تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

جداً مقایسه کنید ببینید من باحال تر و بامرام تر و مهربون ترم یا دخترک:

خارجی - روز

دخترک: اه چقدر زنبور داره اینجا. همه شون هم که دور من اند!
من: خب عزیزم واسه اینکه تو گُلی و زنبور ها هم دنبال گل میگردند دیگه!

همان روز - کمی دیرتر - همچنان خارجی - همچنان روز

من: اه. چقدر اینجا مگس داره...
دخترک: حالا هی غر بزن که هیچی نشدی! ببین! مگس ها هم فهمیدند که یه گهی شدی! اما مثل اینکه خودت خبر نداری!!

پ.ن: این خارجی - روز نوشتن ها باعث میشه یاد دورانی بیافتم که عشق فیلمنامه نویسی داشت خفه م میکرد. هنوز هم اگر حوصله ش رو داشته باشم بدم نمیاد یکی دو تا از ایده هام رو به صورت فیلمنامه بنویسم.

پ.ن: شازده دربارهء بازی پرسپولیس و استقلال نوشته! بد نیست بخونید (+)

+ نوشته شده در  87/07/14ساعت 7:49  توسط امیر  | 

دخترک: خوبی؟
من: ای... بد نیستم!
دخترک: سر دردت خوب شد؟بهتری؟
من: آره! بهترم!
دخترک: پس چه مرگته که انقدر بی حوصله ای؟
من: روحم درد میکنه....!
+ نوشته شده در  87/06/28ساعت 23:49  توسط امیر  | 

امروز ما و دخترک متوجه موضوع مهمی شدیم و اونم اینه که استقبال از سینما تو ماه رمضون، اونم تو ساعت هایی مثل ۱۲ و ۱ و ۲ فقط و فقط به این دلیله که مردم دنبال یه جای باحال واسه ناهار خوردن میگردند!
امروز ما خودمان نیز به جمع روزه خوارانِ نسبتاً محترم پیوستیم و آی ساندویچ کالباس زدیم تو رگ که بیا و ببین! تازه از اونجایی که دخترک نیز بدتر از ما به شدت عاشق "کرم کارامل" هست*، با خودمون دسر هم برده بودیم و خلاصه جای همه تون خالی نشستیم به دیدین یک فیلم مزخرف به نام "حس پنهان" و خوردن غذا و آب و دسر!!!
نمیدونم کجا خونده بودم که این فیلم فلانه و بهمانه و ... ولی واقعاً فیلم مزخرفی بود که تنها نکتهء مثبتش بازی اون پسره بود که الان اسمش رو یادم نمیاد (هی دخترک اسمش چی بود؟) واقعاً خدا رو شکر که سه شنبه ها سینما نصف قیمت بود وگرنه بدجاییم میسوخت از ۱۰۰۰ تومانِ ناقابل سلفیدن واسه همچین آشغالی که توش هیچ چیز خوبی نبود و یه فیلمنامهء ضعیف با یه کارگردانی متوسط و بازی های مزخرف و احمقانهء فروتن و دیگران و موسیقی به شدت معمولی و عنوان بندی و میکس ِ احمقانه و خلاصه... وقت تلف کردنی بود که البته بهانهء ناهار به شدت آن را قابل قبول کرد.

بعدش هم عین خوره ها رفتیم یه فیلم دیگه که ماجراش مفصله و باید تو یه پست جداگانه درباره ش بنویسم چون الان باید برم که فوتبال داره شروع میشه.

* یعنی من و دخترک حاضریم یک هفتهء تمام فقط کرم کارامل و قهوه و آب بخوریم و قول بدیم که اصلاً دلزده نشیم. در رابطه با من البته میتونید سوسیس و تن ماهی رو هم اضافه کنید که به شدت دوستشان میداریم! 

+ نوشته شده در  87/06/26ساعت 20:8  توسط امیر  | 

بُرشی از یک بعد از ظهر ِ سرشار از خوشبختی

من: میدونی؟ خیلی از آدما فکر میکنند دو جور "اشک" وجود داره! یا از روی غم، یا از روی شادی... نمیدونند که انواع و اقسام دیگه ای هم داره. مثلاً اشک ریختن از فرط عشق... از فرط به وجد اومدن و از فرط زیبایی رو درک کردن...
دخترک: آره. اون دسته خب، خیلی چیزا رو نمیفهمه. اونا نمیتونند با مورچه ها حرف بزنند،...
من: آره... اونا نمیتونند کلاغ ها رو هم دوست داشته باشند...
دخترک: شاید اصلاً نفهمند خوشبختی واقعی یعنی چی...

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 10:53  توسط امیر  | 

با دخترک نشسته ایم به قلیون کشی تو یکی از قهوه خونه های تهران. البته اون فقط نگاه میکنه و چای میخوره و چای میریزه و حرف میزنه... و من هم قلیونم رو میکشم.
یه کم که میگذره بهش میگم: "این ذغالش رو باید عوض کرد. نمیدونم چی میذارن که انقدر قلیون مزخرف میشه!"
بهم میگه: "یعنی چی؟"
میگم:" ذغال خوب ندارن دیگه... معلوم نیست چه آشغالی میذارن."
میگه:" ذغال ذغاله دیگه تو ام...!"
میگم: "نه دیگه... ذغال لیمو یه چیز دیگه س."
میگه: "ذغال لیمو یعنی چی؟!"
تعجب میکنم. فکرش رو هم نمیکردم که دخترک ندونه ذغال لیمو چیه!
میگم: "ذغالیه که از چوب درخت لیمو درست میشه. اون، بهترین ذغاله برای قلیون! اینایی که واسه ما گذاشتن احتمالاً از همون آت و آشغالاییه که فقط به درد کبابیا میخورن."
سرش رو به علامت اینکه فهمیده تکون میده. یکی از اون گارسون ها رو صدا میکنم و ازش میخوام ذغال رو عوض کنه و یه ذغال خوب بذاره.
دخترک با تحکم و اخم به گارسون میگه: "آقا یه ذغال خوب بیار دیگه... این چیه آخه؟ ذغال لیمو مگه ندارین؟ فکر کردین با کی طرفین آخه؟ ما خودمون یه پا ذغال شناسیم داداش.... فهمیدی؟ فقط ذغال لیموی فرد اعلا میذاری میاری!"
گارسونه قلیون رو برمیداره و از دخترک معذرت خواهی میکنه و بدون توجه به من میره که ذعال ها رو عوض کنه.
ماتم برده از این همه اعتماد به نفسی که تو این دختر وجود داره. تا همین دو دقیقه پیش اصلاً اسم ذغال لیمو به گوشش هم نخورده بود و حالا جوری با گارسونه حرف میزد که یکی ندونه فکر میکنه خانوادگی تو کار ذغال فروشی بودند!!!
زیر چشمی یه نگاهی بهم میندازه و میگه: "چایی میخوری بریزم برات؟"

* الان از سرکار بانو مهروش استعلام کردیم و فهمستیم که زغال درسته و ذغال غلط... و اینکه اصولاً در هیچ واژه ای "ذ" در ابتدا قرار نمیگیرد!

پی نوشتِ سرزنش وار: برای اینکه از این اشتباه درس بگیرم، این غلط رو درست نمیکنم تا یادم بمونه که زغال درسته. امشب هم ۲۰ بار از روش مینویسم تا یادم بمونه!

+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 10:17  توسط امیر  | 

با دخترک تو پاسداران داریم قدم میزنیم. در عرض ۵ دقیقه، ۴ تا ماشین عروس میبینیم و کلی به حماقت بعضیا و شاید هم به حماقت خودمون میخندیم!!
بهش میگم: "چه خبره امروز همه دارن عروسی میکنن؟"
میگه:" ماه رمضون نزدیکه دیگه.... بهتره نصفِ دین مردم، قبل از ماه مبارک همچی کامل ِ کامل شده باشه....!"

راس میگه خب....!
میپذیریم!

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 9:45  توسط امیر  | 

اصولاً آدمی هستم که وقتی با کسی قرار میذارم به شدت بهش پا بندم و خیلی خیلی کم پیش میاد که دیر سر قرار حاضر بشم. چند روز پیش به دخترک میگفتم که من تو جنبه های شخصی ِ زندگیم خیلی بیخیال و راحتم و برام مهم نیست برنامه ای داشته باشم و خوشحال و سرخوش از اون چیزی که پیش میاد زندگی میکنم و در لحظه تصمیم میگیرم؛ مثلاً اگر ساعت ۱۱ صبح باشه و بخوام بخوابم، میخوابم! اگر بخوام ساعت ۳ نصفه شب قلیون چاق کنم، میکنم. ولی وقتی پای یه نفر دیگه میاد وسط قضیه یه کم فرق میکنه و احترام به طرف مقابل برام خیلی مهمه و مثلاً اگر با کسی قرار بذارم معمولاً زود تر از اون زمان سر قرار حاضرم. 

