تاملات نابهنگام 5

در زندگی لحظه هایی هست که آنقدر جلو رفته ای که حس میکنی به عقب برگشته ای. چیزی که میخواهم بگویم اساساً ربطی به نظریهء ادوارد سعید ندارد، چون این حس کنونی ام فعلاً در فضای دیگری خودنمایی میکند.
گاهی اوقات حس میکنی به عقب برگشته ای، شاید هم درست باشد، یعنی انگار از دیدگاهی خاص و با زاویهء دیدی متفاوت با آنچه که در درونت حس میکنی حرکتی رو به عقب صورت گرفته باشد ولی پدیده ای که هر حرکتی را شاخص میکند این است که اساساً در فضایی دو بعدی حرکت نمیکنیم که بخواهیم رفتار و تصمیم هایمان را در آن چارچوب تحلیل کنیم. شاید بتر باشد به بُعدهای دیگری بیاندیشیم، بعد هایی که در آنها هر حرکتی لزوماً در فضای بستهء ذهنی نیست که شاید لازمهء درک درست از این تغییرات را باید از زوایای متفاوت و به خصوص از فضاها و بُعدهای متفاوتی بررسی کرد.

مانند حرکتی که شاید در دید اول رو به عقب باشد، ولی اگر درست به آن نگاه کنیم رو به بالا هم هست. هر برگشتی لزوماً شکست نیست؛ لزوماً پیروزی هم نیست که شاید تنها یک حرکت باشد و بس.
دغدغهء این روزهای من تحیلی کردنِ تصمیم ها، رفتارها و حرکت هاست.

خداحافظ کامیلا

یک هفته پیش پایان نامه ات را تحویل دادی و خوشحال و خسته به این فکر میکردی که نیاز به سفر داری. گفتم کاملاً طبیعی است و باید کمی به خودت استراحت بدهی و کمی سر به سرت گذاشتم و اقرار کردم چقدر در حال حاضر بهت حسادت میکنم؛ به این که به زودی فارغ التحصیل خواهی بود و خلاص! چه میدانستم طور دیگری قرار است خلاص شوی!

همیشه در نگاهت شور زندگی بود: ساختن، طراحی کردن، نوشتن، رفتن، آمدن، گفتگو با این و آن برای بهتر کردن شرایط تحصیلی دانشجوها و هزاران چیز دیگر.
یادم هست دو سه سال پیش به خاطر طراحی یک نشریهء الکترونیکی برای دانشگاهمان چقدر با هم حرف میزدیم و چقدر ایده و فکر داشتیم تا چطور باشد و چطور نباشد و چقدر مانع تراشی کردن برایمان تا آخر سر عطایش را به لقایش بخشیدیم و ترجیح دادیم ملاقاتهایمان از آن روز به بعد فقط برای گپ و گفت باشد و بس.

همان موقع بود، همان مانع تراشی ها و اعصاب خورد شدن ها که آخر سر من را به فکر رفتن از این شهر انداخت و تو میگفتی "فکر خوبی است ولی قبل از عملی کردن تصمیمت بیشتر درباره اش مطالعه کن!" که نکردم و آخرش دوباره سر از اینجا در آوردم و تو میخندیدی و سر به سرم میگذاشتی که "برای برگشتنت به این شهر، نیاز به دو چشم زیبا داشتی، که آخر کار پیداشان کردی"!
خوب یادم هست که این آخرین بار بود که خنده ات را دیدم... چشمهایت خسته بودند ولی لبهات میخندیدند. بهم گفتی که دوشنبه باید برای جشن فارغ التحصیلی ات حتماً حاضر باشم و صاحب آن دو تا چشم را هم با خودم بیاورم. گفتم که روز بعدش امتحان دارم ولی حتماً یک سر خواهم آمد و به سلامتی ات خواهم نوشید.

چه میدانستیم، من و تو، که یک هفته مانده به آن دوشنبه، به این شکل می روی؟
گفته بودی خسته ای، که به سفر نیاز داری... ولی آخر لامصب، به این سفر بی برگشت چه نیازی بود رفیق؟

الگو

این روزها به نظریهء الگوها در روانشناسی فکر میکنم؛ اینکه ناخودآگاه دایم از یک الگوی خاص و یکسان پیروی میکنم؛ اینکه اگر تجربیات گذشته ام را یکی یکی کنار هم بگذارم و از بالا به همه شان نگاه کنم ممکن است در نظر اول سر تا پا متفاوت باشند ولی در عمق همگی یکسان هستند.
همان الگوی همیشگی، همان ساده نگری، همان احساسی برخورد کردن، همان فرارکردن از مسئولیت، همان و همان و همان...

