شدنمون یه کم از این حرکت نوپا حمایت کنیم و اون رو به بقیه هم معرفی کنیم.

من همین دیروز عضو شدم و .... شما هم برید اینجا و عضو بشید. مجانیه به خدا!!!

*البته آقای رستگار تو کامنتی که گذاشتند توضیح دادند که این طرح با هزینهء شخصی داره اداره میشه. آدم گاهی اوقات کم میاره که چطور بعضیا میتونند انقدر از خودشون مایه و وقت بذارند و کاری و حرکتی انجام بدند. دست مریزاد!

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 15:46  توسط امیر  | 

آتشی روشن شد،       
                       درختان جامهء سبز بر تن کردند....

                                                                       و من زیبا شدم.

                                                                                                  ۲۴ . ۰۵ . ۱۳۸۷
                                                                                                     ۱۲.۳۵

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 2:23  توسط امیر  | 

پدرم میاد تو آشپزخونه و وقتی من رو با لیوان پر از یخ میبینه میگه: "بس کن دیگه! هر چیزی حدی داره!"
بهش میگم: "شما رو به خدا بیخیال. حالا بعد از مدتی ما خواستیم یه پیک بزنیم."
مبگه: " همین پریشب همین حرف رو زدی!"
میگم" آره... آدم گاهی اوقات خب دلش همچین پُره و ..."
میگه: "اون موقع هم دلت پر بود؟"

وا میرم. چه جوابی بهش بدم. اینکه این دل الان مدتهاست که پره..... که حالا خودش رو داره شاید فکر میکنه این ریختی خالی میکنه؟
گفتن این حرفها چقدر میتونه من رو آروم کنه؟ چقدر میتونه اون رو آروم کنه؟
سرم رو "مثل همیشه" میندازم پایین و میگم: "شما ببخشید!"

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت 11:12  توسط امیر  | 

اینه؟
یعنی رسمش اینه؟
اینجوری بود و ما خبر نداشتیم؟

کاری نکن بیام اون بالا - که اگه خودم تصمیم بگیرم تو این بار هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی - و همهء اون دفتر و دستکت رو جر بدم ها. نکن این کار رو!
آخه من هزینهء کدوم گناه کبیره رو دارم میپردازم و خودم خبر ندارم؟ ها؟ دِ بگو اگه ادعات میشه.
دِ بگو!

چه جنایتی مرتکب شدم که این شکلی دارم تقاص پس میدم!
چکارت کردم که این شکلی ازم انتقام میکشی؟
دِ بگو دیگه! چرا لال-مونی گرفتی پس؟
به کی بدی کردم؟ به کی.... آگاهانه بدی کردم؟ چرا خفه خون گرفتی؟

مگه غیر از این بود که به هر کسی که تونستم کمک کردم؟
مگه غیر از این بود که همه رو دوست داشتم؟
مگه غیر از این بود که با ساده ترین کارهای ممکن خر میشدم؟
مگه غیر از این بود که دشمنم رو هم دوست داشتم؟
چرا پس باید تا این اندازه عذابم بدی؟ ها؟

یعنی برای یه اشتباه انقدر باید کفاره پس داد؟ تا این حد باید خورد شد و به روی کسی نیاورد؟
چرا پس لال شدی؟
بذارمش به حساب "حتماً یه حکمتی پشتش هست"؟ یا خودت هم خوب میدونی که همه مون رو با این مزخرفات گذاشتند سر کار؟
چرا ساکتی و صدات در نمیاد؟

یه نشونه، یه حرکت، یه انگیزه، یه نگاه.... یه عشق....
دیگه چیزی نمونده که برام بفرستی؟ دیگه تو چنته ت هیچی نیست؟
اون آس پیکت رو هم بازی کردی رفت؟ آس دل رو که خیلی وقته بازی کردی!
خالی خالی شدی و بی بی پیک* بهم تعارف میکنی؟ نکنه داری جر میزنی جداً؟

دِ چرا ساکتی پس؟
این کار رو نکن. صدات در بیاد لطفاً.

اگر اون دفعه رزرویشن ِ اون هتله توی ایتالیا رو کنسل کردم و نکردم که بیام پیشت، این بار خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی میتونم ترتیبش رو بدم ها.... نکن این کار رو.
نذار بیام اونجا و آبروت رو جلو هر کس و ناکسی ببرم. نکن این کار رو.
حرفم رو بشنو و از خر شیطون بیا پایین!
فقط بهم راه رو نشون بده. اگه راه رو نشونم دادی بدون که حالا حالا ها پیشت نمیام و میتونیم دوباره با هم رفیق باشیم
انقدر پا رو دمم نذار؛ من دیگه واقعاً بُریدم.

*بی بی پیک، تا اونجایی که شنیدم در فال ورق نماد و نشونه ای از مرگه.

-------------

پ.ن (بی ربط اما مربوط): حالت گرفته باشه، اعصاب نداشته باشی، دلت از این همه آشفتگی ها به درد اومده باشه، این همه نامردی و نامرادی رو دیده باشی و بیای این نوشته رو هم بخونی. وقتی یه نفر هست که حرفهای دلت رو خیلی بهتر از تو میتونه بزنه، با اینکه بغضت رو به اشک تبدیل میکنه، ولی باز هم میتونه قشنگ باشه.... امیدوار کننده که نه ... اما حس قشنگیه.

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 16:51  توسط امیر  | 

نوشتهء امروز مهدی میرمحمدی تو اعتماد حسابی ذهنم رو دوباره به هم ریخت و بعد از مدتها باز هم همون دغدغهء مهم و دائمی رو تو ذهنم پر رنگ تر از قبل کرد. اینکه هنر - به قول میرشکاک - در ذات خودش متعهده رو تا حدی میتونم درک کنم و اینکه اصولاً خلاقیت هنری راهی میتونه باشه برای بیرون ریختن بخشی از درونیات هنرمند رو هم میپذیرم ولی اینکه این برون ریزی تا چه حد درگیر "باید" ها میشه همیشه برام یه عامل بازدارنده بوده. اینکه اصولاً تا چه اندازه باید به اصل و حقیقتی که تو وجودته بها بدی و چقدر باید به "متفاوت بودن" فکر کنی؛ اینکه اصولاً آیا باید به این "متفاوت بودن"ه فکر بکنی یا نه و هزارتا فکر جور واجور دیگه که تو این سالها آروم آروم داره قلم و نوشتن رو ازم میگیره و اجازه نمیده با درونِ خودم راحت و روراست باشم و بشینم باهاش چار کلوم حرف بزنم و با هم یه چایی شیرین بخوریم و ببینیم از کی تا حالا انقدر از هم دور افتادیم.

متفاوت بودن اثر هنری تو این چند سال گذشته رفته رفته تبدیل شده به یه عادت، به یه جور بیماری؛ یه جور بیماریِ مزمن که دست از سر هنرمند و مخاطبش برنمیداره و بیشتر باعث به وجود اومدن حاشیه ها میشه تا تمرکز داشتن روی اصل مطلب (مثلاً تا حدی قضیهء محسن نامجو). البته اینکه بعضی ها اصولاً متفاوت هستند به هیچ وجه نکتهء منفی ای نیست (باز هم مثلاً قضیهء نامجو!)؛ ولی مشکل موقعی بوجود میاد که گاهی اوقات یکی "میخواد" متفاوت باشه! این خواستنه است که اصالت و صداقت هنری رو به نظر من میبره زیر سوال و بدیش هم اینه که با چشم مسلح قابل رویت نیست!!
یعنی اینکه، با یه قضیهء هندسی سر و کار نداریم که به زور چهارتا پرگار و گونیا و مداد و تراش بشه باهاش سر و کله زد و آخرش بفهمیم که قضیه، "قضیهء فرما" بوده و از حل کردنش هم منصرف بشیم! مساله سر اینه که خلاقیت هنری این نوع نگرش رو نمیپذیره و اصولاً نقد هنری - به خصوص تو جوامعی مثل ایران که درد جهان سومی بودن رو هم تحمل میکنند - نتونسته خیلی قاطع با اینگونه پدیده ها برخورد کنه و جوابی قانع کننده ارائه بده.

