تبليغاتX
خاطراتی برای فردا - .... و رفت

خاطراتی برای فردا

These Are the Days of Our Lives

........

نوشته ای اینجا بود که پاک شد.

به حرمت اون همه خاطره؛ به خاطر اون همه صحنه؛ به خاطر اون همه تاثیری که خواسته یا ناخواسته تو زندگی خیلی از ما ها داشت؛
به خاطر صدایی که تا مدتها دوست داشتیم از آنِ ما میبود!
به خاطر دیوونه بازیهاش، خل بازیهاش و اینکه چقدر از ما رو عاشق خودش کرده بود؛
به خاطر اون همه خاطره که تو تک تکِ فریم های هامون برامون به یادگار گذاشت؛
به خاطر اون همه حس ناب؛
به خاطر همین چیزهای کوچیک و بزرگ....
کسی که تو ساختن ذهن خیلی از ما تاثیرگذار بود؛
کسی که ....

حرف زدن و نوشتن برام سخته. بغضی گلوم رو گرفته که نمیدونم چکارش کنم. به آناهیتا اس ام اس میزنم "خبر رو شنیدی؟"
جوابش کوتاهه: "آره"! دوباره برام مینویسه: "دیشب حرفش بود هامون ببینیم. یادته؟" آره؛ یادم بود. وقتی خبر رو شنیدم اولین چیزی بود که به یادم اومد.
مینویسم براش از بغضم. مینویسه: "گریه کن. من یه دل سیر گریه کردم. الانم که اینا رو مینویسم اشکم سرازیره. خواب میبینم که در یک سردابهء قرون وسطایی... همه ش یاد اون صحنه هام".
اشکم بالاخره در میاد.
آنا مینویسه: "اون حجله و عکس که همونجا هم آدم رو میترسوند...."
گریه میکنم و براش مینویسم "بالاخره اشکم در اومد.... چقدددددر خاطره آنا، چقددددر خاطره...." و جوابش که :"ای بابا.... ای بابا....."

چقدر سخته گفتن اینکه "یادش گرامی باد"... چقدر سخته این چیزهای کلیشه ای رو نوشتن. چقدر عجیبه گریه کردن برای کسی که نه دیدیش و نه میشناسیش ولی انگار همیشه دیده بودیش و شناخته بودیش. چقدر عجیبه..... چقدر خاطره.... چقدر خاطره.....
کجا رفت حمید هامونِ ما؟ کجا رفت کسی که تاثیرگذارترین نقش سینمایی رو - حداقل برای دسته ای از ما - بازی کرده بود؟
کجا رفت اون کسی که دیگه به هیچی اعتقاد نداشت؟ به هیچی اعتماد نداشت؟
چی میشه نوشت؟

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 11:58  توسط امیر  |