و این مساله به شدت میترساندم چون نمیدانم کجای کار را اشتباه میکنم که آخر کار وقتی به عقب نگاه میکنم تنها چیزی که میبینم این است که در برخورد با متفاوت ترین انسان ها و اتفاق ها آخر کار همه شان یکسان بودند و نه چیزی تغییر کرده نه نتیجهء متفاوتی به بار آمده.

این منم!

زبانِ بی زمانی

دخترک میگوید: ولی بازش کردی! دستبندت رو باز کردی و گذاشتی کنار. رسمش این نبود.

نمیفهمد چرا؛ و من به چراغ مطالعهء روزی میزم خیره ماندم، که روی نوشته هایم نور می بارد، که کمک میکند تا بنویسم، تا خلق کنم، تا با زبانِ بی زمانی، روی کاغذهایی پُر از پنج خط موازی درد و شادی و غم و امید و یاس و تمام این صفات متضاد و همراه را با هم بیرون بریزم.
چراغ مطالعه ای که دستبندی قدیمی به رنگ سبز به ان بسته شده. همین است که هنوز به منِ دور افتاده از زمان و مکان نیرو میدهد.

این خرداد...

میخواهم از این روزها بنویسم؛ از آن روزها هم همینطور.
از آن روزهایی که برای اولین بار درک کردم چه فاصلهء کوتاهی است میان امید و یاس، میان شادی و خشم.
و از این روزهایی که حس میکنم پوسته ای دارد شکاف میخورد و حس های متضاد انگار دست به دست هم میدهند تا رویاهایمان را، تا شعرهایمان، ترانه هایمان و لیلاهامان را از یاد نبریم.

از آن روزهایی که برای اولین بار سفر به میلان و رفتن به کنسولگری ایران چندش آور نبود.
از این روزهایی که برای اولین بار انگار میتوانم میان خشم و امیدم فاصله ای عمیق بگذارم، از سدی عبور کنم، شادی را دوباره به ترانه هایم برگردانم.

میگذرم، اما فراموش نمیکنم.

... و آخرِ کار

حدود 3 سال پیش نوشتم: "کسی که تو راه موسیقی قدم بذاره دیگه ازش بیرون نمیاد؛ اعتیادی که کار موسیقی میاره به نظر من متاسفانه یا خوشبختانه درمان ناپذیرترین اعتیاده. کسی که طعم آشنایی با این دنیای عجیب و غریب رو داشته باشه و توش غرق بشه واقعاً نمی‌تونه این لذت رو تو هیچ چیز دیگه‌ای پیدا کنه "....

امروز به شدت با این حس احساس غریبی میکنم. موسیقی تنها بخشی از زندگیم بود که بهش اطمینان داشتم، میدونستم بهم هیچوقت خیانت نمیکنه. بارها شده بود ازش دور شده بودم تا بتونم دوباره پیداش کنم مثل همهء پدیده های دیگه... ولی امروز، واقعاً حس میکنم هیچ چیز ابدی و ماندگار نیست. هیچ چیز همیشگی و موندنی نیست و امروز برای اولین بار حس میکنم باید خودم رو رها کنم از این زنجیر. 

تمام آهنگهایی که ساخته بودم رو از بین بردم... تمام دستنوشته ها و فایل های کامپیوتری رو انداختم دور. چه احساسی دارم؟ نمیدونم؛ شاید رهایی، شاید آزادی،...

شاید هم دوباره شروع کردم به نوشتن، ولی اون روز باید نوشتنِ تازه ای باشه، طرحی نو، شروعی دوباره وگرنه باید تو همون مُرداب تکرار مکررات دست و پا بزنم و این همون چیزیه که ازش فراری ام.

ناف من را انگار با جدایی، با کَندن، با نماندن، با رفتن، با ترک کردن، با نبودن، با دوری، و خلاصه با همهء این واژه هایی که همه شان را با هم جمع کنی وصف حال یک ثانیه از حست هم نخواهند بود، بسته اند.

