تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

اصولاً یک مسالهء مهم در دنیای هنر و سینما وجود داره و اون هم اینه که بد نیست هنرمندان محترم و نسبتاً محترم و حتا غیر محترم برای شعور بیننده یه کم ارزش قائل بشن!
به طور کلی وقتی آدم وقت می‌گذاره و می‌شینه یه فیلم از یه کارگردان خیلی مشهور (که حالا دلایل مشهور شدنش برای من یکی اصولاً مهم نیست و خیلی بهش اهمیتی هم نمی‌دم) تماشا می‌کنه انتظار داره که احمق فرض نشه! نه اینکه فلان هنرپیشهء مشهور بیاد و ادای آدم های شهرستانی رو به بدترین نحو ممکن در بیاره و اون یکی هنرپیشهء دماغ عمل کرده هم بشه زن یه مرد شهرستانی  چاه‌بازکن و با لهجه ای میان لری و کردی و مشهدی حرف بزنند و ادعای ایفای نقش متفاوت هم بکنند؛ یا یه آدم تپل مپل نفرت انگیز (که معمولاً تو ۹۵ درصد فیلم هایی که ساخته می‌شوند بالاخره یه نقشی باید داشته باشه) که نمی‌دونم چرا همه فکر می‌کنند آدم با مزه‌ای هم هست، بیاد و نمک بریزه اندازهء دریاچهء ارومیه و مردم هم بمونند که حالا الان باید بخندند یا ... ! (منظور از اون سه نقطه کاریه که آدما معمولاً و نه البته همیشه تو توالت انجام می‌دن!)

بعضی از کارگردان ها بهتره اصولاً به اسباب کشی رو بیارن که خب، اگر این کار رو بکنندخیلی برای خودشون و دیگران سودآور تر هستند! اینجوری نه ۲۰۰۰ تومان پول ناقابل آدم تو سینما خرج می‌شه و نه حدود دو ساعت از وقت آدم پای یه مشت چرندیات تلف می‌شه و نه آدم رو مجبور می‌کنند که بیاد اینجا و حرصش رو واسه این همه آشغالی که به خوردش داده شده با خواننده هاش شریک کنه!
من غلط بکنم اگر از این به بعد کارهای این آقای کارگردان ارزشی رو تماشا کنم.

پی نوشت کاملاً بی‌ربط: افغانی های عزیز به اسباب کشی می‌گویند "جا*کشی"!
پی نوشت بسیار کاملاً بی‌ربط: با دخترک امشب رفته بودیم سینما!
پی نوشت خیلی بسیار کاملاً بی‌ربط: رضا بابکِ این فیلمه همچین بد نبود یه نمه! ایول آق مهدی!
پی نوشت سوالی خیلی بسیار کاملاً بی‌ربط: اگه گفتین اسم فیلمه چی بود؟

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 0:7  توسط امیر  | 

این روزهای بعد از امتحانات، همیشه یه حس پر از کرختی با خودش به همراه داره به خصوص اگر کسی که این دوره رو گذرونده باشه یه خرس گنده مثل من باشه! خیلی از این دوره راضی نبودم و فکر میکنم میتونستم بهتر کار کنم و امتحانای بیشتری بدم ولی خب، به نسبت قدیم که از یه ماه پیش از امتحانا تا دو روز قبلش تنها کاری که میکردم برنامه ریزی بود و دقیقاً دو روز قبلش یه چیزی رو بهونه میکردم و میزدم به رگ بی خیالی و نوشیدنی های "اینجا-مجاز" و قلیون، این بار بهتر بودم. به اون اندازه ای که میخواستم نتونستم از خودم مایه بذارم و هرچند به نظر خیلی ها همین اولین تلاش ها خودش میتونه خیلی مفید باشه ولی من همیشه از خودم ناراضی ام و میدونم که ، با توجه به قدرتی که تو خودم میبینم، میتونستم خیلی بهتر از اینها باشم.

به هر حال گذشت و از الان دارم به کلاسهای هفتهء بعد فکر میکنم و برخلافِ این دفعه که خیلی یهویی و به فاصلهء کمتر از سه هفته قبل از امتحانا به خودم اومدم و شروع کردم، این بار میخوام از همین هفتهء بعد شروع کنم به کار جدی و مطمئنم که هیچ چیزی نمیتونه جلوم رو بگیره! (چه غلطها....!)