جالب اینه که دخترک اصولاً از من هم بدتره و تو قرارهایی که با هم میذاریم، معمولاً هر دومون زودتر از اون زمانی میرسیم که قرارش بوده. مثلاً همون شب کنسرت، وقتی ساعت چهار و نیم میدون ونک قرار داشتیم که با هم پیاده بریم پایین و بعدش بریم کنسرت، من ساعت چهار و ربع رسیده بودم چهارراه جهان کودک که دخترک اس ام اس داد، من رسیدم!!!! و من خون خونم رو میخورد که من زودتر نرسیدم!

یا مثلاً دیشب که برای یه مسالهء خصوصی با آقای فرهاد جعفری تو کافه کنج قرار داشتم، نیم ساعت زودتر رسیدم و مجبور شدم که نیم ساعت خودم رو تو پارک کنار کافه کنج علاف کنم تا زمان ملاقات برسه! (البته اس ام اس بازی با دخترک اجازه نداد که زمان خیلی بد بگذره!)

امروز که با دخترک ساعت یک، تو تجریش قرار داشتم، برای جلوگیری از خورده شدنِ پک و پوزمان، ساعت ۱۲ از خونه زدم بیرون و خوشحال بودم که حداکثر دوازده و نیم اونجام! وقتی تو راه بودم دخترک اس ام اس داد که یه کم امکان داره دیر برسه!!!!
قیافهء من احتمالاً خیلی دیدنی بود؛ اینکه زودتر از خونه زدی بیرون تا نیم ساعت زودتر سر قرار باشی و طرفت تازه بگه از اون نیم ساعت هم باید بیشتر وایستی!!!
به این نتیجه رسیدیم که اصولاً دخترک باید همواره و تحت هر شرایطی پوز ما را بزند......!!! گریزی ازش نیست!

پی نوشتِ بسیار بسیار مهم: البته شایان ذکر است که دخترک یه ربع زودتر از زمان تعیین شده اومد که این خود برای ایشان رکوردی به حساب می آید!!! این شد که علافی ِ ما تنها ۱۰ دقیقه طول کشید!

+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 21:37  توسط امیر  | 

با دخترک تو خیابون طالقانی داریم قدم میزنیم! نه اینکه خیلی خیابون رمانتیکی باشه،... اصولاً چون همینطوری الله بختکی تصمیم گرفتیم از خانه هنرمندان راه بیافتیم و بی هدف بریم هر جایی که راه ما رو به خودش میکشید.
داره ماجرایی رو تعریف میکنه. میگه: "آره... بعدش لیلا اومد پیش ما."
یه لحظه میگم: "منظورت از این لیلا که میگی، خالته دیگه!"
میگه: "آره... حالا نه اینکه جوون باشه ها... ۶۰ سالی داره ولی شوهر نکرده!"
خندم میگیره. بهم میگه: "چرا میخندی؟"
میگم: "هیچی... همینکه چون شوهر نداره، پس میتونید راحت لیلا صداش کنید!"
میگه: "آره دیگه.... وقتی یه نفر ناموس نداشته باشه مردم باهاش راحت تر میشن!"

...

پ.ن (کاملاً مربوط): سرخوشی و راحت بودن چیزیه که کم سراغ آدم میاد... ولی وقتی میاد، حتا خیابونی مثل طالقانی هم برات میشه شانزه لیزه. بقیه ش مهم نیست!

پ.ن (کاملاً بی ربط): نوشتهء هومن دربارهء درصدهای بسیار پایین انتقال بیماری از طریق گربه به انسان. در واقع جوابی به مقالهء چاپ شده در روزنامهء نسبتاً وزین همشهری (+)

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 23:14  توسط امیر  | 

دخترک: الو؟ دارم راه میافتم. چیزی نمیخوای؟
من: چرا.... یه قاقا لی لی برام بگیر!
دخترک: برای خودت یا برای کودکِ درونت؟
من: برای الاغ درونم!
دخترک: باشه. حالا چی میخوای؟ سی دی؟ کتاب؟ قاقا لی لی برای تو اینجور چیزاست دیگه!
من: نه!
دخترک: نکنه دی وی دی و فیلم میخوای؟
من: نه بابا... یه کیت کَت بگیر.... بدجور هوس کردم!
دخترک: من میگم تو باید خودت رو به یه روانشناس نشون بدی تو میگی نه! تاب داری!
من: اتفاقاً تو باید خودت رو به روانشناس نشون بدی!
دخترک: چرا اونوقت؟
من: آخه من میگم قاقا لی لی تو فکرت میره سراغ ابزارآلات فرهنگی!!! خداییش من تاب دارم یا تو؟
دخترک: راس میگی.... حالا کیت کتِ چه رنگی میخوای؟

گوشی رو قطع میکنم!

پ.ن (کمی مربوط): این نوشته تو روزهایی که بلاگفا به ... رفته بود اینجا گذارده شد و از اونجایی که نمیشد کامنتی براش گذاشت و از اونجایی که ما به شدت محتاج کامنت هستیم و اگر یکی از نوشته هایمان کامنت نگیرد شب راحت نمیخوابیم، و یک سری دلایل ناموسی ِ دیگه، ترجیح دادیم که از کودکان در فرصت دیگری پذیرایی کنیم و این شد که الان گذاشتیمش دوباره اینجا.

پ.ن (کاملاً مربوط): این روزها به غیر از "ر مینور"، با یک عدد کیت کتِ ناقابل هم میتونید من رو کاملاً از راه به در کنید!

پ.ن (کاملاً نامربوط): یکی دیگه از خاطرات دکتر هومن تو اعتماد (+)

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 9:19  توسط امیر  | 

برادر خاطرت هست؟

هر بار که گوگوش این جمله رو میگه یه جورایی بغضم میگیره.
به دخترک میگم: "چه حسّی تو این آهنگ وجود داره که انقدر آدم رو از خودش بیخود میکنه؟"
میگه: "نوستالژی".
سرم رو تکون میدم و حرفش رو تایید میکنم.
بهش میگم: "آدم انگار همهء اون روزها رو میتونه با این آهنگ ببینه."
خودکار رو تو دستش تکون میده و میپرسه: "من و تو که اون موقع اصلاً دنیا نیومده بودیم. چه چیزی رو میبینی؟"
میگم: "همینش جالبه! فکرش رو بکن؛ مایی که اون روزها رو ندیدیم تا این اندازه حسّش میکنیم؛ اونایی که اون روزها رو دیده بودند چه حالی میشن؟"
میگه: "هنر واقعی همینه! حسی رو در تو بوجود میاره که ازش آگاهی نداری و جوری روت تاثیر میذاره که انگار اون حس رو بارها زندگی کردی."

گوگوش میخونه.
تو مسجد، شاعر چپ؛
تو کافه، مومن مست؛
عجب سرگیجه ای بود؛
برادر خاطرت هست؟

بهش میگم: "این داره یه بخش از تاریخ ایران رو با هنر تعریف میکنه."
میگه: "آره. گفتن ِ تاریخ بوسیلهء هنر خیلی سخته البته!"
میگم: "دقیقاً. ببین اون نسل چقدر حرف برای گفتن داشته...."
دخترک آروم سرش رو به طرفم برمیگردونه و میگه: "مگه نسل ما نداره؟"
میگم: "چرا خب.... ما هم بالاخره چیزهایی تجربه کردیم و تجربه میکنیم که شاید یه کم جنسش فرق کنه."
میگه:" فکر میکنی بعد ها چی از این روزها گفته میشه؟"
میگم: "نمیدونم. به قول فرجام ما نسل بی حماسه ایم. شاید اصلاً چیزی نداشته باشیم که یه روز بخوایم بهش رجوع کنیم. اون نسل شاید به خاطر اعتقاداتش زندگی میکرد. اون آدمها، خوب یا بد، اعتقاداتشون رو داشتند. به نظرم ما هیچ چیزی نداریم که به خاطرش زندگی کنیم گذشته از مسائل پیش پا افتاده و معمولی ِ زندگی نرمال."
دخترک چند لحظه ای ساکت میشه ولی یهو با شیطنت خاصش رو صندلی جا به جا میشه و همونطوری که چشماش برق میزنه میگه: "ما هم داریم! ما حق مسلّم داریم! مگه نه؟ ما از حق مسّلممون دفاع کردیم دیگه....مگه نه؟"
لبخند تلخی میشینه رو صورتم.
برق میره!