حرف البته برای گفتن زیاده؛ شاید یه روزی جدی تر در این رابطه بنویسم. البته مهدی به نظرم خیلی خوب و موجز حرفها رو زده و شاید اصلاً بهتر باشه خیلی تو این زمینه روده درازی هم نکرد.

--------------------

پ.ن: پرداختن به این مساله البته کار ِ من ِ "الان" نیست ولی چون اینجا به هر حال ملک شخصیمه و سند منگوله دارش رو دارم، دوست دارم چیزهایی رو که به ذهنم میاد اینجا یادداشت کنم؛ شاید تو آیندهء نزدیک یا دوری دوباره برگردم سر وقتشون و یقه شون رو بگیرم.
یادداشت امروز مهدی انگار یه تلنگر بود برای دوباره اندیشیدن به این مساله؛ برای فرار کردن از این تفکر اشتباه که هر پارتیتوری که از زیر دستم میاد بیرون باید یه شاهکار هنری باشه*!!

* هامون!

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت 20:44  توسط امیر  | 

او سخت کار می کرد چون می خواست تا حد ممکن پول بیشتری به دست بیاورد. کار ابزاری بود برای رسیدن به یک هدف: پول. اما این هدف هم نمی توانست به او لذت بدهد. (...)
او تمام عمرش رویای میلیونر شدن داشت. آرزویش این بود که ثروتمندترین مرد جهان شود. آن چیزی که می خواست بیش از خود پول، چیزی بود که پول نماینده اش بود: نه فقط موفقیت در چشم همهء دنیا، بلکه راهی برای از دسترس خارج کردن خودش. پول داشتن معنایی بیشتر از قدرت خرید دارد: یعنی آن که دنیا لزوماً هرگز نمی تواند تاثیری روی تان داشته باشد. پس پول یعنی حفاظت، نه لذت. برای اویی که در کودکی اش پولی نداشت و در نتیجه در برابر هوا و هوس های دنیا آسیب پذیر بود، مفهوم رفاه برابر بود با تصور فرار: از صدمه، از رنج، از قربانی بودن. آن چه او می خواست بخرد نه خوشبختی، بلکه صرفاً نبودِ بدبختی بود. پول دوای همهء دردها بود، عینیت بخش عمیق ترین و توصیف ناپذیر ترین امیال او به عنوان یک انسان بود. او نمی خواست که خرجش کند، می خواست داشته باشدش، می خواست بداند که آن را دارد. پس پول اکسیر نبود، پادزهر بود: شیشه ی کوچک دارویی بود که وقتی می خواهید به جنگل بروید توی جیب تان می گذارید، فقط محض امکان گزیده شدن تان به نیش ِ ماری سمّی
.

اختراع انزوا - پرتره ی مردی نامرئی / پل آستر - ترجمه بابک تبرایی - نشر افق ۴۵۰۰ تومان
تاکید ها (بُلد شدن واژه ها یا به قول آرتمیس کُپل شدنشون) از منه!

----------------

پی نوشت مربوط: با سپاس از کیوان عزیز برای معرفی این کتاب.

پی نوشت مربوط تر: شخصیتی که آقای نویسنده ازش مینویسه (پدرش) به شدت من رو یادِ کسی میندازه که جزء اون ۵-۶ نفریه که میخوام سر به تنشون نباشه و بدترین بلاهای ممکن سرشون بیاد و هرچه زود تر ریق رحمت رو سر بکشند و برن ته جهنم.

پی نوشت نا مربوط: چند روزیه کارم شده مدام گوش دادن به موسیقی فیلم "Requiem for a Dream". در حدی غیرقابل وصف از این موسیقی لذت میبرم و تعجب هم میکنم. چون این موسیقی به شدت اعصاب خورد کن و روی نرو هست. نه اینکه کلاً از موسیقی اعصاب خورد کن بدم بیاد ها... ولی تا حالا نشده بود این شکلی پشت سر هم بشینم به گوش کردنِ این تیپ موسیقی.

پی نوشت نامربوط تر: خُل شدم.... لابد!

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت 11:47  توسط امیر  | 

دیشب بالاجبار و به ضرب و زوری بسیار فراوان رفتم به کنسرت شهرام ناظری. راستش اعتماد خیلی دیر بهم خبر داد و مجبور شدم یکی از قرارهای مهم عصر جمعه م رو کنسل کنم و یکی دو تا قرار دیگه ای که داشتم رو هم خیلی مختصر و مفید برگزر کنم در حالی که شاید خیلی از حرفها نگفته موندند.

اولین بار بود که کنسرت تو فضای باز رو تجربه میکردم و در نوع خودش جالب بود. جالب تر از اون بلیط VIP بود و من ِ ندید بدید!!! از شوخی گذشته ولی تو ردیف چهارم اگر باشید و خیلی متمایل به مرکز نباشید این ریختی میشه که دقیقاً در مقابل یکی از بلندگوهای عظیم الجثه قرار میگیرید و دلتون میخواد نوازندهء دف و صدابردار رو در بعضی از لحظه ها با همون کارد میوه خوری تیکه تیکه کنید!!! (سلام آرتمیس!)

بعضیا رو در ضمن دیدید که مهربونی از چهره شون معلومه؟ عین اون آقاهه که نزدیک من نشسته بود و وقتی خواستم به بروشور نگاهی بندازم انقدر با مهربونی گفت "مال خودتون، ما یکی دیگه داریم!" که نمیتونم توصیفش کنم. من خودم هم بارها بروشور کنسرتم رو به بقیه دادم یا خیلی چیزهای دیگه رو و خیلی اتفاق دور از ذهن و عجیب و غریبی نیست؛ ولی بعضی ها تو رفتارشون یه جور محبت خاص هست، یه لبخند، یه نگاه، و خلاصه یه حس مثبت که خیلی جذابیت داره.

من از طرفدارهای پر و پا قرص ناظری نیستم. معمولاً هم صدای شجریان رو تو موسیقی سنتی به بقیه ترجیح میدم. ناظری البته خیلی موزیسین خوبیه؛ یه آدمی که دوست داره چیزهای مختلف و متفاوت رو تجربه کنه و معمولاً هم تجربه های جدیدش خیلی موفق از آب در میان (شاید یه درصدیش هم به خاطر اسمش و شهرتش باشه!) ولی دیشب از کنسرتش لذتی بردم بس عظیم. حالا قراره که به طور مفصل و حرفه ای تر بنویسم از این برنامه ولی شخصاً خیلی برام جالب بود؛ بر عکس اون چیزی که انتظارش رو داشتم.

البته بگذریم که بعضیا (حالا لینک نمیدیم آبروشون نره!) پیشنهادهایی دادند بسیار بی شرمانه مبنی بر اینکه این بلیت 50000 تومنی رو تو بازار سیاه مثلاً 200000 تومن بفروشیم و با پولش بریم شام بیرون تو یکی از این رستواران باحالها که بدون کت و شلوار راهمون نمیدند..... ولی ما بر نفس اماره و غیر اماره غلبه مند گشتیم و رفتیم عین آدم به دیدن کنسرت.

اگر تو این مدت باقیمانده میخواین به دیدن این کنسرت بروید، اصلاً از ساندویچ های هایدایی که تو محوطهء کاه نیاوران عرضه میشوند نخورید که واقعاً مزخرف و مونده و ... بودند (جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید!)

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 10:38  توسط امیر  | 

این خانوم مثلاً دکتر مهشید چایچی (که نفهمیدیم دکترای حسابداری دارند یا کتابداری یا ....؟) مطلب مزخرفی دربارهء عوارض نگهداری از گربه ها در روزنامهء نسبتاً ناوزین همشهری نوشتند که واقعاً در نوع خودش شاهکاری به حساب میاد از مزخرفات. من مطمئنم اگر جری هم میخواست از تام بد بگه انقدر مزخرف سر هم نمیکرد و تا این اندازه شر و ور به هم نمیبافت و انصاف رو یه کم رعایت میکرد.
بد نیست بخونید نوشتهء این مثلاً خانوم دکتر رو +

البته نوشتهء بی اساس و احمقانهء این خانوم دکتر بی جواب نموند و هومن حسابی تو یادداشتِ دیروزش (اعتماد) از خجالت ایشون در اومد و قراره که هفتهء بعد، توی روزنامهء کارگزاران هم جوابیه ای بنویسه که لینک اون نوشته رو هم هر وقت چاپ شد میذارم اینجا.
جنابانی که در همشهری فعالیتِ بسیار زیادی میکنید؛ بد نیست قبل از اینکه به هر کسی اجازه بدین تو روزنامه تون مطلب بنویسه یه کم از چند و چون و صحت و سقم مطلبی که نوشته شده خودتون رو مطلع کنید یا نسبت به دانش نویسنده اش یه کم حساسیت به خرج بدید. باور کنید به جایی بر که نمیخوره هیچ، حرفه ای گری تون هم ثابت میشه! چیزی که متاسفانه تو روزنامه هایی مثل همشهری و ایران خیلی کم دیده میشه!

