کنار پنجره ام و دارم قهوه ام رو مزه مزه میکنم. شیر و شکر نریختم توش تا تلخی اش رو بیشتر حس کنم. دخترک میاد تو اتاق و همونطور که روسریش رو از سرش برمیداره نگاهم میکنه و میگه: "خوبی؟ کسل به نظر میای!"
میگم: "آخه دیشب تا دیر وقت مهمون بودم. فکر کنم ساعت چهار و نیم بود که رسیدم خونه."
میاد طرفم و میگه: "اینکه الان اعصاب نداری به این کم خوابیدن بر میگرده یا دلیل دیگه ای داره؟"
بهش میگم: "هر دو. هم کم خوابیدم، هم ....میدونی دیگه...."
روش رو بر میگردونه و روسریش رو آویزون میکنه به صندلی و میگه: "یه بار هم که بهت گفته بودم! تو دچار
سندروم روز بعد هستی!"
با بی حوصلگی میگم: "اینم از اون اصطلاحات من در آوردیِ جدیدته یا باز مامانت پای ماهواره و صحبت های دکتر ایکس و ایگرک به این نتایج رسیده؟"
میخنده و میگه: "نه بابا! به خدا جدی میگم. خودت هم میدونی. تو همیشه روز بعد عذاب وجدان داری از اتفاقات مهمونی شب قبلش!"
میگم: "تا حدی آره. بعضی وقتا یه ذره البته تو این حس زیاده روی میکنم ولی این دفعه جداً فرق میکنه!"
نگاهم میکنه. منتظره من ادامه بدم. دنبال کلمه های مناسب میگردم.
بهش میگم: "فکرش رو بکن! من که همین دیروز اومدم تو وبلاگم از این ژست های روشنفکری و هنری بدگویی کردم، خودم حرفی به کسی زدم که باعث ناراحتی اش شدم."
میگه: "قضیه چیه؟"
میشینم رو صندلی. انگار میخوام اقرار به جنایت بکنم سرم رو میگیرم لای دستهام.
میگم: "هیچی دیگه.... تو شوخی و جدی.....دیدی که من چقدر گاهی اوقات زیادی با همه شوخی میکنم... (با سر تایید میکنه)...تو همین شوخی ها برگشتم به یکی از اون خانوما گفتم یعنی
تو تا حالا فیلم پری رو ندیدی؟ مهرجویی رو نمیشناسی؟ و ....اونم مثل اینکه خیلی ناراحت شد. آخه شوهرش از این تیپ فرهنگی ها بود من تو شوخی و خنده و البته از سر ناباوری این حرفا رو زدم. اونم مثل اینکه خیلی ناراحت شده بود و به صاحبخونه هم شکایت کرده بود و..."
دخترک میگه:" حالا از شوخی گذشته، واقعاً یعنی مهرجویی رو نمیشناخت؟"
خنده ام میگیره. سریع خودم رو جمع و جور میکنم.
میگم: " اصلاً مهم نیست که طرف کیو میشناخته یا کیو نمیشناخته. من نباید تو همون برخورد اول انقدر با همه پسرخاله بشم و به خودم اجازه بدم هرچی دوست دارم بگم."
دخترک میگه: "با بقیه هم شوخی کردی؟ اونا هم ناراحت شدند؟"
میگم: "اتفاقاً با همه شوخی کردم. با یه سری که شوخی های خیلی بدی هم کردم و اونام کم نیاوردند و کلی بار ِ من کردند و کلی هم خندیدیم.....ولی خب! آدم شناس نیستم دیگه. باید حساب این رو میکردم که همه مثل هم نیستند."
دخترک میاد طرفم و دستش رو میذاره رو شونه ام و میگه: "خب حالا میخوای چکار کنی؟ تا شب میخوای زانوی غم بغل بگیری؟"
آروم میگم: " نمیدونم. بحث سر این یه دفعه که نیست. همیشه همینطوره. معمولاً تو مهمونیایی که میرم بالاخره یه نفر رو باید برنجونم. دوست ندارم کسی از دستِ من ناخواسته رنجیده بشه."
دخترک میگه: "تو علاوه بر
سندروم روز بعد، یه مشکل روانی ِ اساسی هم داری و اونم این که میخوای همه دوستت داشته باشند."
میخوام باهاش مخالفت کنم ولی بهم اجازه نمیده و حرفش رو پی میگیره: "صبر کن! تو میخوای همه ازت راضی باشند و دوستت داشته باشند و این حرفها. در حالی که اصلاً اینطور نیست و نباید هم باشه. تو باید یاد بگیری کسانی هم هستند که اصلاً از قیافهء تو امکان داره خوششون نیاد."
با خنده بهش میگم: "این که خب طبیعیه....اگر کسی از قیافهء من خوشش بیاد حتماً مشکل روحی داره!"
میگه: "باز الاغ درونت شروع کرد! حرف نزن بذار حرفم رو بزنم."
و بعد آروم میره روی مبل میشینه و پاش رو رو پاش میندازه و میگه: "باید یاد بگیری که امکان داره کسانی هم باشند که باهات مخالفت کنند؛ یا ازت بدشون بیاد حتا....اشکالی نداره که. دنیا که به آخر نمیرسه. خب بذار بدشون بیاد!"
میگم: "حرفت تموم شد؟ حالا میتونم بگم؟"
سرش رو به علامت تایید تکون میده.
میگم: "بحث اصلاً سر این نیست که کسی امکان داره از من یا عقایدم و قیافه ام خوشش نیاد. مشکل ِ من مال موقعیه که کسی رو با شوخی یا حرفهای خودم، بدون اینکه بخوام ناراحت کنم. منظور من از گفتن اون حرفها اصلاً مسخره کردنِ اون خانومه نبود. یه شوخی ِ بی مزه بود که نباید میگفتم. همین. اگر بخوام کسی رو از خودم برنجونم و ناراحت کنم، میدونم چطوری بذارم تو کاسه اش. وقتی یه چیزی ناخواسته پیش میاد، من عذاب میشکم."
دخترک با بی حوصلگی بلند میشه و همونطور که آروم داره از اتاق میره بیرون بهم میگه: "تو رسماً مشکل ِ روحی داری. با خودت هم درگیری."
دم در می ایسته و میگه: "این چیزا برای من خیلی مسخره است و حوصلهء شنیدنشون رو هم ندارم. میرم یه قهوه درست کنم و بشینم روزنامه ام رو بخونم. هر وقت از این حالت اومدی بیرون، پاشو بیا یه قهوه با هم بخوریم."
و میره.....
پیپم رو تمیز میکنم. فکر میکنم. از خودم بدم میاد. با خودم کلنجار میرم. خودم رو سرزنش میکنم. آخه چرا؟چرا؟چرا؟ وقتی پیپ تمیز تمیز میشه، انگار افکارم هم یه ذره مرتب شده اند. آروم بلند میشم و از اتاق میرم بیرون.
دخترک داره صفحهء ورزشی میخونه. نگاهش میکنم. چقدر خوبه که دخترک هیچوقت رفتار اعصاب خورد کنی نداره که بعدش دچار عذاب وجدان بشه.
سرش رو بلند میکنه.
لبخند میزنه.
لبخند میزنم.