+ نوشته شده در  87/05/08ساعت 8:57  توسط امیر  | 

دخترک سرش رو برمیگردونه طرفم و میگه: "تو هم یه ذره همچین تنبلی ها.... فقط ادعای یه چیزهایی میکنی!"
بهش میگم: "چطور؟ مگه چکار کردم؟" میخندم و ادامه میدم: "یا شاید بهتره بگم مگه چکار نکردم؟"
دخترک میگه: "مثلاً وقتی شکیبایی رفت، این همه اشک و آه و زاری و فلان و بهمان. پریشب هم که دوباره وقتی صداش رو از رادیو شنیدی عین تراکتور نشستی به گریه کردن!"
یادم میافته!  آخ.... شنیدنِ صداش پریشب خیلی غیرمنتظره بود.... اینکه اصلاً انتظارش رو نداشتم باعث شده بود تا حالم اونقدر بد بشه.
دخترک سکوت من رو نمیفهمه و ادامه میده: "خب! همهء این ادا و اطوار ها رو درمیاری؛ ولی بعدش مثلاً برای تشییع جنازه ش نمیری!"
از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و باصدایی آروم بهش میگم: "هامون رو یادته؟"
جواب میده: "مگه میشه یادم نباشه. ۱۰ بارش رو فقط با خودِ تو دیدم!"
نگاش میکنم و میگم: "یادته اون صحنه ای که هامون از خودش میخواد خون بگیره برای آزمایش دستگاه و میره تو خاطرات بچگیش؟
سرش رو به علامت تایید تکون میده.
میگم: "اونجا یادته همهء آدما در حال عزاداری برای امام حسین بودند؟ زنها گریه میکردند و مردها سینه میزدند؟"
"آره" جواب میده.
ادامه میدم: "بگو ببینم؛ علی عابدینی کجا بود؟"
یه کم فکر میکنه و میگه: "بین اون مردهای سینه زن نبود."
میگم: "دقیقاً! علی عابدینی دور از اون هیاهو و سر و صدا داشت توی یه سقاخونه برای خودش شمعی روشن میکرد و تو حالِ خودش با حسین ِ خودش بود. الکی هم نبود که صدای فیلم تو اون صحنه کاملاً قطع میشه." و روی کاملاً تاکید میکنم.
دخترک زل زده و بهم نگاه میکنه.
بهش میگم: "حالا نه شکیبایی، امام حسینه و نه مطمئناً من، علی عابدینی ام. اما یه سری چیزها هستند که بعضیا شاید ترجیح بدن تو خلوت خودشون نگه دارن و با کسی شریک نشن. یه سری چیزها هستند که انقدر خصوصی و شخصی اند که حتی آدم نمیتونه راحت راجع بهشون حرف بزنه. هیاهو و سر و صدا و اون همه اتفاقاتی که خوندیم تو وبسایت ها و وبلاگ ها چقدرش واقعاً برای احترام به عمو خسرو بود؟"
جوابی نمیده.
میگم: "به این دلیل بود که نرفتم."
سرم رو میندازم پایین و ساکت میشم. دخترک کنارم ایستاده. اونم ساکته. سکوت حرفهای زیادی برای گفتن داره. الکی نیست که الان صدا کاملاً قطع شده.
+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 10:12  توسط امیر  | 

دخترک: این اینترنت هم دنیاییه واسه خودش ها... کلاً این عصر اطلاعات واقعاً بی نظیره!
من: جدی میگی؟
دخترک: آره. فکرش رو بکن! تو از هر اتفاقی که تو دنیا میافته تو کمتر از یه ساعت میتونی باخبر بشی!
من: آره. ولی تا چه حد این اطلاعات به واقعیات نزدیک هستند اونوقت؟
دخترک: چی میخوای بگی؟ این بهتره یا اون قدیما که به قول خودت یه روز میگذشت تا از برد و باخت تیم محبوبت با خبر بشی؟
من: نمیگم قدیما بهتر بودند. من حس میکنم توی یه دورهء گذار داریم زندگی میکنیم.
دخترک: چطور؟
من: قدیما توی بی خبری بودیم. یعنی تو دوره ای که خبرها دیر و به مقدار خیلی کم و تحریف شده به دستمون میرسید. الان تو بمباران اطلاعاتی داریم زندگی میکنیم و هرکسی هرچی بخواد میگه و سریع تبدیل میشه به یه سوژه و خبر. به نظرم تو آینده ای نه خیلی دور، زمانی میاد که این خبرها بیشتر به واقعیت و اصل ِ داستان نزدیک میشن و اون موقع میزانِ این باخبر بودنمون از حقایق بالاتر میره. نه مثل الان که اون طوری برداشت میکنیم که یه عده دوست دارند ما برداشت کنیم!
دخترک: الان هم میتونی! میشینی و چند تا نظر مختلف رو میخونی و خودت برداشت میکنی دیگه!
من: منظورم نقد و نظر که نیست! منظورم خبرهاست. به خصوص تو مسائل سیاسی و هر چیزی که بهش ربط پیدا میکنه. اونم واسه امثال من که نه از سیاست سر درمیارم و نه دانشش رو دارم. این میشه که امثال من اگر یه کم چشمشون رو بیشتر باز کنند بیخیال این سیاست ها میشن و همین یه سرخوردگی ِ بد میتونه به دنبال داشته باشه. سرخوردگی از عقب موندن و نفهمیدن واقعیت ها.
دخترک: حالا چرا انقدر نفهمی و عقب موندگیت رو به رخ ما میکشی؟!!!!
امیر:
+ نوشته شده در  87/04/29ساعت 20:32  توسط امیر  | 

کلید رو میخوام بندازم و در ِ ورودیِ ساختمون رو باز کنم اما حواسم یه جای دیگه است. انقدر زور میزنم تا اینکه دخترک صداش در میاد و میگه: "اون یکی کلید رو باید استفاده کنی خنگ جان!"
کلید ها کاملاً شکل هم هستند و فقط روی یکیشون گوشه هایی از یه رنگ قرمز باقی مونده تا مثلاً از این اشتباهها جلوگیری کنه.
دخترک لبخند میزنه و همونطوری که کادوی یسنا رو از این دستش به اون دستش میده بهم میگه: "خوبه که تازه اینا رو میشه از هم تشخیص داد!! خب معلومه اونی که یه کم رنگ قرمز روش هست، مال ِ این در نیست و مال ِ در ورودی خونه است دیگه....انیشتین!"
همیشه از شنیدن کلمه هایی مثل "انیشتین" یا "نیوتن" یا "موتسارت" به جای واژهء منحوس ِ "خنگ" خوشم اومده. خنده ام میگیره و بهش نگاه میکنم و میگم: "کاش اینی که مال ِ در ورودیِ ساختمون بود یه کم روش رنگ قرمز داشت!"
میپرسه: "چرا؟ مهم اینه که از هم بشه تشخیصشون داد دیگه!"
همینطور که در رو باز میکنم بهش میگم: "میدونم! ولی به نظر من ذهن آدم ناخودآگاه اول میره سراغ اونی که یه چیزیش متفاوته."
میریم تو!
میگه:" خب اینا که دو تا هستند تازه!" و دگمهء آسانسور رو فشار میده.
میگم: "نه اشتباه نکن! این یکی متفاوت تره!! چون علاوه بر رنگِ اصلی ِ کلید این مایه های قرمز رو هم داره."
میگه: "تو فقط میخوای سفسطه کنی نابغه! حواست رو فقط باید بیشتر جمع کنی!"
سوار آسانسور میشیم.
سرم رو میندازم پایین و آروم میگم:" راست میگی. باید حواسم رو بیشتر جمع کنم!"
بهم میگه: "چند وقتیه که خیلی حواست پرت شده!"
میگم: "آره. میدونم. از جمعهء هفتهء پیش....خیلی حواسم پرت شده....دوباره خیلی حواسم پرت شده! از جمعهء قبل...."
میرسیم. از آسانسور میایم بیرون. این بار برای انتخاب کلید در ورودی خونه اشتباه نمیکنم. باید حواسم رو بیشتر جمع کنم.

همین!