--------------------

لطفاً بروید اینجا و کلیک کنید. آرتمیس خیلی خوب توضیح داده و لزومی نداره من همون حرفها رو اینجا بزنم. در ضمن لینکش تو همین ساید بار ِ سمت چپ هست!

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 11:32  توسط امیر  | 

در راستای تجربه... اجرای تئاتر در کافی شاپ
"تنش - عادت - تنش"
کاری از علیرضا طاهری - سید میلاد شجره

مکان: کافه شارونا
زمان: چهارشنبه ۱۶.۰۰
آدرس: پاسداران - انتهای گلستان پنجم - پلاک ۱۵۸
تلفن: ۲۲۹۶۹۵۳۹

---------

چند هفتهء پیش بود که با میلاد آشنا شدم. خیلی اتفاقی تو کافه شارونا به مطالعه و قهوه و باخ مشغول بودم که اومد تو کافه و از طرحش برای اجرای یه تئاتر تجربی کوتاه (چیزی حدود ۱۵ دقیقه) صحبت کرد و بالاخره بعد از صحبت های فراوان با آقای شاکری (صاحب کافه) زمان برنامه شون و نوع کار و این حرفها مشخص شد.
من خودم از اینکه برنامه چه چیزی هست اطلاعی ندارم و با توجه به اینکه اصولاً تئاتر تجربی، باید تئاتر تجربی باشه حتا سعی نکردم که بفهمم ... ولی خیلی مشتاقم که ببینم چی هست و از همهء اونایی که به این مقوله علاقه مندند و چهارشنبه بعد از ظهرشون خالیه جداً خواهش میکنم که بیایند و ببینند کار این دو هنرمند جوان را که به نظرم بچه های خیلی خوبی میومدند.

برای راحت تر پیدا کردنِ کافه شارونا: از میدان هروی به سمت شرق (شمس آباد) بیایید و دقیقاً آخر خیابون و تو قسمت انتهایی سر بالایی ( اصطلاحاً به تپه شمس آباد معروفه) سمت چپتون میتونید کافه شارونا رو پیدا کنید.
منتظر حضور سبز و زرد و ارغوانی و مشکی و قهوه ای همه تون هستیم در ضمن! البته ما که هیچکاره ایم ولی حضورتون باعث دلگرمی بچه ها میشه.

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 20:8  توسط امیر  | 

گاهی اوقات آدم باید یه دورهء مجردی هم داشته باشه. مثلاً اینکه از صبح تا شب همه ش سرت به کارت باشه و بنویسی و بخونی و بری اینور و اونور و حتا خوشگذرونی های باحالِ نیمه فرهنگی داشته باشی خیلی خوبه. کلی آدم چیز یاد میگیره. اما اون وسط مسط ها بد نیست گاهی اوقات همچین یه نمه با یه سری همجنس بزنی بیرون و یه کم بی ادب هم بشی و چهار تا لیچار بار ِ این دنیا و رسم و رسوم زمونه بکنی.

امروز از صبح تا حالا بیرون بودم و با دو سه تا رفیق خیلی خوب (همجنس و غیر همجنس) کلی اینور و اونور رفتم. کافه شارونا، نشر چشمه و کتاب خریدن و سی دی خریدن های همیشه لذت بخش، ناهار رستوران موفتار، کافه مرکزی، خانه هنرمندان (یه کادوی خوشگل مامانی نارنجی رنگ هم گرفتم که بسی چسبناک بود) و کلی بحث ها و صحبت های باحال و خنده دار و در عین حال کلی درددل با آدمایی که جنس تنهایی شون شبیه جنس روزمرّگی هام به نظر میومدند. 
شب که اومدم خونه و یه گشتی تو اینترنت زدم و داشتم به نوشته ها و کارهام فکر میکردم، شاهین (پسر دایی گرامی که ما برایش جان همی دهیم!) زنگ زد که بیا پایین که با یه سری از بچه ها بریم قلیون کِشی (حدود ساعت ۹) و خب، یه روز هم که ما آدم شده بودیم و خودمون تو خونه قلیون نذاشته بودیم، مثل اینکه خدا دلش به حالمون سوخت و یه جورایی تو رودروایسی و وسوسهء وقت گذرونی با فک و فامیل از خونه زدیم بیرون. جمع مجردی باحالی بود و بعد از مدتها (جداً بعد از مدتها....چیزی حدود یک سال) خیلی این شر و ور گفتن های مردونه چسبید....!

آدم بهتره تک بعدی نباشه. هر چیزی، نه البته در حد افراط، تو زندگی لازمه!
این رو از من فروردینی افراطی-تفریطی بشنوید!!

---------

پس نوشتِ ویژه و مربوط: فکر میکنم گاهی اوقات آدم در شرایط بسیار خاص و ویژه، رفتاری کاملاً متضاد با آنچه عرف است پیش میگیرد!

پس نوشتِ ویژه تر و مربوط تر: البته منظور از آدم در خط بالا، خودمان و افرادی مانند خودمان میباشند. به کسی برنخورد. اگر شما اینگونه نیستید، آدم نیستید؛ یعنی احتمالاً آدم معقولی هستید!

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 0:56  توسط امیر  | 

۱- باربد خیلی هیجان زده از تو دستشویی اومد بیرون و با خوشحالی و ذوق به مادر و پدرش گفت: "من بالاخره فرق خانوما و آقایون رو فهمیدم!"
ما به هم نگاه کردیم و تا اومدیم حرفی بزنیم باربد ادامه داد: "خانوما لاک میزنند؛ آقایون ژل!!"
ما رو بگو چه فکر ها که به ذهنمون خطور نکرده بود!

۲- جای بعضیا خیلی خالی بود!

۳- از پدری مثل فرجام پسری مثل باربد بعید نیست!! فکر میکنید به خاطر شوخی های فرجام، باربد اولین کلمه ای که از ایتالیایی یاد گرفت چی بود؟ Culo!!! معنیش چی میشه؟ شرمنده ولی یه کمی زشته و مستقیم نمیشه گفت ولی خب جایی است در بدن آدمیزاد که طبق روایات نامکتوب، قزوینی ها بهش خیلی علاقه مند هستند!!

۴- یکی از اتفاقات باحال دیشب این بود که بنده برای اولین بار شاهد نوشتن و به روز کردن فرجام بودم. فرجامی که تا حالا نشده چیزی بنویسه و من از این رو به اون رو نشم... گاهی هم البته از اون رو به این رو میشم! جالبه که فرجام دست چپش رو میزنه زیر چونه ش و فقط با دست راست تایپ میکنه! (البته نه همیشه، ولی بیشتر مواقع!)

۵- موقعی که فرجام داشت مینوشت باربد رفته بود کنارش و میخواست باهاش بازی کنه که من با ایثار و از خودگذشتگی فراوان باربد رو آوردم کنار خودم و شروع کردم به بازی کردن باهاش (میدونید که من زبون بچه ها رو خیلی نمیتونم بفهمم!) تا باباش بتونه بنویسه.... تو فقط بنویس رفیق!

۶- کلی برای اینکه آلوچه خانوم دوباره به نوشتن ادامه بده حرف زدیم. البته یه سری چیزها نگفته موند. من خوشم نمیاد کسی به زور وادار بشه به نوشتن. نوشتن باید خودش بیاد و انقدر برات جذابیت داشته باشه که بشینی و بنویسی. دوست ندارم که آناهیتا بشینه به نوشتن به صرف اینکه چیزی بنویسه؛ دوست دارم اون انگیزه دوباره توش به وجود بیاد و بشه همون آلوچه خانومی که قبلاً ازش سراغ داشتیم. اون موقع خودش دیگه میدونه چه باید بکنه.

