تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

چه غریب، در مه قدم زدن!
هر بوته و سنگی تنهاست،
هیچ درختی درخت دیگر را نمی بیند،
همه تنهایند.

پر از دوستان بود دنیای من،
آن هنگام که زندگی ام هنوز روشن بود،
حال، که مه فرو افتاده است،
دیگر کسی پیدا نیست.

در حقیقت، خردمند نیست
کسی که درک نکرده تاریکی را،
که آرام و با سنگدلی،
او را از دیگران جدا می سازد.

چه غریب، در مه قدم زدن!
زندگی تنهایی است.
هیچ کس دیگری را نمی بیند،
همه تنهایند.

هرمان هسه

اصل شعر به آلمانی در ادامهء مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 21:18  توسط امیر  | 

اعتراف می دارم: من
هیچ امیدی ندارم.
کورها از راهی برای  فرار سخن می گویند. من
میبینم.

وقتی اشتباهها پایان پذیرفتند
می نشیند چونان آخرین همراه،
"هیچ"
در برابرمان.

                                                                             - برتولت برشت -

 

ترجمه: صاحب این وبلاگ!

 

+ نوشته شده در  86/11/29ساعت 15:23  توسط امیر  |