تبليغاتX
تأملات نابهنگام

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

آقای آقاپور نسبتاً عزیز،
یادتون هست وقتی ناظم مدرسه بودی رو؟
آره؟ یادتونه؟ می‌دونستید چقدر همه ازتون بدشون میومد؟ هیچ فکر کردید خیلی از بچه‌های ۱۳-۱۴ سالهء اون روزها به خاطر شما و کارهای غلط‌ شما شاید برای اولین بار نفرت از یک آدم رو برای اولین بار تجربه کرده باشند؟ می‌دونی چقدر دوست دارم الان که هیکل‌ام شده دو برابرتون، بتونم ببینمتون و حسابی بزنمتون؟ می‌دونید با خفه کردن ساده ترین خوشی ها تو وجود من و هزارتا مثل من چقدر گند زده‌اید؟ تازه من باید خوشحال باشم که اون همه نفرت بچه‌گانه رو با موسیقی شُست و شو دادم و روحم رو پاک کردم از به یادآوردن اون همه روزهای مزخرف توی اون مدرسهء مزخرف تر که فقط کثافت یادمون داد و تخم بدبینی و ترس و گناه رو تو ذهنمون بذرپاشی کرد!

می‌دونید آقای آقاپور نامحترم؟
بچه های اون دوره و زمونه هنوز نه موبایل براشون تعریف شده بود، نه سیگار کسیدن براشون شده بود روزمرّگی، نه از فیلم پ.و.ر.ن.و چیزی می‌فهمیدند؛ بچه های اون موقع هنوز با هر صدایی که بیش از اندازه بلند بود از جا می‌پریدند و منتظر رسیدن بمب یا موشک اون نامرد عراقی بودند. بچه های اون دوره و زمونه بزرگترین لذتشون شاید داشتن یه دفتر ۱۰۰ برگ از اونایی که جلد مقواییسفت داشتد، بود که جلو بقیه‌ای که از اون دفترچه‌های سهمیه‌ای احمقانهء آموزش و پرورش داشتند یه کم پُز بدن؛ یادتون هست اون دفترچه های مزخرف رو با اون جلدهای کاهی‌شون که؟‌
آره؛ همهء‌ سعادت یه بچهء اون روزها شاید تو این خلاصه می‌شد که یه بسته مدادرنگی ۲۴ رنگ داشته باشه و نمی‌تونست. نه اینکه پولش نرسه ها... نه؛ اصلاً وجود نداشت!
اون موقع ها شکلات خارجی خوردن، مساوی بود با پولدار بودن. لباس رنگی که اصلاً مفهومی نداشت. شاید تنها چیزهایی که هنوز هم از اون دوران به جا مونده، بوی گند پا و گلاب قمصر کاشون و کثافتی به اسم موکت خاکستری باشه؛ که یادآور مکانیه که توش نه عشق به خدا آموزش داده می‌شد نه از رموز حیات حرف زده می‌شد؛ که نمایندهء خوبی بود برای ترس! ترس از گناه، از غریزه، از لذت، از زیبایی، از شناخت.

آره آقای ناظم؛
که شرم بر کلمهء نظم باشه اگه شما و امثال شما قراره که نظم دهنده باشید؛
اینایی که تا الان نوشتم فقط یه مقدمه‌ی ساده بودند! مقدمه ای برای اینکه بهتون بگم هنوز چقدر ازتون متنفرم؛ که هیچ وقت یادم نمی‌ره چطور یکی از گرانبها ترین گنجینه های یه پسر ۱۲ ساله رو ازش گرفتین و معلوم نیست چکارش کردین!
یادتون نیست؟
آره؛ خب نباید هم یادتون باشه! یحتمل یه کشویی، قفسه ای چیزی دارید که توش همهء این چیزایی که از من و امثال من گرفتید رو جمع کردید؛ شاید هم نه؛ شاید هم همون موقع همه‌شون رو حوالی سطل آشغال کردین و سری تکون دادین و با خودتون فکر کردین با این کار به من نظم و ادب رو یاد دادین؛ یا من رو به راه راست هدایت کردین! ‌آره؟ واقعاً مغزتون انقدر کوچیکه؟ من باورم می‌شه که می‌تونه مغزتون انقدر کوچیک باشه! من تعجب نمی‌کنم!

آره؛ آقای آقاپور ِ بسیار منزجر کننده،
هیچوقت یادم نمی‌ره اون روز رو! نه؛ بگذارید یه کم برگردم عقب تر؛ به تابستون اون سال که برای اولین بار تو زندگی‌مون داشتیم لذتِ زنده تماشا کردن جام جهانی رو می‌چشیدیم. آره، همون سالی که شیرهای رام نشدنی کامرونی بهمون یاد دادند می‌شه جلوی گنده ها هم ایستاد و مردونه حرف زد. همون سال بود که برای اولین بار کیهان ورزشی هر روز ویژه‌نامهء جام جهانی منتشر می‌کرد. الان شاید خیلی خنده دار باشه؛ ولی شما که یادتون هست اون روزها رو... اون موقع سر و ته همه چی رو که می‌زدی، یه روزنامهء‌ کیهان بود و یه اطلاعات و یه جمهوری اسلامی و دو تا هفته نامهء ورزشی؛ ‌دنیای ورزش (که ما عشق می‌کردیم با پوسترهای وسط صفحهء رنگی‌اش) و کیهان ورزشی که یه دست سیاه و سفید بود!

آره آقای آقاپور؛
اون موقع من هر روز ساعت ۷ صبح دم دکهء سر کوچه‌مون بودم و منتظر می‌موندم تا حسین دکه‌ای که گردن نداشت با اون موتور قراضه‌اش از راه برسه و روزنامه ها و مجله ها رو از تو خورجینش دربیاره و در دکه‌اش رو باز کنه تا من ۵ تومن (یا شاید ده تومن....یادم نیست!) بدم و ویژه نامهء اون روز رو بخرم و حال کنم با دیدن عکس ها و خوندن مطلب ها. عشقم مارادونا بود و آرژانتین و حالم از اون آلمان کثیف بهم می‌خورد.
یک ماه کارم شده بود همین! وقتی هم که تهران نبودم، به حسین دکه‌ای سپرده بودم که اون روزنامه ها رو برام نگه داره. آره... خلاصه با عشق و علاقه اون همه روزنامه رو جمع کردم. برام شده بود گنجینه‌ای دست نیافتنی. شاید به نظر شما احمقانه بیاد، ولی از یه بچهء ۱۲ ساله چه انتظاری دارید؟ ما که اون موقع مثل بچه های الان پر نبودیم از این همه امکانات!

آقای آقاپور،
اون روز وقتی یکی از بچه های کلاس گیر داده بود که همهء اون روزنامه ها رو بیار مدرسه، دلم شور می‌زد. انگار می‌دونستم یه موجود پلید وجود داره که قراره گنجینهء من رو از دستم در بیاره. اون موجود کسی نبود جز شما. یادتون هست؟ اون موقع پنجرهء همهء کلاسها رنگ شده بود و شما با درایت خاصی که داشتید، با تیغ گوشه ای از اون رنگها رو خراش داده بودید تا هر وقت دلتون خواست بتونید ما رو سر کلاس بپایید. نفرین می‌کنم اون لحظه ای رو که چشم شما رو پشت شیشهء خراش داده شده دیدم. وقتی در کلاس باز شد، شما با کسی که داشت ته کلاس می‌رقصید کاری نداشتید؛ با اونی که گوش بغل دستی‌ش رو گرفته بود هم کاری نداشتید؛ اون یکی رو که هنوز شلوار ورزشی‌اش رو از زنگ قبل که ورزش داشتیم، عوض نکرده بود هم اصلاً ندیدید. یه راست اومدین سراغ من و هنوز خوب یادم هست که مثل همیشه پیرهن سفیدتون روی شلوار خاکستری‌تون افتاد بود و دستتون رو دراز کردید سمت جاکیفی ِ نیمکت من و اون روزنامه های عزیز رو کشیدید بیرون و بدون اینکه حرفی بزنید از کلاس رفتید بیرون.
یادمه هنوز که خیلی جلوی خودم رو گرفتم تا نزنم زیر گریه. جلوی اون همه بچه،... مرد که گریه نمی‌کنه آقای آقاپور. مگه نه؟
ولی هنوز هم که هنوزه از پیرهن سفید نفرت دارم؛ از دستهای مودار نفرت دارم؛ از بوی گلاب نفرت دارم؛ از ریشهای یه دستْ مشکی نفرت دارم؛ از نگاه نافذ امثال شما نفرت دارم؛ از هرچی ناظم تو هرچی مدرسهء دولتی تو ایرانه نفرت دارم؛ از موجودات بی مغزی مثل شما که راه ساده‌ترین زیبایی ها و خاطره ها رو برامون سد کردند نفرت دارم.

آره آقای آقاپور،
اینکه من آدم کینه ای‌یی هستم یا نیستم، خیلی مهم نیست! مهم اینه که هرچقدر زمان بیشتر می‌گذره، من به جای اینکه اون گنجینهء به ظاهر بی ارزش رو از یاد ببرم، هر روز بیشتر به یادش می‌افتم و هر روز نفرتم از شما و امثال شما بیشتر می‌شه. شمایی که نه فقط اون چیزهایی رو که باید بهمون یاد می‌دادید، یاد ندادید؛ که خیلی چیزهایی که نباید اون روزها یاد می‌گرفتیم رو ازتون آموختیم.

آره آقای ناظم؛
براتون بدی آرزو نمی‌کنم. ولی بدونید که نفرت انگیز بودید و هر روزی که می‌گذره برای من نفرت انگیزتر هم میشوید و حتی برگردوندنِ اون گنجینه هم نمی‌تونه ذره ای از اون همه پلشتی شما کم بکنه. شما سعی کردید از درون کثیف بودن رو به ما یاد بدید. من معلم قوی تری داشتم که نگذاشت به راه کجی که شما نماینده‌اش بودید کشیده بشم.
من، صدا رو داشتم! موسیقی رو...!
هرچند هنوز هم خیلی دلم می‌خواد شما و چند نفر دیگه از همون معلم ها و ناظم ها رو یکجا ببینم و دق دلی چندساله‌ام رو سرتون خالی کنم!
هنوز هم به یادآوردن اسمتون و چهرهء به ظاهر خوبتون و اون همه صفای باطنی که نامجو ازش حرف می‌زد و در شما موج می‌زد حالم به هم می‌خوره و می‌خوام بالا بیارم.

کاش می‌شد اون همه خاطرهء کثافت رو بالا آورد آقای ناظم... کاش می‌شد عق زد اون همه نکبت و پلشتی رو... کاش می‌شد اون همه کثافت رو که بهترین سالهای زندگی‌مون رو داغون کرد از بین برد... کاش می‌شد ببینموت و به صورتتون تف کنم.

+ نوشته شده در  87/08/18ساعت 9:29  توسط امیر  | 

زمان زیادی می‌گذره از وقتی سولماز به بازی دعوتم کرد. اینکه اگر نامرئی بشم چه می‌کنم؛ راستش خیلی چیزها به ذهنم رسیده بود که شاید آرزوی خیلی های دیگه هم باشه. اینکه آدم مثلاً سوار چه هواپیمایی بشه و به کجا مسافرت کنه و چه جاهای دیدنی‌یی رو ببینه! یا مثلاً یه جورایی بره سراغ اونایی که ازشون دل خوشی نداره و یه حالی ازشون بگیره اساسی! مثلاً آدم بره خونهء کسی که اذیتش کرده و کاری کنه که اون آدم فکر کنه جن اومده تو خونه و داره سر به سرش می‌ذاره! یا خیلی چیزای دیگه...!

من اصولاً با بازی‌های اینترنتی همیشه مشکل داشتم. به نظرم یه موضوع برای پرداختن بهش باید خیلی جذابیت پنهانی داشته باشه که یه گوشه از ذهن آدم رو قلقلک بده. مثلاً اینکه من بیام لیست بهترین کتاب‌هایی که خوندم یا بهترین یا بدترین ترانه هایی رو که تا حالا شنیدم رو بخوام ردیف کنم اصولاً به نظرم خیلی جذابیت نداره و خلاقیتی هم پُشتش نیست - دستِ کم برای من البته!

