تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

آقاجون آدم موزیسین باشه و عمری رو با موسیقی سر کرده باشه و حس کنه خیلی بارشه و گذشته از اطلاعات علمی و غیر علمی، جوگیر شده باشه که حسابی هم از علم صدا و ابزارآلات مربوطه سررشته داره و اونوقت یه آدم گل بهش یه کادویی بده که باعث بشه به عمق نادانی خودش پی ببره! چه حس پارادوکسیکالی داره این قضیه!

چرا پارادوکسیکال؟
آخه وقتی همچین چیزی رو کادو می‌گیری و توی خونه وصلش می‌کنی به آی‌پادت که مدتهاست اون گوشهء اتاق داره خاک می‌خوره تازه می‌فهمی صدا یعنی چه!! تازه می‌تونی موسیقی کویین رو با بهترین کیفیت ممکن گوش کنی و لذتی ببری تا سر حد جنون.

می‌دونم که استفادهء بیش از اندازه از گوشی و هدفون برای سلامتی گوش خیلی مضره ولی چاره‌ای نیست! من نمی‌تونم دیگه این گوشی ها رو از توی گوشم بیرون بیارم.
خلاصه محض اطلاع موزیکولوگ های آینده می‌خوام عرض کنم که اگر روزی ما کر شدیم و خواستند علت کر شدن ما رو دریابند، می‌تونید به راحتی به این پست مراجعه کنید و علت اصلی رو پیدا کنید. اون موقع با خیال راحت می‌تونید این آقا رو مقصر قلمداد کنید! از ما گفتن بود.

پی نوشت کاملاً مربوط: از شوخی گذشته؛ واقعاً هدیهء بی نظیری بود. ممنونتم رفیق.

پی نوشت نسبتاً مربوط: ما که از موزیسین شدن چیزی به ارث نبردیم؛ شاید همین کر شدنه ما رو یه کم شبیه به بتهوون کنه! خدا رو چه دیدید؟ شاید صد سال بعد نوشتند علاوه بر غول بزرگ موسیقی، یه موزیسین ِ بچه پررویی هم وجود داشت که کر شده بود.

پی نوشت مربوط به پی نوشت قبل: حالا شما بگید منظور از غول بزرگ موسیقی و موزیسین ِ بچه پر رو کی بوده!

پی نوشت خیلی حال می‌کنیم: باورتون می‌شه الان که دارم تو سکوت ساعت یک نیمه شب تایپ می‌کنم صدای تلق و تلوق کیبورد رو هم نمی‌شنوم؟ بابا خداست این هدفون!

پی نوشت بیشتر حال خواهیم کرد: از الان ذوق این رو دارم که ببینم سمفونی های مالر تو این هدفون چطور صدا میدن!

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 0:3  توسط امیر  | 

سرماخوردگی ِ سمجی گیرم افتاده که رسماً ما را مورد عنایت خودش قرار داده. یه روز خوبم و یه روز انگار آخرین نفس هام رو دارم می‌کشم. سرماخوردگی هم سرماخوردگی های قدیم.... قشنگ یه چهار پنج روز می‌انداختت اساسی تو رختخواب و بعد از یه دوره سر درد و گلو درد و آبریزش از تمامی سوراخهای موجود در صورت و تب و لرز و ... بعدش عین آدمیزاد دمش رو می‌گذاشت رو کولش و می‌رفت پی کارش و آدم یواش یواش به زندگی نرمال برمی‌گشت، نه مثل حالا که آدم باید التماس کنه تا جناب آقای تَب قدم رنجه بفرمایند و چند ساعتی میمهان بدنش باشند بلکه بعدش اون رخوت باحال بیاد سراغت و حس کنی دیگه افتادی تو سرپایینی و داری بهتر می‌شی و فرداش هم دیگه می‌تونی از تو رختخواب بیای بیرون.

اینه که حالا حکایت ماست از ۱۰ روز پیش تا حالا که هی در حال آن و آفِ این سرماخوردگی لعنتی هستیم که هیچکدوم از اون نشونه های ذکر شدهء فوق رو نداره اما جوری می‌اندازدت که می‌خوای دیگه بیدار نشی. بیشتر انگار یه جور مسمومیت همراه با سرماخوردگیه تا خود سرماخوردگی!

خوبی ِ این سرماخوردگی، البته با توجه به شرایط زیست محیطی حاکم در خانواده، اینه که می‌تونی خیلی ریلکس دراز بکشی تو تختت و کتاب های نخونده‌ات رو ورق بزنی و هروقت عشقت کشید بخوابی و یکی هم باشه که برات هی چایی و سوپ و قرص و آبمیوه بیاره و احساس لوس شدگی مزمن بهت دست می‌ده.
الان که دارم اینا رو می‌نویسم نمی‌دونم دو دقیقهء بعد می‌تونم همچنان پشت کامپیوتر نشسته باشم یا نه ولی به هر حال اعصابی از ما در حال خورد شدن هست که بیا و ببین! دیشب کنسرت ارکستر سمفونیک رو هم به همین دلیل نرفتم و امیدوارم تا فرداشب خوب شده باشم و بتونم برم ببینم.

---------

پی نوشت بی ربط: ویژه نامهء روزنامهء اعتماد درباره‌ی فعالیت های هنری حسین علیزاده --> +

+ نوشته شده در  87/08/23ساعت 8:51  توسط امیر  | 

۱- معمولاً اهل بازی های اینترنتی نیستم و تا امروز همهء دعوت ها رو به این بازی ها رد کرده ام. البته نه اینکه بی دلیل موضع بگیرم ها؛ نه! اصولاً فکر میکنم موضوع هایی که تا امروز مطرح شدند واسه بازی کردن و نوشتن، خیلی موضوع های جالبی نبودند و هیچ جایی از ذهنم رو قلقلک نداده اند که بشینم و بنویسم. اما امروز که یادداشت سولماز رو خوندم دربارهء نامرئی بودن، یه جورایی برام جالب بود که ببینم خودم تو این شرایط چه میکنم. به خیلی از چیزا فکر کردم. یه سری شون بنا به دلایل امنیتی و اخلاقی، اصولاً قابل نوشتن نیستند (منحرفین عزیز برداشت بد نکنند،منظورم اون چیزی که شما فکر میکنید نیست! منظورم این چیزیه که شما فکر نمیکنید!) و خیلی از چیزایی که میشه به عنوان یه رویا یا آروز ازشون یاد کرد.
ولی اون ته ته های ذهنم چیز دیگه ای هست که شاید خیلی دست نیافتنی و عجیب باشه که میخوام از اون بنویسم. البته الان نه؛ چون هنوز واژه های مناسب برای بیان کردن اون حس رو پیدا نکردم و یه کم به زمان احتیاج دارم. اصولاً من قبل از نوشتن خیلی از پست هام (مطمئناً نه همه شون)، زیاد فکر میکنم و سعی میکنم جمله ها رو پس و پیش کنم و واژه ها رو تغییر بدم و خلاصه... اینطوری نیست که، بر عکس تصور بسیاری از دوستان و دشمنان، هر روز بشینم و از روی شیکمم بنویسم؛ که البته اگر اینطور بود، به خاطر مسائل حجمی و سایزیِ این شکم محترمه، باید روزی ۱۷ بار مینوشتم!

۲- اینکه این دعوت به بازی رو قبول کردم البته یک دلیل خیلی خیلی مهم دیگه هم داشت که بدجوری به احساسات غرورانه و جاه طلبی نویسندهء این سطور ربط داره و اونم اینه که سولماز عزیز، اسم من رو (خواسته یا ناخواسته) قبل از اسم بقیه آورده که خب، گاهی اوقات خیلی میچسبه اینکه اولی باشی! مدتها بود انقدر این حس برام جالب نبود؛ چون سالهاست که اول و دوم بودن برام معنی خودش رو از دست داده و اصولاً هیچ چیزی واسم حکم مسابقه رو نداره.

۳- دربارهء عدد ۱۷ در پست اول یادآوری میکنم که تو ایتالیا این عدد حکم عدد ۱۳ رو برای ما داره و نحسه. آخ که بدم نمیاد یه پست راجع به خرافه های مردم ایتالیا بنویسم. باید جالب بشه. خلاصه که فعلاً این رو داشته باشید که اگر روزی از سال جمعه، هفدهم باشه (مطمئناً به تقویم میلادی منظورم بود) اون روز یکی از نحس ترین و ترسناک ترین روزها برای مردم ایتالیا خواهد بود.

۴- ذوق مرگ می شویم از آشنایی با دوستان جدید(ایشون و ایشون منظورمان بود) . و در انتظار آشنایی با دوست جدیدی هم هستیم محض ثبت در تاریخ! (ایشون منظورمان است!)

۵- از اونجایی که ما خیلی کول و نایس تشریف داریم، تصمیم گرفتیم تا این وبلاگ رو هم معرفی کنیم. البته هنوز اول راهش هست و یه کم زمان میخواد تا جا بیافته. مساله اینه که فکر کردن به اینکه مثلاً ۲۰ سال بعد تو وبلاگستان فارسی (اگر تا اون موقع وجود داشته باشه البته و پدیدهء جدیدی جایگزینش نشده باشه) چه اتفاقاتی میافته و نویسندگان وبلاگهایی که میخونیمشون (اگر تا اون موقع البته به نوشتن ادامه بدهند) چه چیزهایی تو وبلاگ هاشون مینویسند! این شد که این وبلاگ برای شوخی کردن با یه سری از وبلاگها و نویسندگانِ با جنبه شون درست شده و همونطوری هم که گفتم هنوز اول راهش هست و نیاز به یاری سبز و زرد و نارنجی ِ شما دوستان عزیز داره که با حمایت کردن های احتمالی ِ خودتون یه کم باعث ایجاد انگیزه برای نویسنده اش بشین. پس لطفاً سری بزنید و اگر خوشتون اومد که خب،.. خودتون میدونید چکار کنید و اگر هم خوشتون نیومد که امیدوارم به نویسنده ش اطلاع بدید تا یادش باشه و تو پست های بعدیش با شما و وبلاگتون شوخی نکنه!

