تبليغاتX
تأملات نابهنگام - شبی در باغ آلوچه

تأملات نابهنگام

(خاطراتی برای فردا)

۱- باربد خیلی هیجان زده از تو دستشویی اومد بیرون و با خوشحالی و ذوق به مادر و پدرش گفت: "من بالاخره فرق خانوما و آقایون رو فهمیدم!"
ما به هم نگاه کردیم و تا اومدیم حرفی بزنیم باربد ادامه داد: "خانوما لاک میزنند؛ آقایون ژل!!"
ما رو بگو چه فکر ها که به ذهنمون خطور نکرده بود!

۲- جای بعضیا خیلی خالی بود!

۳- از پدری مثل فرجام پسری مثل باربد بعید نیست!! فکر میکنید به خاطر شوخی های فرجام، باربد اولین کلمه ای که از ایتالیایی یاد گرفت چی بود؟ Culo!!! معنیش چی میشه؟ شرمنده ولی یه کمی زشته و مستقیم نمیشه گفت ولی خب جایی است در بدن آدمیزاد که طبق روایات نامکتوب، قزوینی ها بهش خیلی علاقه مند هستند!!

۴- یکی از اتفاقات باحال دیشب این بود که بنده برای اولین بار شاهد نوشتن و به روز کردن فرجام بودم. فرجامی که تا حالا نشده چیزی بنویسه و من از این رو به اون رو نشم... گاهی هم البته از اون رو به این رو میشم! جالبه که فرجام دست چپش رو میزنه زیر چونه ش و فقط با دست راست تایپ میکنه! (البته نه همیشه، ولی بیشتر مواقع!)

۵- موقعی که فرجام داشت مینوشت باربد رفته بود کنارش و میخواست باهاش بازی کنه که من با ایثار و از خودگذشتگی فراوان باربد رو آوردم کنار خودم و شروع کردم به بازی کردن باهاش (میدونید که من زبون بچه ها رو خیلی نمیتونم بفهمم!) تا باباش بتونه بنویسه.... تو فقط بنویس رفیق!

۶- کلی برای اینکه آلوچه خانوم دوباره به نوشتن ادامه بده حرف زدیم. البته یه سری چیزها نگفته موند. من خوشم نمیاد کسی به زور وادار بشه به نوشتن. نوشتن باید خودش بیاد و انقدر برات جذابیت داشته باشه که بشینی و بنویسی. دوست ندارم که آناهیتا بشینه به نوشتن به صرف اینکه چیزی بنویسه؛ دوست دارم اون انگیزه دوباره توش به وجود بیاد و بشه همون آلوچه خانومی که قبلاً ازش سراغ داشتیم. اون موقع خودش دیگه میدونه چه باید بکنه.

۷- فرجام برام از ایده هایی حرف زد که در نوع خودشون واقعاً بی نظیر بودند. اینکه چی بودند بماند، چون به قدری ایده های ناب و جالبی به نظر میومدند که اگر اینجا بنویسم مطمئناً رو هوا میزنندش و بعد ها به اسم خودشون ثبت میکنند؛ باید این کار رو خود فرجام انجام بده و من شک ندارم که تبدیل میشه به یکی از حرکت های تاثیر گذار تو وبلاگنویسی!
اینا رو هم نوشتم که فردا بتونم ادعا کنم ما از قبلش در جریان بودیم و پز بدیم همی به این و اون در ضمن!

۸- میخوایم برای بار چندم بشینیم و هامون ببینیم. هنوز تصمیم نگرفتیم کی و کجا... ولی دنبال بهونه هستیم. دیشب کلی از دیالوگ هاش رو با آنا دوره کردیم و کلی خندیدیم!

۹- دو بار از آناهیتا و فرجام بهترین هدیه های زندگیم رو گرفتم. یکی پارسال وقتی پوستر صدسال سینما رو بهم کادو دادند (+) و یه بار هم دیشب که سی دی اوریژینال "روزهای ترانه و اندوه" فرامرز اصلانی ِ عزیز رو بهم هدیه دادند. یه بار هم نوشته بودم (+)، اینکه آدم چیزی از مال خودش رو که خیلی هم دوست داره ببخشه به کس دیگه نشون میده اون طرف باید خیلی ارزشمند باشه و دقیقاً اینجاست که شک میکنم واقعاً لایق همچین محبت و همچین دوستانی هستم یا نه.

شب خوبی بود.....بعد از مدتها به شماره نویسی و لینک گذاری های فراوان روی آوردیم در ضمن، که این خود امری است بس مبارک و میمون! لابد (سلام آرتمیس!!)

-----------

پ.ن: این نوشته مربوط میشه به روزی که خسرو شکیبایی از این دنیا رفت. دو دقیقه بعد از اینکه پابلیشش کردم خبر رو شنیدم و به احترامش این پست رو برداشتم تا در موقعیتی مناسب دوباره بذارمش.

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت 9:13  توسط امیر  |