یادتون هست وقتی ناظم مدرسه بودی رو؟
آره؟ یادتونه؟ میدونستید چقدر همه ازتون بدشون میومد؟ هیچ فکر کردید خیلی از بچههای ۱۳-۱۴ سالهء اون روزها به خاطر شما و کارهای غلط شما شاید برای اولین بار نفرت از یک آدم رو برای اولین بار تجربه کرده باشند؟ میدونی چقدر دوست دارم الان که هیکلام شده دو برابرتون، بتونم ببینمتون و حسابی بزنمتون؟ میدونید با خفه کردن ساده ترین خوشی ها تو وجود من و هزارتا مثل من چقدر گند زدهاید؟ تازه من باید خوشحال باشم که اون همه نفرت بچهگانه رو با موسیقی شُست و شو دادم و روحم رو پاک کردم از به یادآوردن اون همه روزهای مزخرف توی اون مدرسهء مزخرف تر که فقط کثافت یادمون داد و تخم بدبینی و ترس و گناه رو تو ذهنمون بذرپاشی کرد!
میدونید آقای آقاپور نامحترم؟
بچه های اون دوره و زمونه هنوز نه موبایل براشون تعریف شده بود، نه سیگار کسیدن براشون شده بود روزمرّگی، نه از فیلم پ.و.ر.ن.و چیزی میفهمیدند؛ بچه های اون موقع هنوز با هر صدایی که بیش از اندازه بلند بود از جا میپریدند و منتظر رسیدن بمب یا موشک اون نامرد عراقی بودند. بچه های اون دوره و زمونه بزرگترین لذتشون شاید داشتن یه دفتر ۱۰۰ برگ از اونایی که جلد مقواییسفت داشتد، بود که جلو بقیهای که از اون دفترچههای سهمیهای احمقانهء آموزش و پرورش داشتند یه کم پُز بدن؛ یادتون هست اون دفترچه های مزخرف رو با اون جلدهای کاهیشون که؟
آره؛ همهء سعادت یه بچهء اون روزها شاید تو این خلاصه میشد که یه بسته مدادرنگی ۲۴ رنگ داشته باشه و نمیتونست. نه اینکه پولش نرسه ها... نه؛ اصلاً وجود نداشت!
اون موقع ها شکلات خارجی خوردن، مساوی بود با پولدار بودن. لباس رنگی که اصلاً مفهومی نداشت. شاید تنها چیزهایی که هنوز هم از اون دوران به جا مونده، بوی گند پا و گلاب قمصر کاشون و کثافتی به اسم موکت خاکستری باشه؛ که یادآور مکانیه که توش نه عشق به خدا آموزش داده میشد نه از رموز حیات حرف زده میشد؛ که نمایندهء خوبی بود برای ترس! ترس از گناه، از غریزه، از لذت، از زیبایی، از شناخت.
آره آقای ناظم؛
که شرم بر کلمهء نظم باشه اگه شما و امثال شما قراره که نظم دهنده باشید؛
اینایی که تا الان نوشتم فقط یه مقدمهی ساده بودند! مقدمه ای برای اینکه بهتون بگم هنوز چقدر ازتون متنفرم؛ که هیچ وقت یادم نمیره چطور یکی از گرانبها ترین گنجینه های یه پسر ۱۲ ساله رو ازش گرفتین و معلوم نیست چکارش کردین!
یادتون نیست؟
آره؛ خب نباید هم یادتون باشه! یحتمل یه کشویی، قفسه ای چیزی دارید که توش همهء این چیزایی که از من و امثال من گرفتید رو جمع کردید؛ شاید هم نه؛ شاید هم همون موقع همهشون رو حوالی سطل آشغال کردین و سری تکون دادین و با خودتون فکر کردین با این کار به من نظم و ادب رو یاد دادین؛ یا من رو به راه راست هدایت کردین! آره؟ واقعاً مغزتون انقدر کوچیکه؟ من باورم میشه که میتونه مغزتون انقدر کوچیک باشه! من تعجب نمیکنم!
آره؛ آقای آقاپور ِ بسیار منزجر کننده،
هیچوقت یادم نمیره اون روز رو! نه؛ بگذارید یه کم برگردم عقب تر؛ به تابستون اون سال که برای اولین بار تو زندگیمون داشتیم لذتِ زنده تماشا کردن جام جهانی رو میچشیدیم. آره، همون سالی که شیرهای رام نشدنی کامرونی بهمون یاد دادند میشه جلوی گنده ها هم ایستاد و مردونه حرف زد. همون سال بود که برای اولین بار کیهان ورزشی هر روز ویژهنامهء جام جهانی منتشر میکرد. الان شاید خیلی خنده دار باشه؛ ولی شما که یادتون هست اون روزها رو... اون موقع سر و ته همه چی رو که میزدی، یه روزنامهء کیهان بود و یه اطلاعات و یه جمهوری اسلامی و دو تا هفته نامهء ورزشی؛ دنیای ورزش (که ما عشق میکردیم با پوسترهای وسط صفحهء رنگیاش) و کیهان ورزشی که یه دست سیاه و سفید بود!