+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 8:6  توسط امیر  | 

مثل همیشه، خسته از خواب بیدار میشم. انگار تو خواب کتکم زده باشند.
دست و رو نشُسته میرم تو آشپزخونه. روی میز ناهارخوری چیزی جز کاغذهای پارتیتور و کتاب های قطور سازشناسی و مداد و پاک کن دیده نمیشه.
فکر میکنم باید امروز خودم رو حسابی ببندم به کارکردن و نوشتن.
در کابینت رو باز میکنم و قوطی قهوه رو برمیدارم.
باید امروز دستِ کم بخش اولِ کار رو تموم کنم.
تازه باید اون فیلمه رو هم ببینم که موسیقی ش رو بتونم آنالیز کنم.
در قوطی رو باز میکنم و بوی قهوه مستم میکنه.
بد نیست اینجا رو هم آپدیت کنم. دوست دارم راجع به موسیقی سه زن بنویسم.
یادم میاد دست و روم رو هنوز نشُسته م. قوطی قهوه رو میذارم یه گوشه و میرم آبی به دست و صورتم میزنم.
میام تو اتاق و لپ تاپ رو روشن میکنم.
دی وی دیِ هامون روی میز کارمه.
یادم میافته که بدقول تر از من وجود نداره که هنوز بعد از یک ماه، امانتی آلوچه خانوم رو بهش برنگردوندم.
میرم آشپزخونه و قهوه جوش رو بر میدارم و تو قسمتِ زیریش آب میریزم.
با خودم میگم "امروز باید به آلوچه خانوم زنگ بزنم و برای مهمونی هفتهء پیش تشکر کنم".
قهوه جوش رو میذارم روی گاز.
ساعت شیش و نیم صبحه و مطمئناً الان وقت خوبی برای زنگ زدن و تشکر کردن نیست.
میرم پشت میز ناهار خوری و نگاهی به طرح ها و نوشته هام میندازم.
باید امروز حداقل بخش اول رو بنویسم تا انقدر این کار کش پیدا نکنه.
باید اون کتابی رو که آرتمیس داده بهم رو هم بخونم و چیزهایی که قرار بوده از توش دربیارم رو خلاصه نویسی کنم.
به آرتمیس باید زنگ بزنم و برای بعد از ظهر قرارمون رو فیکس کنم.
میرم تو اتاق. لپ تاپ امادهء استفاده ست!
کانکت میشم و کامنت ها رو تایید میکنم و احیاناً جوابی میدم.
خسته ام اما خوابم نمیاد. جمعاً ۴ ساعت هم نخوابیدم بسکه تا صبح غلت زرم!
باید یه سر برم فرهنگ و آهنگ پیش بهرنگ.
خسته م.
آخ! قهوه رو گازه.
خدا کنه دیر نشده باشه و جوش نخورده باشه که اونجوری مزهء زهر مار میگیره.
تو راه جلو میز ناهار خوری می ایستم.
حتماً امروز باید حداقل خط ملودیِ هارپ رو بنویسم.
اگر اصلاً خیلی ساده بنویسمش چطوره؟
یا شاید بد نباشه که ملودی ها رو آسون تر کنم؟
آخ قهوه.
به آلوچه خانوم کی زنگ بزنم؟
گاز رو خاموش میکنم.
فنجون رو میارم و قهوه جوش رو خم میکنم.
نکنه کور رنگی گرفته ام؟
چشم پزشک گفته بود چشمام سالم اند که!
پس چرا قهوه هه مثل آب بی رنگه؟

نگاهم میره سمت قوطی قهوه که درش بازه!

پ.ن: این نوشته به خاطر شیوه و فرم نوشتاری اش تقدیم میشه به دوستِ خوبم مهروش عزیز! هیچ مناسبتی هم نداره. اصولاً اگر مناسبت داشته باشه که خیلی حال نمیده! باید بی دلیل گاهی اوقات یه چیزی رو به دوستت هدیه بدی! اینم از همون هدیه های ناقابله!

+ نوشته شده در  87/07/17ساعت 9:48  توسط امیر  | 

یعنی من این "آقای اعتماد" رو در اولین فرصت ممکن راهی بهشت میکنم! البته حالا چون ده روز مونده به تولدش شاید از تقصیراتش گذشتم ولی آخه بابا جون ۴۵۰۰ کلمه نوشتن تو ۵ ساعت که کار آسونی نیست که!
البته من هم دارم پیاز داغش رو یه کم زیاد میکنم؛ ۴۵۰۰ کلمه ترجمه بود تا نوشته. یکی از مصاحبه های نسبتاً قدیمی ریچارد رایت (نوازندهء گروه پینک فلوید که همین هفتهء پیش عمرش رو داد به شما!) رو باید ترجمه میکردم که کردم؛ برعکس اون چیزی که فکرش رو میکردم خیلی کار سخت و جانکاهی نبود. البته من خیلی آزاد و باز ترجمه میکنم و خیلی خودم رو تو قید و بند ترجمهء مو به مو نگه نمیدارم و سعی میکنم منظور اون طرف به همون شیوه ای که ما برای هم مینویسیم یا با هم حرف میزنیم به ساده ترین شکل ممکن بیان بشه. خیلی دوست داشتم برای گفته های خودِ ریچارد رایت از لحن عامیانه استفاده کنم ولی فکر کنم برای روزنامه ای مثل اعتماد خیلی مناسب نباشه.
به هر حال هفتهء بعد میذارمش تو "کمی با موسیقی" و اصل مصاحبه به انگلیسی رو هم میذارم در دسترس دوستان و دشمنان تا اونایی که خیرمون رو میخوان ایرادات ترجمه ای رو بهم گوشزد کنند و اونایی که خیرمون رو نمیخوان انقدر فحشمون بدن تا چشمشون بشه بیست و پنج تا.

به هر حال قراره، اینطور که گفته شده، هفته نامهء پنجشنبهء اعتماد یه ویژه نامهء اساسی دربارهء ریچارد رایت داشته باشه که این مصاحبه هم قراره همون روز به زیور طبع آراسته بشه! ببینیم چی از آب در میاد.

پ.ن: شازده هم به روز کرده وبلاگش رو. این قضیهء حرمسرا و این حرفهایی که مطرح کرده بوی خون میده! باهاس از فخرالملوک و واکنشش ترسید!

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 23:56  توسط امیر  | 

این خرابی های اعصاب خورد کن بلاگفا هم واسه آدم حوصلهء نوشتن نمیذاره. نمیدونم چرا از دیروز تا حالا نمیتونم وبلاگ خودم رو ببینم و خیلی از وبلاگهای دیگهء بلاگفا هم بعد از کلی هندل زدن و ذغال روشن کردن نصفه و نیمه باز میشن.

شما هم وبلاگ من رو با تاخیر باز کردید؟ اومدم بپرسم "شما هم وبلاگ من رو نتونستید بخونید؟" که دیدم اگر نتونسته باشید بخونید که نمیتونید جوابی هم بدید، اینه که اصولاً به عقل خودمان همان یه ذره شکی رو که داشتیم تبدیل به یقینش کردیم!

جالبه که هر بار اعصاب خوردی و مشکلات این ریختی بلاگفا بوجود میاد به فکر دات کام شدن میافتم و هروقت هم برطرف میشن میگم "خدا رو شکر... فعلاً که هستیم همینجا!"
به نظرتون مشکل از کجا ناشی میشه؟

+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 10:39  توسط امیر  | 

بعضی وقتا هست که یه نفر رو میشناسی؛
بعضی وقتا هست که فکر میکنی یه نفر رو میشناسی؛
بعضی وقتا هست که حس میکنی که باید یه نفر رو بشناسی؛
بعضی وقتا هم.....

بعضی وقتا هست که واقعاً یه نفر رو میشناسی!

همیشه تو شناخت های وبلاگی یه جور حس های متضاد و گاهی دور از ذهن میان به ذهن آدم! مثلاً تصوری که از اون بلاگنویس ِ خاص داشتی یه چیز دیگه بود و حالا یه چیز دیگه ازش میبینی! تا حد زیادی تو تمام آشنایی های وبلاگی ام با این مساله برخورد کردم و همیشه یه چیزی بوده که بعد از اولین قرار آشنایی با خودم بگم مثلاً فلانی قدش بلند تر از اونی بود که فکر میکردم، یا نوع حرف زدنش خیلی فرق داشت، یا موهاش صاف تر از اونی بود که فکر میکردم، یا شوخ تر از اونی بود که حسابش رو داشتم، یا آروم تر از اونی بود که تو وبلاگش به نظر میومد*.

ولی بعضیا جداً همونی هستند که تو وبلاگشون هستند! یعنی انقدر تو نوشته هاشون صداقت دارند، انقدر راحت و صمیمی هستند که تو هیچ وقت نمیتونی فکرش رو بکنی چطور یه آدم تا این اندازه میتونه شبیه به وبلاگش باشه!
تنها چیزی که تو همهء این پیشداوری های عجیب و غریب تا حالا جایی برای خودش باز نکرده بود، تُن ِ صدا بود! تا حالا فکر نمیکردم این مساله، تا این اندازه میتونه جالب و مهم باشه! اصولاً من ِ موزیسین، که قاعدتاً باید صدا و نوع و لحن حرف زدن آدمها برام خیلی مهم باشه، تو این یه مورد، بهش فکر نکرده بودم و همین برام خیلی جالب شده؛ چون این دوست عزیز حتا تُن صدا و فرم حرف زدنش هم دقیقاً همون چیزیه که انتظارش رو داشتم؛ یه جورایی انگار این آدم با وبلاگش فرقی نداره و کپی برابر اصل ِ هم هستند؛ یکی برای دیگری!
تو روزهایی که دارم حتا نفرت و سیاهی رو تجربه میکنم، خوشحالم از اینکه دنیا از وجود آدمهایی مثل این دوست بهره منده؛ تو روزهایی که پارادوکس شده یک عامل همیشگی زندگی ام، پیدا کردن کسی که تا این حد حضور و بودنش میتونه صداقت به همراه داشته باشه، میتونه اوج لذت باشه. واسه همین بودن، واسه همین حضور، واسه همین صداقت، واسه همین پاکی و یکرنگی باید تو همچین روزی بر پا خواست و کلاه از سر برداشت و تبریک گفت و خوشحال بود از رفیق بودن با کسی که امروز سالروز تولدش رو جشن میگیره.

تولدت مبارک رفیق !

* این آروم تر بودن یک موردِ خاص و ویژه است که اصلاً به دخترک ربطی ندارد. شما باور کنید لطفاً!

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 23:42  توسط امیر  | 

دیشب بالاجبار و به ضرب و زوری بسیار فراوان رفتم به کنسرت شهرام ناظری. راستش اعتماد خیلی دیر بهم خبر داد و مجبور شدم یکی از قرارهای مهم عصر جمعه م رو کنسل کنم و یکی دو تا قرار دیگه ای که داشتم رو هم خیلی مختصر و مفید برگزر کنم در حالی که شاید خیلی از حرفها نگفته موندند.

اولین بار بود که کنسرت تو فضای باز رو تجربه میکردم و در نوع خودش جالب بود. جالب تر از اون بلیط VIP بود و من ِ ندید بدید!!! از شوخی گذشته ولی تو ردیف چهارم اگر باشید و خیلی متمایل به مرکز نباشید این ریختی میشه که دقیقاً در مقابل یکی از بلندگوهای عظیم الجثه قرار میگیرید و دلتون میخواد نوازندهء دف و صدابردار رو در بعضی از لحظه ها با همون کارد میوه خوری تیکه تیکه کنید!!! (سلام آرتمیس!)

بعضیا رو در ضمن دیدید که مهربونی از چهره شون معلومه؟ عین اون آقاهه که نزدیک من نشسته بود و وقتی خواستم به بروشور نگاهی بندازم انقدر با مهربونی گفت "مال خودتون، ما یکی دیگه داریم!" که نمیتونم توصیفش کنم. من خودم هم بارها بروشور کنسرتم رو به بقیه دادم یا خیلی چیزهای دیگه رو و خیلی اتفاق دور از ذهن و عجیب و غریبی نیست؛ ولی بعضی ها تو رفتارشون یه جور محبت خاص هست، یه لبخند، یه نگاه، و خلاصه یه حس مثبت که خیلی جذابیت داره.

من از طرفدارهای پر و پا قرص ناظری نیستم. معمولاً هم صدای شجریان رو تو موسیقی سنتی به بقیه ترجیح میدم. ناظری البته خیلی موزیسین خوبیه؛ یه آدمی که دوست داره چیزهای مختلف و متفاوت رو تجربه کنه و معمولاً هم تجربه های جدیدش خیلی موفق از آب در میان (شاید یه درصدیش هم به خاطر اسمش و شهرتش باشه!) ولی دیشب از کنسرتش لذتی بردم بس عظیم. حالا قراره که به طور مفصل و حرفه ای تر بنویسم از این برنامه ولی شخصاً خیلی برام جالب بود؛ بر عکس اون چیزی که انتظارش رو داشتم.

