<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تأملات نابهنگام</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/</link>
<description>(خاطراتی برای فردا)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 18 Nov 2008 20:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>هدفون!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-422.aspx</link>
<description>آقاجون آدم موزیسین باشه و عمری رو با موسیقی سر کرده باشه و حس کنه خیلی بارشه و گذشته از اطلاعات علمی و غیر علمی، جوگیر شده باشه که حسابی هم از علم صدا و ابزارآلات مربوطه سررشته داره و اونوقت &lt;A href=&quot;http://habibiazad.persianblog.ir/&quot;&gt;یه آدم گل&lt;/A&gt; بهش یه کادویی بده که باعث بشه به عمق نادانی خودش پی ببره! چه حس پارادوکسیکالی داره این قضیه!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا پارادوکسیکال؟&lt;BR&gt;آخه وقتی همچین چیزی رو کادو می‌گیری و توی خونه وصلش می‌کنی به آی‌پادت که مدتهاست اون گوشهء اتاق داره خاک می‌خوره تازه می‌فهمی صدا یعنی چه!! تازه می‌تونی موسیقی کویین رو با بهترین کیفیت ممکن گوش کنی و لذتی ببری تا سر حد جنون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌دونم که استفادهء بیش از اندازه از گوشی و هدفون برای سلامتی گوش خیلی مضره ولی چاره‌ای نیست! من نمی‌تونم دیگه این گوشی ها رو از توی گوشم بیرون بیارم.&lt;BR&gt;خلاصه محض اطلاع موزیکولوگ های آینده می‌خوام عرض کنم که اگر روزی ما کر شدیم و خواستند علت کر شدن ما رو دریابند، می‌تونید به راحتی به این پست مراجعه کنید و علت اصلی رو پیدا کنید. اون موقع با خیال راحت می‌تونید &lt;A href=&quot;http://habibiazad.persianblog.ir/&quot;&gt;این آقا&lt;/A&gt; رو مقصر قلمداد کنید! از ما گفتن بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 110px; HEIGHT: 123px&quot; height=203 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ecx.images-amazon.com/images/I/31w8ZPstQHL._SL500_AA280_.jpg&quot; width=196 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پی نوشت کاملاً مربوط&lt;/FONT&gt;: از شوخی گذشته؛ واقعاً هدیهء بی نظیری بود. ممنونتم &lt;A href=&quot;http://habibiazad.persianblog.ir/&quot;&gt;رفیق&lt;/A&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پی نوشت نسبتاً مربوط&lt;/FONT&gt;: ما که از موزیسین شدن چیزی به ارث نبردیم؛ شاید همین کر شدنه ما رو یه کم شبیه به بتهوون کنه! خدا رو چه دیدید؟ شاید صد سال بعد نوشتند علاوه بر غول بزرگ موسیقی، یه موزیسین ِ بچه پررویی هم وجود داشت که کر شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پی نوشت مربوط به پی نوشت قبل&lt;/FONT&gt;: حالا شما بگید منظور از غول بزرگ موسیقی و موزیسین ِ بچه پر رو کی بوده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پی نوشت خیلی حال می‌کنیم&lt;/FONT&gt;: باورتون می‌شه الان که دارم تو سکوت ساعت یک نیمه شب تایپ می‌کنم صدای تلق و تلوق کیبورد رو هم نمی‌شنوم؟ بابا خداست این هدفون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پی نوشت بیشتر حال خواهیم کرد&lt;/FONT&gt;: از الان ذوق این رو دارم که ببینم سمفونی های مالر تو این هدفون چطور صدا میدن!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Nov 2008 20:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=422</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-422.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هدف!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-420.aspx</link>
