تبليغاتX
تأملات نابهنگام - برای یک رفیق

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

سلام رفیق؛
نوشتن گاهی اوقات اونقدر سخت میشه که نمیدونی اصلاً چرا باید بنویسی؟ نه اینکه بایدی در کار باشه ها؛ منظورم اینه که نمیدونی چطور میشه اون همه حس رو تو قالب واژه ها در آورد و انتظار داشت بقیه تا حدی این حرفها رو بفهمند،... به هر حال وقتی اینجا مینویسی، یه سری میان و میخونن دیگه؛ لابد!

میدونی رفیق؟
آدمهای زیادی تو زندگی آدمهای زیاد دیگه ای میان و میرن؛ لحظه ها پر میشن از دوستی ها و دشمنی ها و رفته ها و مونده ها. گاهی اوقات حس میکنی از تو تنهاتر دیگه بنی بشری رو زمین وجود نداره و گاهی اوقات هم میبینی چقدر آدم خوشبختی هستی.
مرز بین تمام چیزهای متضاد همون یه تار موییه که خودت گفتی. بین این نرمالیته ای که ما فکر میکنیم ازش بهره مند هستیم و اون چیزی که دیگران اسمش رو جنون میذارند. بین بلند بلند خندیدن ها تا اون همه هق هق های بی صدا. بین همهء چیزای متضاد؛ اینکه چقدر این تار مو نازُکه رو من و تو دیگه خوب میفهمیم، نه؟

میدونی رفیق؟
من همیشه حرص زده بودم برای پیدا کردنِ آدمهای نو؛ با تمام ضعف ها و قدرته هاشون؛ با همهء خوبی ها و بدی هاشون؛ با اون همه پستی و بلندی های فکری و اعتقادی شون و همیشه از همه شون چیزهای زیادی یاد گرفتم. اما بعضی ها خیلی متفاوت میشن. بعضی ها اونقدر عجیب و غریب میشن که جلوشون راحت کم میاری و درمونده میشی از اینکه  چطور ممکنه کسی تا این حد مهربون و صمیمی باشه؟ از اینکه چطور کسی میتونه تا این حد روح بزرگی داشته باشه و وجودش همیشه لبریز باشه از شادی و زیبایی و در عین حال زخم های کهنه و قدیمیش رو سعی کنه بشوره و مرهم بذاره و به این فکر کنه که هیچوقت جای این زخم ها رو شاید نشه از بین برد.

رفیق؛
یه بار هم گفته بودم و همیشه به این مساله اعتقاد داشتم که "کسی که چیزی از مال خودش رو به کسی میبخشه باید در درجهء اول خیلی اون طرف مقابل مهم بوده باشه و در درجهء دوم خودش خیلی بزرگ باشه." من میدونم که مهم نیستم؛ ولی مطمئنم که تو بزرگی. همین لابد،... نه؟

آره رفیق،
قرار بود برات بنویسم. اون چیزی نشد که تو انتظارش رو داشتی اما شاید اون چیزی بشه که من انتظارش رو داشتم؛ شاید هنوز حرفهای زیادی برای گفتن و نوشتن باقی مونده، شاید خیلی چیزها رو اصلاً نشه به این راحتی بیان کرد اما حضور یه تلنگر دائمی رو تو وجود خودم حس میکنم؛ هرچند الان میدونم که به همون اندازه ای که حرف تو دلمون داریم، زمان هم برای گفتنشون داریم. زمانی زیاد. زمانی به اندازهء یک عمر رفاقت.

همین!

---------

پ.ن: این یادداشت رو پریشب نوشتم اما برای پابلیش کردنش صبر کردم تا امروز! چرا؟ بماند!

+ نوشته شده در  87/05/07ساعت 9:28  توسط امیر  |