۷- فرجام برام از ایده هایی حرف زد که در نوع خودشون واقعاً بی نظیر بودند. اینکه چی بودند بماند، چون به قدری ایده های ناب و جالبی به نظر میومدند که اگر اینجا بنویسم مطمئناً رو هوا میزنندش و بعد ها به اسم خودشون ثبت میکنند؛ باید این کار رو خود فرجام انجام بده و من شک ندارم که تبدیل میشه به یکی از حرکت های تاثیر گذار تو وبلاگنویسی!
اینا رو هم نوشتم که فردا بتونم ادعا کنم ما از قبلش در جریان بودیم و پز بدیم همی به این و اون در ضمن!

۸- میخوایم برای بار چندم بشینیم و هامون ببینیم. هنوز تصمیم نگرفتیم کی و کجا... ولی دنبال بهونه هستیم. دیشب کلی از دیالوگ هاش رو با آنا دوره کردیم و کلی خندیدیم!

۹- دو بار از آناهیتا و فرجام بهترین هدیه های زندگیم رو گرفتم. یکی پارسال وقتی پوستر صدسال سینما رو بهم کادو دادند (+) و یه بار هم دیشب که سی دی اوریژینال "روزهای ترانه و اندوه" فرامرز اصلانی ِ عزیز رو بهم هدیه دادند. یه بار هم نوشته بودم (+)، اینکه آدم چیزی از مال خودش رو که خیلی هم دوست داره ببخشه به کس دیگه نشون میده اون طرف باید خیلی ارزشمند باشه و دقیقاً اینجاست که شک میکنم واقعاً لایق همچین محبت و همچین دوستانی هستم یا نه.

شب خوبی بود.....بعد از مدتها به شماره نویسی و لینک گذاری های فراوان روی آوردیم در ضمن، که این خود امری است بس مبارک و میمون! لابد (سلام آرتمیس!!)

-----------

پ.ن: این نوشته مربوط میشه به روزی که خسرو شکیبایی از این دنیا رفت. دو دقیقه بعد از اینکه پابلیشش کردم خبر رو شنیدم و به احترامش این پست رو برداشتم تا در موقعیتی مناسب دوباره بذارمش.

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 9:13  توسط امیر  | 

روزی به سراغ من نیز خواهی آمد،
فراموشم نخواهی کرد،
این رنج را پایانی خواهد بود،
و این زنجیر از هم خواهد گسست.

در نظر هنوز دور و غریبه ای،
ای برادر° مرگِ عزیز،
حاکمی،
مانند ستاره ای سرد 
به روی شبهای من.

ولی روزی، سرشار از شعله های آتش
نزدیک خواهی شد -
بیا، نگار ِ من،
                 اینجایم،
                       در برم گیر،
                             از آنِ تو ام.

هرمان هسه

متن اصلی آلمانی را در "ادامهء مطلب" می گذارم. دوستانی که آلمانی می دانند، اگر ایرادی دیدند تذکر دهند. البته ذکر این نکته بسیار ضروری است که در ترجمهء شعر خیلی خودم را در قید و بند برگردانِ واژه به واژه نمی کنم و تلاشم بر این است که شعر، "شعر" بماند.


پ.ن: این شعر، یکی از ۴ شعر از هرمان هسه است که روش آهنگ گذاشتم و ماههاست که نوشتن ِ همون چند دقیقهء پایانی اش مونده! باشد که به راهِ راست هدایت شده و آن چند میزان باقی مانده را هم بنگاریم!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/15ساعت 11:46  توسط امیر  | 

رضا، قهوه فرانسهء مخصوصش رو میذاره جلوم. نمیدونم چرا، ولی حس میکنم هر بار که سر حال تره، قهوه ش هم بهتره. بوی قهوه حالم رو جا میاره.
موسیقی جز؛ 
شروع به خوندن کتابم میکنم. 
آهنگ که تموم میشه، رضا سی دی رو عوض میکنه و چیزی رو میذاره که من دوست دارم و تبدیل شده به پای ثابت قهوه خوری های صبح هام.
موسیقی باخ* بعد از چند روز دوباره دیوونه م میکنه. چشمام رو میبندم و بغضی عجیب گلوم رو میگیره.
دخترک وارد کافه میشه و بدون سلام و علیک میشینه رو صندلی کناریم.
نمیفهمم چرا انقدر این موسیقی میتونه تمام وجودم رو بلرزونه.
دخترک دستش رو میاره جلو صورتش، انگشت سبابه ش رو میگیره بالا و میگه: "خیالپردازیهای رمانتیک!"
علی عابدینی و هامون میان جلو چشمم.... "جنون الهی"!
هشتک** رو تو دستهام میچرخونم و چشمهام رو دوباره میبندم و غرق میشم تو صدای گیتار و موسیقی باخ.
خیالپردازی رمانتیک نیست. احساس حقارت کردنه در مقابل این همه زیبایی؛ این همه پاکی؛ این همه صداقت. ایناست که دلم رو میلرزونه و دوست دارم جلو همهء آدمهای کافه بزنم زیر گریه.
شازده میاد تو و داد میزنه "درود بر همه!" و آروم میاد زیر گوشم میگه: "مرد که گریه نمیکنه!"
دخترک میگه: "مردهای احساساتی رو دوست دارم."

آکوردها پشت سر هم میان و میرن. توی خلسه ای غیرقابل وصف فرو رفتم و نمیفهمم یه موسیقی چطور میتونه انقدر خلوص رو منتقل کنه. حتم دارم گناهکارترین آدم روی زمین که جاش ته جهنمه، اگر سر پل صراط این موسیقی رو با خودش گوش کنه دروازه های بهشت خود به خود به روش باز میشن. این موسیقی رو فقط میشه تو بهشت شنید و چقدر من ِ آلوده و ناپاک رو داره پاک میکنه. کی بود میگفت "موسیقی غذای روح است!" ؟ به نظرم حرف مزخرفیه. هر موسیقی ای نمیتونه با روح در ارتباط باشه. ولی موسیقی باخ انگار روحت رو شستشو میده. انگار روحت رفته زیر دوش آب گرم و داره خوشبو ترین شامپو ها رو به سرش میزنه و آب کشی میکنه. این موسیقی عین غسل کردن میمونه.

شازده چاییش رو از تو استکان کمر باریک آروم مینوشه و سبیل هاش رو با ظرافت خشک میکنه و میگه: "من موسیقی خودمون رو ترجیح میدم."
موسیقی خودمون؟ موسیقی خودتون؟
دخترک بهش چشم غره میره و میگه: "چاییت رو انقدر با سر و صدا نخور!"

با خودم فکر میکنم....مگه موسیقی به جایی تعلق داره؟ این مرزبندی ها از کی بوجود اومدند؟
موسیقی باخ متعلق به کجاست؟ آلمان؟ اروپا؟ غرب؟
نه! موسیقی باخ متعلق به قلبهاست. متعلق به آسمونه. متعلق به بهشته. متعلق به خداست انگار. چی میتونه این همه زیبایی، این همه پاکی، این همه عرفان، این همه صداقت، این همه رنگ و این همه بوی خوب رو یکجا با هم داشته باشه؟
موسیقی باخ رو نباید شنید! باید زندگی کرد؛ باید لمسش کرد، نازش کرد، بوسیدش، در آغوش گرفتش و باهاش تو رقصی آروم به نهایت عشق، به اوج عرفان، به بالاترین درجه از زیبایی رسید و از این زندانِ تن رها شد. باید.....

نه! نباید ازش حرف زد......

--------
* پارتیتا در ر مینور (ر مینور گام مورد علاقهء منه در ضمن! به راحتی میتونید با قطعه ای در ر مینور سرم رو کلاه بگذارید و از راه به درم کنید!)

** هشتک اسم شئیه که مدتیه همراه همیشگیم و یکی از بهترین دوستانم شده و از ۶ راس و ۸ وجه تشکیل شده و این خانوم گل گلاب بهم هدیه ش داد.

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 15:22  توسط امیر  | 

اندر باب رفیقنا (بر وزن شیخنا!) که به واسطهء درسی که خوانده و کاری که انجام میدهد به مسائل رنگی، دکوراسیونی، هماهنگی ای و ... بسیار حساس میباشند! خدا همه مان را بیامرزد!

