تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

سلام رفیق چطوری؟
هنوز شارونا می ری؟
من اینجا یه کافه گیر آوردم به اسم پاپاگایو (طوطی) که یکی از پیشخدمت هاش به اسم مارک عین رضای کافه شاروناست. منم گاهی تنهایی می رم باش گپ می زنم. البته به بامزگی رضا نیست ولی مثل اون خون گرمه.
من اینجا تقریبا هر روز کلاس دارم و کلی کار سرم ریخته ولی تونستم یه مدیاتک گیر بیارم و هر چند روز یه بار می رم چند تا سی دی موسیقی و فیلم می گیرم. اصولا خوبه بد بم نمی گذره، کلاس ها خوبه، چند برابر ایران کار می کنم و حس احمقانه که پیدا کردم اینه که دارم ایران رو دوباره کشف می کنم! البته این به معنای تجدید علاقه یا حس دلتنگی نیست( حالا حالا ها قصد برگشتن ندارم)، ولی یه جور میل به منعکس کردن اونچه که در اینجا می گذره برای بچه هایی که اون جان و در عین حال کشف دوباره همه اون چیزهایی که در طی این سال ها اتفاق افتاده.


زمان کش می یاد و هر بار که بر یک  رویداد گذشته متمرکز می شم انگار اون مقاومت ناپذیری گذشته اش رو از دست می ده و معناش، گاهی حتی حس و حالش قابل دست یابی می شه. می دونی نه اینکه جزئیات رویدادها عوض شن ها ! نه. لحنش عوض می شه. انگار که همون جمله موسیقی رو با لحن دیگه ای بشنوی، یا صحنه ای از یک فیلم مستند رو یک بار دیگه با موسیقی متن بشنوی. ما از گذشته جدا نمی شیم، تکرارشم نمی کنیم. بهش بعد می دیم. انگار افق نگاه بهش، آینده است. انگار ما قبلا اشتباه می کردیم وقتی براین باور بودیم که رویداد ها  رو باید در متن وقوعشون فهمید و توجیه کرد. هر رویداد افق آینده اش رو با خودش داره، وفقط از این افقه که می‌شه معنای اون رویداد و گاهی حتی اهمیت اش، تمایزش از باقی اتفاقات رو فهمید. می دونی این افق باز به آینده، این تاخیر در معنای رویدادها که ما رو در تفسیر و فهمش گاهی فلج و الکن می کنه، همراه هر رویداده! اصلا خود رویداده! حتی اگر این رویداد به بزرگی و برگشت ناپذیری مرگ هم باشه باز هم چیزی از تاخیر در این معنا کم نمی شه! به همین خاطره که اگر عنوان نوشته های تو "خاطراتی برای فردا" باشه، با مسن تر شدن تو هیچ وقت اون فردا هه نمی رسه! اون فردا همیشه یک افقه، رویداد نوشته شده تو همیشه معنای خودش رو به اون حواله می کنه! کافی برگردی به نوشته های قبلیت نگاه کنی. خیلی از اون ها تازه الانه که معنای خودشون رو پیدا کردن، و به این معنا تازه انگار الانه که متحقق شدن، یا اگر حتی مضحک به نظر برسه، انگار که تازه الانه که اتفاق افتادن. برای فهم این حرف باید کند ذهن بود، باید در تفسیر و فهم رویدادها تعلل کرد. باید مثل " خنگِ شاگرد"   نامجو، "همیشه در مراجعه "  بود.

 

 

 

سلام عابد عزیز
خوندن این نامه‌ت خیلی خوشحالم کرد... نه فقط واسه اینکه "تو" نوشته بودیش که بیشتر به این خاطر که این بحثی که تو پاراگراف دوم نامه‌ت کرده بودی مدتیه که الان شده یکی از دغدغه های ذهنی‌م.... یکی از دلایلی که اسم وبلاگ رو عوض کردم هم همین بود. پسر تو مگه علم غیب داری؟
باورت نمی‌شه ولی نه فقط تو یادداشت های خودم که گاهی اوقات تو یادداشتهای چند تا از دوستام هم که دقیق می‌شم گاهی اوقات باورم نمی‌شه و حس می‌کنم انگار یه چیزایی هست که اون زمان هم بوده و من نمی‌دیدم و درک نمی‌کردم و می‌دونی خنده دار کجاست؟ که بر عکس اون چیزی که همه بهش معتقدند، هر چی ازش فاصله می‌گیری لامصب پر رنگ تر و واضح تر می‌شه و انگار اون حس‌ه است که داره روحت رو به بازی می‌گیره و تازه بعد از این همه وقت یه چیزایی رو می‌فهمی که خودت هم شاخ در میاری عین بز!