<description>می‌دونی رفیق؟&lt;BR&gt;اگه یادت باشه اون شب هم بهت گفته بودم که معمولاً وقتی داری برای اولین بار جایی می‌ری، مسیر رفتن از مسیر برگشتن یه کم طولانی تر به نظر میآد. یادته چی گفتم؟ گفته بودم که فکر کنم واسه اینه که وقتی آدم داره به سمتی می‌ره که آخرش معلوم نیست، از اونجایی که نمی‌دونه کِی قراره که برسه، همه‌ش داره به این که کِی می‌رسه فکر می‌کنه و شاید اون وسط مسط ها این دغدغه که &quot;نکنه دارم راه رو اشتباهی می‌رم&quot; هم هِی مزاحم فکرش بشه و همین باعث می‌شه هر قدمی که برمی‌داره انگار سنگین تر از قدم قبلی باشه. ولی وقت برگشتنی، قضیه یه کم فرق داره؛ تو دیگه می‌دونی از کجا داری میای و کجا قراره که بری. آخر راهت معلومه و واسه همین دیگه نه به قدمهات فکر می‌کنی نه درگیر این می‌شی که راه رو داری اشتباه می‌ری و نه هزارتا چیز دیگه.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی آدم هدف مشخص و واضحی نداشته باشه همین می‌شه رفیق! یا باید یه راهبر ِ معتمد داشته باشی و هر چیزی که می‌گه بی چون و چرا بپذیری و افسارت رو بدی دستش تا اون ببردت، یا باهاس خودت چشمات رو باز کنی و ببینی کجت هستی و حالا با کمک نقشه یا مسیریاب یا قطب نما یا هر چیز دیگه‌ای که تو چنته‌ات هست، راهت رو پیدا کنی و بری جلو و مطمئن باشی از اینکه مسیر درستی رو انتخاب کردی. اون جوری اگه روی خط استوا هم حرکت کنی و بخوای از این نقطه تا دوباره همون نقطه دور زمین رو بزنی، دیگه راه به نظرت طولانی نیست و می‌دونی داری چکار می‌کنی. اون موقع صبر کردن و اندیشیدن و اعتقاد داشتن لذتی پیدا می‌کنه که بیا و ببین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی رفیق،&lt;BR&gt;تازگی ها دارم یه جورایی به این نتیجه می‌رسم که گاهی اوقات، آدم مسیر حرکتش شاید عوض بشه. شاید بخواد از راهی بره که نزدیک تره ولی پره از ترافیک و دود و بوق؛ شاید هم بخواد از راهی بره که پره از دار و درخت و مناظر زیبا، ولی طولانی تر و شاید یه کم هم سخت تر؛ این رو که دیگه خودت گفته بودی، مگه نه؟&lt;BR&gt;اینا مهم نیستند. مهم نیست از چه ابزاری واسه رفتن استفاده می‌کنی؛ نه اینکه مهم نباشه ها... لال بشم اگر دروغ بگم؛ منظورم اینه که اونقدرایی که فکر می‌کنی مهم نیست حالا وسیله‌ای که داری این باشه یا اون؛ مهم اینه که دوستش داشته باشی و اعتقاد داشته باشی که بالاخره می‌رسوندت به مقصد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... اما مقصد؛&lt;BR&gt;مقصد چیه اونوقت؟ این دقیقاً چیزیه که بیشتر آدما رو می‌اندازه تو چاه عمیقی که خودشون هم نمی‌فهمن که افتادن توش؛ شاید اصلاً نفهمند که افتادند توی چاه و دارند توش مذبوحانه دست و پا می‌زنند. &lt;BR&gt;آره رفیق،&lt;BR&gt;اینجاست که آدم اشتباه می‌کنه. اون هدفه است که مهمه و متاسفانه انقدر دوره که آدم خیلی از مواقع نمی‌بیندش و تو حرکت هاش اشتباه می‌کنه و می‌خوره به جاده خاکی؛ نه اون جاده خاکی‌یی که الان هم من توش هستم، هم تو؛ این با اون یه نموره فرق می‌کنه. اینجا ما می‌دونیم تو خاکی هستیم؛ می‌دونیم که راه سخته رو اومدیم توش و داریم به اون اتوبانه هی نگاه می‌کنیم و گاهی اوقات غبطه می‌خوریم به حال اونایی که چهارنعل دارند ماشینای شاسی بلند و شاسی کوتاهشون رو می‌رونند و گاهی اوقات هم فکر می‌کنیم اونا باهاس به مایی که قدم زدن تو این سنگلاخ رو ترجیح دادیم غبطه بخورند. &lt;BR&gt;اینجا ما آگاهانه داریم می‌زنیم به خاکی. ولی وقتی ندونی داری چه می‌کنی، شانس هم نمیاری تا از اون بیراهه بیای بیرون و همه چیز رو به چشم یک جرقه و برق روشن بهش نگاه می‌کنی و می‌مونی تو اینکه بالاخره کجای راه رو اشتباه رفتم که الان اینجام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرت رو خوردم رفیق،&lt;BR&gt;ولی باهاس بهت می‌گفتم اینا رو؛ اینکه آدم خیلی وقتا نمی‌فهمه کجاست و اصلاً چی می‌خواد و اون چیزی که بقیه کردنش نماد و سمبل، براشون می‌شه وحی منزل.