آرتمیس: واقعاً اون کسی که رنگ آمیزی اینجا رو انتخاب کرده ... چی فکر میکرده با این همه رنگ خاکستری و اون سنگ های بدرنگ دیوار و کف زمین؟ ... یعنی ...
من: ... ها؟ باید دارش زد؟
آرتمیس: اگه الان اینجا دم دستِ من بود...
من: ... ها؟ خفه ش میکردی؟
آرتمیس: (خیلی ریلکس) نه! قشنگ با چاقو پوستش رو میکندم...
من:
آرتمیس: (با آروم ترین و آرامش بخش ترین لحن ممکن!) اونم نه با چاقوی آشپزخونه! با چاقوی میوه خوری! قشنگ قلفتی میکندم پوستش رو!
من: آها.... یادم باشه هیچوقت اتاقم رو بهت نشون ندم!!

-------

پ.ن: قرار بود چیزی بنویسم تا جیگر همه این بار برای "من" کباب بشه! لطفاً در صورت امکان جیگرتان کباب شود!! ممنونم!

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 9:54  توسط امیر  | 

۵ سال پیش بود که برای اولین بار با چیزی به اسم وبلاگ آشنا شدم. اون موقع روزهایی عجیب بودند؛ نه به خاطر آشنایی ام با وبلاگ؛ کلاً روزهای عجیبی بودند. نمیدونم اولین وبلاگی که دیدم چی بود و اصولاً از اینکه چطور تو صفحهء وب تاریخ های قدیمی تر باید پایین تر از تاریخ های جدید تر باشند سر در نمیاوردم. از این وبلاگ به اون وبلاگ و از این لینک به اون لینک آخرش رسیدم به وبلاگی به اسم "یک ماهی در لا مینور" که همین اسمش برام خیلی عجیب و جذاب بود. با خوندنِ کامل آرشیو اون وبلاگ بود که تازه فهمیدم وبلاگ یعنی چی!!! از اونجایی که به هیچ وجه دوست ندارم از زمانه عقب باشم (خدا شاهده از اینکه نمیدونم گوگل ریدر چطور کار میکنه الان در عذابم!!) تصمیم گرفتم یه وبلاگ برای خودم درست کنم. با خودم گفتم چطور بقیه میتونند وبلاگ داشته باشند و من نمیتونم؟
این شد که اولین وبلاگ به نام "یک حباب در دو ماژور" ساخته شد. دقیقاً در ۱۳ مرداد ۱۳۸۲. طبیعتاً اینکه این اسم به تقلید از کدوم وبلاگ برداشته شده بود جای توضیح نداره؛ هرچند اصولاً لا مینور رو همیشه به دو ماژور ترجیح دادم!!
از اون روز خیلی چیزها عوض شد. پدیده ای که در درجهء اول برام حکم یه سرگرمی و تفنن داشت کم کم تبدیل شد به وسیله ای برای نوشتن و درد دل گفتن و حرف زدن و تمرین کردن تو ارتباط با دیگران و پیدا کردن دوستانی که الان نمیتونم زندگی رو بدون حضورشون حتا تصور کنم.

اینکه این اسباب بازی چطور یواش یواش برام شد یه دوست و همراهِ صمیمی برای خودم هم عجیبه. هنوز یادم هست روزهایی رو که تایپ کردن برام از سخت ترین کارهای ممکن بود و الان شده یه لیوان آب خوردن.
تابستون ۸۲ نقش مهمی تو زندگیم بازی کرد؛ از هر نظر که بتونید تصورش رو بکنید ولی قشنگ ترین چیزی که از اون دوران برام موند و هیچوقت رفیق نیمه راه نشد همین وبلاگ بود. هرچند من یه کم رفیق نیمه راه شدم. اسباب کشی های متعدد به بلاگ اسپات و یه سرویس وبلاگ دهندهء دیگه و بعدش هم بوسیدن و کنار گذاشتن وبلاگنویسی و دوباره شروع کردنش این بار اینجا، هیچکدوم باعث نشدند که جنون من تو وبلاگخونی و وبلاگنویسی از بین بره.

متاسفم از اینکه اولین وبلاگم رو برای همیشه پاک کردم و ازش نشونه ای در میون نیست هرچند همهء نوشته های اون وبلاگ رو تو آرشیو شخصی ام دارم و روزی که این قدرت رو داشته باشم که بتونم بهشون مراجعه کنم، حتماً دوباره میخونمشون.
از وبلاگنویسی چیزهای زیادی یاد گرفتم. اینکه چطور بنویسم؛ اینکه چطور با مخاطبم ارتباط برقرار کنم؛ اینکه چطور با نوشتهء دیگران رو به رو بشم؛ اینکه چه حرفهایی میتونند آبستن ِ چه سوء تفاهم هایی باشند؛ اینکه چقدر این نوشتن ها به مرتب کردنِ ذهن ِ همیشه مغشوشم کمک کرده؛ اینکه چطور یاد بگیرم تو همین کار یه نظمی رو رعایت کنم و خیلی چیزهای دیگه که شاید الان از قلم افتاده باشند.

ولی یکی از مهم ترین خوبی هایی که این وبلاگ نویسی برام داشت پیدا کردنِ دوستانی بود که واقعاً رفاقت رو برام معنا کردند. آرش، که یکی از همین دوستان بود حرف خوبی میزد و میگفت "مایی که رفاقت های وبلاگی میکنیم، مطمئناً خوانندهء اون دسته از وبلاگهایی هستیم که حس میکنیم میتونند دوستان خوبی برامون باشند و به همین خاطره که وقتی این رفاقت از حالت مجازی به حالت طبیعی در میاد آدم احساس غریبگی نمیکنه."*

از طریق همین وبلاگ بود که با مهروش آشنا شدم و فهمیدم استاد (شوهر مهروش)، همون معلم قدیمی دوران راهنماییم بوده و چه پیوند محکمی بینمون برقرار شد!
از طریق همین وبلاگ بود که با کیوان آشنا شدم و کلی چیز ازش یاد گرفتم.
از طریق همین وبلاگ بود که با پانته آی غربتستان آشنا شدم و اون همه رفاقت و صمیمیتِ بی چشمداشت رو تجربه کردم.
از طریق همین وبلاگ بود که با موجودی به اسم نازنین آشنا شدم که واقعاً آدم حیرت انگیزیه!!
از طریق همین وبلاگ بود که با ساکنین باغ آلوچه آشنا شدم و فهمیدم خواهر داشتن یعنی چی.
از طریق همین وبلاگ بود که با آرش و سولماز آشنا شدم و فهمیدم چقدر دنیا کوچیکتر از اونیه که فکرش رو میکردم.
از طریق همین وبلاگ بود که با خانوم دکتر آشنا شدم و فهمیدم هنوز میشه به نسلشون امیدوار بود.
از طریق همین وبلاگ بود که با شرمین و امیر آشنا شدم و امیدوار شدم به این که موزیسین های بلاگر هم میتونند وجود خارجی یا داخلی داشته باشند!!
از طریق همین وبلاگ بود که با آرتمیس آشنا شدم که انگار سالهاست میشناسمش و برای فهموندنِ حرفهام انقدر نباید مثل روابطم با همه فکر کنم و حساب کتاب کنم!

آره؛ از طریق همین وبلاگ با این همه دوست خوب آشنا شدم و اون همه دوست خوبِ ندیده هم پیدا کردم؛ آرش حبیبی که خیلی دوست دارم از نزدیک (نه البته زیادی نزدیک!!) ببینمش، رضا قاری زاده که هنوز باید بهم درست پیپ کشیدن رو یاد بده، اقلیمای عزیز که برام یکی از بهترین فال های حافظ رو گرفت، مریم مهربان که یکی از کسانی بود که اعتماد به نفسم رو در نوشتن این وبلاگ تا حد تیم ملی بالا برد، بانوی گیلک و حضور همیشه در صحنه اش، ساسوشای عجیب و غریب، پریای نازنین از کشوری که همیشه دوست داشتم ببینمش، نازلی ِ خوش فکر که کامنتهای بی نظیری برام میذاره و معمولاً باعث میشه تا به مسائل از دید دیگه ای هم نگاه کنم، پرکلاغی و مسابقه های آپدیت کردن هایمون، لیلای حاضر در نیمکرهء جنوبی و جیران عزیز که رسماً بی نظیره. و خیلی های دیگه که شاید اسمشون از قلم افتاده باشه و همینجا ازشون معذرت خواهی میکنم.