البته بگذریم که بعضیا (حالا لینک نمیدیم آبروشون نره!) پیشنهادهایی دادند بسیار بی شرمانه مبنی بر اینکه این بلیت 50000 تومنی رو تو بازار سیاه مثلاً 200000 تومن بفروشیم و با پولش بریم شام بیرون تو یکی از این رستواران باحالها که بدون کت و شلوار راهمون نمیدند..... ولی ما بر نفس اماره و غیر اماره غلبه مند گشتیم و رفتیم عین آدم به دیدن کنسرت.

اگر تو این مدت باقیمانده میخواین به دیدن این کنسرت بروید، اصلاً از ساندویچ های هایدایی که تو محوطهء کاه نیاوران عرضه میشوند نخورید که واقعاً مزخرف و مونده و ... بودند (جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید!)

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت 10:38  توسط امیر  | 

این خانوم مثلاً دکتر مهشید چایچی (که نفهمیدیم دکترای حسابداری دارند یا کتابداری یا ....؟) مطلب مزخرفی دربارهء عوارض نگهداری از گربه ها در روزنامهء نسبتاً ناوزین همشهری نوشتند که واقعاً در نوع خودش شاهکاری به حساب میاد از مزخرفات. من مطمئنم اگر جری هم میخواست از تام بد بگه انقدر مزخرف سر هم نمیکرد و تا این اندازه شر و ور به هم نمیبافت و انصاف رو یه کم رعایت میکرد.
بد نیست بخونید نوشتهء این مثلاً خانوم دکتر رو +

البته نوشتهء بی اساس و احمقانهء این خانوم دکتر بی جواب نموند و هومن حسابی تو یادداشتِ دیروزش (اعتماد) از خجالت ایشون در اومد و قراره که هفتهء بعد، توی روزنامهء کارگزاران هم جوابیه ای بنویسه که لینک اون نوشته رو هم هر وقت چاپ شد میذارم اینجا.
جنابانی که در همشهری فعالیتِ بسیار زیادی میکنید؛ بد نیست قبل از اینکه به هر کسی اجازه بدین تو روزنامه تون مطلب بنویسه یه کم از چند و چون و صحت و سقم مطلبی که نوشته شده خودتون رو مطلع کنید یا نسبت به دانش نویسنده اش یه کم حساسیت به خرج بدید. باور کنید به جایی بر که نمیخوره هیچ، حرفه ای گری تون هم ثابت میشه! چیزی که متاسفانه تو روزنامه هایی مثل همشهری و ایران خیلی کم دیده میشه!

--------------------

لطفاً بروید اینجا و کلیک کنید. آرتمیس خیلی خوب توضیح داده و لزومی نداره من همون حرفها رو اینجا بزنم. در ضمن لینکش تو همین ساید بار ِ سمت چپ هست!

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 11:32  توسط امیر  | 

گاهی اوقات آدم باید یه دورهء مجردی هم داشته باشه. مثلاً اینکه از صبح تا شب همه ش سرت به کارت باشه و بنویسی و بخونی و بری اینور و اونور و حتا خوشگذرونی های باحالِ نیمه فرهنگی داشته باشی خیلی خوبه. کلی آدم چیز یاد میگیره. اما اون وسط مسط ها بد نیست گاهی اوقات همچین یه نمه با یه سری همجنس بزنی بیرون و یه کم بی ادب هم بشی و چهار تا لیچار بار ِ این دنیا و رسم و رسوم زمونه بکنی.

امروز از صبح تا حالا بیرون بودم و با دو سه تا رفیق خیلی خوب (همجنس و غیر همجنس) کلی اینور و اونور رفتم. کافه شارونا، نشر چشمه و کتاب خریدن و سی دی خریدن های همیشه لذت بخش، ناهار رستوران موفتار، کافه مرکزی، خانه هنرمندان (یه کادوی خوشگل مامانی نارنجی رنگ هم گرفتم که بسی چسبناک بود) و کلی بحث ها و صحبت های باحال و خنده دار و در عین حال کلی درددل با آدمایی که جنس تنهایی شون شبیه جنس روزمرّگی هام به نظر میومدند. 
شب که اومدم خونه و یه گشتی تو اینترنت زدم و داشتم به نوشته ها و کارهام فکر میکردم، شاهین (پسر دایی گرامی که ما برایش جان همی دهیم!) زنگ زد که بیا پایین که با یه سری از بچه ها بریم قلیون کِشی (حدود ساعت ۹) و خب، یه روز هم که ما آدم شده بودیم و خودمون تو خونه قلیون نذاشته بودیم، مثل اینکه خدا دلش به حالمون سوخت و یه جورایی تو رودروایسی و وسوسهء وقت گذرونی با فک و فامیل از خونه زدیم بیرون. جمع مجردی باحالی بود و بعد از مدتها (جداً بعد از مدتها....چیزی حدود یک سال) خیلی این شر و ور گفتن های مردونه چسبید....!

آدم بهتره تک بعدی نباشه. هر چیزی، نه البته در حد افراط، تو زندگی لازمه!
این رو از من فروردینی افراطی-تفریطی بشنوید!!

---------

پس نوشتِ ویژه و مربوط: فکر میکنم گاهی اوقات آدم در شرایط بسیار خاص و ویژه، رفتاری کاملاً متضاد با آنچه عرف است پیش میگیرد!

پس نوشتِ ویژه تر و مربوط تر: البته منظور از آدم در خط بالا، خودمان و افرادی مانند خودمان میباشند. به کسی برنخورد. اگر شما اینگونه نیستید، آدم نیستید؛ یعنی احتمالاً آدم معقولی هستید!

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 0:56  توسط امیر  | 

۱- باربد خیلی هیجان زده از تو دستشویی اومد بیرون و با خوشحالی و ذوق به مادر و پدرش گفت: "من بالاخره فرق خانوما و آقایون رو فهمیدم!"
ما به هم نگاه کردیم و تا اومدیم حرفی بزنیم باربد ادامه داد: "خانوما لاک میزنند؛ آقایون ژل!!"
ما رو بگو چه فکر ها که به ذهنمون خطور نکرده بود!

۲- جای بعضیا خیلی خالی بود!

۳- از پدری مثل فرجام پسری مثل باربد بعید نیست!! فکر میکنید به خاطر شوخی های فرجام، باربد اولین کلمه ای که از ایتالیایی یاد گرفت چی بود؟ Culo!!! معنیش چی میشه؟ شرمنده ولی یه کمی زشته و مستقیم نمیشه گفت ولی خب جایی است در بدن آدمیزاد که طبق روایات نامکتوب، قزوینی ها بهش خیلی علاقه مند هستند!!

۴- یکی از اتفاقات باحال دیشب این بود که بنده برای اولین بار شاهد نوشتن و به روز کردن فرجام بودم. فرجامی که تا حالا نشده چیزی بنویسه و من از این رو به اون رو نشم... گاهی هم البته از اون رو به این رو میشم! جالبه که فرجام دست چپش رو میزنه زیر چونه ش و فقط با دست راست تایپ میکنه! (البته نه همیشه، ولی بیشتر مواقع!)

۵- موقعی که فرجام داشت مینوشت باربد رفته بود کنارش و میخواست باهاش بازی کنه که من با ایثار و از خودگذشتگی فراوان باربد رو آوردم کنار خودم و شروع کردم به بازی کردن باهاش (میدونید که من زبون بچه ها رو خیلی نمیتونم بفهمم!) تا باباش بتونه بنویسه.... تو فقط بنویس رفیق!

۶- کلی برای اینکه آلوچه خانوم دوباره به نوشتن ادامه بده حرف زدیم. البته یه سری چیزها نگفته موند. من خوشم نمیاد کسی به زور وادار بشه به نوشتن. نوشتن باید خودش بیاد و انقدر برات جذابیت داشته باشه که بشینی و بنویسی. دوست ندارم که آناهیتا بشینه به نوشتن به صرف اینکه چیزی بنویسه؛ دوست دارم اون انگیزه دوباره توش به وجود بیاد و بشه همون آلوچه خانومی که قبلاً ازش سراغ داشتیم. اون موقع خودش دیگه میدونه چه باید بکنه.

۷- فرجام برام از ایده هایی حرف زد که در نوع خودشون واقعاً بی نظیر بودند. اینکه چی بودند بماند، چون به قدری ایده های ناب و جالبی به نظر میومدند که اگر اینجا بنویسم مطمئناً رو هوا میزنندش و بعد ها به اسم خودشون ثبت میکنند؛ باید این کار رو خود فرجام انجام بده و من شک ندارم که تبدیل میشه به یکی از حرکت های تاثیر گذار تو وبلاگنویسی!
اینا رو هم نوشتم که فردا بتونم ادعا کنم ما از قبلش در جریان بودیم و پز بدیم همی به این و اون در ضمن!

۸- میخوایم برای بار چندم بشینیم و هامون ببینیم. هنوز تصمیم نگرفتیم کی و کجا... ولی دنبال بهونه هستیم. دیشب کلی از دیالوگ هاش رو با آنا دوره کردیم و کلی خندیدیم!

۹- دو بار از آناهیتا و فرجام بهترین هدیه های زندگیم رو گرفتم. یکی پارسال وقتی پوستر صدسال سینما رو بهم کادو دادند (+) و یه بار هم دیشب که سی دی اوریژینال "روزهای ترانه و اندوه" فرامرز اصلانی ِ عزیز رو بهم هدیه دادند. یه بار هم نوشته بودم (+)، اینکه آدم چیزی از مال خودش رو که خیلی هم دوست داره ببخشه به کس دیگه نشون میده اون طرف باید خیلی ارزشمند باشه و دقیقاً اینجاست که شک میکنم واقعاً لایق همچین محبت و همچین دوستانی هستم یا نه.

شب خوبی بود.....بعد از مدتها به شماره نویسی و لینک گذاری های فراوان روی آوردیم در ضمن، که این خود امری است بس مبارک و میمون! لابد (سلام آرتمیس!!)

-----------

پ.ن: این نوشته مربوط میشه به روزی که خسرو شکیبایی از این دنیا رفت. دو دقیقه بعد از اینکه پابلیشش کردم خبر رو شنیدم و به احترامش این پست رو برداشتم تا در موقعیتی مناسب دوباره بذارمش.

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 9:13  توسط امیر  | 

۵ سال پیش بود که برای اولین بار با چیزی به اسم وبلاگ آشنا شدم. اون موقع روزهایی عجیب بودند؛ نه به خاطر آشنایی ام با وبلاگ؛ کلاً روزهای عجیبی بودند. نمیدونم اولین وبلاگی که دیدم چی بود و اصولاً از اینکه چطور تو صفحهء وب تاریخ های قدیمی تر باید پایین تر از تاریخ های جدید تر باشند سر در نمیاوردم. از این وبلاگ به اون وبلاگ و از این لینک به اون لینک آخرش رسیدم به وبلاگی به اسم "یک ماهی در لا مینور" که همین اسمش برام خیلی عجیب و جذاب بود. با خوندنِ کامل آرشیو اون وبلاگ بود که تازه فهمیدم وبلاگ یعنی چی!!! از اونجایی که به هیچ وجه دوست ندارم از زمانه عقب باشم (خدا شاهده از اینکه نمیدونم گوگل ریدر چطور کار میکنه الان در عذابم!!) تصمیم گرفتم یه وبلاگ برای خودم درست کنم. با خودم گفتم چطور بقیه میتونند وبلاگ داشته باشند و من نمیتونم؟
این شد که اولین وبلاگ به نام "یک حباب در دو ماژور" ساخته شد. دقیقاً در ۱۳ مرداد ۱۳۸۲. طبیعتاً اینکه این اسم به تقلید از کدوم وبلاگ برداشته شده بود جای توضیح نداره؛ هرچند اصولاً لا مینور رو همیشه به دو ماژور ترجیح دادم!!
از اون روز خیلی چیزها عوض شد. پدیده ای که در درجهء اول برام حکم یه سرگرمی و تفنن داشت کم کم تبدیل شد به وسیله ای برای نوشتن و درد دل گفتن و حرف زدن و تمرین کردن تو ارتباط با دیگران و پیدا کردن دوستانی که الان نمیتونم زندگی رو بدون حضورشون حتا تصور کنم.