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینا رو ننوشتم که آخرش یه نتیجهء گنده و فلسفی ازش بگیرم و بهت بگم ببین من چقدر بارمه. یه دردِدل ساده بود. هر چی نباشه با هم داریم تو این راه قدم بر می‌داریم دیگه... مگه نه؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 05:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=420</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-420.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطالعه می‌کنیم 18</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-419.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;می‌گویم:‌ &quot;می‌گن وقتی من دو یا سه ماهه بودم، ورزای پیرمون که عاشق جویدن پارچه و جلای کهنه بوده می‌آد من رو از در خونهء حصیریمون که سر مزرعه زده بودیم، بر می‌داره و با خودش به مزرعه می‌بره. از اون طرف سگ زردمون که از گاوه باهوش تر بوده و می‌دونسته میون اون جل های چرک و کثیف یه بچهء قنداقی زردنبوی لاغر هست، شروع می‌کنه به پارس کردن و سر می‌ذاره دنبال آقا گاوه. گاوه هر چند لحظه یک بار من رو زمین می‌ذاشته و تکه‌ای از جل های پیچیده به بدنم را پاره می‌کرده و شروع می‌کرده به جویدن. سگ که حقیقتاً سگ وفاداری بوده خودش رو می‌ندازه جلو شاخ های گاو ِ بی عقل و اون رو به مبارزه می‌طلبه. شما هیچ وقت جنگ گاو و سگ دیدین؟ من دیدم، گاو حمله می‌کنه و سگ جاخالی می‌ده، خلاصه من محصول مبارزهء یک گاو پیر بی عقل و یک سگ زرد باوفا هستم، و تنها خدا می‌دونه به چه دلیل در آن جنگ و جدال، پا یا دست آقا گاوه روی من نیومده.&quot;&lt;BR&gt;دکتر می‌گوید:‌&quot;شما قصه گوی خوبی هستین.&quot;&lt;BR&gt;می‌گویم: &quot;قصه نبود.&quot;&lt;BR&gt;می‌گوید: &quot;به هر حال ربطش رو به قضیهء بد اومدن یا خوش اومدن از بچه نفهمیدم.&quot;&lt;BR&gt;می‌گویم: &quot;راستشو بخواین خودمم نمی‌دونم، ولی یه جورایی فکر می‌کنم چرا باید آدم بچه‌ای رو سر به دنیا بده و بعد اون رو بندازه زیر دست و پای گاوها، حالا ورزای پیر نبود یه گاو دیگه.&quot;&lt;/EM&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاله‌بازی - بلقیس سلیمانی - انتشارات ققنوس - ۱۳۸۷ - ۳۵۰۰ تومان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: &lt;A href=&quot;http://novamusica.wordpress.com/&quot;&gt;کمی با موسیقی&lt;/A&gt; با مطلی دربارهء &lt;A href=&quot;http://novamusica.wordpress.com/2008/11/16/%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b9%d9%84%db%8c%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d9%87%d9%87%d8%a1-%d8%b4%d8%b5%d8%aa/&quot;&gt;موسیقی علیزاده در دههء شصت&lt;/A&gt; به روز شد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Nov 2008 19:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=419</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-419.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من ِ راوی!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-418.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;این روزها یکی از مهم ترین چیزهایی که بهش فکر می‌کنم اینه که چقدر کتابهایی که دست می‌گیرم از زبان راوی نوشته شده‌اند. راستش آخرین کتابی که به حالت سوم شخص نوشته شده باشه و من خونده باشمش رو یادم نمیاد. انگار یه جورایی این منیّت و گرایش به سمت اول شخص نویسی بد جوری خودش رو جا انداخته تو نویسنده هایی که حالا چه جدی چه نیمه جدی دارند به مقولهء ادبیات می‌پردازند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادمه وقتی عابد ایران بود، یه بار تو کافه شارونا با هم راجع به این قضیه صحبت کردیم و عابد نظرهای جالبی داشت در زمینهء اینکه از وقتی وبلاگ‌نویسی تو ایران رواج پیدا کرد، این &quot;من&quot; و اول شخص مفرد اهمیتش تو نوشتن چندین و چند برابر شد. یادمه یه یادداشتی هم تو صفحهء ۳۶۰ خودش در این رابطه نوشته بود.