راستش مدتیه که درگیر زمان شدم... از خنده دار ترین موردی که بخوای تصورش رو بکنی مثل یه فیلم یا داستان تخیلی تا دقت کردن به چیزی مثل بعد چهارم اینشتین و مساله‌ی روح و حرکت تو زمان. واقعاً فکر می‌کنم که به قول رضا شارونا دارم روانی می‌شم!!! یه جورایی راستش خوشحالم که نیستی... وگرنه بحثش رو باهات باز می‌کردم و می‌شد کابوس زندگی‌م. خیلی سربسته بهت بگم که واقعاً ذهنم رو مشغول خودش کرده و گاهی اوقات نمی‌فهمم تو چه بعدی از زمان و مکان دارم قدم می‌زنم یا گاهی فکر می‌کنم حرفی که الان داره از دهنم میاد بیرون رو قبلن یکی گذاشته تو مخم که من بگم... نه مثل این ایده های معمولی... نه مثلاً اینکه من الان وقتی می‌گم "چقدر جالبه که داره بارون میاد" دقیقاً یه ماشین زرد باید از جلوم رد بشه و یه مرد با ریش سیاه خم بشه از روی زمین کاغذی رو برداره و یه پسر جوون از روزنامه فروش یه سیگار وینستون بخره.... و همه‌ی اینا تو کسری از ثانیه اتفاق میاقته و من هم از دو ثانیه قبل می‌دونستم که اتفاق میافته.... بحث دژاوو و این حرفا نیست... یه حسیه که خیلی قوی تر از این صحبت هاست. فکر کنم همینطور ادامه بدم سر از امین آبادِ کرمونا در بیارم.
راستی، دارم برمی‌گردم ایتالیا. فکر کنم ماکزیمم دو هفته دیگه تهران باشم و بعدش میرم سر خونه و زندگی‌م. راستش دلم واسه خونه‌م و خیابونای تنگ و تار و پر از مه کرمونا تنگ شده.
وقتی بیام حتماً باید یا تو یه سر بیای پیشم یا من بیام اون طرفا....
اینجا هر بار که میرم شارونا جات خالیه پسر... همه‌ش با رضا صحبتت هست و همیشه به یادتیم. جالبه که یه قرار وبلاگی با بعضی از بچه ها گذاشتیم و یکشنبه ها اونجا دور هم جمع می‌شیم و مثلاً از 3 بعد از ظهر تا 9 و 10 می‌شینیم به حرف زدن و گپ زدن و شر و ور گفتن و من هم طبق معمول گاهی اوقات ترمز شوخی هام می‌بره و دل یکی رو می‌شکونم... من رو که می‌شناسی!!
مواظب خودت باش! (یاد یکی از دوستام افتادم که هر وقت این رو بهش می‌گفتم ازم تشکر می‌کرد واسه‌ی یادآوری کردن و می‌گفت: خوب شد گفتی وگرنه یادم می‌رفت از خودم مواظبت کنم و می‌رفتم زیر ماشین!)
قربانت
امیر

 

پی نوشت بی ربط: اندرونی با یادداشتی از بانو فخرالملوک به روز شد!
پی نوشت باز هم بی ربط: بیست سال بعد... هم به روز شد. فکرش رو بکنید بیست سال بعد امیر قلعه‌نویی وبلاگ نویس شده باشه!

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 8:49  توسط امیر  | 

سلام خانوم کومل،
حالتان چطور است؟ من بد نیستم و روزها طبق معمول پشت سر هم میگذرند و هر روز تجربه ای تازه به تجربیات قبلی اضافه می کند. خوشحالم که هنوز بعد از شش ماه، آن سی دی هایی که بهتان هدیه داده بودم را گوش می کنید و از آنها لذت می برید. اینکه حال و هوای متغیر موسیقی در آن سی دی ها تا این حد برایتان جذابیت داشته خیلی خوشحال کننده ست.
آخر می دانید؟
زندگی ِ ما هم خیلی به این نوع از موسیقی شبیه است. در واقع حضور لحظه های خاکستری و مه آلود که انسان را از حرکت وا می دارند و پس از آن خروش رنگ های نارنجی و سبز (یادتان هست که نارنجی رنگ مورد علاقه ام بوده؟) و خروش نواها و اصوات دقیقاً مثل حالات روحی ما در لحظه های مختلف است که شاید در آن زمانی که مشغول سر ِ هم کردن این دو سی دی بودم، این تغییر حالت را در حدی جنون آمیز تجربه می کردم. یک کارگردان ایرانی* سالها قبل می گفت "جنون چیزی نیست جز تغییر سریع و بی حساب و کتابِ شخصیت های مختلف درونی انسانها." (البته جملهء اصلی اش را دقیقاً به خاطر ندارم!) و همین جنون گاهی اوقت انسان را تا سر حد نابودی پیش می برد و گاهی اوقات هم باعث خلق و پیدایش اثری هنری یا نیمه هنری می شود.