اینکه این اسباب بازی چطور یواش یواش برام شد یه دوست و همراهِ صمیمی برای خودم هم عجیبه. هنوز یادم هست روزهایی رو که تایپ کردن برام از سخت ترین کارهای ممکن بود و الان شده یه لیوان آب خوردن.
تابستون ۸۲ نقش مهمی تو زندگیم بازی کرد؛ از هر نظر که بتونید تصورش رو بکنید ولی قشنگ ترین چیزی که از اون دوران برام موند و هیچوقت رفیق نیمه راه نشد همین وبلاگ بود. هرچند من یه کم رفیق نیمه راه شدم. اسباب کشی های متعدد به بلاگ اسپات و یه سرویس وبلاگ دهندهء دیگه و بعدش هم بوسیدن و کنار گذاشتن وبلاگنویسی و دوباره شروع کردنش این بار اینجا، هیچکدوم باعث نشدند که جنون من تو وبلاگخونی و وبلاگنویسی از بین بره.

متاسفم از اینکه اولین وبلاگم رو برای همیشه پاک کردم و ازش نشونه ای در میون نیست هرچند همهء نوشته های اون وبلاگ رو تو آرشیو شخصی ام دارم و روزی که این قدرت رو داشته باشم که بتونم بهشون مراجعه کنم، حتماً دوباره میخونمشون.
از وبلاگنویسی چیزهای زیادی یاد گرفتم. اینکه چطور بنویسم؛ اینکه چطور با مخاطبم ارتباط برقرار کنم؛ اینکه چطور با نوشتهء دیگران رو به رو بشم؛ اینکه چه حرفهایی میتونند آبستن ِ چه سوء تفاهم هایی باشند؛ اینکه چقدر این نوشتن ها به مرتب کردنِ ذهن ِ همیشه مغشوشم کمک کرده؛ اینکه چطور یاد بگیرم تو همین کار یه نظمی رو رعایت کنم و خیلی چیزهای دیگه که شاید الان از قلم افتاده باشند.

ولی یکی از مهم ترین خوبی هایی که این وبلاگ نویسی برام داشت پیدا کردنِ دوستانی بود که واقعاً رفاقت رو برام معنا کردند. آرش، که یکی از همین دوستان بود حرف خوبی میزد و میگفت "مایی که رفاقت های وبلاگی میکنیم، مطمئناً خوانندهء اون دسته از وبلاگهایی هستیم که حس میکنیم میتونند دوستان خوبی برامون باشند و به همین خاطره که وقتی این رفاقت از حالت مجازی به حالت طبیعی در میاد آدم احساس غریبگی نمیکنه."*

از طریق همین وبلاگ بود که با مهروش آشنا شدم و فهمیدم استاد (شوهر مهروش)، همون معلم قدیمی دوران راهنماییم بوده و چه پیوند محکمی بینمون برقرار شد!
از طریق همین وبلاگ بود که با کیوان آشنا شدم و کلی چیز ازش یاد گرفتم.
از طریق همین وبلاگ بود که با پانته آی غربتستان آشنا شدم و اون همه رفاقت و صمیمیتِ بی چشمداشت رو تجربه کردم.
از طریق همین وبلاگ بود که با موجودی به اسم نازنین آشنا شدم که واقعاً آدم حیرت انگیزیه!!
از طریق همین وبلاگ بود که با ساکنین باغ آلوچه آشنا شدم و فهمیدم خواهر داشتن یعنی چی.
از طریق همین وبلاگ بود که با آرش و سولماز آشنا شدم و فهمیدم چقدر دنیا کوچیکتر از اونیه که فکرش رو میکردم.
از طریق همین وبلاگ بود که با خانوم دکتر آشنا شدم و فهمیدم هنوز میشه به نسلشون امیدوار بود.
از طریق همین وبلاگ بود که با شرمین و امیر آشنا شدم و امیدوار شدم به این که موزیسین های بلاگر هم میتونند وجود خارجی یا داخلی داشته باشند!!
از طریق همین وبلاگ بود که با آرتمیس آشنا شدم که انگار سالهاست میشناسمش و برای فهموندنِ حرفهام انقدر نباید مثل روابطم با همه فکر کنم و حساب کتاب کنم!

آره؛ از طریق همین وبلاگ با این همه دوست خوب آشنا شدم و اون همه دوست خوبِ ندیده هم پیدا کردم؛ آرش حبیبی که خیلی دوست دارم از نزدیک (نه البته زیادی نزدیک!!) ببینمش، رضا قاری زاده که هنوز باید بهم درست پیپ کشیدن رو یاد بده، اقلیمای عزیز که برام یکی از بهترین فال های حافظ رو گرفت، مریم مهربان که یکی از کسانی بود که اعتماد به نفسم رو در نوشتن این وبلاگ تا حد تیم ملی بالا برد، بانوی گیلک و حضور همیشه در صحنه اش، ساسوشای عجیب و غریب، پریای نازنین از کشوری که همیشه دوست داشتم ببینمش، نازلی ِ خوش فکر که کامنتهای بی نظیری برام میذاره و معمولاً باعث میشه تا به مسائل از دید دیگه ای هم نگاه کنم، پرکلاغی و مسابقه های آپدیت کردن هایمون، لیلای حاضر در نیمکرهء جنوبی و جیران عزیز که رسماً بی نظیره. و خیلی های دیگه که شاید اسمشون از قلم افتاده باشه و همینجا ازشون معذرت خواهی میکنم.

همین رفاقت ها و بودن ها و به اشتراک گذاشتن ها بزرگترین هدیهء من از این دنیای مجازی و از این وبلاگنویسیه که بر حسب تقویم و تاریخ، از ۵ سال پیش دقیقاً در چنین روزی شروع شد و با کمی آن و آف، تا الان ادامه داشته.
خوشحالم از اینکه این همه دوست دیده و نادیده دارم و به خودم میبالم از اینکه با ساده ترین راه ممکن تونستم تجربه های ارزشمندی کسب کنم که در نوع خودش واقعاً بی نظیره.

از همهء کسانی که تو لحظه های خوب و بد، تو سختی ها و شادی ها پا به پای من و این وبلاگ اومدند جلو از صمیم قلب تشکر میکنم. این پست متعلق به همهء اوناییه که به من معنای رفاقت رو تو این دنیای عجیب و غریب یاد دادند.
سپاسگزارم!

--------

* نقل به مضمون!

پ.ن: ترتیب اسم ها به ترتیب آشنایی من با اون افراده!

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 10:9  توسط امیر  | 

مانلی: "باز هم سوسک؟"
من: "خب عمو جون تابستونا که هوا گرم میشه سوسک ها هم میان تو خونهء مردم."
مانلی: "اه.... بدم میاد از سوسک!"
من: "آره... منم خوشم نمیاد. اما میکشمیشون دیگه!"
مانلی: " آخه چرا سوسک ها باید انقدر احمق باشند که بیان تو خونهء آدما تا کُشته بشن؟" 

+ نوشته شده در  87/05/01ساعت 14:1  توسط امیر  | 

یکی از نقطه ضعف های عدیدهء من اینه که خیلی از مواقع باعث سوء تفاهم های عجیب و غریب میشم. به خصوص اگر کسی شناختِ کمی از من داشته باشه بیشتر دچار این سوء تفاهم میشه که من خودم رو خیلی میگیرم یا از خودم خیلی متشکرم و اینکه خیلی مغرورم.
البته نمیخوام از خودم دفاع کنم و به هر طریقی بخوام ثابت کنم که من خیلی آدم خوب و نایس و کولی هستم؛ اونایی که من رو میشناسند باید راجع به این قضیه صحبت کنند ولی یکی از چیزهایی که همیشه سعی کردم ازش دوری کنم همین غرور و خودشیفتگیه که به هر حال تو هر آدمی وجود داره و فقط درصدش یه کم بالا و پایین میشه.

چند هفتهء پیش وقتی این پست رو نوشتم، دوستِ (احتمالاً) نادیده ای برام کامنتی گذاشت که دوباره این داغ زنده شد. کیوان عزیز هم بعد از اون با تلفون و اس ام اس و کبوتر نامه رسان و این حرفا خیلی سعی کرد بهم حالی کنه که لحنم خیلی مغرورانه بود که خب وقتی یه کم بیشتر فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که شاید در به وجود اومدن این سوء تفاهم مقصرم.

این که من از یه شیوهء خاص وبلاگنویسی خوشم بیاد سلیقه ایه و فکر میکنم هر کسی بنا به نوع جهان بینیش و علاقه مندیش و هزاران هزار مسائل مختلف دیگه، از یه سری نوشته ها خوشش بیاد و از یه سری هم خوشش نیاد. این که من تو اون پست راجع به این مساله اظهار نظر کردم به هیچ وجه حکم صادر کردن نبود و فقط دوست داشتم به خواننده های این وبلاگ توضیح بدم چه نوع مطالبی برام جذابیت داره چه نوع مطالبی رو نمیخونم. اما تذکر شبنم و کیوان بهم یادآوری کرد که لحن ِ بیانم یه کم مغرورانه و تند بوده که به همین دلیل از همهء کسانی که اینطور برداشت کرده اند معذرت خواهی میکنم و امیدوارم در آینده یه کم بیشتر به نوع نوشتنم دقت کنم.

به هر حال هر کسی امکان داره یه جاهایی رو تند بره؛ و همیشه باید یه بزرگتری باشه که گاهی اوقات ترمز رو بگیره و به آدم یه سری چیزها رو یادآوری کنه.
بعد از حدود پنج سال وبلاگنویسی منظم و نامنظم (اولین وبلاگم رو تو مرداد ۱۳۸۲ شروع کردم) فکر میکنم این کار خیلی بهم کمک کرده که در درجهء اول خودم رو یه کم بهتر بشناسم و در درجهء دوم ارتباط برقرار کردن با مخاطب رو تا حدی (هر چقدر کم) یاد بگیرم.
برای همین از همهء اونایی که نوشته های بی سر و ته من رو دنبال میکردند و دنبال میکنند واقعاً سپاسگزارم و امیدوارم همیشه راهنمایی هاشون کمک حالم باشه و اگر گاه و بیگاه نکتهء منفی تو نوشته هام وجود داره به بزرگواری خودشون ببخشند و بهم تذکر بدند. البته حساب فحش نویسان دائمی کاملاً جداست و منظورم متوجه اون دسته از خوانندگانیه که حرفهاشون رو بی غرض و از روی دوستی بیان میکنند.