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 17:36  توسط امیر  | 

کنار پنجره ام و دارم قهوه ام رو مزه مزه میکنم. شیر و شکر نریختم توش تا تلخی اش رو بیشتر حس کنم. دخترک میاد تو اتاق و همونطور که روسریش رو از سرش برمیداره نگاهم میکنه و میگه: "خوبی؟ کسل به نظر میای!"
میگم: "آخه دیشب تا دیر وقت مهمون بودم. فکر کنم ساعت چهار و نیم بود که رسیدم خونه."
میاد طرفم و میگه: "اینکه الان اعصاب نداری به این کم خوابیدن بر میگرده یا دلیل دیگه ای داره؟"
بهش میگم: "هر دو. هم کم خوابیدم، هم ....میدونی دیگه...."
روش رو بر میگردونه و روسریش رو آویزون میکنه به صندلی و میگه: "یه بار هم که بهت گفته بودم! تو دچار سندروم روز بعد هستی!"
با بی حوصلگی میگم: "اینم از اون اصطلاحات من در آوردیِ جدیدته یا باز مامانت پای ماهواره و صحبت های دکتر ایکس و ایگرک به این نتایج رسیده؟"
میخنده و میگه: "نه بابا! به خدا جدی میگم. خودت هم میدونی. تو همیشه روز بعد عذاب وجدان داری از اتفاقات مهمونی شب قبلش!"
میگم: "تا حدی آره. بعضی وقتا یه ذره البته تو این حس زیاده روی میکنم ولی این دفعه جداً فرق میکنه!"
نگاهم میکنه. منتظره من ادامه بدم. دنبال کلمه های مناسب میگردم.
بهش میگم: "فکرش رو بکن! من که همین دیروز اومدم تو وبلاگم از این ژست های روشنفکری و هنری بدگویی کردم، خودم حرفی به کسی زدم که باعث ناراحتی اش شدم."
میگه: "قضیه چیه؟"
میشینم رو صندلی. انگار میخوام اقرار به جنایت بکنم سرم رو میگیرم لای دستهام.
میگم: "هیچی دیگه.... تو شوخی و جدی.....دیدی که من چقدر گاهی اوقات زیادی با همه شوخی میکنم... (با سر تایید میکنه)...تو همین شوخی ها برگشتم به یکی از اون خانوما گفتم یعنی تو تا حالا فیلم پری رو ندیدی؟ مهرجویی رو نمیشناسی؟ و ....اونم مثل اینکه خیلی ناراحت شد. آخه شوهرش از این تیپ فرهنگی ها بود من تو شوخی و خنده و البته از سر ناباوری این حرفا رو زدم. اونم مثل اینکه خیلی ناراحت شده بود و به صاحبخونه هم شکایت کرده بود و..."
دخترک میگه:" حالا از شوخی گذشته، واقعاً یعنی مهرجویی رو نمیشناخت؟"
خنده ام میگیره. سریع خودم رو جمع و جور میکنم.
میگم: " اصلاً مهم نیست که طرف کیو میشناخته یا کیو نمیشناخته. من نباید تو همون برخورد اول انقدر با همه پسرخاله بشم و به خودم اجازه بدم هرچی دوست دارم بگم."
دخترک میگه: "با بقیه هم شوخی کردی؟ اونا هم ناراحت شدند؟"
میگم: "اتفاقاً با همه شوخی کردم. با یه سری که شوخی های خیلی بدی هم کردم و اونام کم نیاوردند و کلی بار ِ من کردند و کلی هم خندیدیم.....ولی خب! آدم شناس نیستم دیگه. باید حساب این رو میکردم که همه مثل هم نیستند."
دخترک میاد طرفم و دستش رو میذاره رو شونه ام و میگه: "خب حالا میخوای چکار کنی؟ تا شب میخوای زانوی غم بغل بگیری؟"
آروم میگم: " نمیدونم. بحث سر این یه دفعه که نیست. همیشه همینطوره. معمولاً تو مهمونیایی که میرم بالاخره یه نفر رو باید برنجونم. دوست ندارم کسی از دستِ من ناخواسته رنجیده بشه."
دخترک میگه: "تو علاوه بر سندروم روز بعد، یه مشکل روانی ِ اساسی هم داری و اونم این که میخوای همه دوستت داشته باشند."
میخوام باهاش مخالفت کنم ولی بهم اجازه نمیده و حرفش رو پی میگیره: "صبر کن! تو میخوای همه ازت راضی باشند و دوستت داشته باشند و این حرفها. در حالی که اصلاً اینطور نیست و نباید هم باشه. تو باید یاد بگیری کسانی هم هستند که اصلاً از قیافهء تو امکان داره خوششون نیاد."
با خنده بهش میگم: "این که خب طبیعیه....اگر کسی از قیافهء من خوشش بیاد حتماً مشکل روحی داره!"
میگه: "باز الاغ درونت شروع کرد! حرف نزن بذار حرفم رو بزنم."
و بعد آروم میره روی مبل میشینه و پاش رو رو پاش میندازه و میگه: "باید یاد بگیری که امکان داره کسانی هم باشند که باهات مخالفت کنند؛ یا ازت بدشون بیاد حتا....اشکالی نداره که. دنیا که به آخر نمیرسه. خب بذار بدشون بیاد!"
میگم: "حرفت تموم شد؟ حالا میتونم بگم؟"
سرش رو به علامت تایید تکون میده.
میگم: "بحث اصلاً سر این نیست که کسی امکان داره از من یا عقایدم و قیافه ام خوشش نیاد. مشکل ِ من مال موقعیه که کسی رو با شوخی یا حرفهای خودم، بدون اینکه بخوام ناراحت کنم. منظور من از گفتن اون حرفها اصلاً مسخره کردنِ اون خانومه نبود. یه شوخی ِ بی مزه بود که نباید میگفتم. همین. اگر بخوام کسی رو از خودم برنجونم و ناراحت کنم، میدونم چطوری بذارم تو کاسه اش. وقتی یه چیزی ناخواسته پیش میاد، من عذاب میشکم."
دخترک با بی حوصلگی بلند میشه و همونطور که آروم داره از اتاق میره بیرون بهم میگه: "تو رسماً مشکل ِ روحی داری. با خودت هم درگیری."
دم در می ایسته و میگه: "این چیزا برای من خیلی مسخره است و حوصلهء شنیدنشون رو هم ندارم. میرم یه قهوه درست کنم و بشینم روزنامه ام رو بخونم. هر وقت از این حالت اومدی بیرون، پاشو بیا یه قهوه با هم بخوریم."
و میره.....
پیپم رو تمیز میکنم. فکر میکنم. از خودم بدم میاد. با خودم کلنجار میرم. خودم رو سرزنش میکنم. آخه چرا؟چرا؟چرا؟ وقتی پیپ تمیز تمیز میشه، انگار افکارم هم یه ذره مرتب شده اند. آروم بلند میشم و از اتاق میرم بیرون.
دخترک داره صفحهء ورزشی میخونه. نگاهش میکنم. چقدر خوبه که دخترک هیچوقت رفتار اعصاب خورد کنی نداره که بعدش دچار عذاب وجدان بشه.
سرش رو بلند میکنه.
لبخند میزنه.
لبخند میزنم.

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت 12:12  توسط امیر  | 

دخترک داره وبگردی میکنه.
من مشغول خوندن چلچراغ هستم. ازم میپرسه: "این شعری که نوشتی از کیه؟"
نگاه میکنم و میبینم که صفحهء وبلاگم جلوش بازه.
با بی حوصلگی بهش میگم: "یعنی واضح نیست که مال مولویه؟"
میگه:"حدس میزدم. میخواستم مطمئن بشم."
بعد با اخم بهم میگه: "تو امروز چته؟"
میگم: "نمیدونم! خیلی حوصله ندارم! پریودِ روحی ام!"
خنده اش میگیره! نگاش میکنم و نمیفهمم کجای چیزی که گفتم خنده دار بوده.
میپرسه: "حالا این "پیشانی" تو این شعر یعنی چی؟"
میگم: "یعنی خیره سری؛ جسارت؛ بی شرمی؛ گستاخی!"
میگه: "همون پر رویی خودمون دیگه!"
میگم: "یه چیزی تو همین مایه ها. یعنی مرده شور شرم و حیا رو ببره؛ الان وقت پر رو بازیه!"
میگه:" پس با این حساب من آدم پیشانی ای هستم!"
خنده ام میگیره؛ از اینکه یه نفر آدم پیشانی ای باشه. نمیدونم صفتِ این کلمه چطور ساخته میشه! برای اینکه متوجه نشه که خودم هم نمیدونم بهش میگم: "مگه تو آدم گستاخی هستی؟"
میگه: "خودت همون بار اولی که همدیگه رو دیدیم بهم گفتی عجب بچه پر روییه!"
یادم میافته! لبخند میزنم و میگم: "منظوری نداشتم!"
میگه: "مستی و راستی! همون موقعی بود که بهت گفته بودم آدم نمیشه هم موزیسین باشه هم عشق فوتبال و این دو تا به هم نمیان!" (+)
میگم: "آره....یادمه!"
بهم میگه: "بعدش هم چند بار بهم گفتی! البته من بهم بر نمیخوره. خودت که میدونی! همیشه همه بهم گفتند که آدم پر رویی هستم!"
بهش میگم: "آره! یه جورایی میشه گفت تو یه "پیشانی" هستی که پشتش یه آدمیزاد پنهان شده!"
آهی میکشه و سرش رو برمیگردونه و آروم میگه: "آخی.... بیچاره من.....!!!"
+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 19:42  توسط امیر  | 