همین رفاقت ها و بودن ها و به اشتراک گذاشتن ها بزرگترین هدیهء من از این دنیای مجازی و از این وبلاگنویسیه که بر حسب تقویم و تاریخ، از ۵ سال پیش دقیقاً در چنین روزی شروع شد و با کمی آن و آف، تا الان ادامه داشته.
خوشحالم از اینکه این همه دوست دیده و نادیده دارم و به خودم میبالم از اینکه با ساده ترین راه ممکن تونستم تجربه های ارزشمندی کسب کنم که در نوع خودش واقعاً بی نظیره.

از همهء کسانی که تو لحظه های خوب و بد، تو سختی ها و شادی ها پا به پای من و این وبلاگ اومدند جلو از صمیم قلب تشکر میکنم. این پست متعلق به همهء اوناییه که به من معنای رفاقت رو تو این دنیای عجیب و غریب یاد دادند.
سپاسگزارم!

--------

* نقل به مضمون!

پ.ن: ترتیب اسم ها به ترتیب آشنایی من با اون افراده!

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 10:9  توسط امیر  | 

ما اصولاً انسانی بسیار قُد، حاضر جواب و در بسیاری از مواقع شوخ طبع هستیم به گونه ای که کمتر کسی میتواند پوزمان را بزند!
اما افرادی که همین "کمتر کسی" را تشکیل میدهند، بسیار بر روی نرو ما ژیمناستیک بازی میکنند و ما به شدت دلمان از دست ایشان خون است. حال این افراد چه کسانی هستند؟

۱- در درجهء اول ما در مقابل برادرمان بسیار بسیار کم می آوریم به گونه ای که کمی تا قسمتی اعتماد به نفسمان را از دست میدهیم. اینکه میگوییم، شوخی نیست ها! آن دسته از دوستانی که ما را میشناسند، خوب میدانند که ما یه گولّه اعتماد به نفس و غرور و نخوت هستیم ولی در مقابل آقای دکتر، به جان عزیزتان، جوری میشود که ما خفه میشویم و ایشان به صورت متکلم وحده می تازد و تار و مار میکند و میرود. مهم ترین خصلت ایشان که بسیار ما را دچار بغض و کینه و حسد کرده است (!)، "انسان شناسی" ایشان میباشد. اینکه میگوییم به هیچ وجه شوخی نیست! ایشان ظرف مدتی کمتر از ۲ دقیقه و با ساده ترین نوع رفتار میتواند پیچیده ترین انسان های روی کرهء خاکی را (در صورتی که به زبان آدمیزاد حرف بزنند!) مانند یک ریاضیدانِ برجسته آنالیز کند و پروندهء اعمالش را در دست راست یا چپش (معمولاً چپش!) قرار دهد و ما مبهوت در این حیرت بمانیم که چطور ما اینجور چیزها را نمیفهمیم پس؟ یعنی ما انقدر ساده ایم که راه راهمان در آفریقا وجود دارد؟

۲- کسی که ما در زمینهء شوخ طبعی و شوخی کردن و حاضرجواب بودن مقابلش بسیار بسیار کم می آوریم فرجام خانِ آلوچه الممالک میباشد! ایشان با استفاده از مینیمالیستی ترین واژه های موجود و ظرف کمترین زمان ممکن آنچنان خشتک ما را به پس کله مان پیوند میدهد که عقل آدمی در آن شک میکند و از خود میپرسد "مگه میشه؟ نه جون من؛ مگه میشه؟ آدمی بیاد و بزنه تو پک و پوز امیر؟" و اینگونه است که خداوند منان در وجود ایشان صفاتی را به ودیعه گذاشت که به موجب آن ما نیز از رو میرویم. چه برسد به شما!!! تلاش نکنید که پوزتان خواهد خورد و تا مرز خودکشی پیش خواهید رفت. از ما گفتن بود! البته در باب این بشر، باید به این مطلب نیز اشاره کرد که ایشان هر وقت مطلبی مینویسد ما با خودمان کمی تا قسمتی در این اندیشه غوطه ور میشویم که مگر میشود "این آدمی" که ما میشناسیم به این خوبی بنویسد؟ جداً مگر میشود؟

۳- و اما سومین نفری که ما در مقابلش از رو میرویم، دوستی است نویافته به نام عابد! در مجمع التواریخ از ایشان با نام "دائره المعارف فی کل المکان و فی کل الزمان"  یاد شده است. کافی است از وی در زمینهء حشرات کوه قالاکولا واقع در مجمع الجزایر سولفات سدیم سوال کنید تا منظور من را درک کنید. ایشان به واسطهء احاطهء نصفه و نیمه اش بر علم فلسفه، احاطه ای جامع بر دیگر علوم طبیعی، ماورا الطبیعی، غیر طبیعی، و ... دارد به طوری که به من ِ موسیقولوگ، درس تاریخ موسیقی و علم برقراری ارتباطات با جَز میدهد و با دانشجوی سال آخر سینما طوری صحبت میکند که دانشجوی نگون بخت به این باور تلخ میرسد که عمر خود را در آن دانشگاه لعنتی حرام کرده چرا که یک دانشجوی فلسفه از او بیشتر سینما میداند! اینها که میگوییم به هیچ وجه اغراق نیستند طوری که وقتی با ایشان صحبت میکنم حس میکنم چقدر نفهم بوده ایم و خود خبر همی نداشته بودیم!

۴- و اما نفر چهارم و آخر که ما جلویش به شدت کم می آوریم.....!
ذکر این نکته واضح و مبرهن است که منظور از این نفر آخر، تنها یک نفر خاص نیست همانگونه که منظور مشقاسم از دل و روده، دل و روده نیست! اصولاً ما در مقابل بانوان (اعم از انسان و حیوان و نبات و ربات و موجوداتِ فضایی و غیره ) کم می آوریم. البته شما باور نکنید؛ این را (به قول شیرازی ها) اضاف کردیم تا دوستان عزیز ننویسند چرا هر سه نفری که نام بردی به جامعهء رجال تعلق دارند و اثری از بانوان در آن نیست و فریاد وافمینیستا سر دهند!! ما اصولاً، از همان روزی که پا به عرصهء گیتی نهادیم (البته در کتب آمده که ما با کله به این دنیا آمدیم!) در مقابل تمامی بانوان کم می آورده ایم و کم می آوریم و کم خواهیم آورد. شما مرحمت فرموده باور کنید!!!

+ نوشته شده در  87/05/12ساعت 10:8  توسط امیر  | 

سلام خانوم کومل،
حالتان چطور است؟ من بد نیستم و روزها طبق معمول پشت سر هم میگذرند و هر روز تجربه ای تازه به تجربیات قبلی اضافه می کند. خوشحالم که هنوز بعد از شش ماه، آن سی دی هایی که بهتان هدیه داده بودم را گوش می کنید و از آنها لذت می برید. اینکه حال و هوای متغیر موسیقی در آن سی دی ها تا این حد برایتان جذابیت داشته خیلی خوشحال کننده ست.
آخر می دانید؟
زندگی ِ ما هم خیلی به این نوع از موسیقی شبیه است. در واقع حضور لحظه های خاکستری و مه آلود که انسان را از حرکت وا می دارند و پس از آن خروش رنگ های نارنجی و سبز (یادتان هست که نارنجی رنگ مورد علاقه ام بوده؟) و خروش نواها و اصوات دقیقاً مثل حالات روحی ما در لحظه های مختلف است که شاید در آن زمانی که مشغول سر ِ هم کردن این دو سی دی بودم، این تغییر حالت را در حدی جنون آمیز تجربه می کردم. یک کارگردان ایرانی* سالها قبل می گفت "جنون چیزی نیست جز تغییر سریع و بی حساب و کتابِ شخصیت های مختلف درونی انسانها." (البته جملهء اصلی اش را دقیقاً به خاطر ندارم!) و همین جنون گاهی اوقت انسان را تا سر حد نابودی پیش می برد و گاهی اوقات هم باعث خلق و پیدایش اثری هنری یا نیمه هنری می شود.