بار میبندم، میروم، ترک میکنم، دور میشوم.... و حالم از تمام این حس های متضادِ درونم بهم میخورد.

تکه

سراشیبی،
           کوه،
                  دریا،...
تلاطم امواج خروشانی در رویایی بی پایان...

اینگونه بود فرجامی که گریزانمان میکرد؟


خواستن

دقیقاً یک سال پیش بود؛ بعد از دو روز جشن و بخور بخورِ سالِ نوی میلادی بود که با سیلویا همخونه م رفته بودیم سوپر مارکت تا یخچالی که به لطف دوستان عزیز، ظرف دو روز خالی شده بود رو یه کم پُر کنیم. خوب یادمه که تو راه برگشت به خونه بودیم و سر یه چهارراه من یهو ایستادم و گفتم: دیگه تموم شد! باید پروندهء این شهر رو ببندم. برای همیشه. یک بار برای همیشه.
فکر تغییر مکان و تغییر شهر رو از چند ماه پیش با خودم داشتم ولی اون روز، یعنی دقیقاً دوم ژانویه پارسال حوالی ظهر بود که کاملاً مطمئن شدم از این ایده و با خودم گفتم اگر الان نجنبی و این پرونده رو نبندی، برای همیشه همینطوری فقط بهش فکر میکنی و در عمل هیچ! اون روز بود که اعلام کردم، رسماً اعلام کردم که باید تمومش کرد. تا وقتی این جمله که " من تا جولای بیشتر تو این شهر نمیمونم" رو اعلام نکرده بودم خودم هم مطمئن نبودم از این فکر و این ایده. اون روز به زبونش آوردم. تاریخ دادم چون به هر حال همخونهء آدم باید در حریان باشه و بتونه برای بعد از این تاریخ و تغییراتش تصمیم بگیره.

همین اعلام کردن جهت زندگیم رو عوض کرد. همین به زبون آوردنِ ساده که البته چندان هم ساده نبود و هنوز پس لرزه های این تغییر بزرگ رو دارم حس میکنم. همین اعلام کردن. تا وقتی ایده ای تو سرت داشته باشی، فقط تو سرت داریش! ولی وقتی به زبون میاریش مجبور میشی بهش عمل کنی و همین اجبار، همین وادار شدنه است که آدم رو میندازه توی راهی که میتونه پُر از اتفاقات غیرقابل پیش بینی باشه.

خب؛ من دقیقاً از جولای این انتقال ر انجام دادم. به حرفم عمل کردم و از این بابت به حدی راضی هستم که گاهی اوقات از این مساله که چرا زودتر این تکون رو به خودم ندادن ناراحت میشم.

این رو باید مینوشتم تا یادم بمونه، که تا وقتی بایستی و فقط نگاه کنی، خیلی باید خوش شانس باشی که اتفاقهای خوبی برات بیافته. اگر میخوای چیزی تغییر کنه، خودت شروع کن به تغییر دادنش. میدونم! شده از اون شعارهای احمقانهء آمریکاییِ لوس ولی، گاهی اوقات آدم لازم داره همین چیزهای پیش پا افتاده رو هم با خودش زمزمه کنه تا تو خاطرش بمونه که برای به دست اوردن باید خواست!
البته خیلی از مواقع هم آدم هرچقدر تلاش کنه، به چیزی که میخواد نمیرسه، یا نمیتونه شرایط رو تغییر بده. ولی همینکه بدونی تلاشت رو کردی، تا اونجایی که میتونستی مایه گذاشتی تا یه چیزایی رو تغییر بدی خودش کافیه. اینطوری دست کم بعد ها آدم دچار این حسرت نمیشه که "وای، اگر بیشتر تلاش کرده بودم شاید میتونستم کاری بکنم"!

امروز، یک سال بعد از اون تصمیم بزرگ که مسیر زندگیم رو تغییر داد، به خیلی از تغییرهای دیگه فکر میکنم و از این مساله راضی ام. و با خودم فکر میکنم الان وقتشه که برای چیزهایی که میخوام تلاش کنم و مایه بذارم. کسی چه میدونه؟
شاید یکی دو سال دیگه تو این وبلاگ از همین امروز نوشتم و از اینکه چقدر همین نوشته کمکم کرد تا یه سری مسائل رو واضح تر ببینم، و اگر قرار به بدست آوردنِ چیزی باشه، در جریان باشم که راه به دست آوردنش فقط و فقط از خواستن میگذره. خواستنی که باید آگاهانه باشه وگرنه....