آره آقای آقاپور؛
اون موقع من هر روز ساعت ۷ صبح دم دکهء سر کوچهمون بودم و منتظر میموندم تا حسین دکهای که گردن نداشت با اون موتور قراضهاش از راه برسه و روزنامه ها و مجله ها رو از تو خورجینش دربیاره و در دکهاش رو باز کنه تا من ۵ تومن (یا شاید ده تومن....یادم نیست!) بدم و ویژه نامهء اون روز رو بخرم و حال کنم با دیدن عکس ها و خوندن مطلب ها. عشقم مارادونا بود و آرژانتین و حالم از اون آلمان کثیف بهم میخورد.
یک ماه کارم شده بود همین! وقتی هم که تهران نبودم، به حسین دکهای سپرده بودم که اون روزنامه ها رو برام نگه داره. آره... خلاصه با عشق و علاقه اون همه روزنامه رو جمع کردم. برام شده بود گنجینهای دست نیافتنی. شاید به نظر شما احمقانه بیاد، ولی از یه بچهء ۱۲ ساله چه انتظاری دارید؟ ما که اون موقع مثل بچه های الان پر نبودیم از این همه امکانات!
آقای آقاپور،
اون روز وقتی یکی از بچه های کلاس گیر داده بود که همهء اون روزنامه ها رو بیار مدرسه، دلم شور میزد. انگار میدونستم یه موجود پلید وجود داره که قراره گنجینهء من رو از دستم در بیاره. اون موجود کسی نبود جز شما. یادتون هست؟ اون موقع پنجرهء همهء کلاسها رنگ شده بود و شما با درایت خاصی که داشتید، با تیغ گوشه ای از اون رنگها رو خراش داده بودید تا هر وقت دلتون خواست بتونید ما رو سر کلاس بپایید. نفرین میکنم اون لحظه ای رو که چشم شما رو پشت شیشهء خراش داده شده دیدم. وقتی در کلاس باز شد، شما با کسی که داشت ته کلاس میرقصید کاری نداشتید؛ با اونی که گوش بغل دستیش رو گرفته بود هم کاری نداشتید؛ اون یکی رو که هنوز شلوار ورزشیاش رو از زنگ قبل که ورزش داشتیم، عوض نکرده بود هم اصلاً ندیدید. یه راست اومدین سراغ من و هنوز خوب یادم هست که مثل همیشه پیرهن سفیدتون روی شلوار خاکستریتون افتاد بود و دستتون رو دراز کردید سمت جاکیفی ِ نیمکت من و اون روزنامه های عزیز رو کشیدید بیرون و بدون اینکه حرفی بزنید از کلاس رفتید بیرون.
یادمه هنوز که خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا نزنم زیر گریه. جلوی اون همه بچه،... مرد که گریه نمیکنه آقای آقاپور. مگه نه؟
ولی هنوز هم که هنوزه از پیرهن سفید نفرت دارم؛ از دستهای مودار نفرت دارم؛ از بوی گلاب نفرت دارم؛ از ریشهای یه دستْ مشکی نفرت دارم؛ از نگاه نافذ امثال شما نفرت دارم؛ از هرچی ناظم تو هرچی مدرسهء دولتی تو ایرانه نفرت دارم؛ از موجودات بی مغزی مثل شما که راه سادهترین زیبایی ها و خاطره ها رو برامون سد کردند نفرت دارم.
آره آقای آقاپور،
اینکه من آدم کینه اییی هستم یا نیستم، خیلی مهم نیست! مهم اینه که هرچقدر زمان بیشتر میگذره، من به جای اینکه اون گنجینهء به ظاهر بی ارزش رو از یاد ببرم، هر روز بیشتر به یادش میافتم و هر روز نفرتم از شما و امثال شما بیشتر میشه. شمایی که نه فقط اون چیزهایی رو که باید بهمون یاد میدادید، یاد ندادید؛ که خیلی چیزهایی که نباید اون روزها یاد میگرفتیم رو ازتون آموختیم.
آره آقای ناظم؛
براتون بدی آرزو نمیکنم. ولی بدونید که نفرت انگیز بودید و هر روزی که میگذره برای من نفرت انگیزتر هم میشوید و حتی برگردوندنِ اون گنجینه هم نمیتونه ذره ای از اون همه پلشتی شما کم بکنه. شما سعی کردید از درون کثیف بودن رو به ما یاد بدید. من معلم قوی تری داشتم که نگذاشت به راه کجی که شما نمایندهاش بودید کشیده بشم.
من، صدا رو داشتم! موسیقی رو...!
هرچند هنوز هم خیلی دلم میخواد شما و چند نفر دیگه از همون معلم ها و ناظم ها رو یکجا ببینم و دق دلی چندسالهام رو سرتون خالی کنم!
هنوز هم به یادآوردن اسمتون و چهرهء به ظاهر خوبتون و اون همه صفای باطنی که نامجو ازش حرف میزد و در شما موج میزد حالم به هم میخوره و میخوام بالا بیارم.
کاش میشد اون همه خاطرهء کثافت رو بالا آورد آقای ناظم... کاش میشد عق زد اون همه نکبت و پلشتی رو... کاش میشد اون همه کثافت رو که بهترین سالهای زندگیمون رو داغون کرد از بین برد... کاش میشد ببینموت و به صورتتون تف کنم.