بهترین قسمت این دورهء بعد از امتحانا این بود که خودم رو با دیدن فیلم -رسماً- خفه کردم! از س٪ک×س و فلسفهء مخملباف تا راکی بالبوآ (به یاد دوران خردسالی و عشقی که به راکی داشتم!!) میدونم که به نسبت ایران خیلی به روز نیستم و دلیلش هم اینه که من اینجا سینما نمیرم....یعنی ترجیح میدم فیلم رو به زبون اصلی ببینم (حتا با وجود اینکه دوبلور های ایتالیایی واقعاً عالی هستند) و به همین دلیل باید صبر کنم که این فیلم ها وارد جاهایی مثل بلاک باستر بشن تا بتونم برای چند شب کرایه شون کنم. 

علاوه بر دو فیلمی که ذکر جمیلشون رفت، دو تا فیلم از جناب جو رایت دیدم که به شدت زیبا بودند. هم "کفاره" و هم "غرور و پیش داوری" (یا غرور و تعصب!...من پیش داوری رو ترجیح میدم) واقعاً فیلم های خوش ساخت و زیبایی بودند. کفاره رو از نظر داستانی بیشتر پسندیدم. از داستان "غرور و پیش داوری" خیلی خوشم نیومد. به نظرم یه داستان خیلی پیش پا افتاده اومد که به لطف کارگردان و بازیگرها و به خصوص آهنگساز، تبدیل شد به یه فیلم با جاذبه های بصری بالا. البته شاید داستان اصلی این فیلم که نوشتهء جین آستین هست از نظر ادبی خیلی خوندنی باشه ولی این دلیل نمیشه که فیلمش هم همون اثرگذاری رو داشته باشه (به خصوص اگر بخوایم یه رمان بلند رو که خوندنش دست کم چند روز طول میکشه رو تو یه فیلم دو ساعته جا بدیم!). برعکس، کفاره به نظرم خیلی استخون دارتر و شاید بشه گفت فیلم-داستان تر بود. موسیقی واقعاً تاثیر گذار بود و حتا یه جاهایی روی فیلم کاملاً سوار بود.
به هر حال هر دو فیلم خیلی خوش ساخت و زیبا بودند. صحنهء رقصیدن لیزی و آقای دارسی واقعاً جالب بود. البته نه اینکه خیلی رقاص های خوبی باشند...منظورم اینه که خیلی صحنهء فوق العاده ای بود، از نظر بازیگری، صحنه پردازی و دیالوگ (البته از جین آستین) و موسیقی بی نظیری که همراهیشون میکرد. تو کفاره هم صحنه ای که توش اون همه سرباز کنار کشتی حضور داشتند یه جورایی به نظر من شاهکار بود( به قول قطبی محشر بود!). تمام این صحنه بدون قطع دوربین فیلمبرداری شده بود و به صحنه بردنِ اون دکوپاژ با حضور اون همه آدم واقعاً کار بی نظیری بود که خیلی دلم میخواد بدونم کارگردان چند قرن برای فیلمبرداری اون صحنه وقت گذاشت!

فیلم The Good Shepherd هم تو جایگاه خودش خیلی خوش ساخت بود ولی خیلی از دیدنش و از پیامش لذت نبردم. البته خب، وقتی آمریکایی ها بخوان از خودشون دفاع کنند دست به هر کاری میزنند تا خودشون رو بکشند بالا. مثلاً تو اون صحنه ای که نقش اول فیلم، که از ماموران سیا هست میره پیش یکی از کله گنده های ایتالیایی و میشنوه که اون ایتالیایی بهش میگه "ما ایتالیایی ها خونواده مون رو داریم؛ یهودی ها رسم و سنت هاشون رو دارند؛ حتا سیاه ها موسیقی شون رو دارند؛ شما چی دارین؟"، جواب میده " ما ایالات متحدهء آمریکا رو داریم. شما اینجا فقط مهمونید!"
به نظرم یه ناسیونالیسم حال به هم زن تو این فیلم وجود داره که باعث شد خیلی از رابرت دنیروی کارگردان خوشم نیاد...هرچند هنرپیشهء واقعاً بزرگیه.

"Two for the Money "، "Premonition" و "Nightmares and Dreamscapes" هم فیلمهایی خیلی معمولی بودند و البته این آخری شش تا اپیزود کوتاه از بعضی از داستانهای استفن کینگ بود که نسبتاً جالب بودند. به خصوص اولین اپیزودش خیلی بامزه و عجیب بود: اینکه نزدیک به ۴۰ دقیقه فیلم بدون هیچ دیالوگی انقدر بتونه جذاب باشه در نوع خودش تحسین برانگیزه.