&lt;BR&gt;نمی‌خوام قضاوت کنم و بگم این گرایش به سمت اول شخص نویسی اساساً خوبه یا بد؛ ولی می‌بینم که نه تنها نویسنده ها خیلی راحت با این تمایل و کشش کنار میان، که خواننده ها هم کم کم دارند همین نوع نگارش رو به عنوان بهترین شیوه (اگر نگیم تنها شیوه) برای خودشون جا می‌اندازند جوری که همین دیشب وقتی یه داستان کوتاه از استیون کینگ می‌خوندم (که از زبان سوم شخص نوشته شده بود) حس می‌کردم نمی‌تونم با این نوع دیدگاه ارتباط مناسبی برقرار کنم و واقعش یه کمی از این تغییر ناخواسته و عجیب ترسیدم.&lt;BR&gt;این قضیه نمود دیگه ای هم داره و اون هم اینه که خواننده به هر حال درست یا غلط، شاید هم خیلی ناخودآگاه، راوی داستان رو با نویسنده یکی فرض می‌کنه و مبنای قضاوتش رو هم روی همین اصل می‌گذاره که چیزی که شخصیت گویندهء داستان داره ازش حرف می‌زنه در واقع همون نویسنده است که با اعتقادات خودش داره بیان می‌کنه و همین مساله باعث می‌شه تو بیشتر موارد، نگاه خواننده یا منتقد ادبی به جای اینکه اصل داستان رو نشونه بره، متوجه نقد شخصیتی نویسندهء داستان بشه که بیشترین بازتابش رو می‌شه تو یادداشتهای پراکندهء وبلاگی‌یی که راجع به کافه پیانو نوشته شد پیدا کرد طوری که بیشتر کسانی که از این کتاب نوشته بودند و نظر منفی داشتند، اکثراً نقد کردن شخصیت فرهاد جعفری براشون مهم بود تا مسائل دیگر. (لطفاً حالا نیاین بگین من دارم سنگ کسی رو به سینه می‌زنم. اگر شمای نوعی منظورتون چیز دیگه‌ای بوده، من هم قبول می‌کنم. دعوایی نداریم به خدا که اصلاً حوصله‌اش رو ندارم!)&lt;BR&gt;دقیقاً همین قضیه هم می‌تونه زمینه ساز این بشه که نوع نگاه نویسنده به مسائل یه جورایی تحلیلی و مثلاً در توافق با موضوع ایکس و تضاد با موضوع ایگرکه! خیلی گذرا می‌شه به این موضوع اشاره کرد که معمولاً نویسنده های مرد، زن ستیز و نویسنده های زن، مرد ستیز به نظر میان!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا اینکه تا چه حد این چیزی که من فکر می‌کنم اپیدمی شده و اصولاً چه پیش زمینه های جامعه شناختی یا زیبایی شناختی‌یی رو آدم باید واسهء تحلیل این مسئله مد نظر قرار بده شاید حوصله و وقت زیادی بخواد.&lt;BR&gt;این روزها درگیری‌ام با یه داستان بلند و چند داستان کوتاهی که دارم تو ذهنم پرورششون می‌دم، باعث شده نسبت به این مساله خیلی حساس تر بشم و وقتی دیروز با &lt;A href=&quot;http://artemisazad.wordpress.com/&quot;&gt;آرتمیس&lt;/A&gt; این بحث پیش اومد، با خودم فکر کردم شاید بد نباشه به قول عابد پرونده‌اش رو اینجا باز کنم تا شاید بعداً، بیشتر و بیشتر راجع بهش بنویسم تا یه جورایی این عقاید و نظر ها ثبت بشن؛ &lt;BR&gt;شاید در آینده بشه تو این زمینه به یه جمع بندی مناسب رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ادامهء مطلب می‌تونید یادداشت عابد عزیز رو بخونید!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Nov 2008 16:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=418</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-418.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی 11</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-417.aspx</link>
<description>حیاط مدرسه!&lt;BR&gt;توپ دولایه دست یکی از بچه ها؛&lt;BR&gt;دو پسر رو به روی هم با قدمهایی یکی پشت آن یکی پاهاشان.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;-گردو...&lt;BR&gt;-شکستم...&lt;BR&gt;-گردو...&lt;BR&gt;-شکستم...&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: برای &lt;A href=&quot;http://saharee.blogfa.com/&quot;&gt;سحر طلوعی&lt;/A&gt; عزیز!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Nov 2008 04:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=417</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-417.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهانه ها ...</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-416.aspx</link>