با دخترک نشسته ایم به تماشای فوتبال. سانسور های احمقانه و اینکه برای بیستمین بار یه صحنهء تکراری رو نشون میدن حالم رو دیگه به هم میزنه. رسیور رو روشن میکنم و  میزنم رو کانال آلمان و با خیال راحت میشینم به تماشا کردن. به دخترک میگم: "میبینی؟ چقدر شفافه این تصویر...."
دخترک چیزی نمیگه. بعد از دو سه دقیقه میگه: "بزن همون شبکه سهء خودمون..."
میگم: "چرا؟"
میگه: "من چیزی از این گزارش نمیفهمم....حالا تو آلمانی بلدی من چه گناهی کردم؟"
بهش میگم: "من همچین هم که تو فکر میکنی آلمانی بلد نیستم....یه چیزکی میدونم؛ همین. الان هم اصولاً نمیفهمم این گزارشگره چی داره میگه! ولی اینجا هم تصویرش بهتره هم سانسورهای اعصاب خورد کن نداره."
دخترک میگه: "حالا مگه چیه؟ میخوای چهارتا زن بی حجاب که دارند تیمشون رو تشویق میکنند ببینی؟"
برمیگردم به طرفش و یه کم بهش نگاه میکنم. باورم نمیشه انقدر سطحی فکر کنه. میفهمم که منظورش این نیست و فقط دلش میخواد کانال عوض بشه تحت هر شرایطی. بهش میگم: "تو واقعاً اینطور فکر میکنی؟"
سرش رو میندازه پایین و زیر لب میگه: "نه....ولی..."
بهش میگم: "برای من اصولاً مهم نیست که چهارتا مرد شکم گندهء لخت اونجا دارن عربده میکشن یا چهارتا خانوم بغل پارتنرهاشون ایستادن و دارن تیمشون رو تشویق میکنن و بعد از هر گل همدیگر رو بغل میکنن. من فقط دوست ندارم یه احمق فرض بشم."
بهم میگه: "احمق؟ یعنی چی؟"
میگم: "برای من خیلی زور داره که یه آدم بیشعور و عقده ای که مطمئناً مشکلات عدیدهء جنسی هم داره و همهء مسائل دنیا رو تو همون یه وجب پایین تر از شکم میدونه، بخواد برای من تصمیم بگیره که چه چیزی رو باید ببینم و چه چیزی رو نباید ببینم. این تو کتِ من نمیره."
دخترک دستش رو میذاره رو دستم و لبخند میزنه.
روسیه سومین گلش رو به هلند میزنه!
+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 17:56  توسط امیر  | 

دخترک خوشحاله که استقلال به هر ضرب و زوری که بود قهرمان شده. بهم میگه: "بیا! اینم قهرمانی استقلال. حال کردی چطور بازی کرد؟"
بهش میگم: "به هر حال...."
میپره وسط حرفم و میگه: "خداییش خیلی خوب بازی کرد دیگه! بازی قشنگی بود."
بهش میگم: "آره! بازی قشنگی بود.... به هر حال دو تا تیم که تو یه سطح از قدرت باشند بازی شون همیشه قشنگه!"
اخم میکنه و میگه: "یعنی جداً به نظر تو استقلال و پگاه توی یه سطح هستند؟"
خیلی آروم و جدی و به دور از هرگونه لحن تمسخر آمیزی میگم: "بالاخره تیم سیزدهم جدول و تیم پونزدهم جدول خیلی هم نمیتونند قدرت زیادی داشته باشند دیگه!جفتشون حتماً تو یه سطح بودند که رتبه هاشون هم انقدر به هم نزدیکه!"
دخترک مونده چی بهم بگه. وقتی نیشخندم رو میبینه تازه متوجه میشه که حرفم خیلی هم دور از تمسخر نبوده! روش رو میکنه اونطرف و دستاش رو میبره بالا و میگه: "مهم اینه که ما قهرمان شدیم!"
بهش میگم: "آره! منم خوشحالم که استقلال قهرمان شد. اینجوری هم پرسپولیس و هم استقلال میرن آسیا!"
نگام میکنه. شک کرده که باز هم دارم مسخره اش میکنم یا نه. وقتی لبخند آرومم رو میبینه مطمئن میشه که اصلاً شوخی نمیکردم و جداً خوشحال بودم.
بهش میگم:"البته به نظر من این جامی که گرفتید رو بفروشید یه دستگاه فکس بخرید واسهء فرستادن اسمها به کنفدراسیون آسیا!!!!"
ضربات مشت و لگد بود که بر سرمان باریدن گرفت!
+ نوشته شده در  87/03/31ساعت 10:57  توسط امیر  | 

مادرم گاهی اوقات جمله های فلسفی ای میگه که شاید برای چند روز بنیان فکری خیلی از فیلسوف ها، نویسنده ها و متفکران دنیا رو خیلی اساسی به هم بریزه!
مثل دیروز بعد از ظهر که من و دخترک وقتی داشتیم ظرفهای ناهار رو میشستیم اومد تو آشپزخونه و وقتی دید دخترک تو این گرمای تابستون جوراب به پا داره (اصولاً یکی از عادت های همیشگی دخترک اینه که تو تابستون و زمستون و بهار و پاییز و بقیهء فصل های سال! همیشه باید جوراب پاش باشه!) از سر دلسوزی بهش گفت: "عزیزم، جوراب هات رو در بیاری بهتره ها... تو این گرما...بذار قلبت یه کم نفس بکشه!"

از اون موقع تا الان من و دخترک خیلی جدی داریم به این موضوع فکر میکنیم که قلب چطور ممکنه نفس بکشه؟! و از اون مهم تر اینکه نفس کشیدنِ احتمالی قلب چه ربطی به جوراب داره؟!!!

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 15:23  توسط امیر  | 

دخترک خیلی وقتا میشینه پای کامپیوتر برای موسیقی گوش کردن و بازی کردن! بزرگترین تفریحش شاید این باشه که بشینه یه سمفونی از بتهوون یا مالر رو گوش کنه و همینطور که خودش رو غرق میکنه تو موسیقی بشینه پای کامپیوتر و شطرنج یا منچ یا رامی بازی کنه.
اینجور مواقع من باید برم گورم رو گم کنم و بشینم به نوشتن یا خوندن یا وقت تلف کردن های معمولی. دیروز که داشت بتهوون گوش میکرد و شطرنج بازی میکرد رفتم که دیکشنری رو از کنار دستش بردارم و دیدم که همینطور داره مهره ها رو تکون میده و وقتی میفهمه اشتباه کرده یه Ctrl+Z میگیره و حرکتش رو اصلاح میکنه!
بهش میگم: این چه وضع بازی کردنه؟ اینجوری که چیزی یاد نمیگیری!
میگه: نمیخوام یاد بگیرم. میخوام فان داشته باشم!
میگم: خب سعی کن یه جورایی جدی تر بازی کنی.... این که مال بچه ۱۰ ساله هاست!
سرش رو برمیگردونه و خیره میشه تو چشمام و میگه: "زندگی به اندازهء کافی جدی هست. هیچ جوری هم نمیشه آدم اشتباهاتش رو با یه Ctrl+Z درست کنه. حداقل اینجا آدم میتونه این عقده رو نداشته باشه. لطفاً بذار اونجوری که راحتم از زندگی جدا بشم."

آروم روی موهاش دستی میکشم و از اتاق میرم بیرون.

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 23:34  توسط امیر  | 

وقتی کرواسی گل دوم رو به آلمان میزنه، آروم میزنم پشت دخترک و میگم: "بیا. تحویل بگیر! اینم از آلمان جون شما!"
دخترک میگه: "از ایتالیای شما که بهتره که....لااقل ما دو تا خوردیم! شما سه تا!"
بهش میگم: "تو که خودت خوب میدونی من طرفدار ایتالیا نیستم. ولی چون بخش مهمی از زندگیم اونجا بوده و هست یه کم با تیمش سمپاتی دارم. وگرنه من کلاً طرفدار آرژانتینم. خودت که میدونی!"
میگه: "آره! منم نه اینکه حالا عاشق چشم و ابروی آلمانی ها باشم! ولی عاشق جمال این جناب بالاک شدم!"
بهش میگم: "به به! به به! حالا دیگه عاشق بالاک شدی؟"
میگه: "چطور تو وقتی مونیکا بلّوچی رو میبینی و غش و ضعف میکنی صدای کسی نباید در بیاد؟"
میمونم بهش چی بگم! خب راست میگه! حق داره!
میفهمم چی باید جواب بدم. بهش میگم: "اون فرق میکنه! مونیکا بلّوچی خیلی سنش از من بیشتره ولی بالاک هرچقدر هم سنش از تو بیشتر باشه باز هم به نظر نمیاد. یعنی انگار...."
نمیدونم چی بگم! کم آوردم! یعنی کلاً دارم مزخرف میگم. دخترک یه لبخند نیشدار میزنه و میگه: "یعنی انگار چی؟! حالا نه مونیکا بلّوچی برای تو دعوتنامه فرستاده نه بالاک زیر پنجرهء اتاق من داره سرناد میخونه!!! سخت نگیر! هر وقت بلّوچی به تو نگاه کرد منم میرم یه ماچ میدم به بالاک! "
فکر میکنه با این حرفش حرصم رو درآورده! بهش میگم: "آره! بالاک هم واستاده تو برای ماچش کنی!"
دخترک یه گیلاس میذاره تو دهنش و همونطوری که داره میجودش میگه: "خیلی هم دلش بخواد!"

