ما تازه امروز از زبان خودمان شنیدیم که موسیقی گروه آریان را به موسیقی امثال مجید انتظامی ترجیح میدهیم در حد تیم ملی!
ما متاسفانه متوجه شدیم که بعضی از دوستان نه تنها میتوانند طرفدار تیم آن برلوسکونی ملعون باشند (سلام نازی!) بلکه هستند پیانیست های جوانی که طرفدار تیم منفور یوونتوس هستند.
این شد که ما دریافتیم چقدر طرفدارانِ اینتر همه جا تنها هستند (دل بسوزانید برایمان!)
ما دستگیرمان شد که برای کسانی که تنها ۴ سال از ما کوچک تر هستند، آنقدر گنده هستیم که از ما انتظار دارند انقراض دایناسورها را به یاد بیاوریم!
اینکه ما جبر و مثلثات و ریاضیات جدید داشتیم و آنها حسابان و دیفرانسیل!
ما فهمیدیم که تنها کسی که میتواند از پس زبان سپیده بر بیاید همین خانوم هنرمند در جوانی میباشند! تازه شک کردیم که نکند این دو زمانی را در ایتالیا زندگی کرده باشند چرا که بسیار تند حرف میزدند طوری که "ما" نیز گاهی اوقات نمیفهمیدیم چه میگویند*.
ما فهمیدیم چقدر دنیای کوچکی است که خانه مان در دو قدمی خانهء این آقایِ پیانیست - که تصادفاً هم نام ما نیز است! - واقع شده است. چه واقعهء فرخنده ای است!
ما به این درک رسیدیم که زندگی میتواند بسیار نفرت انگیز باشد چرا که بعضی ها مرتب میخورند و چاق نمیشوند ولی ما نمیخوریم و چاق میشویم.
ما فهمیدیم که جوانان امروزیِ این مرز و بوم به دنبال این هستند که دُنگ خود را بپردازند و حرمت ها و کوچک و بزرگی ها از بین رفته است. البته این در آینده به نفع ما خواهد بود!!
ما فهمیدیم که از نوشته های این وبلاگ میتوان نتیجه گرفت که ما از نظر ظاهری شبیه رضا، بارمن ِ کافه شارونا هستیم چرا که بعضی ها او را با ما اشتباه گرفتند؛ البته این جای خوشحالی فراوانی دارد چرا که رضای کافه شارونا بسیار لاغر و خوش اندام و قدبلند میباشد و ما بسیار خپل و چاق و بد هیکل هستیم.
ما دریافتیم که اصولاً کسانی که موسیقی کار میکنند یا همدیگر را جذب میکنند یا دفع. حالت وسطی وجود ندارد؛ نگردید؛ مگر مرض دارید؟!!!
-----
* تو این مایه ها که اسم معروفی مثل "سالوادر دالی" تبدیل میشد به "سادالی"!!!!