ولی این سوال خیلی ذهنم رو قلقلک داده! وقتی حس شیطنت‌ام رو شکست دادم و نشستم با خودم راحت فکر کردم، دیدم که خیلی چیزها می‌تونند وجود داشته باشند که نامرئی بودن بتونه به بهتر شدنشون کمک کنه.
تصور کنید که البته برای همیشه نامرئی هستید! وقتی شیطنت‌هاتون ته کشید و کینه‌ها و عقده های قدیمی رو باز کردید، چه کاری واسه انجام دادن می‌مونه؟ من باید بالاخره یه کاری واسه انجام دادن داشته باشم تا بتونم از زندگی‌م لذت ببرم. کاری که یه اثر مثبت برای من یا آدمای دور و برم داشته باشه!
اینجاست که رابین هود درون از جلدش میاد بیرون و ایدهء دزدی از ثروتمندا و تقسیم کردن بین فقیرها تو ذهنم شکل می‌گیره! اینجاست که واسه نامرئی بودنِ خودم می‌تونم یه معنا پیدا کنم! یعنی یه معنایی واسه زندگی ِ نامرئی‌ام می‌تونم پیدا کنم که بهم امید زنده بودن بده. می‌تونم وقتی دلم تنگ شد به اون کسایی که دوستشون دارم سر بزنم و آروم باهاشون درددل بگم؛ هروقت هم دلم گرفت می‌تونم برم یه جایی مثل بام تهران، و بدون اینکه دیده بشم به آدمایی نگاه کنم که از جلوم رد می‌شن؛ گاهی اوقات هم شاید بتونم به حرف‌های خصوصی دختر و پسری عاشق گوش بدم و امیدوار بشم به اینکه هنوز هم می‌شه عاشق شد و عاشق موند.

آره؛ باید واسش معنایی پیدا کرد که یکنواختی رو مهمونِ زندگی‌ات نکنه. باید هر روز واسه ادامه دادن و قدم برداشتن تو راهی که انتخابش کردی بجنگی و یادت نره که می‌تونی یه جای کار بازنده باشی و خیلی باید حواست رو جمع کنی تا سه نکنی!!

آره؛ اگر نامرئی باشم، ... .

----------

ببخشید؛ ولی به نظرم اینکه آدم بگه همهء اونایی که لینکشون کردم به این بازی دعوت هستند یه کم مسخره ست! پس اینا رو دعوت می‌کنم (البته امیدوارم قبلاً دعوت نشده باشند!):
مهروش - آرش - نیلوفر - فرجام - پریا

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 8:36  توسط امیر  | 

نه نمی‌شه رفیق....
نمیشه.....
وقتی داری اون چهار دقیقهء پایانی* رو گوش می‌دی، نمی‌تونی بشینی و به مطلب طنزت فکر کنی....
نه نمی‌شه رفیق...
اون موقع فقط باید به این فکر کنی یه آهنگساز فنلاندی، حدود ۱۰۰ سال پیش چطور تو چهار دقیقه، می‌تونه شنونده‌اش رو از ته اون چاه سرد و سیاه و بی نور برسونه به نوک قلهء بلند کوهی که آفتاب بالا سرش پوستت رو یه جور لذتبخشی می‌سوزونه.
انگار ته اون چاه سرد و سیاه و بی نور یه سوراخ وجود داره به اندازهء شنیدار تو و دقیقاً از همونجاست که با یه چتر نجات پرواز می‌کنی و می‌رسی به نوک کوه.
آره؛
مسیر قلهء کوه از ته چاه عمیق و دهشتناکی می‌گذره که برای خودت ترسیم کردی.

* سیبلیوس - سمفونی شماره ۲

----------

پی‌نوشت بی ربط:‌ کمی با موسیقی به روز شد.

+ نوشته شده در  87/08/08ساعت 7:53  توسط امیر  | 

ماه رمضون هم اومد و رفت!
نفهمیدیم کِی اومد؛ نفهمیدیم چی شد و کِی رفت. نمیدونم برای بقیه هم همین حس رو داشت یا نه ولی من واقعا امسال هیچ چیزی از ماه رمضون حس نکردم. یادمه قدیما همیشه بساط افطار و مثنوی خونی شجریان قبل از اون ربنای معروفش یکی از بزرگترین ذوق و شوق های روزای ماه رمضون بود. اینکه بی سحر روزه بگیرم و تا غروب آفتاب صبر کنم و بعدش همیشه دچار حس های زیبای مثلاً آسمانی بشم!!!

در واقع، ماه رمضون و اصولاً فلسفهء روزه برام همیشه جذابیت های زیادی داشتند و تنها جایی بوده که میتونستم دین و خدا رو یه کم درک کنم. از وقتی رفتم ایتالیا، خیلی چیزا عوض شدند. اونجا اون روح ِ عمومی و اون همه بوهای خاص وجود نداشتند؛ این بود که نه میفهمیدم ماه رمضون چطور میاد و میره، نه نوروز واقعاً بوی عید خودمون رو میداد،... هرچقدر هم با همسر سابق سعی میکردیم سفره هفت سین بچینیم و با دوستامون لحظهء سال تحویل بیدار باشیم و هرچقدر زور میزدیم تا یادمون باشه ایرانی هستیم، باز هم انگار یه جای کار بدجوری ایراد داشت و به هیچ صراطی هم مستقیم نمیشد.
هه... چقدر احمقانه بودند اون همه حس های ناسیونالیستی! چقدددددر احمقانه بودند.

امسال؛ هم نوروز رو ایران بودم و هم ماه رمضون رو! دو تا از مناسبت هایی که با اون همه خاطرات کودکیم گره خورده بودند. ولی امسال فهمیدم خیلی چیزا انگار عوض شدند. نه عید، اون همه بوهای خوب با خودش داشت، نه ماه رمضون دیگه مثل اون ماه رمضون های قدیم بود. نه عیدی گرفتن ها و ماچ و بوسه ها و شیرینی ها اونقدر خوشمزه بودند، نه زولبیا بامیه های سر افطار. اصلاً انگار صدای شجریان هم لامصّب عوض شده بود وقتی ربنا میخوند.

نمیدونم این همه تغییر رو یه جا حس کردن مال اینه که واقعاً از بیرون خیلی چیزا عوض شدند و مثل سابق نیستند، یا این منم که انقدر عوض شدم و اون همه حس و بو رو نمیفهمم.
نمیدونم؛ فقط میدونم که ماه رمضون اومد و رفت و هیچی ازش نفهمیدم. راستش یه کم خوشحال هم هستم که زودتر تموم شد. چون سی روز به یادم آورد که چقدر همه چیز به طرز هولناکی تغییر کرده. سی روز یادآوری مداوم.

+ نوشته شده در  87/07/11ساعت 10:24  توسط امیر  | 

اصولاً بعضی از آدمها و مخصوصاً اعتقاداتشون اونقدر ارزش ندارند که بخوای براشون وقت بذاری و دو دو تا چهار تا کنی و سعی کنی حالیشون کنی که امکان داره کسانی وجود داشته باشند که مثل تو فکر نکنند!
برای همین، مایه گذاشتن از همون وردست چپ ناموس پوری فشفشو برای حواله دادنِ اون آدمای توخالی و اعتقاداتشون میتونه بهترین کار ممکن باشه!
+ نوشته شده در  87/07/10ساعت 0:23  توسط امیر  | 

ما یه جمع قدیمی بودیم؛ جمعی که حضورش گره خورده بود به همین اولین روزهای پاییز. پاییزی که برگریزون و بارونش معمولاً از آبان شروع میشد، نه از مهر؛ مهری که ماه پیوند اون رفاقت های مدرسه بود؛ مدرسه ای که خیلی چیزها رو که میبایست، بهمون یاد نداد و خیلی چیزها که نمی بایست رو ازش یاد گرفتیم.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. روزهای شر و شوری و درس و کلاس هایی که نمیدونستیم آخرش به کجا قراره ختم بشه و بدون اینکه بفهمیم و خودمون به درکی ازش رسیده باشیم داشتیم تو منجلاب فیزیک و شیمی و عربی دست و پا میزدیم تا از قافلهء دانشگاهیان عقب نمونیم.
از همونجا بود که جمع ما آروم آروم شکل گرفت. خونهء رضا اینا، دو سه تا خیابون بالاتر از خیابون ما بود و همین شده بود مهم ترین انگیزه برای با هم درس خوندن ها...؛ تو اون زیر زمین فسقلی که پر بود از کتاب های ریاضی و زبان؛ من بودم و رضا بود و کلی پیاده روی صبحگاهی و درس خوندن های افراطی که لابه لاش تخته نردی بازی میکردیم و لامصب این رضا که از خودِ من تخته یاد گرفته بود، حالا خودم رو مارس میکرد!

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. یه جمع حدوداً ۷ نفره که همیشه دور هم جمع بودیم و یا تو سر همدیگه میزدیم یا با هم میخندیدیم. بزرگ تر که شدیم خیلی هم با هم گریه کردیم. اصلاً انگار این گریه کردنه با اون بزرگ شدنه نسبت مستقیمی داره لامصب. از سال دوم تا سال آخر دبیرستان من و علیرضا بغل دستی بودیم؛ اون ته کلاس؛ خودمون میگفتیم ما رسوب های کلاسیم، ته نشینیم! جلوی ما، سعید و علی بودند و میز بغلی، رضا و محمد. میبینید؟ ساده ترین اسمها رو هم داشتیم! اسمهای خیلی خیلی ساده... عین نسلی که خیلی خیلی ساده بود.
آره؛ همین سادگیه یواش یواش انقدر درگیر زندگی و روزمرّگی ها شد که بین ما خیلی چیزها شل شدند و خیلی چیزها سفت تر از قبل. سالهای اولی که بقیهء بچه ها یا تو دانشگاه بودند یا پشت کنکور، من کار میکردم و معمولاً آخر هفته هایی که خونهء ما تبدیل میشد به یک فقره خونهء خالی، این آدما دور هم جمع میشدند. میخواد باورتون بشه، میخواد هم نشه، برام مهم نیست؛ ولی آخرین خلاف خیلیامون یه پک زدن به سیگار بود و آخر خلاف خیلی های دیگه هم لبی تر کردن از مشروب هایی که از مخفیگاههای کشف شده و خنثی شدهء پدر بنده به دست میومد. گاهی اوقات انقدر مقدارش کم بود که برای اینکه خوب بگیرتمون، دو تا لورازپام مینداختیم بالا و فکر میکردیم چقدر کول و نایس تشریف داریم.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. جمعی که یواش یواش وقتی آدمهاش تبدیل شدند به آدم های دو نفره، یه کمی توش تزلزل بوجود اومد. انگار جور کردن اون نفر دومی ها با هم خیلی کار آسونی نبود؛ واقعاً هم نبود. این شد که همیشه یه جای کار میلنگید و دائم باید یه جورایی رفتار میکردیم که نه سیخ بسوزه و نه کباب. این شد که بدون اینکه بفهمیم، دور شدیم از هم چون آدمای دونفرهء جدید، دیگه اون آدمای تک نفرهء قدیم نبودند و همین شد که اخلاق و رفتارهامون هم کلی تغییر کردند و ما موندیم و یه خاطرهء دور از اون سالهای دور.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. درسته که کمتر همدیگرو میبینیم، اما انگار وقتی فقط خودِ خودمون دور هم باشیم، زمان متوقف میشه؛ نه، اصلاً زمان حرکت میکنه ولی به عقب. انگار پرت میشیم به همون سالهای قبل و میشیم همون آدمای ۱۰- ۱۲ سال پیش. یادمون میره الان کجاییم و کی هستیم و چی میخوایم. برای صدمین بار اون همه خاطره رو دوره میکنیم با هم:
یاته اون موقع عین سگ ترسیده بودی که جن تو خونهء کوهی ماست و من باهاس با توی خرس گنده میومدم تو دستشویی که تو موقع قضای حاجت قالب تهی نکنی؟ یادته علی فشارش افتاده بود پایین و میگفت بهم آمپول فشار بزنین؟ یادته وقتی رفتیم برای المپیاد ریاضی؟ یادته روز کنکور و اینکه علی و سعید بعد از سه سال نشستن کنار هم تو دبیرستان، سر جلسهء کنکور هم باز به طور تصادفی شماره هاشون کنار هم دراومد؟ یادته اون همه آخر هفته هایی که بوی ژل کتیرای کندلوس میدادن با موسیقی متن "باران عشق ِ" چشم آذر؟ یادته اون همه روزای خوب و بدی که جوگیر کتابهای کوئیلو شده بودیم؟ یادته اون همه کوه رفتنایی که من نیومدم و شما رفتین؟

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. هنوز هم هستیم؛ ولی انگار جغرافیامون هم مثل تاریخمون داره یه کم دچار تغییر میشه. علی که رفت ترکیه، من که سالهاست موقتاً رفتم به ایتالیا، و دیشب هم که علیرضا، بغل دستی سالهای دبیرستانم، باهامون واسه همیشه خداحافظی کرد که دست خانومش رو بگیره و بره آلمان. بقیه هم که مشغول زندگی و روزمرّگی هاشون هستند و همون غر های ۱۰ سال پیش رو میزنند مثل خیلی های دیگه.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم. که هنوزم وقتی بعد از این همه سال فقط خودِ خودمون دور هم جمع میشیم انگار یه نیروی عجیب و غریبی بوجود میاد که پیوند ها رو محکم تر میکنه و اون قسمت های شل شده رو دوباره بازسازی میکنه. میشیم همون آدمای سابق. آدمای به شدت معمولی. آدمهای به شدت بی ادعا. خیلی خیلی معمولی و راحت.

