اینکه همه میان و میرن دیگه خیلی کلیشه ای شده؛ ولی بعضیا میرن و تو رو میذارن تو یه بُهتی که خودت هم نمیفهمی "چرا" گیرش افتادی. این بُهت نیست که آزار دهنده ست، شاید این رفتنه نباشه که انقدر اذیتت میکنه، این "چرا" ولی داغونت میکنه؛ همهء ذهنیتت رو نسبت به "خودت" میریزونه به هم!
راستی چرا آنا؟
چرا؟
چرا نبودنِ یکی مثل هزاران نفر دیگه انقدر میریزدت به هم؟ جوابم رو بده آنا، مگه خواهرم نیستی؟
کِی قراره اشکمون واسه نبودنِ این آدم تموم بشه؟ بهم بگو!
وقتی شاملو مرد، وقتی حاتمی مرد، وقتی زرگری* مرد، وقتی بابک بیات رفت، وقتی فرهاد دیگه نبود، من حتی بغض هم نکردم. شنیدم خبر رو و از کنارش رد شدم چون به جاودانه بودنِ همه شون و هنرشون اعتقاد داشتم؛.... آخ.... اعتقاد چه کلمهء سختیه برای گفتن و نوشتن.... ولی الان؟ اینکه به چه چیزی اعتقاد دارم رو خودم هم نمیدونم!
چرا آنا؟ چرا اینجوری شد؟ ما بزرگ شدیم یا اون آدم انقدر عجیب رفت؟ نکنه ما کوچیک شدیم و خودمون خبر نداریم؟ نکنه رفته رفته تو گذر ِ این همه سالهای پر از درد و راز و رمز و عشق، همینطور حساس تر و کوچیک تر شدیم و با کمترین تلنگری از هم میپاشیم؟چرا آنا؟ تو باید جوابم رو بدی. مگه خواهر بزرگم نیستی؟
چرا من که یه صفحهء روزنامه رو تو کمتر از ۱۰ دقیقه کامل میخونم دیشب چهار ساعت وقت گذاشتم تا اون چهار پنج صفحهء لعنتی رو تموم کنم؟ چرا؟ چرا سر هر پاراگراف می ایستادم و عینکم رو برمیداشتم و اشکم رو پاک میکردم؟
گیرم اشکم همینطور میومد و میرفت..... با هجوم اون همه خاطره الان من چه کنم؟ ها؟ تو بگو آنا.... مگه خواهرم نیستی؟
چرا باید بین کلمه های سیاه روزنامه دنبال صداش باشم؟ دنبال مکث هاش و خوردنِ حرفهاش؟ دنبال بم و زیر کردن هاش؟ دنبال "س" گفتن های خاصش؟ دنبال اون نگاه مات و مبهوت؟ چرا هر کلمه رو انگار داشتم میشنیدم؟ اینکه ناراحت باشم و گریه های بی صدام بغضم رو بیشتر از قبلش کنه مهم نیست، این همه "چرا" است که داغونم کرده. حملهء این همه چراهای بی جواب داره من رو از پا در میاره آنا. جوابم رو بده! مگه تو خواهرم نیستی؟
دیشب وقتی پرت شدم به حضور اون همه خاطره که عین یه فیلم مونتاژ نشده، قر و قاطی بدونِ رعایت هیچ تقدم و تاخر زمانی میومدند جلو چشمم ترسیدم آنا. برای اولین بار تو زندگیم از مرگ ترسیدم. ترسم به خاطر مردن نبود، برای "از دست دادن" بود. تازه انگار بعد از ۳۰ سال باید میفهمیدم چقدر این از دست دادن میتونه ویران کننده باشه. میدونی آنا؟ دیشب با کسی حرف زدم که تو حضور اون همه خاطره باهام شریک بود. با کسی که خیلی دوره و خیلی نزدیک. با کسی که وقتی حرف میزدم براش، انگار بیشتر از خودم میفهمید؛ شاید همین حرفها رو میخواست بگه که من داشتم بهش میگفتم. نمیدونم،... دوست دارم حداقل اینطوری فکر کنم، اشکالی که نداره آنا؟ وقتی این همه لحظه میومد جلو چشمامون گاهی اوقات بدون اینکه بفهمیم، سکوتی تو این حرف زدن ها میافتاد که عجیب بود؛ ترسناک بود؛ سیاه بود؛ سرد بود و من برای اولین بار از سکوت هم ترسیدم آنا. چرا ترسیدم آنا؟ جوابم رو بده؛ مگه تو خواهرم نیستی؟
آنا یادته پوستر صد سال سینمای ایران رو پارسال بهم هدیه دادی؟ یادته هیچ نمای روبرویی از این آدم بین اون همه عکس نبود؟ این سوال که "چرا نبود" شاید اونقدر مهم نباشه که آزاردهندگی این سوال تو اون لحظه! چرا انقدر باید آزار دهنده باشه؟ چرا آنا؟ جوابم رو بده آنا. مگه تو خواهرم نیستی؟
دیشب به اون رفیق قدیمی میگفتم. مُرده پرستی شاید خیلی هم بد نباشه. از ۷ سال پیش دنبال دو تا سریال بودم. یکی "هزاردستان" بود و اون یکی "روزی روزگاری". نسخهء ضبط شده از تلویزیون و کم کیفیتِ "هزاردستان" رو امسال بالاخره پیدا کردم ولی هنوز نتونستم "روزی روزگاری" رو گیر بیارم. حالا وایسا ببین! تا دو سه ماهِ بعد بازار پر میشه از نسخه های این سریال و اون موقع دوست ندارم وقتی دارم پول رو میدم به فروشنده ش، کسی با خودش فکر کنه چون حالا دیگه اون آدم بینمون نیسته که تازه یادم بهش افتاده. کی میدونه که این همه سال هربار که میومدم ایران چشمم دنبال "روزی روزگاری" بود؟ بین اون همه "سلطان و شبان" و "پاورچین" و "نقطه چین" و "خاک سرخ" و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه، جاش خالی بود. حالا ولی مطمئن باش جاش پر میشه. دو سه ماه دیگه؛ شاید هم زودتر البته! الان وقتشه که مردم هنوز رفتنش رو باور نکردند. آقایون پول پرستِ شرکت سروش، بشتابید که وقت تنگ است. بشتابید تا سود کنید!
آره آنا؛ اینا هستند که عذابم میدهند. راستی اگر اون زمانی که "روزی روزگاری" اومد تو بازار، من ایران نبودم برام میگیریش؟ جوابم رو بده آنا. مگه تو خواهرم نیستی؟
جوابم رو بده. اما نه اینجا. خودت خوب میدونی کجا باید بنویسی و چی باید بنویسی.
-------------
* داریوش زرگری اولین معلم موسیقی م بود و یکی از مهربون ترین آدم هایی که تا حالا تو زندگیم دیدم. وقتی رفت کمتر از ۴۵ سال سن داشت.