دلم برای همهء آن روزهایی که کیارا و من را مهربانانه در خانه تان می پذیرفتید تنگ شده است. هنوز به یادم می آید که صبح های سرد زمستانی کمی زود از خانه می زدم بیرون تا قبل از حضور در کلاس، در کافهء نزدیک خانه تان (اسمش چه بود؟ یادم رفت!) قهوه ای بخورم و درس ها را دوره کنم. هنوز خوب یادم هست که یکی از آن دفعات بود که "در لحظه زندگی کردن" را به زیباترین حالت ممکن تجربه کردم. خوب یادم هست آن افتاب بی رمق و کم جان را که از لابلای شاخ و برگ درختان روی میز من پهن شده بود و من قهوهء کم شیرینم را مزه مزه می کردم و موسیقی کویین بود که می خواند These Are the Days od Our Lives. و من غرق شده بودم در یکی از رویایی ترین حس های کل زندگی ام.(+)

گه گاه که اینجا بنا به دلایلی با زبان آلمانی سر و کار دارم و خیلی به یاد شما و کلاس ها می افتم. همین دیشب بود که شعرهای برشت را می خواندم و گه گاه حرص می خوردم از این ترجمه های معمولی و ضعیف. راستی یادتان هست که روی شعر های هرمان هسه کار می کردم؟ کار نوشتن موسیقی بر روی آنها نسبتاً تمام شده است. البته ماههاست که فقط باید آن دو سه دقیقهء پایانی را بنویسم و تنبلی و کمبود اعتماد به نفس اجازه نمی دهد. گاهی اوقات با خودم می گویم حالا که چه؟ چه چیزی را با این ترانه نویسی به سبک شوبرت یا مالر می خواهم اثبات کنم؟ به هر حال شنیدم که قرار است ترجمه ای به فارسی از اشعار هسه به بازار بیاید که بی صبرانه منتظر دیدنش هستم. اینطور که در روزنامه خواندم قرار است اسم این کتاب را بگذارند "قدم زدن در مه"! عجیب نیست؟ دقیقاً همان شعری که شما برای اولین بار سر کلاس خواندید و من را دیوانهء خودش کرد. خوب یادم هست آن روز را وقتی به میلان برگشتم و نشستم پشت کیبوردِ قراضه ام (!) و انگار این دستهای خدا بود که دستهای من را به روی شستی های کیبورد گذاشت تا اولین آکوردهای عجیب و غریب را بنوازم. یادم است از همان لحظه بود که حضور یک حس غریب را در وجودم احساس کردم و بعد از آن، آمدند و رفتند آن روزهای پر از مه و پر از رنگ خاکستریِ کرمونا و میلان و من بودم و سرگشتگی یافتن حسی نو که می توانست متفاوت بشود اما شاید آن حس هم پایدار نبود و نیست و نخواهد بود.

ببخشید که زیاد نوشتم. می دانم که الان به یک مسکن قوی احتیاج دارید!!! در ضمن معذرت می خواهم که به ایتالیایی نوشتم؛ هنوز برای نوشتن همچین چیزهایی آلمانی ام به اندازهء کافی قوی نیست!!
قول می دهم در اولین فرصت از آن ایمیل های کوتاه به آلمانی برایتان بنویسم.

تعطیلات خوبی را برایتان آرزو می کنم؛ چه خوب که شما به جای دریا و آن همه گرما و اعصاب خوردی، کوه را انتخاب می کنید برای تعطیلاتتان. از اینکه این همه آدم را لب دریا در حال برنزه شدن ببینم حالم بهم می خورد! همه می خواهند انگار چیزی نباشند که هستند. رنگ های پوستی که به طرز فاجعه آمیزی سیاه و قرمز و زرد بدرنگی می شوند و انسانهایی که از این تغییرات خوشحال هم می شوند. برایم خیلی قابل درک نیستند. به هر حال هر کسی یک جوری است دیگر. سلام من را هم به کوه ها برسانید که در آرزوی دیدنشان دلتنگم.

با احترام؛
امیر

----------

* منظور محسن مخملباف بود. نقل به مضمون از فیلم "گنگ خوابدبده" ساختهء هوشنگ گلمکانی

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 12:40  توسط امیر  | 

دو تقدیر بر عشق حاکم اند:
یکی را دوست می دارند، یکی دوست می دارد
یکی بلسان درو می کند،
یکی دیگر تمسخر.
یکی می گیرد، یکی می دهد.

صورتت را بپوش، وقتی اخگر آن را سرخ می کند
سعی کن اعتراف نکنی
سینه هات از چه دردی می سوخت.

اگر چاقو را بدهی دستِ مردی که کشته مرده ش هستی
میکُشدت
اگر او، او بداند دوستش داری، تکه تکه ات می کند
.

برتولت برشت
برگرفته از "هرگز، مگو هرگز! - ترجمه علی عبداللهی، دکتر علی غضنفری

---------

پ.ن: ترجمه ش به نظرم خیلی بد و در خیلی از جاها اشتباه اومد.

پ.ن ۲: با سپاس از دوستی که این کتاب رو بهم هدیه کرد!

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 18:46  توسط امیر  | 

باید برای اعتماد یه نوشتهء دو قسمتی دربارهء آلبوم هایی که همایون شجریان توشون خونده بنویسم و از دیروز داشتم به این ۵ تا آلبوم گوش میکردم. از این ۵ تا آلبوم، ۴ تاش خیلی معمولی و تا حدی پیش پا افتاده بودند؛ منظورم از نظر آهنگسازیه البته! اما از بین اینها، یکی شون واقعاً جالب و به قول قطبی "محشر" بود!
آلبوم "نقش خیال" رو علی قمصری ساخته و واقعاً نشون داده با وجود سن کمش آهنگساز قابلی هست و شاید در آینده ازش بیشتر بشنویم. فضای کارهای قمصری به شدت تحت تاثیر کارهای علیزاده هست و این از همون قطعهء اولِ این آلبوم کاملاً معلومه! سبک نوازندگی قمصری هم تا حدی تحت تاثیر علیزاده است و گذشته از این تاثیرپدیری هایی که برای این نسل به نظرم طبیعی میاد، قمصری کلاً آهنگساز و موزیسین خیلی خوبی به نظر اومد.

با اینکه این آلبوم مال ۳ سال پیش هست اما اگر هم ازش حرفی به میون اومده، بیشتر دربارهء "آلبوم شجریان" بودنش بوده و به کار آهنگساز اصلاً توجهی نشده که به نظرم خیلی بی انصافیه. جایی هم خوندم که تنها نقطهء مثبت این آلبوم خوانندگی همایون بوده و ... ! که خب بهتره اونایی که موسیقی سنتی و کلاسیک رو دنبال میکنند، این آلبوم رو گوش بدن تا بی پایه بودن این حرفها رو کاملاً درک کنند.

علی قمصری رو نه دیدم و نه میشناسم! باید الان حدود ۲۵ سال سن داشته باشه و شنیدن کاری مثل "نقش خیال" تو ۲۲ سالگی ازش واقعاً حیرت انگیزه. به نظرم به شدت با استعداد میاد و بعدها میتونه حرفهای زیادی تو ژانر کاری خودش برای گفتن داشته باشه.

به همهء اونایی که موسیقی سنتی و کلاسیک رو دوست دارند شنیدنِ این آلبوم رو به شدت پیشنهاد میکنم. 