+ نوشته شده در  87/04/22ساعت 15:47  توسط امیر  | 

آقا من نمیدونم چرا وقتی آدم یه جایی یه قولی میده همهء اطرافیان گیرهای سه پیچ و چهار میخ میدن که تو رو از راه راست منحرف کنند!
ما یه قولی به اعتماد داده بودیم که یکی از این شب های کنسرتِ سهیل نفیسی بریم و این برنامه رو ببینیم. حالا بماند که در طول هفته اوضاع و احوالِ روحی م یه مقدار ریخت به هم و حسابی قاطی کرده بودم اما به هر ضرب و زوری بود خودم رو نسبتاً آماده کردم تا به قولم عمل کنم.
بین این سه شب برنامه هم پنج شنبه، یعنی همین چند ساعت پیش انتخاب شد! حالا دقیقاً بعد از دو هفته که هیچ کس یه زنگ نمیزد حالِ ما رو بگیره، ببخشید، بپرسه، همهء دوستان و آشنایان و بستگانِ دور و نزدیک دست به یکی کردند که ما رو دعوت کنند به مهمونی و پارتی و شام و ...!
اول از همه دایی مهربانمون به مناسبت تولد دخترش ازم خواست که از تهران بزنم بیرون و برم پیشش؛ هر چی هم ما گفتیم دایی جان خب حالا تولد بچه رو یه روز اینور اونور کن گوش نکرد که نکرد! این شد که اون مهمونی رو که از دست دادیم!*
دیشب کاوه زنگ زد تا دعوتمون کنه به شام پنجشنبه شب!
امروز دکتر برادر خان مرحمت فرمودند و ما رو به خونهء یکی از دوستانشون دعوت کردند!
حالا انگار که اینا کافی نیستند، آناهیتا هم زنگ زده که "شب میای پیش ما؟" 

نمیدونم چرا این آدمهای نازنین همهء این شب های گذشته که بنده از زور بیکاری در حال مکیدن سماغ بودم رو ول کردند و چسبیدن به همین شب جمعه! آخه پدرتون خوب، مادرتون خوب، حالا ما مجردیم، شما که دیگه باید حسابی از امکانات شب جمعه نهایت استفاده رو ببرید، شما دیگه چرا؟!!

ولی گذشته از شوخی، کنسرت نسبتاً خوب بود! البته صدابرداری چیزی بود در حد تیم ملی (البته منظور تیم ملی مالدیو میباشد) و به همین دلیل بخش اعظمی از لذت سمعی از بین رفت. ولی کلاً این موجودی که اسمش سهیل نفیسی هست به نظرم آدم واقعاً دوست داشتنی و گُلی اومد.

آخر شب هم که پرنسس (که جای مُشت هاش هنوز درد میکنه!) مجبور بود برگرده خونه و یه شام عالی رو تو رستوران باگت از دست داد. ذکر این نکته کاملاً ضروری است که امشب شام رو مهمون این آقا بودم که خیلی تصادفی ایشون هم همین امشب اومده بودند کنسرت. از مرام و معرفتش هم هرچی بگم کم گفتم؛ پول شاممون رو که حساب کرد؛ ما رو کلی تحویل گرفت؛ کلی مرام گذاشت و برامون جلو دوست و آشنا کلاس گذاشت! حالا گیرم تا دم خونه ما رو نرسوند و همون سر کوچه پیاده مون کرد ولی خب، بازم ایولله به مرامش که حد اقل همون چهارراه پاسداران ولمون نکرد به امان خدا !!!

-----------

* در این رابطه باید از مهروش تشکر کنم که شب مهمونی ش رو به خاطر من جا به جا کرد!

+ نوشته شده در  87/04/21ساعت 1:8  توسط امیر  | 

اصولاً کامنت های این وبلاگ به چهار دسته تقسیم میشن:

۱-  اونایی که یا دوست و رفیق هستند و خودشون هم حالا یا وبلاگنویس هستند یا نیستند و برادری یا خواهریشون رو ثابت کرده اند و آدم رو از نظراتشون (چه تعریف و تمجید، چه انتقاد) آگاه میکنند. خب؛ تکلیف این دسته از کامنت گذاران که معلومه!

۲- یه سری، احتمالاً رو حساب خصومت های دیرینه و شخصی با خود آدم یا با بعضی از وبلاگنویس های دیگه، نه تنها اونا رو اذیت میکنند که میرن میگردن و دوستان دور و نزدیک اون وبلاگنویس بیچاره رو هم بی نصیب نمیذارند و همینطور یه بند شر و ور مینویسند. معمولاً از واژه هایی هم استفاده میکنند که آدم رو خیلی به یاد خواهر و مادر خودشون میندازه. تکلیف این گونه کامنت ها هم که معلومه. یه کلیک رو دگمهء "حذف" و حواله دادنِ تمامی حرفها و دشنام هاشون به یکی از وردست های ناموس ِ پوری فشفشو! (سلام مشقاسم!)

۳- یه سری هم که اصولاً به "کامنت های اسپم" معروف هستند و بدون اینکه به نوشته ات نگاهی انداخته باشند برات مینویسند "منم آپم؛ بیا!" یا "با حضور ارغوانی ات جمع قهوه ای ِ ما را به نور الهی مزین فرما" یا "عجب وبلاگ توپّی داری. به منم سر بزن." و .... اینگونه خزعبلات که معمولاً همراه هستند با انواع و اقسام شکلک های خنده و چشمک و گل و بلبل و.... در ابتدای امر اینگونه کامنت ها به سرنوشت شوم کامنت های دستهء بالا دچار میشدند. ولی، از موقعی که با وبلاگ این خانوم بسیار بسیار جالب آشنا شدیم، دیدیم یکی از راههای بسیار بسیار خنده دار و مفید (برای سلامت روانِ دارندهء وبلاگ البته!) اینه که به اینگونه کامنت ها همونجا دربست جواب بدیم و حالش رو ببریم! نمونه اش تو همین کامنت های پست های قبلی هم هست! این شکلی ما هم احساس میکنیم دلمون به شدت خنک میشه و حالی میبریم از چیزی که نوشتیم (اوج اعتماد به نفس!) و پوری فشفشو هم هی زرت و زرت از دستِ ما شاکی نمیشه!

۴- اما یه سری کامنت های دیگه هم هستند که در نوع خودشون واقعاً جالبند! این دسته از کامنت گذاران (که غالباً برای بار اول و آخر کامنت میذارن)، معمولاً یه سری چیزها رو به شدت با شقیقهء محترمشون در ارتباط میدونند و فقط تو کار این هستند که یه جوری خودشون رو به رخ بقیه بکشند و نویسنده رو به نفهم بودن یا کم اطلاع بودن محکوم کنند! نمونه اش همین کامنت اولِ پست قبلی که یه طرفداری نصفه و نیمهء ما رو ربط داد به نفرت بنده از نازی ها (کدوم نازی ها در ضمن؟) و در جریان نبودن بنده از مسائل داخلی اسپانیا و ایالت باسک و خانوادهء رجبی و ....! اینجور جاها آدم میمونه که جواب بده یا زیر سبیلی رد کنه. از اونجایی که من کلاً سبیل ندارم، ترجیح میدم جواب بدم. اینجاست که اون روی امیرخان بالا میاد و چهار پنج تا هم اضاف میکنه و میذاره تو کاسهء طرف!

اینه که دوستِ محترمی که میای کامنت میذاری و اون رو تو وبلاگ های دیگه هم مینویسی و قبلش توضیح میدی که "برای کامنت گذاشتن تو وبلاگ امیر باید از فیلتر شخصی اش رد شد"؛ یک بار برای همیشه بذار برات توضیح بدم تا قضیه دستت بیاد:
فیلتر شخصی ای که ازش نام میبری رو فقط من ندارم و خیلی از وبلاگنویسهای دیگه هم دارند. دلیلش  اینه که یه سری آدم کثیف از نوع دستهء دومی که در بالا ذکر جمیلش رفت، کامنتدونی ها رو با چاه توالت خونه شون یا دهن مبارک پدرشون اشتباه میگیرند و میان اینجا و هرچی دوست داشتند مینویسند. شاید من نتونم برای دو سه روز به وبلاگم سر بزنم و اون کامنت ها رو حذف کنم و این مهم ترین دلیل برای گذاشتن این فیلتر شخصیه!
امثال تویی که میاین و کامنت میذارین و نه لینکی از وبلاگ و وبسایتتون میذارین (حالا امکان داره نداشته باشین) و نه آدرس ایمیل میذارین (که این یکی رو بعیده که نداشته باشین!) و یه اسم (یحتمل) جعلی هم برای خودتون ردیف میکنین، باید در نظر داشته باشین که اینجا ملک شخصی ِ منه! اونجوری که دلم بخواد توش رفتار میکنم. نظرات مخالف رو اگر با توهین نباشن، منتشر میکنم و حق جواب دادن بهشون رو هم برای خودم محفوظ میدونم. کسی هم اگر این شیوهء رفتاری من رو نمیپسنده به من هیچ ربطی نداره! دوست ندارید، نیایید نخونید! مگه مازوخیسم دارید؟

امیدوارم دسته چهارمی های نسبتاً محترم از این به بعد ما رو از افکار منور و نورانی شون بی بهره بگذارند! آمین! صلوات!

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 10:40  توسط امیر  | 

دیشب غوغایی بود در خانه این دوستان ( + و + ).
با دخترک رفته بودیم به تماشای بازی فینال و لذت بردن از تحقیر آلمان ها (سلام نازی!)
از اونجایی که به غیر از دخترک، همهء ما دوست داشتیم اسپانیا ببره (نه اینکه همه عاشق اسپانیا باشند ها؛ بیشتر به این خاطر که این تیم آلمان بد جوری روی نرو و اعصاب و روانِ همه مون بود!)، بساط کری خونی خیلی به پا نبود. البته خانوم صاحبخونهء گل برای اینکه دخترک جان تنها نباشه اعلام کرد که طرفدار آلمانه تا یه کم کری هم بخونیم و حالی ببریم. آلوچه خانوم هم که یه بند موبایل به دست بود و با همسر ِ دور از خانه اش حرف میزد و هر از چند گاهی یه جیغ و دادی از اون نواحی هم شنیده میشد!

ولی از همه جالب تر جو گیر شدنِ آرش بود!! آخه این آرش خانِ داستان ما خیلی اهل فوتبال نیست ولی ببین نفرت از این تیم مزخرف چه کرده که شده بود طرفدار پر و پا قرص اسپانیا و کم موند بود رو صورتش هم پرچم اسپانیا بکشه!!!
نکتهء اساسی و قابل توجه دیگه هم این بود که دخترک تو نیم ساعتِ پایانی بازی و وقتی آلمان یک هیچ عقب بود تازه یادش افتاد که میتونه شرط بندی هم بکنه و از اونجایی که بعد از نیمه شب معمولاً عقلش پاره سنگ بر میداره با آرش خان دراکی شرط بستند سر یه سری چیزهای خوردنی که حالا بماند!

اینه که فکر کنم به خاطر باخت دخترک، داریم میافتیم تو خرج!!! حالا من توی این بی پولی ِ تیرماه چطوری از پس این قضیه بر بیام؟!! تازه دیروز فهمیدیم که دو تا از همکاران جناب آقای خدا هم متولد تیر هستند و همین دیروز تولدشون بود و خدا رو شکر دیر فهمیدیم وگرنه احتمالاً همین یه قرون دو زاری هم که ته جیبمون بود رو هم باید خرج میکردیم (سلام شیما !!)