آره؛ ما یه جمع قدیمی بودیم.

+ نوشته شده در  87/07/03ساعت 10:37  توسط امیر  | 

این روزها تلخ شده ام؛ تلخ تر از قبل شاید. دلیلش را نمی دانم. شاید البته فشارهای این چندماه گذشته است که سر باز کرده و گاهی اوقات بی دلیل و با دلیل، خواسته و ناخواسته اطرافیانم را می رنجانم. قطعاً گاهی اوقات به عمد و برای خالی کردن یک سری عقده هاست که مهار از زبان تلخم بر می دارم و تل انبار این همه استرس و فشار را با گفتن یک یا دو جمله یا گاهی حتا یک یا دو کلمه بر سر کسی آوار می کنم؛ که معمولاً آن فرد کسی نیست جز مادری که ۳۰ سال پا به پایم در تمامی لحظه های خوب و بد همراهم بوده و باز هم می بیند و می شنود و تحمل می کند و دم بر نمی زند تا نکند جگر گوشه اش را از خود برنجاند.

گاهی هم بی دلیل و ناخواسته، شاید به خاطر فرار کردن از یک توهم بی معنا و از روی حساسیت های بیش از حد درونِ ناآرام و ایده آل پرستم، حرفی یا جمله ای به زبانم می آید که عزیزی را می رنجاند.

همیشه معتقد بودم که نوشتن ها و خواندن ها آبستن بسیاری از سوء تفاهم های عجیب و غریب هستند، چرا که نه لحن گوینده کاملاً در آن مشخص است و نه حضور واقعی اش بسیاری از ناگفته ها را باز می گوید؛ اما امشب فهمیدم که حتا حضور فیزیکی و لحن حرفها اگر از روی بی توجهی و حساسیت باشد، می تواند همان شبهه ها و همان سوء برداشت ها را موجب شود.

باید تلخی ام را در درون خود نگه دارم. باید زبانم را مواظب باشم و بدانم که بسیاری از توهم های ناشی از این همه فشار روحی و روانی، باید در حد همان توهم باقی بمانند و اثری از خود در دنیای پیرامونم، در روابطم با دوستان و آشنایان، در کار و حرفه ام و در صحبت با عزیز ترین هایم باقی نگذارد چرا که در واقع این زبان تلخ است که روح آزرده ام را تلخ تر و غیرواقعی تر از آنچه هست نمایان می کند.

شاید بد نباشد اگر روزهء سکوت بگیرم و کمی در خود فرو روم و با خود بیاندیشم واقعاً چه حرف ها و چه رفتارهایی می توانند دیگران را آزرده خاطر کنند آن هم بدون اینکه خودم متوجه اش باشم.
باید این زبان تلخ را کمی مهار زنم؛ باید خودم را، از درون شاید، کمی اصلاح کنم و واقعاً ببینم این همه حساسیت های بی مورد و بی دلیل، نه تنها از کجا ناشی می شوند (که این بر کسی پوشیده نیست)، که دریابم چه راهی هست تا از این مرداب فکری بیرون بیایم و در لحظه حرکت کنم، بدون دست و پا زدن در منجلاب گذشته و بدون ترس از ناشناخته های آینده.

پ.ن: این یادداشت یک مخاطب خیلی خیلی خیلی خاص و چندین و چند مخاطب خیلی عام دارد.

+ نوشته شده در  87/07/02ساعت 2:4  توسط امیر  | 

چهارشنبه شب بعد از مدتها دوباره سری زدم به کافه شارونا که مایهء آشنایی ام با این دوست عزیز شد. حیف که دخترک نتونست بیاد وگرنه مطمئنم از آشنایی با این دوست جدید خیلی خوشحال میشد.

دلم برای کافه و رضا و بچه ها تنگ شده بود. یاد اولین باری افتادم که با عابد اومده بودیم اینجا و کلی راجع به موسیقی و فیلم و ادبیات بحث کردیم و حرف زدیم. اولین باری بود که دوتایی قراری میذاشتیم؛ به نظرم انگار سالها از اون روز گذشته.
رفاقتی که بینمون برقرار شد خیلی محکم تر از اونی شد که فکرش رو میکردم؛ معمولاً تو این سن و سالی که ما داریم خیلی کم پیش میاد که تو چهارتا نشست و برخاست بتونی با کسی انقدر راحت باشی و حرف همدیگرو بفهمین.
عابد رفت.
رفت فرانسه پی ادامه تحصیلش و من هم نکردم شب آخری برم باهاش خداحافظی کنم و فکر کنم دلیلش رو الان همهء اونایی که تو این دو سه هفته اینجا رو میخونن، بدونند و نیازی به تکرار نباشه. ولی اون شب که رفته بودم شارونا و وسط صحبت هام با رفیقی که داشت از زیبایی ها و جذابیت های گرجستان برام حرف میزد، یهو رضا با یه پاکت اومد سراغم و گفت "این مالِ توئه!"
پاکت رو که باز کردم حالم دگرگون شد. یه یادگاری زیبا از عابد عزیز. یه کارت پستال با عکس آهنگساز مورد علاقهء هر دو تایی مون، گوستاو مالر و این نوشته:

از شیفتگان مالر به شیفتگان مالر، تقدیم به میز کار آقای امیر خان ملوک پور
عابد کانور ۱۳۸۷.۶.۱۲

 

 

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 9:59  توسط امیر  | 

اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛
ولی یه جورایی انگار بعضی از روزها تو حافظهء آدم جوری ثبت میشن که هیچ مدادپاک کن و غلط گیری نمیتونه یادش رو از ذهن آدم محو یا حتا کمرنگ کنه. هرچقدر هم آدم بی وفا بوده باشه؛ هرچقدر هم آدم بی مرام و بی معرفت بوده باشه ولی بعضی روزها هستند که نمیتونی یادشون نکنی و بازم بزنی به رگ بیخیالی و بی معرفتی.

آره؛ اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛
یادمه اوایل تابستون ۶۷ بود. حسین علیزاده برای اجرای یک کنسرت (و ضبط آلبوم شورانگیز) با شهرام ناظری، گروه عارف و شیدا رو جمع کرده بود تو زیر زمین خونه ش نزدیکی های تجریش و تمرین میکردند. من هم هر از گاهی میرفتم و آروم میشستم یه گوشه و به اون آدمها و سازهاشون نگاه میکردم. آخه قرار بود از بین تار و سنتور و کمانچه و ... یه کدوم رو انتخاب کنم و بعد از شیش هفت ماه آموزش تنبک (با خدابیامرز داریوش زرگری که من رو به علیزاده معرفی کرد) دوست داشتم سازی رو انتخاب کنم که بتونم باهاش ملودی هم بزنم. این بود که علیزاده بهم اجازه داد تا گاهی صبح ها برم اونجا و از نزدیک سازها رو ببینم و با صداشون آشنا بشم.
من بچهء شری بود طوری که هم تو خونه و هم تو کوچه کسی از آزارهای من امان نداشت؛ اما اونجا، جلو اون همه صدا و نغمه، کم میاوردم و عین یه موش خجالتی، رو اون مبل قهوه ای کنار پنجره فرو میرفتم و نمیتونستم به چیز دیگه ای فکر کنم.

هنوز یادمه که علیزاده خودش ساز نمیزد و جلوی نوازنده ها ایستاده بود و از روی کاغذهای نت کارها رو پیگیری میکرد. اونجا شاید بهترین های موسیقی سنتی که هنوز تو ایران بودند به نوعی جمع بودند. هنوز یادمه که خود علیزاده و آقای شکارچی بهم لقب "طرح کادی" داده بودند!
بین اون همه آدم و اون همه ساز و اون همه صدا، من عاشق یک نفر شدم. دیدین بعضیا بدون اینکه حرفی بزنند و کاری بکنند، فقط با حضور داشتنشون میتونن دلتون رو به دست بیارن؟ فقط شاید با یک لبخند، با یک نگاه،... و اون آدم کسی نبود جز یه آقای قدبلند با موهایی به رنگ قهوه ایِ روشن (که به زردی میزد) و عینک ذره بینی و سیبیل های نیچه ای؛ که تارش رو چنان عاشقانه بغل کرده بود که دلت میخواست بلند شی بری پهلوش و تا وقتی داره ساز میزنه نگاهش کنی.

بعد از سه چهار هفته، وقتی علیزاده ازم پرسید چه سازی رو انتخاب کردی، بدون معطلی بهش گفتم "تار"... هنوز یادمه که آقای شکارچی به شوخی بهم میگفت "ما این همه واست کمونچه زدیم تو رفتی تار انتخاب کردی پسرجون؟!" و من نگاهم دنبال اون آقاهه با سیبیل های نیچه ای زرد بود که بی توجه به ما توی حیاط داشت با سعید فرجپوری و اردشیر کامکار سیگار میکشید و از کار آخر کامکارها (به یاد صبا) حرف میزد.
یادمه که با اون قد کوتاهم گوشهء آستین پیراهن علیزاده رو گرفتم و آروم بهش گفتم "دوست دارم شاگردِ اون آقاهه بشم." و همون آقاهه با سیبیل های نیچه ای رو بهش نشون دادم.

چند روز بعد از اون، بعد از یکی دو بار جلسهء معارفه و آشنایی و صحبت سر مسائل مالی و محل کلاس و ... برای اولین بار رفتم پیش کسی که همیشه ازش به عنوان یکی از بهترین معلم های زندگی م یاد کردم: ارشد تهماسبی.

اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛
فقط فرقش با بقیهء روزها این بود که من برای اولین بار سر کلاس "آقای ارشد" رفتم. اون روز مسیر زندگی م رو عوض کرد؛ البته خیلی از روزها هستند که مسیر زندگی آدم رو عوض میکنند،... بعضیاشون خیلی پررنگ تر هستند، بعضیاشون رو اصلاً یادت نمیاد، بعضیاشون رو اصلاً خودت هم نمیفهمی که چقدر مهم بودند، ولی بین اون همه روز، فقط و فقط یکیشون هست که اولیه؛ یکیشون هست که قشنگترین و مهم ترینه؛ چرا که اولیه و برای همیشه تو ذهنت حک میشه که چطور میشه تو راهی رفت که پُره از عشق، از زیبایی، از رنگ، از بغض، از دوستی، از لذت.

آره؛
اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛ ولی خیلی با بقیهء اون روزهای خدا فرق داشت و حالا بعد از بیست سال برمیگردی و پشت سرت رو نگاه میکنی و میبینی چقــــــــــــــــــــــــدر همه چیز عوض شده و چقـــــــــــــــــدر اون امیر طرح کادی رو نمیشناسی؛ ولی هرچقدر هم که این همه تغییر و بالا و پایین ها رو میبینی، باز هم یه چیزی هست که مهمه و اون اینه که میفهمی چقدر خوشبخت و خوش شانس بودی که پا توی همچین راهی گذاشتی و باید قدردان خیلی ها باشی که همیشه کنارت بودند و همراهی ت کردند.