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت 11:9  توسط امیر  | 

دخترک آروم میاد تو اتاق. به شدت مشغول نوشتن هستم. دستش رو میذاره رو شونه ام و استکان چایی رو میذاره کنار دستم. یه نگاهی به صفحهء مانیتور میندازه و میگه: "مقالهء جدیدته؟" سرم رو تکون میدم و میگم "آره!"
میپرسه: "راجع به چی؟"
میگم: "دارم رو چهار تا مقاله همزمان کار میکنم! یکی راجع به آخرین سی دی پیتر سلیمانی پور، یکی راجع به مالر، یکی راجع به آن و آنِ علیزاده و یکی هم راجع به نامجو! تازه دارم راجع به یه بحث خیلی جدی هم منبع جمع میکنم."
میپرسه: "فکر نمیکنی اینایی که گفتی هیچ ربطی به هم ندارند؟ علیزادهء سنتی کار و مالر سمفونی نویس و سلیمانی پور که تو کار موسیقی تلفیقیه.... نامجو که اصلاً بحثش جداست!"
میگم: "چرا! ولی چاره چیه؟ وقتی قبول میکنی که بنویسی، باید بنویسی دیگه!"
دخترک میره روی تخت چهارزانو میشینه و بهم میگه: "حالا مواظب باش قاطی نکنی ها ... یه وقت مثلاً نیای بنویسی علیزاده توی آخرین سمفونیش با کمک نامجو از موسیقی تلفیقی استفاده کرده بود!!!"
بدون اینکه سرم رو تکون بدم زیر چشمی یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش میندازم و خیره میشم بهش. آروم از رو تخت میاد پایین و سرش رو میندازه پایین و همونطور که با قدم های کوچیکش تند و تند میره به سمت در بهم میگه: "خودمونیم ولی اگر همچین معجونی ساخته بشه، چی میشه....!!!"
+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 18:22  توسط امیر  | 

دارم مینویسم! دخترک میاد طرفم و میگه: "داری رو مقالهء جدیدت کار میکنی؟"
حس میکنم یه بوهای خوبی داره میاد. بهش میگم: "آره. در واقع الان دارم منبع جمع میکنم و هنوز شروع به نوشتن نکردم." بعد انگار اصلاً این حرفها مهم نبوده باشه بهش میگم: "این بو رو تو هم حس میکنی؟" میگه: "آره. اصلاً واسه همین اومدم سراغت. بوی کتلته. فکر کنم این همسایه روبرویی داره کتلت درست میکنه!! میخواستم ازت خواهش کنم برای شام کتلت درست کنی!"
یه نگاه از اون نگاههای اساسی بهش میندازم و خودش میفهمه که وقتی دارم کار میکنم نباید منو از سر جام بلند کنه. حتا اگر زلزله بیاد!!! بهم میگه: "آره...میدونم...میدونم که کار داری ولی خب...دلم خواست دیگه. چیکار کنم؟"
سرم رو برمیگردونم طرف لپ تاپ و همونطور که به سرچ کردنم ادامه میدم بهش میگم: "حالا اصلاً از این حرفها گذشته؛ این که من کار دارم هم به درک؛ من اصلاً بلد نیستم کتلت درست کنم."
دخترک میشینه رو صندلی کناری و سرش رو میندازه پایین و میپرسه: "یعنی اگر بلد بودی به خاطر من هم که شده از کارت میزدی و میرفتی کتلت برام درست کنی؟"
حس میکنم از اون سوالهای اساسی زنانه است که باید با سیاستِ بسیار بالا باهاش برخورد کرد! دستم رو میذارم رو شونه اش و میگم: "شاید....یعنی...احتمالاً آره!"

گند زدم با این جواب دادنم! خودم هم میدونم. باید میگفتم "آره...حتماً.." ولی چه کنم که دروغگوی خوبی نیستم! دخترک چیزی نمیگه و پامیشه و میره به کارهای خودش برسه. من دوباره غرق در کارم میشم.
نمیدونم چقدر میگذره که صدای زنگِ در منو به خودم میاره. در رو که باز میکنم میبینم خانوم همسایه با یه بشقاب پر از کتلت اومده دم در. باورم نمیشه! ازش تشکر میکنم و بشقاب رو ازش میگیرم و چشمم میافته به کاغذی که تو دستش بود. خانوم همسایه کاغذ رو نشونم میده و میگه: "خط شما خیلی قشنگه." یه لحظه جا میخورم. من خطم انقدر زشته که همه فکر میکنند من پزشک داخلی ام! نامه رو ازش میگیرم و میگم: "میشه یه لحظه این نامه رو ببینم؟"
خانوم همسایه بهم میگه: "لطفاً نامه رو بعداً با بشقاب برام بیارین. میخوام یادگاری نگهش دارم." میگم "چشم" و در رو میبندم و میام تو. بشقاب رو میذارم رو کابینت آشپزخونه و نامه رو میخونم:

ای همسایهء عزیز،
خیلی ممنون از اینکه وقتی مادرم نیست شروع کردی به کتلت درست کردن و بوی خوب کتلت رو به مشام ما پیتزا خورانِ هر روزه رسانیده ای!
امضاء،
همسایهء شکمو!

سرم رو که بلند میکنم دخترک رو میبینم که داره دونه دونه خیارشور ها رو میذاره تو بشقاب کنار کتلت ها و زیر لب زمزمه میکنه "یار بیگانه نشو تا نبری از خویشم..."

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 6:53  توسط امیر  | 

خسته و کوفته خودمون رو رسوندیم به خیابون جردن. اصلاً حس و حال تیکه تیکه تاکسی گرفتن نبود و دخترک هم از گرسنگی داشت هلاک میشد. یه تاکسی خالی دیدم و دست بلند کردم. مسیر رو بهش گفتم و ولو شدیم رو صندلی عقب.
تو کل راه دخترک سرش رو شونه ام بود و چشماش رو بسته بود. استرس زیادی داشت و یه کمی اعصابش سر مسائلی که پیش اومده بود ریخته بود به هم. راننده از تو آینه نگاهی بهم انداخت و گفت "خانوم خیلی خسته هستند ... "
بهش نگاه کردم و گفتم: "لطفاً از بزرگراه امام علی برید!"

تو کل راه داشتم به این فکر میکردم که اگر همه چیز اونجوری که با هم فکرش رو کرده بودیم پیش نرفت باید چکار کرد؟ دخترک هم مثل من به شدت کسل و عصبی بود.

وقتی رسیدیم، از راننده پرسیدم چقدر میشه که بهم گفت: "سه تومن! آقا میبینی؟ من همون قیمت آژانس رو میگیرم ها....بیشتر نگفتم بهتون خداییش! بعداً حرف در نیاد یه وقت؟!" (+)
وقتی پول رو دادم و تاکسیه رفت دخترک بعد از ساعتها خندید و بهم گفت: "غلط نکنم از خواننده های وبلاگته!!!"

------------

این هم ناهاری که برای دخترکِ همیشه گشنهء داستان درست کردم! اسپاگتی با سس گوجه فرنگی و پنیر پارمیجانو. البته نمیدونم چرا حالا که آپلودش کردم انقدر کیفیتش بده!

+ نوشته شده در  87/03/08ساعت 13:16  توسط امیر  | 

دخترک: به نظر تو هدف، وسیله رو توجیه میکنه؟
من: گاهی اوقات!
دخترک: جون به جونت کنند، محافظه کاری! بی مزه!
+ نوشته شده در  87/03/05ساعت 7:50  توسط امیر  | 

تلفن رو که قطع میکنم دخترک نگاهی بهم میندازه و میگه: "خب؟ چی شد؟"
بهش میگم: "چی؟"
بلند میشه و استکان خالی چای رو برمیداره و همونطور که میره سمت آشپزخونه بهم میگه: "بالاخره این روزنامهء اعتماد مقاله ات رو کی چاپ میکنه؟"
میگم: "اینطور که الان م. بهم گفت، فردا باید چاپ بشه!" برمیگرده و بهم میگه: "اینم از همون سریِ یک درصد و ۹۹ درصده؟"*
میگم: "نه دیگه! الان این درصد ها ریخته به هم! شده ۸۰٪ به ۲۰٪"
نگران میاد جلو و میگه: "یعنی همه اش ۸۰٪ امکان داره چاپ بشه؟"
میگم: "نه بابا...! ۲۰ درصد امکان داره...."!

نمیدونم کجای این مکالمه جالب بود که من آوردمش اینجا؛ ولی خب، ضربه های محکمی که بعدش نوش جان کردم رو باید یه جورایی ثبت میکردم.....حدّاقل دلیلش رو!!

----

* منظور این ماجرا بوده است!