 "Breaking and Entering " هم خیلی فیلم جالبی بود. البته میتونست به نظرم خیلی بهتر از این باشه. یه جورایی فضاسازی ها و به خصوص نورپردازی های این فیلم منو یاد "۲۱گرم" مینداخت هرچند خیلی نمیشه با اون شاهکار مقایسه اش کرد. بازی ژولیت بینوش،که نقش یه زن بوسنیایی مسلمان رو بازی میکرد، تمام فیلم رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود. هنوز هنرپیشهء زنی رو نمیشناسم که به اندازهء بینوش بتونه تو نقشش فرو بره و هر بار یه بازی متفاوت و جدیدی رو ارائه بده.

اما گل سر سبد فیلم هایی که این روزها دیدم فیلم "زندگی دیگران" بود. فیلمی راجع به آلمان شرقی کمونیستی و کنترل های دولت اون زمان و هنرمندهایی که اون همه تحت فشار بودند. این فیلم رو دو بار پشت سر هم دیدم و هر بار دیدنم با اشک همراه بود. میشد برای تمام کسانی که تو این فیلم هستند یه نمونهء ایرانی پیدا کرد. به خصوص بیضایی رو کاملاً میشد پیدا کرد. امیدوارم که سرنوشت بیضایی ِ ما اون چیزی نشه که تو این فیلم دیدم!
دیدن این فیلم رو (حتا برای اونایی که آلمانی نمیدونند) به همهء اونایی که دغدغهء هنری دارند و درد هنر تو جوامعی مثل آلمان شرقی (و غیره) رو درک میکنند پیشنهاد میکنم.
این برای بار دومه که یه فیلم آلمانی (در رابطه با آلمان شرقی) تا این حد منو تحت تاثیر قرار داده. چند سال پیش هم فیلم "خداحافظ لنین" رو دیدم که اون هم یکی از بی نظیر ترین فیلم هایی بود که تو زندگیم دیدم. هرچند "خداحافظ لنین" فیلم دردناکی هست ولی در طول فیلم صحنه های جالب و گهگاه بامزه ای هم هستند که تاثیر کوبندهء داستان رو کمتر میکنند (موسیقی یان تیرسن هم البته در بوجود آوردن حس های طنز و کمیک، بی تاثیر نیست). ولی "زندگی دیگران" کلاً فیلم دردناکیه و بیننده از اول تا آخر تو فضای سیاهی که کارگردان ترسیم میکنه گرفتار میمونه و همین رمز موفقیت و تاثیرگذاری این فیلمه که دیدنش برای کسانی که عاشق سینما هستند از نون شب واجب تره.

----------

لینک ها:

Breaking and Entering

Nightmares and Dreamscapes

Pride & Prejudice

Atonement

Two for the Money

Premonition

The Good Shepherd

Rocky Balboa

!... & Philosophy

Leben der Anderen

+ نوشته شده در  86/12/01ساعت 9:39  توسط امیر  | 

بالاخره دیروز برای اولین بار فیلم سنتوری رو دیدم*. نمیخوام به خاطر اینکه فیلمِ مهرجویی هست ازش الکی تعریف کنم ولی به نظرم یکی از بهترین کارهای مهرجویی بود. اصولاً، البته، برای نسلی که با "هامون" زندگی کرده و خیلی از خاطرات ریز و درشتش با اون فیلم گره خورده، هیچ فیلمی نمیتونه جای اون شاهکار رو بگیره. ولی به نظر من توی "سنتوری"، مهرجویی شاید برای اولین بار با صدای بلند و بدون استعاره و نیش و کنایه ها و به صریح ترین شیوهء ممکن حرفش رو فریاد کرد و ریخت تو دهن بازیگراش.
تو فیلم های قبلی مهرجویی اگر هم اعتراضی بود همیشه تو لفافه بیان میشد ولی این بار انگار کارد به استخون کارگردان محبوبمون خورده و دیگه نمیتونه صداش رو خفه کنه؛ البته در نهایت هم به بهانهء صدای محسن چاووشی به این فیلم مجوز اکران داده نشد و قرار بود صدای چاووشی و چند تا از صحنه های "مورد دار" فیلم حذف بشن که آخرش هم تمام این تلاش ها بی نتیجه موند و فیلم برای یه سری ایرانی های دور از دیار و -شاید- یه سری خارجی ایراندوست نمایش داده شد.
البته چارهء دیگه ای هم نبود چون اگر قرار بود چیزی از این فیلم حذف بشه ما میموندیم و سوزن نخ کردن پیرزن و ملیجکِ ناصرالدین شاه آکتور سینما!