+ نوشته شده در  87/04/10ساعت 11:57  توسط امیر  | 

آقا ما رسماً تو این ماهِ عظیم الشان تیر ورشکست میشیم!!! تصورش رو بکنید که از اول تا نوزدهم تیر دقیقاً ۱۴ عدد تولد دعوت هستم و همگی هم یا از فامیل های نسبتاً درجهء یک و مهم هستند یا از دوستان عزیز تر از جان (مثل این خانوم کوچولو و این خانوم نه چندان کوچولو !!!)

اینه که دیروز رفتم شهر کتاب و برای ۱۰ عدد از این ۱۴ عدد متولد تیر، دو تا کتاب گرفتم (یکیش رو همینجا اعلام میکنم که کافه پیانوی این آقاهه میباشد!) و به همین دلیل دچار جیب درد شدیدی گشته و تا اطلاع ثانوی از خونه بیرون نمیام.
تازه خدا رو شکر که رفیق های ایتالیاییم اینجا نیستند وگرنه احتمالاً باید بانک میزدم (اونجا البته فقط هفت تا رفیق ِ متولد تیر دارم!!).
به هر حال از الان بگم که اگر قرار کافی شاپی، ناهاری، شامی چیزی میخواید با من بذارید در جریان باشید که من یه قرون پولِ سیاه هم ندارم و باید کرایه تاکسیم رو هم حساب کنید یا بیاید دنبالم!! تا مردادماه شرمندگی از ما خواهد بارید؛ بعدش هم که خدا بزرگه!

واقعاً حس میکنم که ماههای مهر و آبان باید خیلی عاشقانه و دونفره بوده باشند که انقدر متولد تیر از سر و کول ما در حال بالا رفتن هستند؛ اینطور فکر نمیکنید؟

+ نوشته شده در  87/04/03ساعت 17:31  توسط امیر  | 

سفر شیراز خیلی خوب بود؛ البته همونطور که انتظار میرفت. کلی به این آقا و خانوادهء مهربونش زحمت دادیم.
جالب این بود که همه ازم میپرسیدند کجا رفتم و چه کردم و ...! در حالی که من بیشتر جاهای دیدنی ِ شیراز رو چندبار دیده بودم و این سفر فقط برای خستگی در کردن و کمی دور شدن از روزمرّگی های هر روزه بود که خوشبختانه خیلی هم خوب جواب داد. علاوه بر اینکه این فاصله گرفتن باعث شد ایده های نویی به ذهنم بیاد و بتونم سیاست های رفتاریم رو تو مسائل کاری یه کم مورد بازبینی قرار بدم، حسن دیگهء این سفر این بود که تونستم یه کم با اون بخش خوش گذرون و شاد شیرازی ها هم آشنا بشم. بیشتر این روزها تو باغهای مختلف بودیم و مشغول بگو و بخند با آدمهای باحالی که با اینکه بار اولی بود که میدیدمشون ولی انگار سالهاست که میشناسمشون.

تنها جایی که نمیشد نرفت، حافظیه بود! بالاخره آدم تا شیراز اگر میره حتماً باید یه سری به حافظ عزیز بزنه و فالی بگیره؛ هرچند اون شب حافظیه به شدت شلوغ بود و اون آرامش لازم برای خلوت کردن با لسان الغیب نبود ولی باز هم برای خودش خیلی لذت بخش بود.

مثل اینکه اسمی که این خانومه واسه ما انتخاب کرده نسبتاً برازنده بود! اونجا برای یه سری از دوستان اسپاگتی درست کردم که به همین دلیل و برای اینکه با اون یکی امیر ِ حاضر در جمع اشتباه نشم به نام "امیر اسپاگتی" نیز ملقب شدم!!!

---------

برای دوستانی که ازم خواسته بودند سر قبر حافظ براشون فال بگیرم، فال گرفتم ولی نمیشد توی وبلاگشون کامنت گذاشت؛ اینه که همینجا مطلع فال ها رو مینویسم:

برای مریم:
عشق تو نهال حیرت آمد            وصل تو کمال حیرت آمد

برای نسیم:
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود              گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

برای لیلا (گیدو):
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم           ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

برای شیما (که وبلاگ نداره البته!):
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم          بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

برای خودم هم این اومد که واقعاً برام جالب بود:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم              ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 7:54  توسط امیر  | 

ما (یعنی من و این خانوم و این آقا و شاید افرادی دیگر!) داریم برای چند روز میرویم به سمت شیراز! بنا به دلایلی اولش نمیخواستم برم ولی بعدش بنا به دلایل دیگری تصمیم گرفتم برم!
از اونجایی که تعداد مشتاقان و عاشقان و سینه چاکان صاحب این وبلاگ در شهر شهیدپرور شیراز بسیار زیاد است و زمان ما نیز اندک، از تمامی دوستانی که تقاضای دیدن اینجانب را دارند و نمیتوانند این سعادت را داشته باشند که قیافهء نکبت و هیکل قناس ما را از نزدیک تماشا کرده و به خود امیدوار شوند دعوت می کنم صبر پیش گیرند و ایمیل های سوزناک نفرستند!

از شوخی گذشته!
نمیدونم اونجا چقدر وقت و حوصله هست تا به نت وصل بشم! این امر البته خودش یه جورایی جالبه؛ چون اگر که امکان و وقتش باشه که خب، چه بهتر! اگر هم نبود و نشد میذاریمش به حساب اینکه "حالا چند روزی رو به دور از فضای مسموم و مجازی وبلاگستان سر کنیم"!

پ.ن: کسی اگر چیزی خواست خبر بده؛ اگر بتونم در خدمتم.

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت 8:42  توسط امیر  | 

یکی از چیزایی که همیشه وقتی از خونه میرم بیرون برام جالبه مسالهء آژانس و تاکسی ِ دربست بوده. تا جایی که بتونم سعی میکنم از تاکسی های خطی استفاده کنم چون یه جورایی خودم را به واقعیت های تهران و جامعه (تا حدی البته) نزدیک تر میبینم؛ ولی گاهی اوقات به خاطر کمی وقت یا دور بودن مسیر و ساعت نامناسب، مجبور میشم از تاکسی های دربستی استفاده کنم!

مساله ای که برام خیلی جالبه اینه که کرایهء یه مسیر با آژانسی که میاد دم خونه مثلاً ۳۰۰۰ تومان میشه ولی اگر همون مسیر رو بخوام برگردم راننده تاکسی میگه ۴۰۰۰ تومن! وقتی هم براش توضیح میدم که آخه پدر جان، من همین دو ساعت پیش همین مسیر رو اومدم و تازه ترافیکش هم بیشتر بود ولی انقدر دادم جواب میده که "من باید این مسیر رو برگردم!"
چیزی که نمیفهمم اینه که مگه راننده های آژانس تا ابد تو همون مقصدی که من رو پیاده کردند سر جاشون ایستادند و برنمیگردند؟ خب اونا هم باید همین مسیر رو برگردند....!
جالب اینه که ما ایرانی ها عادت داریم وقتی کم میاریم و جوابی نداریم از دو راه استفاده میکنیم، یا شروع میکنیم به مسخره کردن و دلقک بازی درآوردن، یا برمیگردیم و میگیم "همینه که هست؛ میخوای بخواه، نمیخوای نخواه"!

البته خب، وقتی هیچ چیزی تو این مملکت سر ِ جاش نباشه و حساب و کتابِ خیلی چیزا به هم ریخته باشه این جواب خیلی هم دور از ذهن نیست. قانونمندیِ خاصی که وجود نداره، اینم میشه نتیجه اش!

امروز به دکتر ریاحی هم همین رو گفتم؛ وقتی ازم پرسید که میخوام برگردم ایران زندگی کنم یا تو ایتالیا بمونم بهش گفتم: " تصمیم خیلی سختیه! تو این مدت دارم سعی میکنم اینجا رو با چشم خریداری و موندگاری نگاه کنم و نه به چشم یه مسافری که برای تعطیلات و تفریح اومده. مسالهء مهم اینه که اینجا اصل عدم قطعیت*(!) تو بند بندِ زندگی مردم رخنه کرده و آدم از هیچ چیزی نمیتونه با قطعیت حرفی بزنه...البته همه جا تا حدی اینطوریه و به طور کل نمیشه با قطعیتِ مطلق حرف زد ولی اینجا نمود این مساله خیلی بیشتر و ملموس تره و واسه همین آدم فقط میتونه تو زمان حال زندگی کنه. اگر تو گذشته باشی که چیزی ازت نمیمونه و اصولاً نمیتونی هم تو آینده زندگی کنی"!

نمونهء تاکسی، فقط یه مثالِ خیلی خیلی خیلی خیلی کوچیک بود که میخواستم مقدمه ای بشه برای اصل ماجرا....و اونم اینه که حسابی ذهنم درگیر این موندن ها و رفتن هاست. این دوگانگی ها و پارادوکس ها....این یک بام و دو هوا بودن واقعاً برای کسی مثل من خیلی سخته و دلم میخواد حداقل تا یک سال بعد بدونم تکلیف نهاییم چیه....رفتنی ام یا موندنی؟!

--------

* این عدم قطعیت با اونی که تو هامون راجع بهش صحبت میشه یه کم فرق میکنه!

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت 14:12  توسط امیر  | 

-چه عجیبه که امروز هیچ حس پشیمونی ای بابت دیشب ندارم! معمولاً بعد از هر مهمونی ِ این شکلی، تا چند روز خودم رو میخورم که چرا با فلانی این شوخی رو کردم، یا به فلانی اون رو گفتم و از این حرفا...ولی این دفعه حس خوبی دارم. فکر میکنم دارم یه کم بزرگ میشم!

-دخترک اون گوشه ایستاده و به من و بهاران نگاه میکنه که داریم راجع بهش حرف میزنیم و چیزی نمیگه! بهاران ازم سی دی کارهام رو میخواد و من بهش هشدار میدم که حتماً باید قبلش از قرص مسکن برای سر درد های احتمالی ناشی از شنیدن آن خزعبلات استفاده کنه!

- زودتر از همه رسیدم؛ طبیعتاً البته! حس ِ همیشگی ِ قبل از مهمونی رو دارم. دلم میخواد به هم بخوره این مهمونی. عین همیشه! نمیدونم چرا اینجوری میشم و تا قبل از اینکه اولین مهمونا بیان یا تا قبل از اینکه خودم به مهمونی برسم اعصابم همیشه خرابه و دلم میخود یه چیزی بشه که نرم! همیشه هم اون مهمونی هایی که این حس قبلش شدیدتره، مهمونی های به یاد موندنی ای از آب در میاد.

- پ. از خاطراتش تو مرد هزارچهره با مدیری حرف میزنه و همه با هیجان مندی فراوان گوش میکنند! خوشم میاد از این پ.! از اون پرسپولیسی های دو آتیشهء باحاله و واقعاً آدم جلوش کم میاره!! یکی دو بار باهاش شوخی کردم و جوری جوابم رو داد که کم مونده بود از شدت ریسه رفتن از خنده پهن زمین بشم! یه بار هم جواب این خانومه رو داد که در نوع خودش جالب بود! تا نگه پرسپولیسی ها جواتن! آره آبجی!!!

-فرجام با ذوق و شوق عجیبی به خانوم آبستن ِ مجلس نگاه میکنه و شور زندگی رو میشه تو چشماش دید. نمیدونستم تا این اندازه به دنیا اومدنِ یه موجود جدید میتونه براش جذابیت داشته باشه. خانوم آبستن ِ مجلس هم از این حرف میزنه که ۳۰ کیلو اضافه وزن داره و نگرانه که بعد از زایمان نتونه به وزن سابقش برگرده! برای دلداری دادن بهش گفتم: "اتفاقاً منم ۳۰ کیلو اضافه وزن دارم ولی انقدر ناراحت نیستم!!!" (دروغ بود ها ... بشنو و باور نکن!)