نوشتهء پارسالم در همین رابطه. حتا یادم نبود که این رو نوشته بودم!

کنار میکشم

گاهی اوقات فکر میکنی که گذشتی؛ یعنی گذر کردی و رفتی. ولی سخت در اشتباهی.
یه تلنگر، به تلنگر به ظاهر پیش پا افتاده گاهی اوقات بهت میفهمونه هنوز چقدر گیر کردی، عین خر در گل و چاره ای نداری جز اینکه فیچی رو برداری و ببری، قطع کنی تا نه عذاب بیشتری رو تحمل کنی نه به دیگران عذاب بیشتری وارد کنی.

آدمی که دیوانه باشه کارهاش هیچ حساب و کتابی نداره. هر لحظه اش با لحظهء بعدش زمین تا آسمون فرق میکنه و گاهی اوقات هست که حس میکنی توانِ مقابله نداری و فرار کردن بهترین راهه،... نه، یعنی آسون ترین راهه.
من آدم قوی یی نیستم. بارها فرار کردم، بارها مقابله کردم، ایستادم و فکر کردم میتونم با دردهایی که بهم تحمیل میشه میتونم بجنگم. بایستم و چشم بدوزم تو چشمش.... تجربه ولی پخته ترم کرده. همیشه ایده آل فکر کردن راه درستی نیست؛ گاهی اوقات باید ادم بالاخره یاد بگیره که منطقی باشه و فقط به خاطر یه سری ایده آل، یه سری آرمانشهری که اساسا وجود خارجی نداره، زندگی و فکر و روانش رو پیچیده تر از اینی که هست نکنه.

دارم یاد میگیرم سختگیرتر باشم و میخوام از این همه حضورِ بی دلیل و احمقانه خودم رو کنار بکشم. با خودم باشم. با خودِ خودم. زیادی اهمیت دادن به تعارفات معمول با دیگران رو کنار بذارم و این بار رو در رو با خودم مواجه بشم، با خودم مقابله کنم و ببینم کجای این دنیای گندهء کوچولو ایستادم و چرا همیشه درجا زدم.

کنار میکشم و از این کنار کشیدن راضی ام. عین کبکی که سرش رو تو برف کرده باشه، از این وضعیت راضی ام و وخنده دارترین قسمتِ داستان اینه که یه تلنگر احمقانه، یه سوء تفاهم، یه اتفاق کوچیگ شاید، بهم فهموند چقدر هنوز گیر بودم و هستم. برای رها شدن از این گیر نیاز دارم به این جدا شدن و کنار کشیدن.... تا بتونم خودم رو پیدا کنم. وگرنه، از درون منفجر میشم و بعدها روی سنگ قبرم باید بنویسند: "خری آمد، خری زیست، خری رفت"




اگر میخواهیداز موسیقی نفرت پیدا کنید، به آهنگسازی روی بیاورید!

به سری قوانین دکترمورفی باید این رو هم اضافه کرد:
اگر ظرف دو سال همخانگی، شما به موقع بیرون رفتن از خانه هیچوقت چیزی را اعم از کیف پول و کلید و مدارک و فلان و بهمان فراموش نمیکنید و همیشه حواستان به همه چیز هست،....
اگر ظرف دو سال همخانگی، همخانهء محترمه برعکس شما که همیشه قبل از خواب تلفن همراهتان را خاموش میکنید، هیچوقت این کار شنیع و خداناپسندانه را انجام نمیدهد....

دقیقاً وقتی شما آخر شبی به خانه برمیگردید و متوجه میشوید که کلید همراهتان نیست، همخانهء محترمه تصمیم میگیرد که دقیقاً همان شب تلفن همراهش را قبل از خوابیدن خاموش کند.

اینطوری هاست که مجبور هستید بعد از ده سال زندگی در شهری که وجب به وجبش را میشناسید، شبی را در هتل صبح کنید! 

بله!

از مصائب موسیقی گوش کردن همراه با آشپزی!