دلم برای همهء آن روزهایی که کیارا و من را مهربانانه در خانه تان می پذیرفتید تنگ شده است. هنوز به یادم می آید که صبح های سرد زمستانی کمی زود از خانه می زدم بیرون تا قبل از حضور در کلاس، در کافهء نزدیک خانه تان (اسمش چه بود؟ یادم رفت!) قهوه ای بخورم و درس ها را دوره کنم. هنوز خوب یادم هست که یکی از آن دفعات بود که "در لحظه زندگی کردن" را به زیباترین حالت ممکن تجربه کردم. خوب یادم هست آن افتاب بی رمق و کم جان را که از لابلای شاخ و برگ درختان روی میز من پهن شده بود و من قهوهء کم شیرینم را مزه مزه می کردم و موسیقی کویین بود که می خواند These Are the Days od Our Lives. و من غرق شده بودم در یکی از رویایی ترین حس های کل زندگی ام.(+)

گه گاه که اینجا بنا به دلایلی با زبان آلمانی سر و کار دارم و خیلی به یاد شما و کلاس ها می افتم. همین دیشب بود که شعرهای برشت را می خواندم و گه گاه حرص می خوردم از این ترجمه های معمولی و ضعیف. راستی یادتان هست که روی شعر های هرمان هسه کار می کردم؟ کار نوشتن موسیقی بر روی آنها نسبتاً تمام شده است. البته ماههاست که فقط باید آن دو سه دقیقهء پایانی را بنویسم و تنبلی و کمبود اعتماد به نفس اجازه نمی دهد. گاهی اوقات با خودم می گویم حالا که چه؟ چه چیزی را با این ترانه نویسی به سبک شوبرت یا مالر می خواهم اثبات کنم؟ به هر حال شنیدم که قرار است ترجمه ای به فارسی از اشعار هسه به بازار بیاید که بی صبرانه منتظر دیدنش هستم. اینطور که در روزنامه خواندم قرار است اسم این کتاب را بگذارند "قدم زدن در مه"! عجیب نیست؟ دقیقاً همان شعری که شما برای اولین بار سر کلاس خواندید و من را دیوانهء خودش کرد. خوب یادم هست آن روز را وقتی به میلان برگشتم و نشستم پشت کیبوردِ قراضه ام (!) و انگار این دستهای خدا بود که دستهای من را به روی شستی های کیبورد گذاشت تا اولین آکوردهای عجیب و غریب را بنوازم. یادم است از همان لحظه بود که حضور یک حس غریب را در وجودم احساس کردم و بعد از آن، آمدند و رفتند آن روزهای پر از مه و پر از رنگ خاکستریِ کرمونا و میلان و من بودم و سرگشتگی یافتن حسی نو که می توانست متفاوت بشود اما شاید آن حس هم پایدار نبود و نیست و نخواهد بود.

ببخشید که زیاد نوشتم. می دانم که الان به یک مسکن قوی احتیاج دارید!!! در ضمن معذرت می خواهم که به ایتالیایی نوشتم؛ هنوز برای نوشتن همچین چیزهایی آلمانی ام به اندازهء کافی قوی نیست!!
قول می دهم در اولین فرصت از آن ایمیل های کوتاه به آلمانی برایتان بنویسم.

تعطیلات خوبی را برایتان آرزو می کنم؛ چه خوب که شما به جای دریا و آن همه گرما و اعصاب خوردی، کوه را انتخاب می کنید برای تعطیلاتتان. از اینکه این همه آدم را لب دریا در حال برنزه شدن ببینم حالم بهم می خورد! همه می خواهند انگار چیزی نباشند که هستند. رنگ های پوستی که به طرز فاجعه آمیزی سیاه و قرمز و زرد بدرنگی می شوند و انسانهایی که از این تغییرات خوشحال هم می شوند. برایم خیلی قابل درک نیستند. به هر حال هر کسی یک جوری است دیگر. سلام من را هم به کوه ها برسانید که در آرزوی دیدنشان دلتنگم.