<description>گاهی اوقات زمان فقط یه بهونه می‌شه واسه اینکه یه چیزایی رو به یاد بیاری و بشینی و خودت رو غرق کنی تو لذت مزه مزه کردن تمام اون لحظه های ناب و بی آلایشی که یه زمانی حتا تصور کردنش هم برات از جوک های ملانصرالدین خنده دار تر بود.&lt;BR&gt;این می‌شه که گاهی اوقات بهونه داشتن واسه این به یاد آوردنه خیلی می‌تونه مهم و ضروری باشه. نه از روز زن آنچنان خوشم اومده، نه روز پدر و مادر رو دوست دارم نه ولنتاین رو و نه هیچ مناسبت دبگه‌ای رو که خودم تو مهم بودنش نقشی نداشتم و برای همینه که بهونه هام رو برای اون به یادآوردنه خیلی شخصی و خاص خودم می‌دونم همنطور که جویی تو فرندز حاضر به share کردن غذاش با هیشکی نیس، حاضر نیستم اونا رو با بقیه به اشتراک بذارم؛ چون مال خودِ خودمه و مال خودِ خودشه.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد تازه می‌دونی؟ زمان و سالگرد و ماهگرد و بالگرد و اینا همه‌شون یه چیز قراردادی هستند. یه چیزی که ما خودمون رو بهش وصل می‌کنیم تا یه چیزای دیگه‌ای رو یادآوری کنیم و بگیم بابا جونِ من نیگا کن؛ من دوستت دارم؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Nov 2008 04:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=416</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-416.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرماخورده‌ایم!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-415.aspx</link>
<description>سرماخوردگی ِ سمجی گیرم افتاده که رسماً ما را مورد عنایت خودش قرار داده. یه روز خوبم و یه روز انگار آخرین نفس هام رو دارم می‌کشم. سرماخوردگی هم سرماخوردگی های قدیم.... قشنگ یه چهار پنج روز می‌انداختت اساسی تو رختخواب و بعد از یه دوره سر درد و گلو درد و آبریزش از تمامی سوراخهای موجود در صورت و تب و لرز و ... بعدش عین آدمیزاد دمش رو می‌گذاشت رو کولش و می‌رفت پی کارش و آدم یواش یواش به زندگی نرمال برمی‌گشت، نه مثل حالا که آدم باید التماس کنه تا جناب آقای تَب قدم رنجه بفرمایند و چند ساعتی میمهان بدنش باشند بلکه بعدش اون رخوت باحال بیاد سراغت و حس کنی دیگه افتادی تو سرپایینی و داری بهتر می‌شی و فرداش هم دیگه می‌تونی از تو رختخواب بیای بیرون.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینه که حالا حکایت ماست از ۱۰ روز پیش تا حالا که هی در حال آن و آفِ این سرماخوردگی لعنتی هستیم که هیچکدوم از اون نشونه های ذکر شدهء فوق رو نداره اما جوری می‌اندازدت که می‌خوای دیگه بیدار نشی. بیشتر انگار یه جور مسمومیت همراه با سرماخوردگیه تا خود سرماخوردگی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوبی ِ این سرماخوردگی، البته با توجه به شرایط زیست محیطی حاکم در خانواده، اینه که می‌تونی خیلی ریلکس دراز بکشی تو تختت و کتاب های نخونده‌ات رو ورق بزنی و هروقت عشقت کشید بخوابی و یکی هم باشه که برات هی چایی و سوپ و قرص و آبمیوه بیاره و احساس لوس شدگی مزمن بهت دست می‌ده.&lt;BR&gt;الان که دارم اینا رو می‌نویسم نمی‌دونم دو دقیقهء بعد می‌تونم همچنان پشت کامپیوتر نشسته باشم یا نه ولی به هر حال اعصابی از ما در حال خورد شدن هست که بیا و ببین! دیشب کنسرت ارکستر سمفونیک رو هم به همین دلیل نرفتم و امیدوارم تا فرداشب خوب شده باشم و بتونم برم ببینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;---------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت بی ربط: ویژه نامهء روزنامهء اعتماد درباره‌ی فعالیت های هنری حسین علیزاده --&gt; &lt;A href=&quot;http://www.etemaad.ir/Released/87-08-23/187.htm&quot;&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 05:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=415</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-415.