+ نوشته شده در  87/03/04ساعت 16:52  توسط امیر  | 

خیابان مهناز؛ گرمای ظهر؛ تاکسی دربست: "سر خردمند"!
در عقب رو باز میکنم تا دخترک سوار شه و خودم هم میشینم کنارش. شیشه رو میارم پایین و به بیرون نگاه میکنم. دخترک میگه: "باز بعد از نهار شد و تو رفتی تو فکر و خیال؟" برمیگردم به طرفش و نگاش میکنم. میخندم و بهش میگم: "نه!...یعنی آره....نمیدونم!"
بهم میگه: "میخوای بگی به چی داری فکر میکنی؟"
میگم: "چیز آنچنان مهمی نیست. گاهی اوقات خودم رو میذارم تو مقایسه با دور و بری هام و یه کم حس میکنم نکنه از خیلی چیزا و خیلی آدما عقب هستم...؟"
چند لحظه ای سکوت میکنه و آروم دستش رو میذاره رو دستم و میگه: "خب...بعدش؟"  تماس دستش با دستم بهم آرامش میده.
میگم: "همین دیگه! یه جورایی میترسم. از اینکه سی سالمه و هنوز دارم درس میخونم.... اگر بخوام دکترام رو بگیرم میشم ۳۴-۳۵ ساله...."
بهم نگاه میکنه و میگه: "خب مگه این زندگی ای نبود که از اولش هم برای خودت انتخاب کردی؟ راهی که تو توش داری میری با راهِ زندگی بقیه خیلی فرق میکنه...اینا رو که از اول میدونستی....نه؟" 
فکر میکنم میبینم درست میگه. اصولاً همیشه وقتی همسن و سالهام به کارهای عادی زندگی شون میرسیدند من کار دیگه ای میکردم: وقتی اونا دانشجو شدند، من کار میکردم؛ وقتی اونا درسشون تموم شد من دانشجو شدم؛ و خیلی چیزای دیگه.....!
دست دخترک الان دیگه کاملاً توی دستمه. آهی میکشم و میگم: "آره....میدونم! ولی بحث سر این نیست!"
یه لحظه با خودم فکر میکنم و میبینم هر وقت با کسی صحبت میکنم و میخوام زمان بخرم این جمله رو میگم. ناخودآگاه میگم "بحث سر این نیست!" یا مثلاً بعد از کمی مکث اضافه میکنم "میدونی بحث سر چیه؟" و همینطوری بین ده تا پونزده ثانیه زمان میخرم تا فکر کنم به حرفی که میخوام بزنم و جمله هام رو مرتب بذارم پشت سر همدیگه.
بهش میگم: "بحث یه چیز دیگه است....(۱۰ ثانیهء دیگه خریدم!)، میدونی؟.... (حالا ۵ ثانیه دیگه هم خریدم)، الانِ خودم رو که با ده سال پیش مقایسه میکنم میبینم یه سری تغییر و تحولات فیزیولوژیکی و هورمونی و عصبی تو بدنِ آدم اتفاق می افته که آدم خودش هم نمیفهمه چطور تا این حد عوض میشه. بحث سر قدرت فیزیکی و جسمی نیست ها...."
سرش رو به علامت تایید تکون میده! ادامه میدم:" قضیه اینه که انگار شیمیایی بدنت از این رو به اون رو میشه و خودت هم نمیفهمی چطور مثلاً ایده هایی رو که قدیما سر ۵ روز به جمع بندی میرسونی حالا باید یه ماه براش وقت بذاری و هنوز هم راضی نباشی از نتیجه اش!"
دخترک دستش رو از توی دستم میکشه بیرون و روی لپ راستش رو با پشت ناخوناش میخارونه و بهم میگه: "عین آدمای ۴۰-۵۰ ساله حرف میزنی! اونا اینطوری حس میکنن که دیگه کارایی قبل رو ندارند... یا واقعاً پیر شدی (زبونش رو به علامت شوخی درمیاره) یا از سن خودت بیشتر میفهمی....من فکر کنم واقعاً پیر شدی!!!"
خنده ام میگیره و آروم با دستم میزنم رو پاش و میگم: "تو هم یه دیوونه ای که وقتت رو با یه آدم پیر مثل من داری تلف میکنی!"

میرسیم به سر خردمند. بوی قهوه اسپرسوی کافه مرکزی رو میتونم از توی تاکسی هم حس کنم. برای حساب کردن کرایه طبق عادت پیاده میشم و از سمت در کمک راننده پول رو به سمت راننده تاکسی میگیرم. راننده نگاهی بهم مینداره و پول رو میگیره. وقتی داره تو دخلش دنبال بقیهء پول میگرده بهش دقت میکنم. مرد جاافتاده و خوش لباسیه. چین و چروک های صورتش میگن که حدود ۵۵ تا ۶۰ سالشه. وقتی ساکت و آروم بقیهء پول رو بهم میده لبخندی میزنه....یه لبخند تلخ که تا مغز استخونم اثر میکنه. سری تکون میده و بدون کلامی دنده رو جا به جا میکنه و من رو که خم شدم به طرفش تو بهت و سرگشتگی ِ اون لبخند رها میکنه و میره.

سرم رو برمیگردونم. دخترک داره کنار روزنامه فروشی تیتر روزنامه ها رو میخونه. آسمون رو نگاه میکنم. هوا داره ابری میشه!

--------

* جمله ای از فرجام، همخونهء آلوچه خانوم!

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت 9:52  توسط امیر  | 

نشسته ام کنار پنجره....دخترک داره مقاله ام رو میخونه و میگه "خیلی این گروه رو بردی بالا ها...." بهش میگم "من نبردمشون بالا. اونا خودشون کارشون خوب بود! من فقط سعی کردم تو این وضعیت وانفسا یه کم واقعیت ها رو بنویسم تا بقیه یه وقت فکر نکنند که ما هم مثل خودشون چیزی نمیفهمیم!"

دخترک به خوندنش ادامه میده.
صدای وانتی دوره گرد میاد که با بلندگوش اعلام میکنه که همه چیز رو حاضره بخره! از آهن آلات تا چوب لباسی. با خودم فکر میکنم چقدر میشه نحوهء گفتنش رو با موسیقی نوشت...!

دخترک صفحهء روزنامه رو میبنده و میاد کنارم. میگه: "به چی فکر میکنی؟"
بهش میگم: "اینکه چقدر حرف زدن های ما میتونند موزیکال باشند..."
همون موقع یه وانتی دیگه میاد و اونم همزمان با وانتی قبلی تو بلندگوش اعلام میکنه که همه چیز رو حاضره که بخره. دقت که میکنم میبینم که تقابل صدای این با صدای اون یکی یه فاصلهء موزیکالِ جالبه. اولش یکه میخورم و به دخترک نگاه میکنم و میگم: "میبینی؟"
دخترک میگه: "آره....این دو تا با همدیگه بدون اینکه خودشون بدونند دارند چهارگاه میخونند...!!"

دقیقاً....!
چقدر شنیدنِ این دو تا صدا کنار همدیگه جالب بود....هر کدومشون یه نت خاص رو میخوندند و تقابلشون با همدیگه میشد عین درآمد چهارگاه!

دخترک میگه: "حیف شد لطفی اون شب چهارگاه نزد..."
میگم: " استاد لطفی منظورته دیگه؟"
میگه: "نه...تو این دوره و زمونه وقتی به جوون ۲۵ ساله هم میگن استاد، بهتره به لطفی دیگه نگیم استاد!"

حق داره.....!

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 8:32  توسط امیر  | 

توی آنتراکت بین دو قسمت کنسرت هستیم. همه اومدند بیرون تا سیگاری بکشند و راجع به کنسرت و لطفی و خواننده اش حرف بزنند. دخترک بهم میگه: " من اون بداهه نوازی ها رو ترجیح میدم تا این کارهای هماهنگ شده و از قبل تعیین شده!"
بهش میگم: "چطور؟ تو که از موسیقی سمفونیک هم خوشت میاد...اون موسیقی که مبنا و پایه اش رو نظم و از قبل تعیین شدنه که..."
بهم میگه: "آره! ولی بحث سر اینه که اون موسیقی مالِ همون آدماست! آدمای کراواتی و منظم که از شیش ماه قبل میدونن برنامه شون چیه! ما زندگیمون خودش یه جور بداهه نوازیه! نمیدونیم همین فردا چیکاره ایم!!"
خنده ام میگیره. تا حد زیادی حق داره!