امروز به آقای ارشد تلفن زدم. جواب نداد؛ و بعد از دو دقیقه خودش زنگ زد. صداش مثل همیشه مهربان بود و در عین حال باز هم مثل همیشه بی تفاوت. انگار این بیست سال هیچ چیزی رو عوض نکرده. باز هم زبونم به تته پته افتاده بود و عین یه آدم خنگ که فکر میکنه هنور ۱۰ سالشه نمیدونستم چه چیزی باید بگم؛ یا اصلاً برای چی زنگ زده بودم. فقط میدونستم که باید بهش یادآوری کنم که چقدر این روز برام مهمه و چقدر اون آدم برام مهمه.... نمیدونم چقدر موفق شدم تا منظورم رو دقیقاً درک کنه. هرچند، استاد همیشه حرف شاگردش رو میفهمه، اگر شاگرد، شاگردِ خوبی بوده باشه. من نمیدونم که بودم یا نه ولی میدونم که "آقای ارشد" برام یکی از بهترین معلم های زندگی م بوده. تو این شک ندارم

اون روز هم روزی بود از روزهای خدا؛
۱۹ شهریور ۱۳۶۷.

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 11:30  توسط امیر  | 

عابد عزیز،
آدما سر راه همدیگه قرار میگیرن و بدون اینکه خودشون حواسشون باشه، از حرفها و رفتارهای همدیگه به قدری درس میگیرن که گاهی اوقات واقعاً حیرت انگیزه؛
میدونی؟
 گاهی اوقات حس میکنی چرا باید انقدر دیر با بعضیا آشنا بشی؛ به این فکر میکنی که چطور در عرض کمتر از شیش ماه تا این اندازه میشه به کسی وابسته شد، به بودنِ رفیق عادت کرد که انگار مدتهاست میشناختیش و شاید فقط بدِ روزگار انقدر دیر زندگیتون رو جلو پای همدیگه گذاشته!
تازه چقدر میتونه عصبانی کننده باشه، اینکه فکر کنی همینی که من الان دارم براش مینویسم، سالها فاصلهء جغرافیایی ِ خونه ش با من همه ش به اندازهء یه ربع پیاده روی بود!!

آره عابد عزیز،
رفاقت با تو، یکی از اون چیزاییه که آدم همیشه میتونه بهش افتخار کنه. میشه بشینی و واسه دیگران از این تعریف کنی که یه رفیق داشتی که تو ۴-۵ ماه یا یه همچین مدتی تونست خیلی چیزا رو بهت یاد بده و نوع دیدیت رو نسبت به خیلی از مسائل عوض کنه.
ولی حالا نیستش! یعنی هست... ولی نیست.

میدونی عابد؟
همیشه به اینکه فاصلهء فیزیکی چقدر میتونه آدمها رو از هم دور کنه یا به هم حتا نزدیک کنه خیلی فکر کردم و همیشه حس کردم حضور فیزیکی نمیتونه اونقدرا هم مهم باشه. ولی وقتی پای خاطرات و عادت ها میاد وسط آدم نمیدونه با این پارادوکس چه میتونه بکنه.

میدونی؟
تصمیمم برای این سفر این بود که وقتی بخوام برگردیم ایتالیا، با کسی خداحافظی نکنم. حتا انقدر این حس و فکر پیشرفت کرده بود که به سرم زد شب آخر رو برم هتل تا کسی نفهمه کجام! میدونم که خرم... ولی خب... آدمیزاده دیگه.... خیلی از مواقع خر هم میشه!
همیشه خداحافظی کردن برام خیلی کار سخت و عذاب دهنده ای بوده. عجیبه عابد... خیلی عجیبه... خنده دار تر از اون اینه که سلام کردن هم همیشه برام خیلی سخت بوده... خنده داره رفیق... ولی معرفی کردن هم برام خیلی سخت بوده و هست! همیشه تو لحظه ای که دو تا دوست رو به هم معرفی میکنم هنوز که هنوزه دست و پام رو گم میکنم و گاهی اوقات اسمها رو اشتباهی میگم!

آره.... واسه همین نمیخوام این دفعه با کسی خداحافظی کنم... میخوام همینجوری سرم و بندازم و پایین و برم پی کارم... انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و زندگی روال همیشگی ش رو برای همه (از جمله خودم) داره. باعث میشه فکر کنم از کسی جدا نیافتادم.
پریشب وقتی باهات خداحافظی کردم، بهت وعده دادم که فرداش میام و میبینمت تا بهت اون سی دی ها رو بدم و باهات رسماً خداحافظی کنم. سی دی ها رو زدم عابد.... آره؛ سی دی ها رو برات کپی کردم و الان اون گوشهء میز دارند بهم چشمک میزنند؛ ولی شب وقتی میخواستم بهت زنگ بزنم، دستم لرزید... راستش نتونستم؛ حس کردم بهتره که همین طوری بدون خداحافظی بری تا فکر کنم انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و هنوز هم میشه پاشم برم شارونا و بهت اس ام اس بدم که اگه خونه ای و کاری نداری، پاشو بیا با هم یه قهوه ای بزنیم و یه کم سر به سر رضا شارونا بذاریم و یه کم اون سر به سر ما بذاره و یه کم بخندیم به این و اون و یه کم بحث کنیم؛ از پدیدارشناسی و هیوم و هوسرل بگیر تا مالر و بتهوون و گاهی اوقات هم تیکه های هامون رو لابه لای حرفهامون بیاریم و گاهی اوقات یه کم گیر بدیم به ادبیات وبلاگستان و مسیر ادبیات حال حاضر که به چه سمتی میره.

آره عابد؛
من با این خوشم که حس میکنم هنوز شاید اگر یه اس ام اس بهت بدم، جوابی میدی چون باهات خداحافظی نکردم. آره؛ این خوبه... اینجوری بد نیست آدم خودش رو گول بزنه. آره؛ اینطوری شاید بهتر باشه؛... شاید!

+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 9:14  توسط امیر  | 

میدونی رفیق؟
هیچ چیزی مثل تو برزخ بودن و توی تعلیقی کُشنده دست و پا زدن عذاب آور نیست!
وقتی میدونی برای هر چیزی یه راهی هست، وقتی میدونی بالاخره یه جوری خیلی چیزا حل میشن و از یاد میرن، طوری که بعدِ ۱۰ سال بهشون میخندی؛ وقتی همهء اینا رو میدونی و جمعشون میزنی تو ذهنت که از خستگی نمیدونه چکار کنه؛
اون موقع است که گاهی اوقات به زندگی برمیگردی.... و گاهی اوقات از دست میری!
آره رفیق!
الان نمیدونم به زندگی برمیگردم یا از دست میرم ولی میدونم که همین ندونستنه خودش بزرگترین تعلیقه و راه خلاصی ازش ندارم.

آره رفیق!
امروز شاید برای اولین بار فهمیدم نفرت داشتن یعنی چی. اینکه از کسی نفرت پیدا کنم و دل خودم رو پر کنم از این همه سیاهی و بیزاری الان داره خودش رو نشون میده.

الان متنفرم.... آره... بیزارم... آره...
آره رفیق!
الان برای اولین بار بیزار بودن رو دارم زندگی میکنم.... تجربهء خوبیه؟ نمیدونم؛ ولی میدونم که تنفر داشتن عین یه رودخونهء سیاه میمونه که نه میدونی از کجا اومده نه میدونی به کجا داره میره؛ فقط میتونی بهش نگاه کنی و بذاری بیاد و بگذره و بره....
کسی چه میدونه؟
شاید یه کم که بگذره آب این رودخونه هم مثل قدیما، زلال و پاک و آبی بشه. کسی چه میدونه؟

پ.ن: جای آن است که خون موج زند در دل لعل        زین تغابن که خزف می شکند بازارش

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 12:59  توسط امیر  | 

اگر از صبح که بیدار شدید، حس های نوستالژیک دارید،
اگر از همان صبح بدون هیچ دلیلی بی حوصله و کلافه هستید،
اگر دست و دلتان پی هیچ کاری نمی رود،
اگر در خانه تنها نیستید و باید مراعات حضور خیلی ها را بکنید،
اگر حتا نمی توانید با کسی که دوستش دارید دردِ دل بگویید،
اگر بی دلیل یا با دلیل از خودتان به شدت عصبانی هستید،
اگر شب قرار مهمی با آدم مهمی دارید،
اگر اگر و اگرهای دیگر....

به هیچ وجه سی دیِ "همراه با باد" اثر بی نظیر و فوق العاده زیبای پیمان یزدانیان را گوش ندهید! چون  که برای فرو دادنِ آن بغض لعنتی ِ بی دلیل باید زجری بکشید که تصور کردنش هم بسیار مشکل است.

-------

پی نوشت مهم: حتماً بهتون گوش کردن با کارهای یزدانیان رو پیشنهاد میکنم. موسیقی ای که برای فیلمهای "پاداش سکوت"، "چهارشنبه سوری"، "شبهای روشن" و "گاهی به آسمان نگاه کن" ساخته واقعاً بی نظیر هستند و آدم رو به آیندهء موسیقی تو این مملکت امیدوار میکنند.

پی نوشت اطلاعاتی: وبسایت پیمان یزدانیان

+ نوشته شده در  87/06/02ساعت 18:29  توسط امیر  | 

کیوانِ عزیز لطف کرد و برای نوشتهء دیروز کامنتی گذاشت که فکر کردم شاید بد نباشه اون رو اینجا به عنوان یک پست مستقل بیارم چون انقدر زیبا نوشته که حیفم میاد تو اون کامنتدونی بمونه و خونده نشه.
با اجازه اش یادداشتش رو اینجا میذارم؛ شاید شما هم خوشتون اومد:


این آخرین باری نیست که براش می‌نویسی چون لزومی نداره که دنبال آخرین‌ها باشی. خداحافظ رفیق یعنی رفیقی بوده که حالا رفته ولی هنوز رفیقه. رفیق بود. رفیق هست. شاید هم رفیق باقی بمونه.

همونجور که اولین‌ها رو فراموش نکردی [ ... مثل بلیت اولین قطاری که با هم گرفتیم، مثل کاغذ آبی اولین شکلاتی که با هم خوردیم، مثل اولین نامه هایی که برام نوشتی، مثل اون بلیت قطار که روش شماره تلفنم رو برات نوشتم، و مثل تیکه پاره هایی که هر کدومشون هزارتا حس متضاد رو بر می انگیخت ... ] بدنبال آخرین‌ها هم نباش. بگذار و بگذر. دوباره بخون ... بگذار و بگذر ... ولی فراموش نکن. تو فراموش نمی‌کنی. تو فراموش نخواهی کرد چون نمی‌تونی فراموش کنی. چون نمی تونم فراموش کنم. چون نمی‌تونه فراموش کنه. چون نمی‌تونند فراموش کنند. چون نمی‌تونیم فراموش کنیم ... به اون ضمایر متصل فاعلی دقت کن. می‌فهمی؟!
اشتباه است اگه بخواهی به عقب نگاه کنی و به جلو حرکت کنی. نوشته بودم: گذشته مثل آلبومی که باید بری و هر چند وقت یکبار ورقش بزنی و عکس‌ها رو ببینی ولی زیاد نمون زود برگرد. اگه بمونی باختی. اگه بمونی موندی. اگه بمونی ... تو نمی‌مونی. بلند میشی و گرد و خاک جاده زندگی رو پاک میکنی و دوباره میری. تو فراموش نمی‌کنی. نمی‌تونی. غیر از این فکر کنی به خودت دروغ گفتی. دروغ گفتی مثل سگ. اگه بخواهیم فراموش کنیم پست‌تریم از سگ. پسر نمیشه فراموش کرد. مگه صحبت یه روز و دو روز و یه خاطره و ده تا خاطره است؟! صحبت یه دنیاست. یه دنیا بزرگتر از این دنیای خاکی. پس اگه یه روز بلند شدی و تنگ غروب یهویی یادت افتاد که امروز اصلاً بهش فکر نکردی به خودت شک کن. به مغزت شک کن. به دلت شک کن. به ننه بابا و خانواده‌ات شک کن. پس سعی نکن که فراموش کنی چون فراموش نمیشه. ولی برو. برو و نه دیگه به اون رفیق رفته سلامی کن و نه خداحافظی بگو. زمستون سرد، جواب سلامی بدنبال نداره و خزون پاییز با خداحافظی، بهار نمیشه ولی باید بود، باید موند، باید ایستاد، چون این چهار فصل بدون خواسته من و تو و بدون بود و نبود من و تو هم میاد و میره، پس چه بهتر که باشیم تا بهار رو ببینیم.