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عابد عزیز....</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-414.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سلام رفیق چطوری؟ &lt;BR&gt;هنوز شارونا می ری؟ &lt;BR&gt;من اینجا یه کافه گیر آوردم به اسم پاپاگایو (طوطی) که یکی از پیشخدمت هاش به اسم مارک عین رضای کافه شاروناست. منم گاهی تنهایی می رم باش گپ می زنم. البته به بامزگی رضا نیست ولی مثل اون خون گرمه. &lt;BR&gt;من اینجا تقریبا هر روز کلاس دارم و کلی کار سرم ریخته ولی تونستم یه مدیاتک گیر بیارم و هر چند روز یه بار می رم چند تا سی دی موسیقی و فیلم می گیرم. اصولا خوبه بد بم نمی گذره، کلاس ها خوبه، چند برابر ایران کار می کنم و حس احمقانه که پیدا کردم اینه که دارم ایران رو دوباره کشف می کنم! البته این به معنای تجدید علاقه یا حس دلتنگی نیست( حالا حالا ها قصد برگشتن ندارم)، ولی یه جور میل به منعکس کردن اونچه که در اینجا می گذره برای بچه هایی که اون جان و در عین حال کشف دوباره همه اون چیزهایی که در طی این سال ها اتفاق افتاده. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;زمان کش می یاد و هر بار که بر یک&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;رویداد گذشته متمرکز می شم انگار اون مقاومت ناپذیری گذشته اش رو از دست می ده و معناش، گاهی حتی حس و حالش قابل دست یابی می شه. می دونی نه اینکه جزئیات رویدادها عوض شن ها ! نه. لحنش عوض می شه. انگار که همون جمله موسیقی رو با لحن دیگه ای بشنوی، یا صحنه ای از یک فیلم مستند رو یک بار دیگه با موسیقی متن بشنوی. ما از گذشته جدا نمی شیم، تکرارشم نمی کنیم. بهش بعد می دیم. انگار افق نگاه بهش، آینده است. انگار ما قبلا اشتباه می کردیم وقتی براین باور بودیم که رویداد ها &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;رو باید در متن وقوعشون فهمید و توجیه کرد. هر رویداد افق آینده اش رو با خودش داره، وفقط از این افقه که می‌شه معنای اون رویداد و گاهی حتی اهمیت اش، تمایزش از باقی اتفاقات رو فهمید. می دونی این افق باز به آینده، این تاخیر در معنای رویدادها که ما رو در تفسیر و فهمش گاهی فلج و الکن می کنه، همراه هر رویداده! اصلا خود رویداده! حتی اگر این رویداد به بزرگی و برگشت ناپذیری مرگ هم باشه باز هم چیزی از تاخیر در این معنا کم نمی شه! به همین خاطره که اگر عنوان نوشته های تو &quot;خاطراتی برای فردا&quot; باشه، با مسن تر شدن تو هیچ وقت اون فردا هه نمی رسه! اون فردا همیشه یک افقه، رویداد نوشته شده تو همیشه معنای خودش رو به اون حواله می کنه! کافی برگردی به نوشته های قبلیت نگاه کنی. خیلی از اون ها تازه الانه که معنای خودشون رو پیدا کردن، و به این معنا تازه انگار الانه که متحقق شدن، یا اگر حتی مضحک به نظر برسه، انگار که تازه الانه که اتفاق افتادن. برای فهم این حرف باید کند ذهن بود، باید در تفسیر و فهم رویدادها تعلل کرد. باید مثل &quot; خنگِ شاگرد&quot; &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;نامجو، &quot;همیشه در مراجعه &quot; &lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سلام عابد عزیز&lt;BR&gt;خوندن این نامه‌ت خیلی خوشحالم کرد... نه فقط واسه اینکه &quot;تو&quot; نوشته بودیش که بیشتر به این خاطر که این بحثی که تو پاراگراف دوم نامه‌ت کرده بودی مدتیه که الان شده یکی از دغدغه های ذهنی‌م.... یکی از دلایلی که اسم وبلاگ رو عوض کردم هم همین بود. پسر تو مگه علم غیب داری؟&lt;BR&gt;باورت نمی‌شه ولی نه فقط تو یادداشت های خودم که گاهی اوقات تو یادداشتهای چند تا از دوستام هم که دقیق می‌شم گاهی اوقات باورم نمی‌شه و حس می‌کنم انگار یه چیزایی هست که اون زمان هم بوده و من نمی‌دیدم و درک نمی‌کردم و می‌دونی خنده دار کجاست؟ که بر عکس اون چیزی که همه بهش معتقدند، هر چی ازش فاصله می‌گیری لامصب پر رنگ تر و واضح تر می‌شه و انگار اون حس‌ه است که داره روحت رو به بازی می‌گیره و تازه بعد از این همه وقت یه چیزایی رو می‌فهمی که خودت هم شاخ در میاری عین بز!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;راستش مدتیه که درگیر زمان شدم... از خنده دار ترین موردی که بخوای تصورش رو بکنی مثل یه فیلم یا داستان تخیلی تا دقت کردن به چیزی مثل بعد چهارم اینشتین و مساله‌ی روح و حرکت تو زمان. واقعاً فکر می‌کنم که به قول رضا شارونا دارم روانی می‌شم!!! یه جورایی راستش خوشحالم که نیستی... وگرنه بحثش رو باهات باز می‌کردم و می‌شد کابوس زندگی‌م. خیلی سربسته بهت بگم که واقعاً ذهنم رو مشغول خودش کرده و گاهی اوقات نمی‌فهمم تو چه بعدی از زمان و مکان دارم قدم می‌زنم یا گاهی فکر می‌کنم حرفی که الان داره از دهنم میاد بیرون رو قبلن یکی گذاشته تو مخم که من بگم... نه مثل این ایده های معمولی... نه مثلاً اینکه من الان وقتی می‌گم &quot;چقدر جالبه که داره بارون میاد&quot; دقیقاً یه ماشین زرد باید از جلوم رد بشه و یه مرد با ریش سیاه خم بشه از روی زمین کاغذی رو برداره و یه پسر جوون از روزنامه فروش یه سیگار وینستون بخره.... و همه‌ی اینا تو کسری از ثانیه اتفاق میاقته و من هم از دو ثانیه قبل می‌دونستم که اتفاق میافته.... بحث دژاوو و این حرفا نیست... یه حسیه که خیلی قوی تر از این صحبت هاست. فکر کنم همینطور ادامه بدم سر از امین آبادِ کرمونا در بیارم.&lt;BR&gt;راستی، دارم برمی‌گردم ایتالیا. فکر کنم ماکزیمم دو هفته دیگه تهران باشم و بعدش میرم سر خونه و زندگی‌م. راستش دلم واسه خونه‌م و خیابونای تنگ و تار و پر از مه کرمونا تنگ شده. &lt;BR&gt;وقتی بیام حتماً باید یا تو یه سر بیای پیشم یا من بیام اون طرفا....&lt;BR&gt;اینجا هر بار که میرم شارونا جات خالیه پسر... همه‌ش با رضا صحبتت هست و همیشه به یادتیم. جالبه که یه قرار وبلاگی با بعضی از بچه ها گذاشتیم و یکشنبه ها اونجا دور هم جمع می‌شیم و مثلاً از 3 بعد از ظهر تا 9 و 10 می‌شینیم به حرف زدن و گپ زدن و شر و ور گفتن و من هم طبق معمول گاهی اوقات ترمز شوخی هام می‌بره و دل یکی رو می‌شکونم... من رو که می‌شناسی!!&lt;BR&gt;مواظب خودت باش! (یاد یکی از دوستام افتادم که هر وقت این رو بهش می‌گفتم ازم تشکر می‌کرد واسه‌ی یادآوری کردن و می‌گفت: خوب شد گفتی وگرنه یادم می‌رفت از خودم مواظبت کنم و می‌رفتم زیر ماشین!)&lt;BR&gt;قربانت&lt;BR&gt;امیر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;پی نوشت بی ربط: &lt;A href=&quot;http://www.andarouni.blogfa.com/&quot;&gt;اندرونی&lt;/A&gt; با یادداشتی از بانو فخرالملوک به روز شد!&lt;BR&gt;پی نوشت باز هم بی ربط: &lt;A href=&quot;http://20yearsafter.blogfa.com/&quot;&gt;بیست سال بعد...&lt;/A&gt; هم به روز شد. فکرش رو بکنید بیست سال بعد امیر قلعه‌نویی وبلاگ نویس شده باشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 05:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=414</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-414.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما این شدیم!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-413.aspx</link>