+ نوشته شده در  87/02/30ساعت 10:32  توسط امیر  | 

دخترک: تو که گفته بودی به احتمال ۹۹٪ امروز یادداشتت رو تو اعتماد چاپ میکنند! پس چی شد؟
من: اینجا معمولاً اون یه درصد زورش بیشتر از اون نود و نه درصده!
+ نوشته شده در  87/02/26ساعت 8:38  توسط امیر  | 

آقای خدا: احتمالاً از هفتهء بعد تو شبکهء یک هر هفته یه مصاحبه دارم.
خانوم آقای خدا: شبکهء یک؟ چه روزایی؟ چه ساعتی؟
آقای خدا: صبح! روزاش رو نمیدونم!!
من: اسم برنامه هه چیه؟
آقای خدا: صبح به خیر ایران!
من: تو که صبح تا دیر وقت خوابی!!
دخترک: بهتر نیست تو شب به خیر ایران باهات مصاحبه کنند؟

------

آگاهان اعلام کردند منظور از آقای خدا همانا دکتر برادر خان میباشد! اما هنوز هویت مرموز سرکار خانوم دخترک برایشان مجهول مانده است! نیروهای امنیتی در پی کشف این موجود ناشناخته از سازمان های جاسوسی ولایت اروپا و مملکت غیاث آباد کمک خواسته اند!

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 20:12  توسط امیر  | 

گربه وسط خیابون ایستاده و یه پژو ۲۰۶ با سرعت داره بهش نزدیک میشه. حواس راننده اش هم جای دیگه ایه. دخترک بازوم رو فشار میده و میگه: ای وای! الانه که بره زیر ماشین.
در آخرین لحظه گربه هه خودش رو میرسونه به پیاده رو و ۲۰۶ هم رد میشه و همه چیز ختم به خیر میشه. دخترک نفس راحتی میکشه و میگه: خدا رو شکر....به خیر گذشت!
به قدم زدنمون ادامه میدیم دوباره گربه هه میاد وسط خیابون و همونجا میشینه! انگار منتظر ماشین بعدیه. به دخترک میگم: غلط نکنم این یکی از عوامل انتحاریِ بن لادنه!
با اینکه حرفم خیلی هم خنده دار نیست دخترک ریسه میره از خنده!

سرشار از اعتماد به نفس میشویم!! 

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 12:15  توسط امیر  | 

کنار پنجره ایستادم و بیرون رو نگاه می کنم. 
"چه هوای خوبیه"

صدای دخترک منو به خودم میاره. بر میگردم و نگاش میکنم. لبخندی میزنه و آروم میاد طرفم. دستش رو میذاره رو شونه ام و میگه "صبح خوبیه. نه؟"
میگم "نه!"
همونطور که دستش رو شونه امه صورتش رو میاره جلوی صورتم و میگه: " نکنه خوب نخوابیدی و سر صبح کسلی؟ هوای به این خوبی دیگه تو تهران گیرت نمیاد ها....آفتاب به این باحالی....آسمون آبی...نسیمی که داره درختا رو آروم تکون میده و یه نمه لرز تو تن من و تو ایجاد میکنه..."
بهش نگاه می کنم. تا حالا انقدر با دقت صورتش رو ندیده بودم. انگار اصلاً تا حالا صورتش رو ندیده باشم. چقدر زیبا تر از همیشه بود. می خندم و میگم: "میدونی؟ وقتی دلت شکسته باشه....یا وقتی از چیزی ناراحت باشی... دیگه این آفتاب و آسمون و کوههایی که از پنجرهء اتاقت میتونی انگار لمسشون کنی به نظرت جذاب نیستند."

چهره اش جوری میشه که انگار میخواد بپرسه چی شده. با سرم به لپ تاپم اشاره میکنم. دخترک بهم میگه "به خاطر اون ایمیل انقدر ناراحتی؟" بهش میگم:"نه دقیقاً به خاطر اون ایمیل....بیشتر به این خاطر که چقدر آدما میتونن تو وجود خودشون تا این اندازه دچار سوء تفاهم و اشتباه بشن و چقدر میتونن بقیه رو با حرفاشون برنجونند..."
دخترک آروم دستش رو از روی شونه ام برمیداره و میره سمت ضبط و یه سی دی میذاره....صدای فردی مرکوری اتاق رو پر میکنه mama life had just begun....
میاد کنار پنجره می ایسته و نگاهم میکنه. لبخندی میزنم. بهم میگه:" خب چرا نمیشینین عین دو تا آدم متمدن حرفاتون رو بزنین؟"
بهش میگم: "بعید میدونم حرفی اصولاً وجود داشته باشه....وقتی کسی تو رو انقدر حتا متمدن نمیدونه و فکر میکنه ک*ون آسمون پاره شده و خودش به عنوان مظهر تمدن افتاده پایین، چی میتونی بهش بگی؟"
دخترک میگه:"نکنه پس فقط تو خودت مظهر تمدنی؟"
میگم:"نه! تو که من رو میشناسی....چرا این حرف رو میزنی؟ من خودم رو هیچ پخی نمیدونم. ولی وقتی یه نفر بعد از این همه سال میاد و اون چیزا رو بهت میگه دیگه چه توقعی داری؟"
دخترک:" از اون؟"
میگم:" نه....از خودت! دیگه از خودت چه توقعی میتونی داشته باشی؟ یعنی انقدر توی اینکه خودم رو به کسی که دوستم میدونستم بشناسونم ناتوان بودم؟ وقتی میبینی یه نفر انقدر راحت تمام اون چیزی رو که ازت شناخته با ده دوازده خط میبره زیر سوال....دیگه چی میتونی بگی؟ اصولاً اون آدم چقدر دیگه میتونه حتا مهم باشه که بخوای براش توضیح بدی؟"
دخترک میاد طرفم و دستم و میگیره و میگه:" پس چرا ناراحتی؟"
میگم:" نمیدونم....به هر حال آدم خوشش نمیاد دیگه....یعنی از بعضیا اصولاً توقع نداری دیگه! ولی کلاً مهم نیست....یعنی دیگه خیلی برام مهم نیست. حیفه همچین روزی رو به خاطر همچین چیزای یچگانه ای خراب کنم....نه؟"

دخترک با شیطنت خاص خودش بغلم میکنه و میگه "سخت نگیر....من که خیلی از اون ایمیل چیزی نفهمیدم ولی امیدوارم دفعهء بعد وقتی میخواد برات ایمیل بزنه یه پیک کمتر زده باشه!"

از خنده میترکم!!!!

آره.....صبح زیباییه!

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 7:32  توسط امیر  | 

دخترک بهم میگه: منم با فرجام موافقم. بزرگترین نعمت اینه که عاشق باشی و عشقت هم عاشقت باشه.
بهش میگم: اینی که شما دو تا میگین خیلی خوبه....ولی ای کاش میشد اصلاً عاشق شد...این خودش به تنهایی خیلیه! حالا اگر عشقت، عاشقت هم نشد خیلی مهم نیست چون حداقل تو یه چیزی تو وجودت حس میکنی که قشنگه و جدید و به قول مشقاسم پنداری تنور تو دلت روشن کردند.

دخترک پا میشه میره کنار پنجره و بیرون رو نگاه میکنه و میگه: داره توفان میشه!

+ نوشته شده در  87/02/20ساعت 19:9  توسط امیر  | 

دخترک روشو میکنه به من و آقای خدا و میگه: بهتره این فیلم رو شما دو تا نبینید!
خانوم آقای خدا میپرسه: "کدوم فیلم؟"
دخترک سری تکون میده و میگه: "زن دوم....! اشک آدم رو در میاره!"
آقای خدا لیوانش رو برمیداره و لبی تر میکنه و میگه: "زن اول هم اشک آدم رو به اندازهء کافی در میاره...چه برسه به زن دوم..."
+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 9:29  توسط امیر  | 

مادرم: بهتره دیگه قلیون نکشی! از دیروز که با هم قلیون کشیدیم تا همین الان گلوم درد میکنه!
من: خب به من چه؟ تو اگر گلوت درد میکنه من چرا نباید قلیون بکشم؟
دخترک: قدیما یه جایی خونده بودم که میگفت "وقتی مادرها سردشون میشه، بچه ها باید لباس گرماشون رو بپوشند!"
من:

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت 10:19  توسط امیر  | 

من: بیا بریم بیرون یه گشتی بزنیم؛ یه بستنی بخوریم یا یه سینمایی بریم! نظرت چیه؟
دخترک (با گریه):خیلی خری!
من: چرا؟
دخترک: بهم میگی بریم بیرون؟ تو نمیبینی من همین الان خوندن بادبادک باز رو تموم کردم؟!!!
من:
+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 7:34  توسط امیر  | 

دخترک: حالا چرا سرت درد میکنه؟
من: تنباکوی الفاخر و ذغال خوب و دوست نابابی مثل تو!
+ نوشته شده در  87/02/09ساعت 8:18  توسط امیر  | 

دخترک روش رو برمیگردونه و بعد از اینکه از لیوانش لبی تر میکنه، با لبخندی که تلخی نوشیدنیش، اون رو کمرنگ تر جلوه میده تو چشمهام زل میزنه و همونطور که پلکهاش میومدند رو هم بهم میگه: "اولین موزیسینی هستی که فوتبال دوست داره!"
+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 18:2  توسط امیر  |