شاید باید یا به من فحش خوار مادر بدی و یا دعات رو نثار من کنی چون فکر می‌کنم منی که هنوز نمی‌تونم هفت تا نت موسیقی رو بشمارم بودم که به توی موزیسین خارج رفته و فرنگ درس خونده، آهنگ Ahora Quien مارک آنتونی رو معرفی کردم. اون روزها نوشتم این آهنگ میتونه تموم خاطرات و روح و روان آدم رو شخم بزنه و حالا دیدی که من اشتباه نکردم، شخم زد. حتی خاطرات و ذهن تویی رو که سالهاست تموم نت‌های موسیقی رو به بازی گرفتی.
پس رفیق، بمون و فراموش نکن ولی اینبار تموم نت‌های زندگی رو به بازی بگیر و قشنگ‌ترین آهنگ زندگی رو برای خودت و دوستان و همه اونهایی که دوست‌شون داری سر بده. شعار نمیدم که خودت خوب میدونی اهل این حرفها نیستم. با واژه‌ها بازی نمی‌کنم که خودت خوب میدونی خاطرات خوبی از بازی آدمها با خودم و زندگی و سرنوشتم نداشتم پس اگه اینها رو میگم میدونم که میشه. شدنی‌یه. قبل از تو زیاد بودند آدمهایی که حتی از مرز تیغ و رگ هم گذشتند ولی بعد از این باید اونجاهایی که موندی و قیم شدی برای اون همجواران تیغ و مرگ، رو بشماری. بشماری تعداد اون دفعات رو که کم نیاوردی و ستون شدی. پس بشمار. یک ... دو ... سه. اون پله‌ها و طبقه‌هایی که میبردت بالا و بالاتر اونها رو بشمار. پس به اون طبقه پنجم قناعت نکن. اگه قراره که نباشیم از توی همین زیر پله هم که بپریم، نیست و نابود میشیم، نیاز به پنج طبقه نیست ولی حالا که قرار بمونیم پس برو بالاتر تا زندگی رو از اون بالاها ببینی. میدونی چرا آسمون رو اینقدر بلند ساختند؟! چون قراره من و تو به اونجا برسیم. این سقف بخاطر اینه که اینقدر بلنده.

ما باید چی رو ثبت کنیم؟! برای کی ثبت کنیم؟! برای خودمون؟! برای رفیقی که با آخرین قطار رفت؟! برای من و خیلی از این خواننده‌هایی که بزرگترین مشکل‌شون نداشتن کفش گوچی و کیف شانل هستش؟! پس اشتباه نکن و ثبت نکن! بزرگترین ثبت شده‌های زندگی همه‌ی ما آدمها به گوزی بنده. پس ثبت نکن. سندیت‌ش رو هم بذار بعنوان یه خاطره خوب بمونه برای تو و اون رفیق بی‌مرا ... دلم نمیاد جمله‌ام رو تموم کنم. اگه رفیق بود که هنوز هم هست. پس با بی‌مرامی میونه‌ایی نداره. بازی روزگار بوده. بگذر. حالا دیگه مهم نیست اینجا باشه یا نباشه، مهم اینه که هست، مهم اینه که دوستش داری، مهم اینه که خوب باشه، زنده باشه، باشه همین که باشه ولو اینکه اون سر دنیا، توی اون یکی قطار، توی اون یکی کوپه ... کفایت میکنه.

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 9:0  توسط امیر  | 

سلام رفیق،
شاید این آخرین باری باشه که برات مینویسم؛ ولی میبایستی یه روز اینا رو ثبت میکردم. خیلی وقته که میخواستم بنویسمشون اما نه انگیزه ش رو پیدا کرده بودم و نه هیچ مناسبتی پیش میومد که بهونه ای بشه واسه نوشتن این همه حرف.
بهونه ش که خب، فکر کنم برای هر دو مون معلومه؛ انگیزه ش هم الان مدتیه که بوجود اومده. الان دیگه از نگاه کردن به گذشته هراس ندارم؛ میدونی رفیق؟ حس های نوستالژیک سر جای خودشونند؛ حتا گاهی کمرنگ تر هم میشن ولی باز اون ته مه ها، هستند. خب که چی؟ بذاریم باشند... بذاریم بمونند! مساله ای نیست. دیگه مشکلی به حساب نمیان.

یه زمانی فکر کردن به اون همه خاطرهء تلخ و شیرین سخت بود؛ یه زمانی بود که تا مرز تیغ و رگ هم رفتم؛ یه زمانی بود که حس میکردم از فرط گریه الانه که نفس کشیدن یادم بره؛ هنوز هم یادمه اون شب تنهایی پاییزی رو، وقتی صدای بارون رو شیروونی خونه دیگه نوازش نبود، که تبدیل شده بود به آزار دهنده ترین صوت ممکن و من بودم و یه بطر ویسکی جانی واکر که تو سه چهار ساعت به آخراش رسیده بود و پروندهء آبی و عکس ها و یادداشت ها و خورده ریزه هایی که پشت همه شون یه عالم خاطره تنیده بود.... مثل بلیت اولین قطاری که با هم گرفتیم، مثل کاغذ آبی اولین شکلاتی که با هم خوردیم، مثل اولین نامه هایی که برام نوشتی، مثل اون بلیت قطار که روش شماره تلفنم رو برات نوشتم، و مثل تیکه پاره هایی که هر کدومشون هزارتا حس متضاد رو بر می انگیخت و من دیوونه که تعجب کرده بودم از اینکه این همه اشک کجای بدنِ آدم جا داره و چرا پس تموم نمیشه! آره؛ همون حسی بود که وقتی نوشته های وبلاگ قدیمی و خدابیامرزم رو پیدا کرده بودم و جرات نمیکردم بخونمشون؛

حالا میدونی رفیق؟
یه چیزایی عوض میشن و برای هر کسی مدتِ این عوض شدنه متفاوته. حالا اما شهامتم رو پیدا کردم؛ فهمیدم میشه به عقب نگاه کرد و به جلو رفت. یاد گرفتم تو زندگی فقط خودتی که میتونی خودت رو بکشونی جلو و عجز و لابه هایی که برای درخواست کمک، جلو دیگران خرج میکنی، فقط یه نمایش مضحکه از خودخواهی و مظلوم نمایی.

میدونی رفیق؟
باید اینا رو برات مینوشتم؛ نیاز داشتم به اینکه اینا رو بگم تا بتونم این بار واقعاً دیگه برای همیشه باهات خداحافظی کنم. چون خداحافظی های قبلی با خودشون فراموشی به همراه نداشتند و انگار یه بخشی از وجودم یه جایی اون طرفها جا مونده بود.... اما خب، به زمان نیاز بود تا اون بخش از وجودم رو دوباره واسه خودم بسازم.
باید میدونستی که همیشه از قبل حس میکردم که چه اتفاقاتی داره میافته. انگار خدا تو وجودم نیرویی رو به ودیعه گذاشته که حساسیتم  رو نسبت به نشونه هایی که میبینم و حس هایی که دارم بیشتر میکنه.
مثل اون غروب دلگیر که قطار ۸.۳۰ رو گرفتم تا برگردم به میلان و وقتی سوار شدم حس کردم ناخودآگاه سردم شده. یخ زده بودم و با اینکه گرم آبجوهایی بودم که تو اون دو ساعت انتظار تو بار ِ ایستگاه خورده بودم یه لحظه، فقط یه لحظه انگار لرزیدم... لرزشی که عجیب و غریب بود. به کیارا اس ام اس دادم که "برای اولین بار حضور سرد مرگ رو انگار حس کردم". میدونی؟ فردای اون روز بود که لوچانو برای همیشه رفت. کسی که برای من عین یه پدر بود و نداشتنش ضربه ای بود که هنوز جای زخمش خوب نشده. همون روزها بود که من تو قطار بودم تا به رم برم و تو مراسم تشییع جنازه ش شرکت کنم و از محل کار قبلیم بهم زنگ زدند که اون پیرمرد خرفت - صاحبکارم رو میگم -  میخواد ازم شکایت کنه که چرا اطلاعات شرکت رو با خودم بردم و من که نمیدونستم چطور باید با شکست عشقیم کنار بیام و در عین حال مرگ یکی از بهترین آدمهایی که تو زندگیم شناخته بودم رو تحمل کنم و با همهء اینا به اون مردکِ خرفت توضیح بدم که اطلاعات اون شرکت کوفتیش به هیچ درد من نمیخوره که بخوام با خودم ببرمش بیرون و با خدا دعوام شده بود که چرا به جای لوچانو همچین آدم کثیفی باید همچنان زنده بمونه... یادم به متن ترانهء کویین افتاد که میگفت "فقط خوبها، زود میمیرند". چرا اون آدم خوب باید انقدر زود میرفت و کثافتی مثل این خرفتِ کپک زده باید هنوز زنده میموند و صبح تا شب ویاگرا مینداخت بالا تا ترتیب یه مشت فا.ح.ش.هء کثیف رو بده!

آخ که چقدر ترانه های کویین اون روزها شده بودند موسیقی متن زندگیم....

جایی خونده بودم "... هیچکس نفهمید که من جان دادم...."
هیچکس نفهمید که من آرزوی مرگ داشتم. خودکشی خیلی راه خوبی بود؛ حتا اگر بنا به اعتقادات مذهبی، کسی که خودکشی میکنه رو یه راست میبرند جهنم، ولی مگه جهنمی بدتر از اون روزها هم وجود داره؟ فکر نمیکنم... خدا خودش این رو میدونه که چه جهنمی رو گذروندم تا الان بتونم دوباره دست کسی رو تو دستم بگیرم و از بودن در کنارش لذت ببرم.
البته این رو هم انگار از قبل میدونستم. وقتی استاد بهم گفت "باید با یکی دیگه شروع کنی تا یادت بره..."، میدونستم که حق داره، میدونستم که راست میگه ولی نمیتونستم خودم باشم، یعنی اون من دیگه من نبود به قول هامون؛ ولی همون موقع میدونستم که یه روزی همهء این در قید و بندِ گذشته بودن درست میشه؛ انگار یکی، در درون وجودم باهام حرف میزد و من رو با خودش درگیر میکرد.

میدونی رفیق؟
بعضی چیزا هستند که بدون اینکه بفهمی "چرا" تو رو با خودشون درگیر میکنند! جنس این "چیز" ها هم معمولاً از جنس هنره. برای من موسیقی، شعر و گاهی حتا یک نوشتهء زیبای وبلاگی. مثلاً من نمیفهمیدم چرا باید آهنگ Ahora Quien که مارک آنتونی انگار با تموم وجودش خونده تو اون روزهای تنهایی موقتی که نبودی و مرداد کشندهء کرمونا مهربون شده بود و چند روز بارون بود که رو سبزه های کنار خونه مون میبارید، طوری به گریه ام بندازه که صدای هق هقم رو همسایه ها هم بشنوند. من که چیزی هم از اون متن نمیفهمیدم؟ چرا پس؟ وقتی بعد ها ترجمهء اون متن رو خوندم بود که فهمیدم چرا..... انگار یه چیزی رو از قبل میدونستم.
میدونی؟ وقتی تو ایستگاه قطار از هم خداحافظی کردیم و تو سوار اون قطار شدی تا بری به فرودگاه، چرا من توی همون ایستگاه عین یه احمق زده بودم زیر گریه؟ جلوی اون همه چشم های غریبه؟ وقتی بهت زنگ زدم خودت هم تعجب کرده بودی و نمیفهمیدی چی شده! یادت هست رفیق؟ یادت هست که دلداری ام میدادی که همهء این دوری ها موقتیه و فقط برای ۳-۴ هفته میری ایران و دوباره برمیگردی؟ اون گریه از سر دلتنگی نبود.... اون گریه رو خودم هم نمیفهمیدم برای چیه... انگار کسی بهم داشت از اتفاقاتِ بعدیش خبر میداد و همین بود که خیلی هولناک بود....یادت هست که بازگشت از اون سفر چطور بود؟ چقدر غریبه شده بودیم؟
میدونی رفیق؟
حالا هر وقت دچار حس های این ریختی میشم طوری میترسم که میخوام خودم رو از همین طبقهء پنجم پرت کنم بیرون. حس های این شکلی وقتی یقه ت رو میگیرند، ترسی به جونت میافته که عین خوره از درون میخوردت و خالی ترت میکنه....
میدونی رفیق؟

ولی جنس بعضی از این حس ها خیلی متفاوته. تو وجود خودت حس میکنی بزرگ شدی، قوی شدی و باور میکنی اون شعار بی نظیر رو که "چیزی که نمیکشدت، قوی ترت میکنه" و حالا دیگه میفهمم چقدر زندگی بالا و پایین داره و هنوز چقدر زمان هست تا بالا و پایین های دیگه ای رو هم تجربه کنیم.