-با سولماز تو بالکن داریم پیپ میکشیم و از این حرف میزنیم که چقدر این وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی باعث شده از کتاب خوندن دور بیافتیم!! عجیبه ولی واقعاً باور نمیکنم که تو این دو سه ماهِ گذشته فقط یه رمان و یه مجموعه داستان خونده باشم! اینه دیگه...حالا هی برو هر روز وبلاگ آپدیت کن!

- خانوم دکتر بهاران به شدت ما رو از کشیدن قلیان منع کردند! ما نیز خواستار این شدیم که ایشان جای خالی مادرمان را در این چند روزه نگیرند و بگذارند ما حالمان را ببریم!!! تازه ایشان خبر ندارند که همین الان قرار است قلیانمان را چاق کرده و با یک فقره چای قند پهلو بنشینیم به گوش کردن آخرین سی دی علیزاده تا یک در این دنیا و هزار در آخرت رستگار شویم!

- این آقا  و خانومشون هم که گیر سه پیچ دادند که ما رو با خودشون ببرند شیراز! من البته کمی تا قسمتی از خدامه ولی انقدر مسائل غیر مترقبه و پیش بینی نشده تو این مدت اتفاق افتاده که به زور با کسی برای روز بعد قرار میذارم! خدایا قسمت کن یه بار دیگه بریم پابوس حافظ.... .

- آقای مستندساز و خانومش خیلی آدما گلی بودند در مجموع! ایشون هم از من همون سی دی از کارهام رو خواستند که بهشون همون هشدارهای ایمنی رو یادآور شدم! نمیدونم چرا اصولاً ما از رشتی ها به طور جزء و گیلانی ها به طور کل خوشمان می آید شدیدلی!

- بحث هایی دربارهء هُل دادن بین من و فرجام صورت گرفت که از چند و چونش چیزی یادم نمیاد. شاید البته صداش بعدنا در بیاد!

-پیام خیلی تک و تنها بود! یه جاهایی سعی کردم دور و برش باشم و باهاش حرف بزنم تا زیاد تنها نمونه. هردو حرف همدیگه رو خوب میفهمیدیم....! (حد اقل من دوست دارم اینجوری فکر کنم!) حس غریبی تو نگاهت بود رفیق!

-با اون ساز زدنم گند میزنم به آواز خانوم خوش صدا و شعرهای بی نظیر پیام! مرده شورم رو ببرند که این همه زحمت چند ساله رو بی دلیل ریختم دور....شاید هم با دلیل! البته پیام خیلی عزت چپانمان کرد و بسی خرسند گشتیم از تعاریف ایشان! دوستان دیگر نیز البته لطف داشتند اما من میدونم داستان چیه و عیب از کجاست!

- آناهیتا و سولماز تو بالکن هستند. پیپ کشیدنِ من هم تموم شده و میام تو. بحث " زنِ خوب" بین یکی دو نفر در گرفته که ظریفی* میگه "زنِ خوب عین ترکِ داناست"!!! روده بر میشویم و برای از دست ندادن جانمان آن را به جماعت نسوان حاضر در مجلس اعلام نمیداریم!**

- آقای خدا و من ناراحتیم از اینکه آقای ر. خانوم ت.  به دلیل حضور در صحنهء فیلمبرداری نتونستند بیان! چی میشد اگر میومدند! مطمئناً من انقدر ازشون تعریف میکردم که حالشون از بازیگری به هم بخوره!

- جنازه ام رو میندازم رو تخت....ولی باید حتماً با اون موسیقی جادویی به خواب برم. موسیقی ای که چند روزه منو اسیر خودش کرده. موسیقی فیلم های "گام معلق لک لک" و "نگاه اولیس"...کار النی کارایندرو....حس میکنم به این موسیقی معتاد شدم و اگر روزی گوشش نکنم حتماً میمیرم!

- ازم میخوان تار بزنم! بدون استاد  دستم به ساز زدن نمیره! حوصلهء آنچنانی هم ندارم. اصولاً ساز زن نیستم و برای همین وقتی باید ساز به دست بگیرم که حس و حالی باشه. اگر اصرارها نبود و این سوء تفاهم پیش نمیومد که دارم خودم رو میگیرم یا کلاس میذارم از زیرش در میرفتم!

- آدم وقتی از خانوم ها تعریف هم که میکنه بهش انگ ماسکیلیسم میزنند! بابا جون من دارم از گروه بانوان شیدا تعریف و تمجید میکنم! شما چرا ناراحت میشین اگر من میگم "انتظارش رو نداشتم"؟ منظورم اینه که از بس این مدت همه چیز دست آقایون بوده، حالا آدم انتظار نداره که خانوما تو همون بار اولی که میان رو صحنه بتونند تا این حد عالی باشند...چرا میزنین آخه؟!!!!

-سولماز تو بالکن از خودش و آرش حرف میزنه...چقدر خوشحالم وقتی دو نفر رو میبینم که با این همه عشق و علاقه زندگیشون رو زیباتر و زیباتر میکنند....تو این دنیای وانفسا که همه یه جورایی درگیر بدبختی ها و مصیبت ها هستند، دیدن همین چیزا به آدم امید میده.....همینطور در مورد ساکنین باغ آلوچه!

- فرجام منو میرسونه...البته بعد از یه صحبت دراز و طولانی با آقای خدا...! وقتی دیدم برادرمان با این جدیت با فرجام حرف میزنه تازه فهمیدم چقدر دوستش داره و ما نمیدونستیم!

--------

* منظور یه آقای ظریف بود که توی یه صفحهء صورتی رنگ که متعلق به خودش هم نیست، مینویسه و قراره به زودی پوزهء من رو طی عملیاتی بلاگ وار به خاک بمالونه!

** البته این فقط یه شوخی بود. با تشکر و پوزش از تمام بانوان زحمتکش، هموطنان آذربایجانی مقیم مرکز، آذری های مقیم بقیهء مراکز، پرسنل زحمتکش نیروی انتظامی و خانوادهء محترم رجبی!

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 11:56  توسط امیر  | 

اصولاً وقتی آهنگسازی میکنم لحظه های جالبی اتفاق میافتند که کمتر به این شدت و حدت هستند. حس هایی رو آدم تجربه میکنه که همیشه تجربه کرده ولی شدتشون بیشتر میشه. همهء آدمها غمگین میشن، شاد میشن، خودشییفته میشن، اعتماد به نفسشون رو از دست میدن، دودل میشن، توهم برشون میداره و خلاصه خیلی از این اتفاق ها برای همه میافته ولی موقع خلاقیت این اتفاق ها یه جورایی متفاوت میشن. یه جورایی انگار آدم این حس ها رو چند برابر حس میکنه. جالبش اینه که همهء این حس ها تو لحظه های مختلف به سراغت میان و گذر کردن ازشون خیلی هم سخته. یادمه وقتی سه چهار سال پیش مشغول نوشتن رکوییم بودم جاهایی بود که با نوشتنم، میخوندم و گریه میکردم !! الان که اون روزا یادم میاد یه جورایی برای خودم هم قابل تصور نیست!

خلاصه که دیروز وقتی داشتم مینوشتم، یه جورایی حس کردم نمیتونم راحت بنویسم و اصولاً از چیزی که مینوشتم راضی نبودم. این اتفاق خیلی طبیعیه و موقع نوشتن هر کاری، دست کم یک بار هم که شده به سراغ آدم میاد. این بود که کار رو ول کردم و اومدم نشستم پیش مادرم که داشت تلویزیون نگاه میکرد. براش یه کم از این عدم اعتماد به نفس حرف زدم و از اینکه خیلی سخت تر از قبل مینویسم و اینکه ایده هام رو نمیتونم جمع و جور کنم.

بعد از ظهر مادرم برای یه سری کارها رفت بیرون و وقتی برگشت یکی دو تا کتاب هم خریده بود که اسم یکیش بود "اعتماد به نفس در ده روز"!! وقتی این اسم رو دیدم خنده ام گرفت. برای من اصولاً اون حس عدم اعتماد به نفس موقع نوشتن خیلی عادی بود ولی مادرم یه کم این قضیه رو جدی گرفته بود و بهم گفت "وقتی این کتاب رو دیدم گفتم برات بگیرمش." خواستم بهش بگم "آخه اینا همه ش یه مشت مزخرف و اراجیفه که ارزش یه بار خوندن و وقت تلف کردن رو هم ندارن...آخه یعنی چی توی ده روز آدم اعتماد به نفسش رو ببره بالا یا مثلاً تو ده دقیقه تاثیرگذار باشه و این چرت و پرت ها؟"
خواستم خیلی چیزا رو بگم ولی یاد فیلم پری افتادم و یکی از سکانس های آخرش که داداشی به پری یه لقمه نون و پنیر تعارف میکنه ولی پری نمیگیردش و اونجاست که داداشی بهش میگه: "وقتی مامان برات سوپ درست کرد و تو نخوردیش، نفهمیدی که اون سوپ رو با عشق درست کرده بود*". وقتی یاد اون صحنه افتادم فهمیدم کتابی که مادرم برام گرفته بود یه مسالهء ساده نبود و پشت این خرید ساده عشق نهفته بود. عشقی که باعث شد کتاب رو بگیرم و ازش تشکر کنم و بهش بگم
"واقعاً به همچین کتابی احتیاج داشتم."

-------

* نقل به مضمون!

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 8:54  توسط امیر  | 

من از اون دسته وبلاگنویسهایی نیستم که تو کار لینک دادن و لینک گرفتن و این حرفها باشم. اصولاً اینجا هم خیلی پرخواننده نیست و دوست هم ندارم پر خواننده باشه؛ چون معمولاً تعداد بالای خواننده، نخاله جات رو هم با خودش به همراه داره (نمونه اش نخاله های وبلاگ ساروی کیجا که کامنت های مسخره شون فقط نشون دهندهء بی مغزی و کم فکریشون هست!!!)

به همین دلیل هم نه تقاضای لینک از کسی میکنم و نه در قبال لینک دادن وبلاگهای دیگه مقابله به مثل میکنم. اصولاً به اونایی لینک میدم که پی کردن نوشته هاشون برام جالب باشه و به همه شون هم سر میزنم...هرچند خیلی کم کامنت میذارم.

ولی گاهی اوقات وقتی میبینی یکی از اون وبلاگهایی که خیلی دوستش داری بهت لینک میده بدون اینکه اصلاً تو رو هم در جریان گذاشته باشه کلی ذوق مرگ میشی و حال میکنی!
اینه که ما تو وبلاگ این خانوم گل تبدیل شدیم به آقای اسپاگتی ! خوب شد ننوشت موزیسین ِ اسپاگتی یا آقای اسپاگتی موزیسین شده!!

به هر حال در حال ذوق مرگیدگی به سر میبریم و بسی شاد و خرسند گشتیم!

رفیق،
بیام شیراز ایشالله از خجالتت در میام!

+ نوشته شده در  87/02/10ساعت 9:52  توسط امیر  | 

۱- روز آخره و تا چند ساعت بعد باید برگردیم به تهران. اینترنت وایرلس اینجا از DSL ایتالیای من هم پر سرعت تره و کلی داریم حال میکنیم با این وضعیت!

۲- رو مبل بغلی من دو تا دختر ِ شاکی از زمین و زمان نشستند و همینطور دارند از این و اون بدگویی میکنند. سعی میکنم نشنوم. الان هم که مهمونمون کردند به شنیدن گل گلدون سیمین غانم از طریق موبایل و روشن کردن این سیگار با اون سیگار!!!!