این فیلم، خیلی اساسی با بقیهء فیلم های مهرجویی فرق داشت؛ مثلاً پایانش که بر عکس بقیهء کارهای مهرجویی (کمدی هایی مثل مهمان مامان و اجاره نشین ها به کنار) کمتر بیننده رو تو درگیری و تعلیق نگه میداشت؛ یا حضور کم رنگ نشانه های تصویری که تو خیلی از کارهای مهرجویی جایگاه خاصی داشتند. برعکس خیلی از کارهای مهرجویی که موسیقی در اون نقش خیلی مهمی نداشت (مثل پری، سارا، بانو، درخت گلابی) این بار موسیقی (البته بنا به محتویات فیلم) نقشی اساسی داشت.

روند فیلم، من ِ بیننده رو واقعاً تحت تاثیر قرار داد و بازی بی نظیر رادان گل سر سبد فیلم بود هرچند بنا به دلایلی کاملاً سلیقه ای از موسیقی فیلم، یا بهتر بگم از ترانه های فیلم خیلی لذت نبردم و به نظرم در حد این فیلم نبودند ولی به هر صورت ترانه های عامه پسند و معمولی ای بودند که متن و شعرشون فیلم رو خوب همراهی میکردند. تا دیروز صدای محسن چاووشی رو هم نشنیده بودم و کلاً هم نمیدونم چرا با پخش کارهاش مخالفت میشه؛ دلایل و مقاصد شخصی پشت این تصمیمات خوابیده یا شعراش مورد داره یا چون فقط سبک و سیاق صدا و آهنگاش آدم رو یاد سیاوش قمیشی میندازه انقدر دارند اذیتش میکنند.

شاهکارترین صحنهء فیلم، به نظرم، صحنه ای بود که علی سنتوری میره خونه اش و ... (توضیح نمیدم تا اونایی که ندیدند و دوست دارند ببینند از جریان اصلی فیلم باخبر نشن). تو این سکانس، از دید من، مهرجویی بیشتر از هر سکانس دیگه ای به اون مهرجویی ای که ما میشناسیم نزدیک تر میشه. چیزی که تو کارهای مهرجویی همیشه حضور داشته، نقش "خانه" به عنوان نمادی از "وطن" و "میهن" بوده و هست. نمونه هایی مثل اجاره نشین ها یا بانو به همین دلیل مشکلات زیادی رو هم برای مهرجویی بوجود آوردند (یادمون هست که بانو چند سال توقیف بود و ازش فیلمی پرده ای با کیفیتی پایین رو اون زمان دست به دست میگردوندیم). اینجا و تو این صحنه دوباره همون حس "خانه" و "ایران" برام زنده شد. گذشته از اینکه رادان اونقدر استادانه بازی کرد که مو رو به تن آدم صاف میکرد، چیزی که باعث شد تو اولین باری که این فیلم رو میدیدم چند بار این صحنه رو دوباره و دوباره مرور کنم دیالوگ، یا بهتر بگم مونولوگی بود که توش رادان دنبال مدادی برای نوشتن میگشت:
"...(به برادرش) خاک تو سرت کنن که یه مداد نداری....مادر...مادر....یه مداد به من بده (مادر: مداد میخوای برای چی؟)..بابا مداد میخوم بزنم تو سرم؛ میخوام بنویسم دیگه....(مادر: آبرو واسه ما نذاشتی)... بابا خانوما، یه مداد به من بدین...یه قلم، یه مداد، یه کوفت، یه زهر مار که بشه باهاش نوشت...آخه بابا شما هیچ وقت نمیخواین یه چیزی بنویسین؟...آخه یه قلم پیدا نمیشه اینجا؟...آخه این چه خونه ایه که یه قلم توش پیدا نمیشه؟... الله و اکبر، به کی بگم آخه من؟"

به نظر من اوج فیلم همین صحنهء سی و سه ثانیه ای بود. تمام درد هنرمند ایرانی تو همین سی و سه ثانیه فریاد میشه. این همون هنرمندیه که برای صاحبخونه آبرو نذاشته. برای همین سی و سه ثانیه حاضرم دست مهرجویی رو ببوسم**.