<description>صبح زود بیدار شدم و داشتم یادداشتی می‌نوشتم واسه اعتماد درباره‌ی آلبوم &quot;از این گوشه تا آن گوشه&quot; که در واقع یه سری موسیقی کودکانه است ولی با استفاده از سازهای ایرانی و تو دستگاههای موسیقی سنتی ایرانی.&lt;BR&gt;دیروز وقتی مهدی این سی دی رو بهم داد اولش خنده‌م گرفته بود و با خودم تصور می‌کردم چطور می‌شه واسه‌ی بچه تو ابوعطا یا افشاری مثلاً لیلی حوضک خوند! که وقتی شنیدمش دیدم می‌شه و خوبش هم می‌شه! خیلی ذوق کردم از اینکه به خانومی ه اسم حکیم الهی پیدا شده که بعد از این همه سال تدریس تو مهدکودک و مدرسه و سر و کلله زدن با بچه ها، تونسته همچین کاری رو انجام بده. واقعاً ایول داشت کارش!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mahoor.ir/images/category/children/16.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی می‌نوشتم، مجبور بودم یه مقدمهء کوتاهی بنویسم درباره‌ی این همه غربزدگی که بین بچه های کوچیک وجود داره. همین باربی و کارتون ها و موسیقی هایی که به خوردشون داده می‌شه و البته حیوونی ها گناهی هم ندارند؛ وقتی تولید خوبی انجام نمی‌شه و جلوی اونایی که بلدند و می‌تونند کار خوب انجام بدند گرفته می‌شه خب بچه طبیعیه که رو میاره به نمونه های غیر ایرانی!&lt;BR&gt;البته اصلاً نمی‌خوام وارد حوزهء ناسیونالیسم و ملی گری و این مزخرفات بشم چون کلاً از این دوره عبور کردم و چیزی مثل ناسیونالیسم برام رسماً خنده داره. شاید بعدها بیشتر راجع بهش بنویسم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال وقتی داشتم می‌نوشتم یاد دوران کودکی خودم افتادم. یاد اون همه موسیقی ها و قصه ها و نوار های خوب و دوست داشتنی. خروس زری پیرهن پری‌یی که شاملو نوشته بود مثلاً یا آلبوم موسیقی کودکی که علیزاده کار کرده بود.&lt;BR&gt;یاد حرف دخترک افتادم که می‌گفت: &quot;مایی که اون کارها رو گوش می‌کردیم و بچگی‌مون با کارهای امثال شاملو و علیزاده پیوند خورده شدیم این... وای به حال نسل الان که....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز فهمیدم شاید اگر نمونه کارهای امثال خانم حکیم الهی بیشتر و بیشتر هم بشه، خیلی هم نباید به آیندهء این نسل ناامید بود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Nov 2008 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=413</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-413.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه کار مهم!</title>
<link>http://cremona.blogfa.com/post-412.aspx</link>
<description>گاهی اوقات هست که باید دستت رو دراز کنی به سمت کسی که ازت حتا توقعی هم نداره! تو هم نمی‌دونی که حالا این دستی که دراز کردی اساسن به کارش میاد یا نه ولی امیدواری که نیت خیرت رو درک کنه و از اینکه تو کارش دخالت کردی ناراحت نشه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می‌تونی فقط امیدوار باشی که کار کوچیکی که انجام دادی بتونه گرد و غبار اون همه دلتنگی و حرص و ناراحتی‌یی رو که تو این چند روزه دچارش شده، اونم با بی رحمانه‌ترین شیوهء ممکن، یه کم از سر و صورتش پاک کنه. توقعی هم نداری؛ البته این دروغه... توقع داری!&lt;BR&gt;تنها چیزی که برات مهمه اینه که دوباره لبخند رو به صورت یکی از مهربون ترین انسانهایی که تا به حال دیدی بیاری؛&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه نقطه...&lt;BR&gt;                همین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: دوستان نزدیکم می‌دونستند که تا اطلاع ثانوی اینجا نمی‌نویسم. در واقع به خودم قول داده بودم که کاری رو که تو ذهنم هست اول به پایان ببرم و بعد اگر چیزی برای نوشتن و حرفی برای گفتن بود اینجا بزنم که الان که ۳ ساعتی از بامداد بیست آبان می‌گذره، اون کار بالاخره به سرانجام رسید و حالا با خیال راحت می‌تونم برم بخوابم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب خوش!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Nov 2008 22:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cremona&amp;postid=412</comments>
<dc:creator>cremona</dc:creator>
<guid>http://cremona.blogfa.com/post-412.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