۳- این دامپزشک ها هم واقعاً در نوع خودشون آدمای جالبی هستند. درسته که از کلی گویی خوشم نمیاد ولی به نظرم یه سری ویژگی ها تو این جماعت مشترکه. کلاً آدمای بی شیله پیله و باحالی هستند و وقتی به هم میافتند راجع به چیز دیگه ای جز کارشون حرف نمیزنند. البته فکر کنم یه جورایی عادی باشه و هر جماعتی بالاخره با همکارش راجع به چیزای دیگه صحبت نکنه. الان میفهمم وقتی ما تو مهمونی های دانشجویی مون فقط از موسیقی حرف میزدیم اونایی که موسیقی شناس نبودند چقدر اعصابشون میتونست خورد بشه!

۴- خفه شدم از بس این دو تا هی فرت و فرت سیگار کشیدند!

۵- مسالهء جالب اینه که اینجا همه فکر میکنند من هم دامپزشک هستم و هروقت باهام سلام و علیک میکنند مرتب من رو هم آقای دکتر صدا میکنند! عقدهء "خود دکتر کمتر بینیم" تو این چند روز به شدت مورد ارضا واقع شد!! البته من مرتب سعی میکنم خیلی رسمی لباس نپوشم تا بقیه بفهمند که من دامپزشک نیستم و به این سمپوزیوم ربطی ندارم! اینه که معمولاً با گرمکن ورزشی میچرخم!

۶- این قضیهء لباس گرمکن من هم برای خودش خیلی جالب شده! اینجا هتل اردوی تیم مس کرمان هم هست که امروز بعد از ظهر با پرسپولیس بازی دارند. امروز صبح که برای صبحونه اومدم پایین و میخواستم وارد رستوران بشم، مامور حفاظب یه نگاه به من و لباسم انداخت و گفت "شما با تیم مس هستید؟" منم یه  نگاه به لباس های نارنجی بازیکنان مس انداختم و یه نگاه به لباس آبی اینتر که تنم بود و گفتم "نه! من با تیم اینتر هستم"! فکر کنم ماموره باورش شده بود که مس با اینتر بازی داره!

۷- آقای داور مسابقه هم اومده و همهء این دانشجوهای دامپزشکی دارند باهاش عکس میگیرند. اسمش یادم نمیاد....ولی داور خوبیه و همیشه بی طرف قضاوت کرده!

۸- چه حیف که پرسپولیسی ها نیومدند این هتل! البته خیلی هم بد نشد...چون احتمالاً اگر من رو با این لباس آبی میدیدند هرچقدر هم بالا میرفتم و پایین میومدم باور نمیکردند که کلاً طرفدارشون هستم!!! البته بدم نمیومد قطبی رو ببینم. یکی از اون آدمای باحاله که به خاطر شخصیتش خیلی دوستش دارم.

۹- این سفر واقعاً عالی بود. یه استراحت حسابی و تجدید قوای بی نظیر! تو این چند روز حسابی خودم رو از بالا نگاه کردم و ایده هام رو مرتب کردم تا وقتی برمیگردم به تهران بتونم با آرامش بیتری دنبال کارهام باشم. چند تا کار شخصی، چند ملاقات کاری و نوشتن ها و نوشتن ها که باید به زودی به اتمام برسند. الان واقعاً حس میکنم که پر از انرژی شدم.

۱۰- کرمانی ها هم مثل شیرازی ها خیلی آدمای خونگرم و باحالی هستند. واقعاً تو این مدت خیلی محبت کردند و تو مهمون نوازی کم نذاشتند. کرمان هم که شهر زیبا و بی نظیریه و میتونم به جرات بگم خیلی از اصفهان زیباتر و قشنگتره. کلاً شهریه که حومه اش خیلی زیباست و جا برای دیدن کم نداره. دیدن این شهر رو به همه پیشنهاد میکنم.

۱۱- نشد به ۱۳ برسیم.....آی مهروش خدا بگم چیکارت کنه که این کرم ۱۳ تایی رو انداختی به جون ما...!!!!!

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 9:51  توسط امیر  | 

این قیافهء جدید رو نمیشناسم!
حودم هم خودم رو به جا نمیارم!

من اصولاً متخصص عملیات های *(!) انتحاری هستم. امروز هم در درازای اینکه انتحاریِ خونم اومده بود پایین طی یه اقدام غیرمنتظره رفتم سلمونی و از جنگلی بودن در اومدم! نمیدونم چقدر میگذره تا با این قیافهء جدید خو بگیرم ولی حس میکنم این که موهام رو کوتاه کردم بهتر شد. دارم یه کم به نرمال بودن خودم رو نزدیک میکنم!

--------

* واژهء عملیات خودش جمع هست و دیگه لزومی نداره اون "ها" رو بهش اضافه کرد. خودم اینو میدونم. بیشتر محض خنده نوشتم و یاد یکی از اقوام افتادم که یه بار داشت قضیه ای رو تعریف میکرد و میگفت "یه سری اشخاص هایی هستند که ... " و وقتی مادرم بهش گوشزد کرد که "اشخاص خودش جمع هست و دیگه نباید جمع بسته بشه"، شروع کرد به دلیل آوردن که "آره! ولی آخه تعداد اینا خیلی زیاد بود واسه همین گفتم اشخاص ها!"
-بدون شرح-

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 15:5  توسط امیر  | 

اصولاً باید بعضی ها رو فرستاد جایی که الاغ درونشون داره عرعر میکنه!
همونجا باش رفیق که جات خوبه!!

-------

چند روزی دارم میرم کرمان...یا به قول خود کرمانی ها کـــــــــــــــــــــرمون! نمیدونم چقدر حس و حال و وقت استفاده از اینترنت رو دارم و بیشتر دارم میرم برای دوباره دیدن یه شهر بی نظیر و زیبا.

------

زیره ندارین با خودم ببرم؟!!

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 19:51  توسط امیر  | 

در درازای هنگ کردگی ِ دیروز، سر از رختخواب در آوردیم با تب و لرز و درد پهلو ها و شکم همراه با استخوان درد اضافه!
از اونجایی که خیلی تو فکر نیستم و برعکس بعضیا زندگی برام خیلی جدی نیست ترجیح میدم استراحت کنم و از این رختخواب گرم و نرم تا اطلاع ثانوی بیرون نیام!

+ نوشته شده در  87/01/27ساعت 11:51  توسط امیر  | 

مثل اینکه کارهای محیرالعقول به ما نیومده!
چهارشنبه خیلی ریلکس تو خونه نشسته بودم و داشتم نون و ماستم رو میخوردم که دکتر برادر خان زنگ زد که داریم با جمعی از دوستان میریم آمل و منو گذاشت توی یه وسوسهء غیر قابل مهار. به شرط اینکه فردای همون روز برگردم تهران با یه دست لباس، یه کیف پولِ پر از خالی و یه پیپ و توتون کاپتین بلَک همراهشون راه افتادم.
روز بعدش نمیدونم چطور خودم رو روی موکت خونه دراز به دراز پیدا کردم! از کمر درد و سر درد و گلو درد بگیر تا آب ریزش از بینی و چشم و بقیهء سوراخ های موجود در بدن.

جو زدگی بیش از حد باعث شد سرمای بدی بخورم و نتونم پنجشنبه به تهران برگردم و تولد این دوست عزیز رو از دست بدم. واسه همینه که به جای اینکه تلفن بزنم و توضیح بدم، فکر کردم بهتر باشه همینجا در ملاء عام ازش معذرت خواهی کنم و امیدوار باشم که سال بد باز هم ما رو دعوت کنه!!!
رفیق، کادوت الان جلو چشممه و هروقت بیام نزدیکی های باغ آلوچه حتماً میخوام ببینمت!

پ.ن: الان یه کم بهترم!

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 8:37  توسط امیر  | 

اینم عید و بهارو سرزندگی و از این حرفای تکراری!

برای مدتی اومدم ایران...دوباره سرزده و بی خبر! اتفاقات بد و خوب زیادی افتاده و این چرخش سال کهنه به سال نو خیلی حس نشد...دست کم برای من! انگار خاطرهء بعضی چیزها تو همون کودکی میمونه و باهات بزرگ نمیشه.
اینم یه بخشی از زندگیه!

از امروز هم که رسماً و قانوناً و شرعاً وارد چهارمین دهه از زندگیم شدم! اما خودمونیم انگار نه انگار! حس میکنم مغزم، از یه نظرایی تو همون دومین دهه از عمر گهربارم جا مونده و باهام جلو نیومده!

الان تو تهران تنهای تنها هستم و همین الاناست که شارژ این لپ تاپ هم تموم بشه. باید زودتر اینا رو پست کنم تا غافلگیر نشم.
امیدوارم که دوستان عزیز ازم برای عدم تماس گرفتن ناراحت نشن ولی به شدت مشغول نوشتن هستم و نمیدونم تا کی این نوشتن ها ادامه پیدا میکنه.
مطمئنم که دوستای واقعی درک میکنند و دلگیر نمیشن و اونایی هم که بهشون برمیخوره...خب بر بخوره! مشکل من نیست!!!

+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 17:37  توسط امیر  | 

مهمونام برگشتند سر خونه و زندگیشون. راستش تو همین یه هفته کلی بهشون عادت کرده بودم و وقتی برگشتم خونه و شکلاتهای جا موندهء دختر داییم رو دیدم کلی دلم گرفت.
روی هم رفته خیلی هفتهء خوبی بود و کلی خوش گذشت. یکی دو تا عکس از بین شونصد هزارتا عکس گرفته شده رو به یادگار میذارم اینجا.

این مال روز اول تو فلورانسه که من و شاهین خواستیم یه کم خشونت از خودمون نشون بدیم.
اینجا هم که کلوسئوی معروف رم هست و روز دوم که هوا خیلی بهتر از روز اول و اون همه بارون شدید بود.
اینجا هم یه مغازهء خیلی باحال تو میلانه که پره از لباس های ورزشی قدیمی. شاهین با لباس میلان تو دههء سی (اگر اشتباه نکنم) و من با لباس اینتر یا همون آمبروزیانا تو سال ۱۹۲۹. من کمی تا قسمتی عاشق این مغازه شدم!

حالا احتیاج دارم یه یه استراحت فکری...میخوام ذهنم رو یه کمی ریلکس کنم و سعی کنم رو کارهایی که دارم مینویسم، بیشتر متمرکز بشم. باید از این تعطیلات حسابی استفاده کنم.

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت 15:5  توسط امیر  | 

به طور موقت فعلاً برگشتیم. امروز رو استراحت میکنیم و فردا میریم میلان. البته این همسفرهای همیشه خوابِ من که خیلی هم احتیاجی به استراحت ندارند و تو رم اگر صبح با کمربند از خواب بیدارشون نمیکردم میخواستند به جای دیدن آثار باستانی و غیر باستانی رم توی هتل یه نفس بخوابند! یکی نیست بگه خب اگه میخواستید بخوابید چرا انقدر هزینه کردین و تا ایتالیا اومدین؟ خب همون برلین میموندین و میخوابیدین دیگه.....!!

سر فرصت میام و باز هم مینویسم و شاید یکی دو تا عکس هم گذاشتم.

+ نوشته شده در  86/12/24ساعت 11:57  توسط امیر  | 

از هتلی در فلورانس میلاگم! امروز به اندازهء ۶ سال غذا خوردیم و همین زیاده روی در خوردن و آشامیدن