میدونی رفیق؟
باید اینا رو مینوشتم تا باهات برای همیشه خداحافظی کنم؛ باید دیگه دست بردارم از اون همه نوستالژیِ اعصاب خورد کن. البته مدتی هست که واقعاً گذر کردم از اون پیچ و به دست آوردم چیزی رو که میخواستم، ولی انگار بعضی اوقات یه چیزایی رو باید ثبت کنی تا سندیتش رو همیشه به خاطر داشته باشی؛ اونجوری راحت تر میشه ادامه داد، راحت تر که شاید نه، درست تر میشه ادامه داد.

باید اینا رو ثبت میکردم اما دنبال انگیزه بودم که مدتیه به وجود اومده؛... و یه بهونه، یه مناسبت، یه مسالهء تاریخی شاید... یه چیزی که به خاطرش بتونی کاری انجام بدی و این کار برای من همین خداحافظی ِ مجازیه... برای همیشه!

راستی، تولدت مبارک!

--------
--------
--------

پ.ن: این هفته به دلیل این پستِ مهم و طولانی، تبلیغ هفته نداریم. آمممما.... آمممما هفتهء بعد یه تبلیغی داریم که به شدت مهم هست و از الان داره سنگ بناش گذاشته میشه و به شدت مهُممه!

+ نوشته شده در  87/05/31ساعت 8:59  توسط امیر  | 

...

میدونی رفیق؟
بعضی چیزا هستند که بدون اینکه بفهمی "چرا" تو رو با خودشون درگیر میکنند! جنس این "چیز" ها هم معمولاً از جنس هنره. برای من موسیقی، شعر و گاهی حتا یک نوشتهء زیبای وبلاگی. مثلاً من نمیفهمیدم چرا باید آهنگ Ahora Quien که مارک آنتونی انگار با تموم وجودش خونده تو اون روزهای تنهایی موقتی که نبودی و مرداد کشندهء کرمونا مهربون شده بود و چند روز بارون بود که رو سبزه های کنار خونه مون میبارید، طوری به گریه ام بندازه که صدای هق هقم رو همسایه ها هم بشنوند. من که چیزی هم از اون متن نمیفهمیدم؟ چرا پس؟ وقتی بعد ها ترجمهء اون متن رو خوندم بود که فهمیدم چرا..... انگار یه چیزی رو از قبل میدونستم.
میدونی؟ وقتی تو ایستگاه قطار از هم خداحافظی کردیم و تو سوار اون قطار شدی تا بری به فرودگاه، چرا من توی همون ایستگاه عین یه احمق زده بودم زیر گریه؟ جلوی اون همه چشم های غریبه؟ وقتی بهت زنگ زدم خودت هم تعجب کرده بودی و نمیفهمیدی چی شده! یادت هست رفیق؟ یادت هست که دلداری ام میدادی که همهء این دوری ها موقتیه و فقط برای 3-4 هفته میری ایران و دوباره برمیگردی؟ اون گریه از سر دلتنگی نبود.... اون گریه رو خودم هم نمیفهمیدم برای چیه... انگار کسی بهم داشت از اتفاقاتِ بعدیش خبر میداد و همین بود که خیلی هولناک بود....یادت هست که بازگشت از اون سفر چطور بود؟ چقدر غریبه شده بودیم؟
میدونی رفیق؟
حالا هر وقت دچار حس های این ریختی میشم طوری میترسم که میخوام خودم رو از همین طبقهء پنجم پرت کنم بیرون. حس های این شکلی وقتی یقه ت رو میگیرند، ترسی به جونت میافته که عین خوره از درون میخوردت و خالی ترت میکنه....
میدونی رفیق؟

...

بخشی از یادداشتِ پس فردا.....

+ نوشته شده در  87/05/29ساعت 9:22  توسط امیر  | 

چهارشنبه بعد از ظهر بود. روز خوبی رو شروع نکرده بودم. آب از شب قبل قطع بود و برق هم دو ساعت رفته بود و من کلافه تر از همیشه بودم. بعد از ظهر اما برای دیدن تئاتر تجربی باید میرفتم کافه شارونا. راه افتادم. خیابون انگار از همیشه اعصاب خورد کن تر بود. هوا گرم بود طوری که انگار آسفالت زیر پات آب میشد. از سر کوچه رسیدم به خیابون اصلی و آروم آروم خیابون رو اومدم پایین. اون دست خیابون خونه ای رو طبق معمول داشتند خراب میکردند تا دوباره بسازند. کار ما تو این مملکت شده همین؛ خراب میکنیم که دوباره مثلاً بسازیم و نمیدونیم که این دوباره ساختن خودش یه گند و خرابی ِ جدیده.

کارگرای ساختمون مشغول کار کردن بودند و از بین اونا یه کارگز افغانی بود که نمیدونم چرا انقدر یهو توجهم رو جلب کرد. نگاه ساده و معصومی داشت؛ نمیدونم چطور، ولی من رو یادِ حسن ِ "بادبادک باز" مینداخت. از سمت مخالفِ من، اون دستِ خیابون، دو تا بچه دبیرستانی داشتند خیابون رو میومدند بالا. بیخیال و بی عار، شیشهء دلستر تو دستشون بود و با سر و صدای زیادی به کارگر افغانی نزدیک شدند. وقتی رسیدند کنارش، شیشه هاشون رو محکم کوبوندند جلو پای اون کارگر بیچاره و بلند بلند شروع کردند به خندیدن و مسخره کردنِ اون بیچاره. کارگر افغانی چیزی نگفت و آروم خورده شیشه هایی رو که روی شلوار گشاد و دمپاییش ریخته بودند جمع کرد و به خیسی ِ رو شلوارش نگاهی کرد و سرش رو پایین انداخت.

میرم اون طرف خیابون و دو سه تاپس گردنی جانانه میزنم پس کلهء اون دو تا پسر بچه و حسابی بهشون میتوپم و وقتی میگن که افغانیه و حقشه و این حرفها دو سه تا مشت جانانه حوالهء شکمشون میکنم و بهشون میگم اونم مثل من و توی الاغ یه آدمه. البته اون آدم تر از تویه کثافته؛ چون داره کار میکنه و زندگیش رو میچرخونه و هزارتا مشکل رو تحمل میکنه اما تو انقدر بیشعور و بی انصافی که فقط به خاطر اینکه تصادفاً چند صد کیلومتر اون طرف تر از مرز پر گهر ما به دنیا اومده به خودت اجازه میدی تحقیرش کنی. شرم بر تو که لیاقت نداری حتی اسم انسان روت بذارند.
میرم سراغ کارگره و آروم دستم رو میذارم رو شونه ش و ازش میپرسم: "خوبی برادر من؟" اونم نگاهی بهم میندازه و لبخندی میزنه و آروم سری تکون میده و با لهجهء شیرینش میگه که خوبه و ازم قدردانی میکنه.

حیف که همهء اینا خیالات بود. مجبور بودم عین یه احمق بایستم این سمت خیابون و تماشا کنم خنده های نکرهء اون دو تا بچه رو و نگاه پر از درد و غم اون کارگر افغانی رو. این از ضعفِ منه؟ چرا نرفتم و اون کارها رو نکردم؟ چرا هنوز به یاد آوردن اون صحنه انقدر دلم رو چنگ میندازه؟

ما نوادگان کوروش و داریوش و اسکندر و محمد و تیمور و چنگیزخان و نادر و ... با فرهنگ ترین مردمان روی زمینیم. با شعور ترین و بهترین نمونه هایی که خداوند تا به حال آفریده. به همین دلیله که نژادپرست ترین مردمان روی زمین هم هستیم.
بی هویتی و چندفرهنگی انقدر بین ما زیاده که تبدیلمون کرده به یک مشت آدم نژاد پرستِ غرب زده. باز هم کاش زمان به عقب برمیگشت تا به اون دو بچه دبیرستانی حالی کنم یه من ماست چقدر کره داره.

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 11:38  توسط امیر  | 

نشستم پشت کامپیوتر و دارم مینویسم.
صدای مانلی از سالن میاد که داره با تلفن حرف میزنه. فکر میکنم با یکی از خاله هاش داره صحبت میکنه. خیلی توجه نمیکنم و همهء فکر و ذکرم نوشتنه.
صداش میاد: ".... نه! نمیشه... میمی* که خوابه... پدرجون هم خونه نیست..... امیر؟ نه بابا.... امیر انقدر جدیه و همه ش اخم میکنه و کار داره که اصلاً جرات نمیکنم بهش بگم بیاد با من بازی کنه...."

بغض میکنم و از خودم بدم میاد.

...

...

...

به نوشتنم ادامه میدم.

------------

* منظور از میمی، مادر منه که مادربزرگ خودِ مانلی میشه!


پ.ن: جمعه ها بنا داشتم که ایمیل ها و نامه هایی که به نظرم میتونند برای مخاطب های این وبلاگ جالب باشند رو ترجمه کنم و بذارمشون اینجا. دو سه روزیه که جی میل بازی در آورده و قاطی کرده و باز نمیکنه که نمیدونم مشکل از کامپیوتر منه یا جی میل. برای همین از هفتهء بعد این نامه نگاری ها رو ادامه میدم. به نظرتون اصولاً ایدهء خوبی هست یا بهتره خیلی بهش بها ندم؟

+ نوشته شده در  87/05/26ساعت 10:23  توسط امیر  | 

پدرم میاد تو آشپزخونه و وقتی من رو با لیوان پر از یخ میبینه میگه: "بس کن دیگه! هر چیزی حدی داره!"
بهش میگم: "شما رو به خدا بیخیال. حالا بعد از مدتی ما خواستیم یه پیک بزنیم."
مبگه: " همین پریشب همین حرف رو زدی!"
میگم" آره... آدم گاهی اوقات خب دلش همچین پُره و ..."
میگه: "اون موقع هم دلت پر بود؟"

وا میرم. چه جوابی بهش بدم. اینکه این دل الان مدتهاست که پره..... که حالا خودش رو داره شاید فکر میکنه این ریختی خالی میکنه؟
گفتن این حرفها چقدر میتونه من رو آروم کنه؟ چقدر میتونه اون رو آروم کنه؟
سرم رو "مثل همیشه" میندازم پایین و میگم: "شما ببخشید!"

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت 11:12  توسط امیر  | 

دو تقدیر بر عشق حاکم اند:
یکی را دوست می دارند، یکی دوست می دارد
یکی بلسان درو می کند،
یکی دیگر تمسخر.
یکی می گیرد، یکی می دهد.

صورتت را بپوش، وقتی اخگر آن را سرخ می کند
سعی کن اعتراف نکنی
سینه هات از چه دردی می سوخت.

اگر چاقو را بدهی دستِ مردی که کشته مرده ش هستی
میکُشدت
اگر او، او بداند دوستش داری، تکه تکه ات می کند
.

برتولت برشت
برگرفته از "هرگز، مگو هرگز! - ترجمه علی عبداللهی، دکتر علی غضنفری

---------

پ.ن: ترجمه ش به نظرم خیلی بد و در خیلی از جاها اشتباه اومد.

پ.ن ۲: با سپاس از دوستی که این کتاب رو بهم هدیه کرد!

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 18:46  توسط امیر  | 

سلام رفیق؛
نوشتن گاهی اوقات اونقدر سخت میشه که نمیدونی اصلاً چرا باید بنویسی؟ نه اینکه بایدی در کار باشه ها؛ منظورم اینه که نمیدونی چطور میشه اون همه حس رو تو قالب واژه ها در آورد و انتظار داشت بقیه تا حدی این حرفها رو بفهمند،... به هر حال وقتی اینجا مینویسی، یه سری میان و میخونن دیگه؛ لابد!

