تبليغاتX
تأملات نابهنگام - نسل بی حماسه

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

برادر خاطرت هست؟

هر بار که گوگوش این جمله رو میگه یه جورایی بغضم میگیره.
به دخترک میگم: "چه حسّی تو این آهنگ وجود داره که انقدر آدم رو از خودش بیخود میکنه؟"
میگه: "نوستالژی".
سرم رو تکون میدم و حرفش رو تایید میکنم.
بهش میگم: "آدم انگار همهء اون روزها رو میتونه با این آهنگ ببینه."
خودکار رو تو دستش تکون میده و میپرسه: "من و تو که اون موقع اصلاً دنیا نیومده بودیم. چه چیزی رو میبینی؟"
میگم: "همینش جالبه! فکرش رو بکن؛ مایی که اون روزها رو ندیدیم تا این اندازه حسّش میکنیم؛ اونایی که اون روزها رو دیده بودند چه حالی میشن؟"
میگه: "هنر واقعی همینه! حسی رو در تو بوجود میاره که ازش آگاهی نداری و جوری روت تاثیر میذاره که انگار اون حس رو بارها زندگی کردی."

گوگوش میخونه.
تو مسجد، شاعر چپ؛
تو کافه، مومن مست؛
عجب سرگیجه ای بود؛
برادر خاطرت هست؟

بهش میگم: "این داره یه بخش از تاریخ ایران رو با هنر تعریف میکنه."
میگه: "آره. گفتن ِ تاریخ بوسیلهء هنر خیلی سخته البته!"
میگم: "دقیقاً. ببین اون نسل چقدر حرف برای گفتن داشته...."
دخترک آروم سرش رو به طرفم برمیگردونه و میگه: "مگه نسل ما نداره؟"
میگم: "چرا خب.... ما هم بالاخره چیزهایی تجربه کردیم و تجربه میکنیم که شاید یه کم جنسش فرق کنه."
میگه:" فکر میکنی بعد ها چی از این روزها گفته میشه؟"
میگم: "نمیدونم. به قول فرجام ما نسل بی حماسه ایم. شاید اصلاً چیزی نداشته باشیم که یه روز بخوایم بهش رجوع کنیم. اون نسل شاید به خاطر اعتقاداتش زندگی میکرد. اون آدمها، خوب یا بد، اعتقاداتشون رو داشتند. به نظرم ما هیچ چیزی نداریم که به خاطرش زندگی کنیم گذشته از مسائل پیش پا افتاده و معمولی ِ زندگی نرمال."
دخترک چند لحظه ای ساکت میشه ولی یهو با شیطنت خاصش رو صندلی جا به جا میشه و همونطوری که چشماش برق میزنه میگه: "ما هم داریم! ما حق مسلّم داریم! مگه نه؟ ما از حق مسّلممون دفاع کردیم دیگه....مگه نه؟"
لبخند تلخی میشینه رو صورتم.
برق میره!

+ نوشته شده در  87/05/08ساعت 8:57  توسط امیر  |