این صحنه رو نزدیک به ده بار دیدم و میخواستم همون موقع فیلم رو قطع کنم و ادامه ندم چون حس میکردم تمام حرف فیلم تو همون سی و سه ثانیه گفته شده. بغضی که اون موقع گلوم رو چسبیده بود و ول نمیکرد همین الان که دارم مینویسم هم دوباره به سراغم اومده.....!
متاسفم که مجبوریم بهترین اثر مهرجویی رو از اینترنت دانلود کنیم و ببینیم و لذت دیدنش تو سینما چیزیه در حد رویا؛ درد بزرگتر اینه که تو همین دوره و زمونه، اخراجی ها پرفروش ترین فیلم ایران میشه. ولی از یه طرف خوشحالم از اینکه بالاخره تونستم این فیلم رو ببینم و اون همه تعریف هایی که شنیده بودم الکی و دروغی نبودند.
اد ای دین ما - از دید کاملاً مالی اگر بخوایم نگاه کنیم - به جای خودش. به طور قطع اگر روزی این فیلم بیاد رو پردهء سینما از اولین نفرایی هستم که میرم و تو صف می ایستم. ولی مهرجویی باید بدونه که دین ما ورای این حرفاست و جای دیگه ای خودش رو بالاخره نشون میده. خود مهرجویی هم میدونه که بین اون همه آدم گنده، بالاخره یه کوچولویی پیدا میشه که بگه "عمو جون بیا این مداد رو بگیر...."

----------

*به لطف یکی از خواننده های وبلاگ آلوچه خانوم  که لینک مربوط به دانلود این فیلم رو معرفی کرده بود.

**من به هیچ وجه دست کسی رو نمیبوسم. اونایی که من رو میشناسند با اخلاق گند و مغرورانهء من هم آشنا هستند و میدونند که اصولاً دوست ندارم کسی رو بالاتر از خودم ببینم (همونطور که کسی رو پایین تر از خودم هم نمیدونم). شاید تنها کسانی که تو زندگیم دستشون رو بوسیده باشم و ببوسم پدر و مادرم باشند.

+ نوشته شده در  86/11/24ساعت 16:56  توسط امیر  | 

من نمیدونم چطور بعضیا به خودشون اجازه میدن تو روز روشن دزدی هنری انجام بدند و صدای کسی در نیاد؟ کپی کردن کامل یک کار هنری اصولاً مسالهء بدی نیست ولی اینکه اون رو به اسم خودت به بقیه قالب کنی یه جورایی، دست کم از دید من، کار احمقانه و مسخره ایه. یه وقت هست یه گروه میاد و یکی از معروف ترین کارهای بیتلز رو بازخونی میکنه و این کار امکان داره انقدر شناخته شده باشه که نیازی نباشه حتا ذکر کنی که اصل آهنگ مال کیه (عین کسی که بیاد و مثلاً اگه یه روز ِ فرامرز اصلانی رو بخونه) ولی وقتی کاری رو داری کلاً کپی میکنی و اسم سازنده اش رو هم نمیاری این یعنی دزدی اونم تو روز روشن.

حدوداً یک ماه پیش بود که رفتم سینما تا فیلم نقاب رو ببینم. با شروع تیتراژ فهمیدم که آهنگساز جوون این فیلم موسیقی یکی از فیلم های هالیوودی رو عیناً برداشته و با تنظیم جدید و یه کم عربی شده آورده تو متن تیتراژ. بعد از تموم شدن فیلم تا لحظهء آخر نشستم و تیتراژ پایانی رو هم کامل دیدم و خیلی دقت کردم ببینم آیا اسمی از آهنگساز این فیلم میاره یا نه که دیدم حتا کوچکترین اشاره ای هم به این واقعیت نشد که این موسیقی کاملاً و در کمال شهامت(!) از روی موسیقی این فیلم بسیار زیبا کپی (شما بخوانید دزدی) شده.

همون موقع میخواستم این مطلب رو بنویسم که به خاطر یه سری مشکلات کاری و یکی دو تا سفر، از فراستش  صرافتش  افتادم و الان دوباره که داشتم فکر میکردم به مسالهء موسیقی فیلم به یاد این کپی برداری مسخره افتادم. نمیدونم اگر آهنگساز این فیلم مثلاً دوست داشت به همین راحتی از موسیقی فیلم تایتانیک استفاده کنه اونوقت کارگردان محترم این فیلم به خودش اجازه میداد اسمی از آهنگساز تایتانیک نیاره؟ هرچند مسالهء کپی رایت که تو ایران وجود نداره و دست جیمز هورنر بیچاره تو این زمینه به هیچ جایی بند نیست جز (حالا بماند کجا....!) ولی جناب کارگردان که حافظهء تاریخی ملت غیور تایتانیک بین رو که نمیتونه دست کم بگیره که....میتونه؟ ولی تو این مورد چرا. چون خیلی کم هستند که این فیلم رو دیده باشند و موسیقیش رو هم به خاطر سپرده باشند....حداقل بین کسانی که تو روزنامه ها و مطبوعات دستی بر قلم دارند.

+ نوشته شده در  86/04/17ساعت 18:15  توسط امیر  |