با احترام؛
امیر

----------

* منظور محسن مخملباف بود. نقل به مضمون از فیلم "گنگ خوابدبده" ساختهء هوشنگ گلمکانی

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 12:40  توسط امیر  | 

سلام امیر،
حالت چطوره؟ دیروز با خانوم کومل صحبت میکردم و از تو میپرسید، میگه که برات چند بار ایمیل نوشته بود اما جواب ندادی. اوضاع و احوالت خوبه؟
اینجا همه چیز خوبه، من امتحانام رو تموم کرد اما تو جولای هم نتونستم فارغ التحصیل بشم... حالا مهم نیست، ببینیم چی میشه. احتمالاً من و نیکولا بین سپتامبر و دسامبر جا به جا میشیم و میریم به ترنتو* آخه دیگه نمیتونیم کرمونا رو تحمل کنیم: الان دارم همینطور برای مدرسه های ترنتو و شهرهای اطراف رزومه میفرستم تا ببینیم یه کار میشه پیدا کرد یا نه.

تو چطوری؟ قصد داری برگردی یا میخوای بمونی اونجا؟ اینجا تو این کشور گُه همه چیز داره بدتر میشه: شاید احمقانه باشه شنیدنش از طرف کسی که خودش از یه کشور دیکتاتوری میاد، اما چه انتظاری داری؟ همیشه غم انگیز تره اینکه معلوم میشه جهان "متمدنِ" ما، در واقع در داخل خودش همون زخم ها و آزردگی های "دشمنان تمدن" رو جا داده.
برلوسکونی برای بار N ام یه قانون به نفع خودش تصویب کرد، کاری کرد که چهار نفر اولِ دولت نه تنها نمیتونن محکوم بشن که حتی نمیشه راجع بهشون تحقیق و تفحص کرد... حرومزاده! دوست دارم برم یه مذهبی معتقد بشم فقط برای اینکه امیدوار باشم که این آدم برای ابد به سوختن در جهنم محکوم بشه.
بعدش تازه برای  خارجی ها اوضاع همینطور بد تر شده: اگر بخوای آدم خوبی باشی و به قانون احترام بذاری کاری میکنن که وادار به رفتن از اینجا بشی؛ یا به جاش خودکشی کنی! چه چیزی این دولت عزیز ما از خودش درآورد؟ آره کلی جنایت وحود داره، پس ارتش رو ول کنیم تو خیابونا تا نظم عمومی رو تضمین کنه... میفهمی یعنی چی؟ "ارتش"!!!! عین جنگِ داخلی!!
مردم آروم آروم همینطور که قیمت ها دارن بالاتر میرن، بیشتر از قبل کم تحمل تر و نژادپرست تر و خشکه مقدس تر میشن و یه رابطهء بی دلیل بین تورم و مهاجرت برای خودشون میسازن.... حرف حسابشون چیه؟ اینه که اگر میای اینجا درس بخونی، مشکلی نیست، مهم اینه که انقدر پولدار باشی تا بتونی خودت رو جمع و جور کنی، اما حتی به فکر کار کردن هم نیافت! کار رو از ما ایتالیایی های بیچاره که به فقر افتادیم میدزدی!!!!!
گاهی اوقات به سرم میزنه که از اینجا برم، اما بعدش میبینم که در واقع کل اروپا داره این دورهء تغییر شکل دادن و مسخ شدن رو طی میکنه.... و از خودم میپرسم این رفتن واقعاً یه راه حل میتونه باشه؟ احتمالاً نه.

بگذریم؛ واقعاً امیدوارم که برلوسکونی هر چه زودتر بمیره و با خودش تمام این کشیش های پاپتی رو ببره اون دنیا! ای وااای! شاید بهتر باشه مواظب چیزی که مینویسم باشم؛ ممکنه ایمیل هام رو کنترل بکنند و بیان دستگیرم کنند که چرا به دوک بزرگ خیانت کردم.
چی بگم؟ به هر حال تو چه تصمیمی گرفتی؟
میخوای این دانشگاه لعنتی رو تموم کنی یا ترجیح میدی بمونی اونجا؟ امیدوارم بعد از اون دورهء وحشتناکی که بعد از جداییت تو کرمونا گذروندی، الان حالت بهتر شده باشه و امیدوارم که برگردی به اون قدرت سابق برای اینکه با تصمیم هایی که میخوای بگیری مواجه بشی.
خب، برات بهترین ها رو آرزو میکنم.
کیارا

-----

*Trento اسم شهریه تو شمال شرق ایتالیا و نزدیک مرز اتریش.

+ نوشته شده در  87/05/04ساعت 15:24  توسط امیر  |