میدونی رفیق؟
آدمهای زیادی تو زندگی آدمهای زیاد دیگه ای میان و میرن؛ لحظه ها پر میشن از دوستی ها و دشمنی ها و رفته ها و مونده ها. گاهی اوقات حس میکنی از تو تنهاتر دیگه بنی بشری رو زمین وجود نداره و گاهی اوقات هم میبینی چقدر آدم خوشبختی هستی.
مرز بین تمام چیزهای متضاد همون یه تار موییه که خودت گفتی. بین این نرمالیته ای که ما فکر میکنیم ازش بهره مند هستیم و اون چیزی که دیگران اسمش رو جنون میذارند. بین بلند بلند خندیدن ها تا اون همه هق هق های بی صدا. بین همهء چیزای متضاد؛ اینکه چقدر این تار مو نازُکه رو من و تو دیگه خوب میفهمیم، نه؟

میدونی رفیق؟
من همیشه حرص زده بودم برای پیدا کردنِ آدمهای نو؛ با تمام ضعف ها و قدرته هاشون؛ با همهء خوبی ها و بدی هاشون؛ با اون همه پستی و بلندی های فکری و اعتقادی شون و همیشه از همه شون چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما بعضی ها خیلی متفاوت میشن. بعضی ها اونقدر عجیب و غریب میشن که جلوشون راحت کم میاری و درمونده میشی از اینکه  چطور ممکنه کسی تا این حد مهربون و صمیمی باشه؟ از اینکه چطور کسی میتونه تا این حد روح بزرگی داشته باشه و وجودش همیشه لبریز باشه از شادی و زیبایی و در عین حال زخم های کهنه و قدیمیش رو سعی کنه بشوره و مرهم بذاره و به این فکر کنه که هیچوقت جای این زخم ها رو شاید نشه از بین برد.

رفیق؛
یه بار هم گفته بودم و همیشه به این مساله اعتقاد داشتم که "کسی که چیزی از مال خودش رو به کسی میبخشه باید در درجهء اول خیلی اون طرف مقابل مهم بوده باشه و در درجهء دوم خودش خیلی بزرگ باشه." من میدونم که مهم نیستم؛ ولی مطمئنم که تو بزرگی. همین لابد،... نه؟

آره رفیق،
قرار بود برات بنویسم. اون چیزی نشد که تو انتظارش رو داشتی اما شاید اون چیزی بشه که من انتظارش رو داشتم؛ شاید هنوز حرفهای زیادی برای گفتن و نوشتن باقی مونده، شاید خیلی چیزها رو اصلاً نشه به این راحتی بیان کرد اما حضور یه تلنگر دائمی رو تو وجود خودم حس میکنم؛ هرچند الان میدونم که به همون اندازه ای که حرف تو دلمون داریم، زمان هم برای گفتنشون داریم. زمانی زیاد. زمانی به اندازهء یک عمر رفاقت.

همین!

---------

پ.ن: این یادداشت رو پریشب نوشتم اما برای پابلیش کردنش صبر کردم تا امروز! چرا؟ بماند!

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 9:28  توسط امیر  | 

میدونی آنا؟
اینکه همه میان و میرن دیگه خیلی کلیشه ای شده؛ ولی بعضیا میرن و تو رو میذارن تو یه بُهتی که خودت هم نمیفهمی "چرا" گیرش افتادی. این بُهت نیست که آزار دهنده ست، شاید این رفتنه نباشه که انقدر اذیتت میکنه، این "چرا" ولی داغونت میکنه؛ همهء ذهنیتت رو نسبت به "خودت" میریزونه به هم!
راستی چرا آنا؟
چرا؟
چرا نبودنِ یکی مثل هزاران نفر دیگه انقدر میریزدت به هم؟ جوابم رو بده آنا، مگه خواهرم نیستی؟

کِی قراره اشکمون واسه نبودنِ این آدم تموم بشه؟ بهم بگو!
وقتی شاملو مرد، وقتی حاتمی مرد، وقتی زرگری* مرد، وقتی بابک بیات رفت، وقتی فرهاد دیگه نبود، من حتی بغض هم نکردم. شنیدم خبر رو و از کنارش رد شدم چون به جاودانه بودنِ همه شون و هنرشون اعتقاد داشتم؛.... آخ.... اعتقاد چه کلمهء سختیه برای گفتن و نوشتن.... ولی الان؟ اینکه به چه چیزی اعتقاد دارم رو خودم هم نمیدونم!
چرا آنا؟ چرا اینجوری شد؟ ما بزرگ شدیم یا اون آدم انقدر عجیب رفت؟ نکنه ما کوچیک شدیم و خودمون خبر نداریم؟ نکنه رفته رفته تو گذر ِ این همه سالهای پر از درد و راز و رمز و عشق، همینطور حساس تر و کوچیک تر شدیم و با کمترین تلنگری از هم میپاشیم؟چرا آنا؟ تو باید جوابم رو بدی. مگه خواهر بزرگم نیستی؟

چرا من که یه صفحهء روزنامه رو تو کمتر از ۱۰ دقیقه کامل میخونم دیشب چهار ساعت وقت گذاشتم تا اون چهار پنج صفحهء لعنتی رو تموم کنم؟ چرا؟ چرا سر هر پاراگراف می ایستادم و عینکم رو برمیداشتم و اشکم رو پاک میکردم؟
گیرم اشکم همینطور میومد و میرفت..... با هجوم اون همه خاطره الان من چه کنم؟ ها؟ تو بگو آنا.... مگه خواهرم نیستی؟

چرا باید بین کلمه های سیاه روزنامه دنبال صداش باشم؟ دنبال مکث هاش و خوردنِ حرفهاش؟ دنبال بم و زیر کردن هاش؟ دنبال "س" گفتن های خاصش؟ دنبال اون نگاه مات و مبهوت؟ چرا هر کلمه رو انگار داشتم میشنیدم؟ اینکه ناراحت باشم و گریه های بی صدام بغضم رو بیشتر از قبلش کنه مهم نیست، این همه "چرا" است که داغونم کرده. حملهء این همه چراهای بی جواب داره من رو از پا در میاره آنا. جوابم رو بده! مگه تو خواهرم نیستی؟

دیشب وقتی پرت شدم به حضور اون همه خاطره که عین یه فیلم مونتاژ نشده، قر و قاطی بدونِ رعایت هیچ تقدم و تاخر زمانی میومدند جلو چشمم ترسیدم آنا. برای اولین بار تو زندگیم از مرگ ترسیدم. ترسم به خاطر مردن نبود، برای "از دست دادن" بود. تازه انگار بعد از ۳۰ سال باید میفهمیدم چقدر این از دست دادن میتونه ویران کننده باشه. میدونی آنا؟ دیشب با کسی حرف زدم که تو حضور اون همه خاطره باهام شریک بود. با کسی که خیلی دوره و خیلی نزدیک. با کسی که وقتی حرف میزدم براش، انگار بیشتر از خودم میفهمید؛ شاید همین حرفها رو میخواست بگه که من داشتم بهش میگفتم. نمیدونم،... دوست دارم حداقل اینطوری فکر کنم، اشکالی که نداره آنا؟ وقتی این همه لحظه میومد جلو چشمامون گاهی اوقات بدون اینکه بفهمیم، سکوتی تو این حرف زدن ها میافتاد که عجیب بود؛ ترسناک بود؛ سیاه بود؛ سرد بود و من برای اولین بار از سکوت هم ترسیدم آنا. چرا ترسیدم آنا؟ جوابم رو بده؛ مگه تو خواهرم نیستی؟

آنا یادته پوستر صد سال سینمای ایران رو پارسال بهم هدیه دادی؟ یادته هیچ نمای روبرویی از این آدم بین اون همه عکس نبود؟ این سوال که "چرا نبود" شاید اونقدر مهم نباشه که آزاردهندگی این سوال تو اون لحظه! چرا انقدر باید آزار دهنده باشه؟ چرا آنا؟ جوابم رو بده آنا. مگه تو خواهرم نیستی؟

دیشب به اون رفیق قدیمی میگفتم. مُرده پرستی شاید خیلی هم بد نباشه. از ۷ سال پیش دنبال دو تا سریال بودم. یکی "هزاردستان" بود و اون یکی "روزی روزگاری". نسخهء ضبط شده از تلویزیون و کم کیفیتِ "هزاردستان" رو امسال بالاخره پیدا کردم ولی هنوز نتونستم "روزی روزگاری" رو گیر بیارم. حالا وایسا ببین! تا دو سه ماهِ بعد بازار پر میشه از نسخه های این سریال و اون موقع دوست ندارم وقتی دارم پول رو میدم به فروشنده ش، کسی با خودش فکر کنه چون حالا دیگه اون آدم بینمون نیسته که تازه یادم بهش افتاده. کی میدونه که این همه سال هربار که میومدم ایران چشمم دنبال "روزی روزگاری" بود؟ بین اون همه "سلطان و شبان" و "پاورچین" و "نقطه چین" و "خاک سرخ" و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه، جاش خالی بود. حالا ولی مطمئن باش جاش پر میشه. دو سه ماه دیگه؛ شاید هم زودتر البته! الان وقتشه که مردم هنوز رفتنش رو باور نکردند. آقایون پول پرستِ شرکت سروش، بشتابید که وقت تنگ است. بشتابید تا سود کنید!
آره آنا؛ اینا هستند که عذابم میدهند. راستی اگر اون زمانی که "روزی روزگاری" اومد تو بازار، من ایران نبودم برام میگیریش؟ جوابم رو بده آنا. مگه تو خواهرم نیستی؟

جوابم رو بده. اما نه اینجا. خودت خوب میدونی کجا باید بنویسی و چی باید بنویسی.

-------------

* داریوش زرگری اولین معلم موسیقی م بود و یکی از مهربون ترین آدم هایی که تا حالا تو زندگیم دیدم. وقتی رفت کمتر از ۴۵ سال سن داشت.

+ نوشته شده در  87/05/05ساعت 8:33  توسط امیر  | 

تو گِل بُدی و دل شدی؛
                              جاهل بُدی
                                            عاقل شدی؛

.                                                             
.
.

