تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

گاهی اوقات زمان فقط یه بهونه می‌شه واسه اینکه یه چیزایی رو به یاد بیاری و بشینی و خودت رو غرق کنی تو لذت مزه مزه کردن تمام اون لحظه های ناب و بی آلایشی که یه زمانی حتا تصور کردنش هم برات از جوک های ملانصرالدین خنده دار تر بود.
این می‌شه که گاهی اوقات بهونه داشتن واسه این به یاد آوردنه خیلی می‌تونه مهم و ضروری باشه. نه از روز زن آنچنان خوشم اومده، نه روز پدر و مادر رو دوست دارم نه ولنتاین رو و نه هیچ مناسبت دبگه‌ای رو که خودم تو مهم بودنش نقشی نداشتم و برای همینه که بهونه هام رو برای اون به یادآوردنه خیلی شخصی و خاص خودم می‌دونم همنطور که جویی تو فرندز حاضر به share کردن غذاش با هیشکی نیس، حاضر نیستم اونا رو با بقیه به اشتراک بذارم؛ چون مال خودِ خودمه و مال خودِ خودشه.

بعد تازه می‌دونی؟ زمان و سالگرد و ماهگرد و بالگرد و اینا همه‌شون یه چیز قراردادی هستند. یه چیزی که ما خودمون رو بهش وصل می‌کنیم تا یه چیزای دیگه‌ای رو یادآوری کنیم و بگیم بابا جونِ من نیگا کن؛ من دوستت دارم؛

... همین!

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 8:10  توسط امیر  | 

با دخترک نشستیم تو تراس و داریم به بازی ابر و باد و نور مایل خورشید نگاه میکنیم. اون طرف تر خواهر این آقا خوابیده. 
بی صدا داریم با هم حرف میزنیم. گاهی اوقات حس میکنم تو همون سکوت هاست که خیلی حرفها گفته میشن. دقیقاً همون موقع که آفتاب داره آروم آروم از سر کوه مقابل میره بالاتر و بالاتر تا روز جاش رو به شب بده، همیشه یه سری حس های نگفته ای وجود دارند که اگر گفته بشن، به اصل ِ اون حس آنچنان لطمه ای میزنند که دلت میخواد هیچوقت دهنت رو باز نکنی.
یه سری حرفها از همون دسته اند و بدون اینکه به زبون بیاریشون، میتونی تو اون دو تا چشمی که عاشقانه دارند بازیِ باد و برگ درختها رو نگاه میکنند بخونیشون و حس کنی هنوز هم میشه خوشحال بود از اینکه زندگی ادامه داره.

پ.ن: سفر خوبی بود. شاید همینجا درباره ش بنویسم. شایدم از اهالی اندرونی بخوام که بنویسند. ببینیم چی میشه حالا!

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 19:22  توسط امیر  | 

وقتی حضور مهربانت را همه حس میکنند،
وقتی نیروی مثبتت را همه درک میکنند،
وقتی از زیبایی ات همه سخن میگویند،
وقتی همه تو را دوست دارند،
وقتی از دهان تمامی حاضران سخن از خوبی تو به گوش می رسد،
وقتی....
وقتی.....
وقتی......

دقیقاً در همان لحظه هاست که به خودم ایمان می آورم؛ به اینکه حضورت بی دلیل نبوده و این همه مرارت و سختی و تعلیق؛ این همه حضور وهم انگیز و برزخی ِ روزگار؛ تمامی شان را باور می کنم، چرا که حضور تو برهانی است برای تمامی آن قضیه های حل نشده و بی جواب که حتی بهترین استادان نیز از یافتن راه حلی هرچند نا مطمئن برای آن عاجزند.
این جاست که به خودم هم ایمان می آورم؛
چرا که به تو،.....
                        مدتهاست که ایمان آورده ام.

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 0:23  توسط امیر  | 

آتشی روشن شد،       
                       درختان جامهء سبز بر تن کردند....

                                                                       و من زیبا شدم.

                                                                                                  ۲۴ . ۰۵ . ۱۳۸۷
                                                                                                     ۱۲.۳۵

+ نوشته شده در  87/05/24ساعت 2:23  توسط امیر  | 

میخواستم بنویسم!
میخواستم برات بنویسم اما پُریِ اون حس بیشتر از اونی بود که بشه اینجا تو قالب واژه ها آوردش.
میخواستم بنویسم،
نه برای تو؛
نه!
بیشتر برای خودم و برای خیالپردازیهام که چند وقتیه حسابی به پرواز در میان و منو تو نقطه ای از زمان جا میذارن. نقطه ای که نمیشه ازش فرار کرد؛ که نمیشه ندیده اش گرفت؛ که هیچ مداد پاک کنی هم نمیتونه اون رو پاک کنه.
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم، دیدمت. اونقدر آروم خوابیده بودی که آدم دلش میخواست اون لحظه، ابدی بشه تا آرامش هم باهاش جاودانه بشه. دلم میخواست صورتت رو نوازش کنم و آروم ببوسمت. ولی نمیخواستم بیدارت کنم. اونقدر آروم بودی که حیف بود دلیلی بشم برای اینکه روز پرمشغله و اعصاب خورد کن ِ دیگه ای رو شروع کنی.
دوست داشتم زمان همونجا متوقف میشد. تو همون نقطه میموند و جلوتر نمیرفت و من و تو، توی همون نقطه برای همیشه میموندیم و از اون حباب خیالی بیرون نمیومدیم. دلم میخواست تا ابد کنارت دراز بکشم و نگاهت کنم و .... نگاهت کنم و .... نگاهت کنم.
برای همیشه. 

پ.ن: یاد حرف استاد افتادم که میگفت "فکر کن یه پات رو قطع کردند. دیگه پایی قرار نیست در بیاد....باید باهاش بسازی."

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 8:10  توسط امیر  |