آقاجان!
انگشتت رو خیس میکنی و میزنی به قابلمه تا ببینی برنجت دم کشیده یا نه؟ صدای جلز و ولزش رو نمیشنوی و با خودت فکر میکنی چرا هنوز بعد از چهل دقیقه برنجت دم نکشیده و صدای "جیییزززز" رو نمیشنوی؟
خب اون هدفونایی که تا ته چپوندی تو گوشهات رو در بیار تا شاید صدای "جیییزززز" رو هم بشنوی و برنجت ته نگیره خب!

نامه نگاری ها 15

{....}

خوابی که برام تعریف کردی خیلی عجیب بود... حالا باهاس ببینیم تعبیرش چی میشه.

خیلی دلم برای اون دوران بچگی هامون تنگ شده... خیلی عجیبه نسیم... من دقیقاً همین دیشب خواب خونهء عمه عذرا رو دیدم... خواب دیدم که خونه رو فروختند و فرهنگ هم دیگه اونجا نیست و قرار بوده به یه شرکت خدماتی یی چیزی تبدیل بشه.... نکنه این خوابها واقعاً به هم ربط داشته باشند؟
خیلی خواب ناراحت کننده ای بود البته... یادمه که هی از اون پله های توی خونه بالا میرفتم و دنبال نور بودم... عین تابستونا بعد از ظهر که بابا و مامان هامون مجبورمون میکردن حتماً بخوابیم... خوب یادمه که همیشه پنجره ها باز بودند و نسیم خنکی که از این اتاق به اون اتاق توی اون سکوت مطلق میوزید انگار با خودش به جای آرامش اضطراب ابدی به همراه داشت... هیچوقت حس اون بعدازظهرهای ساکت از یادم نمیره....
حالا همه مون افتادیم یه ور این دنیای بی سر و ته... یادته تو یکی از شعرات نوشته بودی " نیمکتی که سرش تا به ابد تنهایی است..."؟ همون حال رو دارم الان.... تا به ابد تنهایی....
{...}

در جستجوی تعادل از دست رفته....

دوران همخونه بودن تموم شد. برای من تجربهء دو سالهء همخونگی واقعاً عالی بود و چیزهای زیادی یاد گرفتم. فهمیدم که آدم وقتی خودش به حال خودش تنها باشه همیشه حق داره، یعنی انگار همیشه تویی که حرف درست رو میزنی و تصمیم منطقی رو میگیری و خب کسی نیست که بهت بگه بابا جون، یه کم آروم، پیاده شو با هم بریم!
شانس بزرگی که داشتم این بود که همخونه ام تو ایتالیا شاید یکی از بهترین همخونه هایی بود که هرکسی میتونست آرزو کنه و خب همه چیز مرتب، رو برنامه و عالی بود. هرکسی البته ایرادهای خاص خودش رو داره و خب طبیعتاً سیلویا هم از این قاعده مستثنا نبود، همونطور که من هم نبودم و نیستم ولی این ایرادها اونقدر کوچیک و بی مورد بودند که مثل اپیسلون تو ریاضی میشد ازشون صرفنظر کرد.

امروز بعد از حدود یک ماه و نیم نقل مکان موقت به برلین وقتی از دور به این تجربهء دو ساله نگاه میکنم میبینم که این تجربه واقعاً چیزهای زیادی بهم یاد داد، چیزهایی که تا وقتی آدم تجربه شون رو نداشته باشه نمیتونه ازشون به این راحتی حرف بزنه.

الان واقعاً به تنهایی هام دوباره نیاز دارم و خوشحالم از اینکه دوباره برای خودم هستم و خب فهمیدم که اساساً به این جدایی و تنهایی های دایمی نیاز دارم تا بتونم با مردم روابطم رو حفظ کنم. نزدیکی های بیش از اندازه هم برام خوب نیست چون آدمی هستم که به شدت به این دورشدن و برگشتن ها نیاز داره تا بتونه تعادل لازم رو توی زندگیش حفظ کنه. یعنی انگار پایه و اساس زندگیِ متعادل توی رعایت کردنِ همین اصل دوری و نزدیکی باشه که هر چیزی وقتی از اندازه خارج بشه، میتونه این بالانس رو به هم بریزه و خب، این برای کسی که زندگیش با نت و صدا و موسیقی میره جلو یعنی یه زنگ خطر... یعنی روتین شدن تا سرحد دیوانگی و جنون.

این نوشته بسیار آشفته و درهم است، چون فقط دارم بلند بلند فکرهام رو مینویسم. همین!