                                                                      آن کو کشیدت اینچنین، آن سو کشاند کهکشان

+ نوشته شده در  87/05/03ساعت 21:20  توسط امیر  | 

نمیتونم تحمل کنم.
انگار در و دیوار خونه میخوان ببلعندم. اس ام اس هاست که پشت هم میان و میرن....آرتمیس، بهاران، آناهیتا، عابد،.... بغض لعنتی مگه خودت رو قبل از ظهر به اندازهء کافی خالی نکرده بودی؟
باید بزنم بیرون. باید بزنم بیرون.... میدونم اگر بمونم تو خونه، خل میشم. برای مادرم که خوابیده یادداشتی میذارم و میام بیرون.
چه هوای تمیزی؛
حالا که رفتی، هوای تهران یادش افتاد تمیز بشه.
خیابونا چقدر شفاف شدند.... نکنه این همه شفافیت، اثر اون همه اشکیه که از صبح ریختم؟
با خودم فکر میکنم برای من شکیبایی نمرده.... برای من انگار حمید هامون مرده.
***
تو کافه گودو نشستم. دم در! کتاب شاملو رو باز کردم و میخونم. این بار موسیقی دیگه مثل همیشه نمیتونست نجاتم بده. فقط شعر بود و فقط شاملو بود که میتونست آرومم کنه. بعد از سالها نشستم به خوندن شاملو... بعد از سالها؛ و حالا تلخی ِ اون قهوهء لعنتی و شعر شاملو و هزار خاطره است که درگیرت میکنه و نمیدونی تو کدوم بعد از زمان گم شدی.
***
در رو باز میکنه و همونجا می ایسته. کارگر شهرداریه. لباس زرد تنشه و ازم یه لیوان آب میخواد. بارمن رو صدا میکنم و بهش میگم یه لیوان آب بده بهش. نگاش میکنم. سرش رو انداخته پایین. غمی تو نگاهشه... آروم  و بی صدا سرش رو میخارونه. دلم میخواد بپرم و بغلش کنم. انگار همدردیم؛
لیوان آب رو تا ته میره بالا و تشکر میکنه و میره و من رو میذاره تو یه بهت غریب....
***
میرسم به شعر پریا.....
آتیش آتیش چه خوبه، حالام تنگ غروبه، چیزی به شب نمونده، به سوز و تب نمونده،....
یاد صداش میافتم و همهء اون صحنه های بی نظیر میاد جلو چشمم. علی عابدینی و  "تو با اون عقل معاشی که داری اصلاً نمیتونی ببینی"! زشته جلو بقیه بزنم زیر گریه؛ تازه اونم با اون صدای گیتاربرقی که داره پخش میشه. گیرم کسی مُرده باشه که ....؛
***
بهاران هم میاد. چقدر خوبه فراموش کردن. چقدر خوبه از یه زاویهء دیگه به قضیه نگاه کردن. دوره کردن دیالوگ های هامون و سر تکون دادن به افسوس که چه زود رفت.... دوره کردن و یادآوری کردنِ اون همه حرفهایی که یه جایی اون قدیم ندیما شاید مسیر فکریت رو عوض کرده.
***
میزنیم بیرون. هوا چقدر تمیزه رفیق؛ چه وقت رفتن بود تو این هوای پاک؟ آخه چرا تو؟ یاد کویین می افتم و آهنگ Only the Good die Young!
***
فرجام و آناهیتا هم بدتر از ما حال خوشی ندارند. اونا که دیگه برای این همه ناراحتی و ناباوریشون خیلی حق دارند. داستان عشقشون گره خورده بود به حمید هامون.
***
بهت زده یادبود احمقانهء شبکه یک رو نگاه میکنم و به این فکر میکنم چرا تو کل این چند دقیقه برنامه ای که به یادش تهیه کردند حتی یه عکس هم از فیلم هامون نشون داده نمیشه؟ هنوز نمیتونم باور کنم رفتنش رو.
***
نشستیم به تماشای هامون. فرجام پیشنهاد داد. یادته آنا دیشب گفته بودی یه بار بشینیم و هامون رو دوباره (صد باره) تماشا کنیم؟ نمیتونم تحمل کنم.... یه لیوانِ نصفه برای خودم میریزم و میشینم به تماشا. لحظه ها میگذرند و میگذرند... بغضم دوباره برمیگرده. برای من حس غریبیه. دوباره زنده شدن اون همه خاطرات کنار آناهیتا و فرجام. اون موقعی که کتاب آلوچه خانوم رو میخوندم فکرش رو هم نمیکردم تو روزی که رفیقمون برای همیشه رفته، با همون آدما بشینم به دیدن چندبارهء هامون.
***
آزمودم عقل دوراندیش را.... رضا رویگری... پروردمت به ناز... گریهء من، گریهء او، گریهء اونا...
***
تنها موندی.... غمخواری نداری.... پشت سر همه، جایی می ایستم که کسی اشکهام رو نبینه. آروم از لیوانم مینوشم و اشکهام رو پاک میکنم. آروم... خیلی آروم.... قلبت شیکسته؟ آی آی آی آی....
***
با بهاران از باغ آلوچه میزنیم بیرون. تا برسیم به جلوی محوطه بهش میگم: "ای کاش هامون رو نجات نمیدادند. ای کاش همونجا میمرد و علی عابدینی یه کم دیرتر میرسید. ای کاش اون نفس برگشت به زندگی رو نمیکشید. اینطوری امروز رفتنش رو راحت تر تحمل میکردیم. کاش همونجا، هامون میمرد. اینطوری امروز رفتن شکیبایی رو میشد راحت تر تحمل کرد. ولی الان برای من این هامونه که مُرده. این خیلی سخته.... این خیلی سخته."
***
توی راه تا بهاران رو برسونم، هر جفتمون بی صدا و آروم تو عوالم خودمون بودیم. حرف زدن گاهی اوقات سخت ترین کاره.... و چقدر خوبه که کسی تو همچین مواقعی انتظار حرف زدن ازت نداشته باشه. تماس دستها چقدر میتونه آرامش بخش باشه.
***
بهاران پیاده میشه. ازش خداحافظی میکنم و سوار ماشین میشم. صدای رادیوی کوفتی بلنده. حوصله ندارم حتی از راننده بخوام کمش کنه. کارشناس ورزشی داره راجع به آخرین خریدهای تیم های قرمز و آبی حرف میزنه و نگاه من میخ میشه به آدمایی که اون وقتِ شب تو پارکها و فضاهای سبز نشستند به تفریح و چایی خوردن و قلیون کشیدن. انگار نه انگار رفیقمون واسه همیشه رفته. چقدر خوبه که زندگی هنوز جریان داره؛ گیرم یکی که خیلی دوستش داشتم دیگه نیست.
***
راننده از آینه نگاهم میکنه. دستم جلو دهنمه. هر چی بیشتر میگذره، کمتر نبودنش رو باور میکنم. چشمام پر از اشکه. راننده ازم میپرسه چیزی شده؟ سرم رو به راست و چپ تکون میدم. حوصله ندارم براش توضیح بدم. اصرار میکنه: "کسی خدای نکرده چیزیش شده آقا؟"
چشمهام رو میبندم و بهش میگم: "آره... یکی از دوستام.... یکی از دوستامون امروز مرد."
صدای رادیو رو کم میکنه و آروم میگه: "خدا بیامرزدش.... چند سالش بود؟"
بهش میگم: "چهل و خورده ای...."
میپرسه: "اسمش چی بود؟"
جواب میدم؛

هامون.... حمید هامون.

+ نوشته شده در  87/04/29ساعت 1:43  توسط امیر  | 

........

نوشته ای اینجا بود که پاک شد.

به حرمت اون همه خاطره؛ به خاطر اون همه صحنه؛ به خاطر اون همه تاثیری که خواسته یا ناخواسته تو زندگی خیلی از ما ها داشت؛
به خاطر صدایی که تا مدتها دوست داشتیم از آنِ ما میبود!
به خاطر دیوونه بازیهاش، خل بازیهاش و اینکه چقدر از ما رو عاشق خودش کرده بود؛
به خاطر اون همه خاطره که تو تک تکِ فریم های هامون برامون به یادگار گذاشت؛
به خاطر اون همه حس ناب؛
به خاطر همین چیزهای کوچیک و بزرگ....
کسی که تو ساختن ذهن خیلی از ما تاثیرگذار بود؛
کسی که ....

حرف زدن و نوشتن برام سخته. بغضی گلوم رو گرفته که نمیدونم چکارش کنم. به آناهیتا اس ام اس میزنم "خبر رو شنیدی؟"
جوابش کوتاهه: "آره"! دوباره برام مینویسه: "دیشب حرفش بود هامون ببینیم. یادته؟" آره؛ یادم بود. وقتی خبر رو شنیدم اولین چیزی بود که به یادم اومد.
مینویسم براش از بغضم. مینویسه: "گریه کن. من یه دل سیر گریه کردم. الانم که اینا رو مینویسم اشکم سرازیره. خواب میبینم که در یک سردابهء قرون وسطایی... همه ش یاد اون صحنه هام".
اشکم بالاخره در میاد.
آنا مینویسه: "اون حجله و عکس که همونجا هم آدم رو میترسوند...."
گریه میکنم و براش مینویسم "بالاخره اشکم در اومد.... چقدددددر خاطره آنا، چقددددر خاطره...." و جوابش که :"ای بابا.... ای بابا....."

چقدر سخته گفتن اینکه "یادش گرامی باد"... چقدر سخته این چیزهای کلیشه ای رو نوشتن. چقدر عجیبه گریه کردن برای کسی که نه دیدیش و نه میشناسیش ولی انگار همیشه دیده بودیش و شناخته بودیش. چقدر عجیبه..... چقدر خاطره.... چقدر خاطره.....
کجا رفت حمید هامونِ ما؟ کجا رفت کسی که تاثیرگذارترین نقش سینمایی رو - حداقل برای دسته ای از ما - بازی کرده بود؟
کجا رفت اون کسی که دیگه به هیچی اعتقاد نداشت؟ به هیچی اعتماد نداشت؟
چی میشه نوشت؟

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 11:58  توسط امیر  | 

یه کام از قلیون میگیرم.
شازده لم داده بود رو مبل و استکان چایی ش تو دستش بود و آروم داشت فوتش میکرد تا خنک بشه.
دخترک یه پاش رو انداخته بود رو اون یکی پاش و یه رشته از موهاش رو گرفته بود به انگشت سبابه اش و داشت همینطور از این طرف به اون طرف میپیچیدش و برای خودش یه آهنگ قدیمی زمزمه میکرد و گاهی هم سوت میزد.
دود قلیون رو میدم بیرون.

شازده بهم گفت: "قدیما یه سری حرمت ها وجود داشتند که الان دیگه نمیشه به این راحتی پیداشون کرد." و با سر دخترک رو نشونم داد که بیخیال و بی توجه داشت برای خودش زمزمه میکرد و گاهی سوت میزد.
بهش گفتم: "نترس خرافاتی! جن نمیاد با سوت زدن ِ این...." و با دست به دخترک اشاره کردم.
سبیلش رو تاب داد و گفت: "نه! بحث حرمت هاست!"
دخترک گفت: "مگه تو چند سال همه ش از من بزرگتری؟ همسن و سالیم دیگه بابا... انقدر غر نزن!"
خنده م میگیره. شازده با یه اخم استکان چایی ش رو گذاشت رو میز و گفت: "یه سری چیزها به سن و سال نیست. آدم باید همیشه حرمت بغل دستی ش رو هم نگه داره."
دخترک گفت: "من هیچ بی احترامی تو سوت زدنِ خودم نمیبینم! برای من خیلی کار خوشحال کننده و باحالیه!"
شازده جواب داد: "ولی برای من آزار دهنده ست."
دخترک گفت: "همیشه از بچگی آدم گیری بودی... همه ش گیر میدی به همه چیز! یه سری پیش فرض ها تو ذهنته که دائم باهاشون درگیری!"
نگاهشون میکنم. برام جالبه که بعد از این همه سال دوباره از طریق من همدیگر رو پیدا کردند.
دخترک با لحن نیشداری گفت: "تو به جای اینکه انقدر غرغر کنی و از این و اون ایراد بگیری برو یه تکونی به خودت بده! شیکمت اندازهء کل هیکل منه!"
خنده م میگیره. شازده سرخ شد اما سعی کرد خودش رو کنترل کنه. استکانش رو دوباره برداشت و همونطور که با اون دستش رو شکمش دستی میکشید گفت: "به قول ایتالیایی ها، مرد بدونِ شکم مثل آسمونِ بی ستاره ست*!" وبلند بلند شروع کرد به خندیدن. دخترک هم به خنده افتاد.

یه کام از قلیون میگیرم.
نمیدونم چرا، ولی اصلاً نمیخندم. حتی لبخند هم نمیزنم؛ پرت میشم به چند سال قبل؛ به روزهای دور. 
دود قلیون رو میدم بیرون.

-------------

! L'uomo senza pancia è come il cielo senza stelle*


پس از ۳ ساعت نوشت: این یادداشت پس از سه ساعت مورد تجدید نظر اساسی و کلی و ماهوی و ... قرار گرفت!!

+ نوشته شده در  87/04/24ساعت 9:33  توسط امیر  | 

جمعهء هفتهء پیش بود که کتاب  "همه ی آن سال های بی خاطره" رو دست گرفتم و از اون روز انگار یه کسی دائماً تو وجودم داره گریه میکنه. حال خودم رو درست و حسابی نمیفهمم و دوباره دچار اون سرگشتگی عجیب و غریبی شدم که چه تو خلوت تنهایی چه تو چهارراه کالج یهو میاد و یقه ات رو میگیره و میکوبوندت زمین.
تا اومدم به خودم بیام، تو این ۸ روز، دو بار به طور کامل این کتاب رو خوندم؛ تو کل این سی سال اولین باری بود که یه کتاب رو دو بار پشت سر هم میخوندم. یه حس ناشناخته ای تو نوشته های مشایخی وجود داره که به شدت باهاش احساس نزدیکی میکنم. جوری که گاهی اوقات حس میکردم انگار خودم رفته ام به آیندهء خودم و دارم این کلمه ها رو مینویسم. یه حسی که اصلاً قابل بیان نیست و نمیدونم تا چه حد میتونه به این واقعیت ربط داشته باشه که هر دومون حرفه و هدف اصلی مون تو زندگی، موسیقی بوده و هست.
واقعیتش اینه که موسیقی مشایخی رو کلاً نمیتونم درک کنم. اصلاً باهاش احساس راحتی و نزدیکی نمیکنم و گاهی اوقات به نظرم فقط سر و صدا میاد. اینا رو بذارین به حساب کم دانش بودن من تو زمینهء موسیقی مدرن که هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. ولی این کتاب، یه عالم دیگه ای داره. تو این کتاب ابعادی از شخصیت یه آدم رو میبینیم که توی یه تعلیق کُشنده داره دست و پا میزنه و تیکه تیکه های گذشته اش رو بدون رعایت زمان و مکان و موضوع میاره جلو چشم خواننده. اینکه یهو از برلین پرت