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 10:18  توسط امیر  | 

امیر: میدونی؟ من به یه سری نشونه های عجیب و غریبی که تو زندگی روزمره مون اتفاق میافته تا حدی اعتقاد دارم.
آرتمیس: میفهمم!
امیر: البته منظورم چیزایی که کوئیلو میگه نیست ها.... یعنی شایدم باشه ولی من دنباله روی اون نظریه به طور صرف نیستم.
آرتمیس: یعنی چی؟
امیر: مثلاً پیش میومد یه سری مواقعی که تو خونه بودم و حالم خیلی خوب نبود میزدم بیرون و یه کم سعی میکردم از خودم بیام بیرون و از بالا به خودم و محیط دور و برم نگاه کنم.
آرتمیس: آها....!
امیر: اینجور وقتا گاهی اوقات یه سری چیزهای خیلی ساده میتونند یه پیغام خاصی رو بهت منتقل کنند. یه جوریه که اصلاً قابل درک نیست. خیلی وقتها هم اصلاً چیزی نمیبینم، یعنی پیغامی هم دریافت نمیکنم از طبیعت.
آرتمیس: چرا؟
امیر: نمیدونم! شاید چون انقدر تو بحر این مطلب فرو میرم که "باید" بالاخره یه اتفاقی بیافته که کور میشم و نمیتونم اصل اون پیغام رو ببینم؛ یا شاید اصلاً قرار نیست که ببینم.
آرتمیس: میفهمم چی میگی. یعنی یه جورایی میتونم حسّش کنم.
امیر: مثلاً یادمه یه بار رفته بودم شهر کتاب. یکی از دوستام همون وسط مسط ها زنگ زد برای احوالپرسی و اینکه میخوام چکار کنم و از این حرفها. منم گفتم که احتمالاً میخوام بعد از اینکه درسم تموم شد برگردم ایران و اونم کلی فحش بارم کرد که تو دیوانه ای و خری و نمیفهمی و از این حرفها و منم کلی استدلال و حرف که آقاجون، دلم میخواد اگر قراره جایی مفید باشم بهتره که اینجا باشم. اونجا به اندازهء کافی انسانهای مفید هستند.
آرتمیس: یادمه اینو نوشته بودی.
امیر: آره. البته اون مالِ یکی دو روز قبل از اون نوشته هه بود.
آرتمیس: یادمه وقتی خوندم با خودم گفتم این پسره حالا فکر میکنه مگه کی هست؟! (خنده!)
امیر: آره. میدونم که همچین چیزی میتونست برداشت بشه. اما منظور من اینه که قرار نیست من یه کار بزرگ انجام بدم. قراره تو روندی قرار بگیرم که زیر یه گوشه ای رو حتی خیلی کوچیک بگیرم تا شاید در آینده یه تاثیری بذاره. شاید هم نذاره!
آرتمیس: میدونم. شوخی میکنم!
امیر: بلافاصله بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم و اومدم یه آژانس بگیرم... آخه کلی خرید کرده بودم... آره... اونجا پیاده روش پله پله بود. همین که ایستاده بودم تا راننده بیاد یهو حس کردم یه دستی اومد رو شونه ام و آروم یه فشاری داد. وقتی برگشتم دیدم یه پیرمردی بدون اینکه ازم حتی اجازه بگیره و یا چیزی بگه دستش رو گذاشته رو شونه ام و داره سعی میکنه با کمک من از اون سطح نابرابر بیاد پایین. وقتی هم که اومد پایین و رفت، نه تشکری کرد و نه من اصلاً انتظار تشکری داشتم. برام انگار یه تایید بود. انگار بدون اینکه کسی بفهمه، اون پیرمرد با همون حرکت ساده اش داشت من رو تایید میکرد و همین برام یه دنیا ارزش داشت. جالبه که بقیهء پله ها رو بدون کمک کسی، خودش رفت پایین!
آرتمیس: میفهمم چی میگی.... خوب میفهمم چی میگی!

-----------

پ.ن: این مکالمه کمی تا قسمتی واقعی است! اگر باور نمیکنید از خودِ آرتمیس بپرسید!!!!
پ.ن ۲: فکر نکنید در اون ملاقات فقط ما حرف زدیم و ایشون نگاه کردند! ایشون هم به اندازه ای که از یه خانوم انتظار میره حرف زد و ما نیوش کردیم! شاید بخشی از صحبت های ایشان در آیندهء نزدیک به دور در همین مکان مقدس به زیور طبع آراسته شود. باشد تا همگان رستگار شوند! آمین!

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 1:17  توسط امیر  | 

برادر خاطرت هست؟

هر بار که گوگوش این جمله رو میگه یه جورایی بغضم میگیره.
به دخترک میگم: "چه حسّی تو این آهنگ وجود داره که انقدر آدم رو از خودش بیخود میکنه؟"
میگه: "نوستالژی".
سرم رو تکون میدم و حرفش رو تایید میکنم.
بهش میگم: "آدم انگار همهء اون روزها رو میتونه با این آهنگ ببینه."
خودکار رو تو دستش تکون میده و میپرسه: "من و تو که اون موقع اصلاً دنیا نیومده بودیم. چه چیزی رو میبینی؟"
میگم: "همینش جالبه! فکرش رو بکن؛ مایی که اون روزها رو ندیدیم تا این اندازه حسّش میکنیم؛ اونایی که اون روزها رو دیده بودند چه حالی میشن؟"
میگه: "هنر واقعی همینه! حسی رو در تو بوجود میاره که ازش آگاهی نداری و جوری روت تاثیر میذاره که انگار اون حس رو بارها زندگی کردی."

گوگوش میخونه.
تو مسجد، شاعر چپ؛
تو کافه، مومن مست؛
عجب سرگیجه ای بود؛
برادر خاطرت هست؟

بهش میگم: "این داره یه بخش از تاریخ ایران رو با هنر تعریف میکنه."
میگه: "آره. گفتن ِ تاریخ بوسیلهء هنر خیلی سخته البته!"
میگم: "دقیقاً. ببین اون نسل چقدر حرف برای گفتن داشته...."
دخترک آروم سرش رو به طرفم برمیگردونه و میگه: "مگه نسل ما نداره؟"
میگم: "چرا خب.... ما هم بالاخره چیزهایی تجربه کردیم و تجربه میکنیم که شاید یه کم جنسش فرق کنه."
میگه:" فکر میکنی بعد ها چی از این روزها گفته میشه؟"
میگم: "نمیدونم. به قول فرجام ما نسل بی حماسه ایم. شاید اصلاً چیزی نداشته باشیم که یه روز بخوایم بهش رجوع کنیم. اون نسل شاید به خاطر اعتقاداتش زندگی میکرد. اون آدمها، خوب یا بد، اعتقاداتشون رو داشتند. به نظرم ما هیچ چیزی نداریم که به خاطرش زندگی کنیم گذشته از مسائل پیش پا افتاده و معمولی ِ زندگی نرمال."
دخترک چند لحظه ای ساکت میشه ولی یهو با شیطنت خاصش رو صندلی جا به جا میشه و همونطوری که چشماش برق میزنه میگه: "ما هم داریم! ما حق مسلّم داریم! مگه نه؟ ما از حق مسّلممون دفاع کردیم دیگه....مگه نه؟"
لبخند تلخی میشینه رو صورتم.
برق میره!

+ نوشته شده در  87/05/08ساعت 8:57  توسط امیر  | 

سلام رفیق؛
نوشتن گاهی اوقات اونقدر سخت میشه که نمیدونی اصلاً چرا باید بنویسی؟ نه اینکه بایدی در کار باشه ها؛ منظورم اینه که نمیدونی چطور میشه اون همه حس رو تو قالب واژه ها در آورد و انتظار داشت بقیه تا حدی این حرفها رو بفهمند،... به هر حال وقتی اینجا مینویسی، یه سری میان و میخونن دیگه؛ لابد!

میدونی رفیق؟
آدمهای زیادی تو زندگی آدمهای زیاد دیگه ای میان و میرن؛ لحظه ها پر میشن از دوستی ها و دشمنی ها و رفته ها و مونده ها. گاهی اوقات حس میکنی از تو تنهاتر دیگه بنی بشری رو زمین وجود نداره و گاهی اوقات هم میبینی چقدر آدم خوشبختی هستی.
مرز بین تمام چیزهای متضاد همون یه تار موییه که خودت گفتی. بین این نرمالیته ای که ما فکر میکنیم ازش بهره مند هستیم و اون چیزی که دیگران اسمش رو جنون میذارند. بین بلند بلند خندیدن ها تا اون همه هق هق های بی صدا. بین همهء چیزای متضاد؛ اینکه چقدر این تار مو نازُکه رو من و تو دیگه خوب میفهمیم، نه؟

میدونی رفیق؟
من همیشه حرص زده بودم برای پیدا کردنِ آدمهای نو؛ با تمام ضعف ها و قدرته هاشون؛ با همهء خوبی ها و بدی هاشون؛ با اون همه پستی و بلندی های فکری و اعتقادی شون و همیشه از همه شون چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما بعضی ها خیلی متفاوت میشن. بعضی ها اونقدر عجیب و غریب میشن که جلوشون راحت کم میاری و درمونده میشی از اینکه  چطور ممکنه کسی تا این حد مهربون و صمیمی باشه؟ از اینکه چطور کسی